۲۶ اسفند ۱۳۹۲

شهر من


شهر من را یک روز خراب کردند. نوجوان نبودم  هنوز که محله‌ای را به دور آرام‌گاه دانش‌مندی بزرگ غرب و شرق به شعاعی گسترده گشودند.  اول آرام‌گاه فروتن بود. خاک‌ساری‌اش را خاک‌روبه کردند. مدرسه من در محله بود. راهی می‌گشود از کوچه‌های خاکی.  در آن گاهی قصابی خروسی را سر می‌برید. جوی خون خروس از میان کوچه راه می‌افتاد.  و با ما تا مدرسه می‌آمد. بعد همه این‌ها گم شد.  و در خوابی مکرر به سراغ می‌آمد و با خود می‌برد.

سین بچه بود و به مدرسه می‌رفت. مادرمادر بزرگش به همان مدرسه رفته بود. به نام قدیسی مسیحی بود. حیاط مدرسه خاکی بود و سین به خاک‌آلوده بود. روپوشش را هر روز جارو می‌کشیدم. جاروی برقی. حیاط را چند درخت چنار بود و چند راهب. حوضی با چند ماهی قرمز. سین به حوض می‌چسبید و ماهی می‌خواست. دستش را می‌کشیدم و سین دست در حوض می‌کرد و ماهی لیز بود. سین هم.  در می‌رفت.
فردا حیاط را قیراندودند. 


کودکی خشونت است. گاهی هجوم می‌آورد. اگر رویش دهی. ترا می‌برد در کوچه‌های تنگ و تاریک و بی‌آخر. 

هیچ نظری موجود نیست: