۲۲ اسفند ۱۳۹۲

گفتم این چیست


جلال‌الدین محمد این‌همه حرف زده که به بی‌حرفی برسد
گفت غبارانگیز است مگر گفتی که از غبار گذشته باشد- شمس گفته بود- گفته بود اما
چقدر زبان را به بازی گرفته  تا به بی‌زبانی برسد
تبریزی یک روز کتاب‌‌ها همه را به آب داده‌بود- هیچ مگو
تبریزی کم حرف می‌زده و بلخی کم‌حرف‌های تبریزی را می‌زده- زیاد
حرف می‌زده تا چیزی نگوید تا نگفته باشد تا به ناگفته برسد به ناحرف

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
چیست آن سخن که نهان است
سخن که نهان نیست چون عیان شد سخن است
سخن سخن است که عیان باشد از نهان که  در آمد سخن است
عیان که شد سخن می‌شود
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
 رنج هم مبر
هیچ بگو
در هیچ زبانی هیچ این‌قدر باردار نیست و نمی‌زاید
و این- واژه‌اش اشاره است اشاره می‌ماند

گفتم این چیست  دگر است
نعره زدن دگر است جامه دریدن دگر است
گفت این نیست دگر  هیچ مگو

کفت این فرشته هم نیست بشر هم نیست  نام مگذار
گفتم زیروزبر خواهم شد گفت می‌باش چنین

بعد هم خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
از این خانه پر نقش و خیال

ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می‌کند داستان خلیفه‌ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان‌ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می‌درید چه می‌یافت؟

هیچ نظری موجود نیست: