۲۶ اسفند ۱۳۹۲

حافظ مال همه است


یک اقایی بود. نمی توانم مشخصات مشخص تر بدهم. یک خانه ای داشت. چه خانه‌ای.  درست روبروی پارک لوکزامبورگ. دویست و چند متر بود. چند تا ایوان و مهتابی و تراس داشت. یک اتاق شیشه ای درست کرده بود تنها برای خودش. شب های روشن می رفت و زیر ستاره‌ها دراز می‌کشید. گاهی مرا دعوت می‌کرد. اگر زمستان بود جلوی شومینه و پنیر داغ می کرد. اگر تابستان بود در ایوان می‌نشست. چرا یاد ایشان افتادم. حافظ می خواند. فیل مولوی بود در تاریکی. حافظ را می گویم. وگرنه این آقا. خب حافظ مال همه است. من چه می‌توانستم بکنم؟
یک بار ماهی کباب کرده بود و جرس فریاد بر می‌دارد می‌خواند. من چه می‌توانستم بکنم؟
نمی‌توانم بگویم که بود و اوربانیسم یعنی شهرسازی چه شهری در ایران دست ایشان بود.  و چه مفت زمان شاه این خانه دویست متری را خریده بود. پیپ می‌کشید  و برای خریدن قوطی کبریت تا فروشگاه بزرگ پایین می‌آمد که پول بیش‌تر به سیگار فروشِ کبریت فروش ندهد. 
حافظ است دیگر مال همه است. 

هیچ نظری موجود نیست: