۲۰ اسفند ۱۳۹۲

ما خوشمان نمی‌آید


دیروز، پریروز جمله‌ای دیدم و خواندم. بعد که رفتم دنبال منشاء - ده‌خدا گفته یعنی زیستن‌گاه و منبع و چشمه خبر، دیگر پیدایش نکردم. علی‌آقای لاریجانی بود اگر اشتباه نکنم. در هر حال لاریجانی بود و خبر می‌گفت که این برادر گفته‌ است: ما خوشمان نمی‌آید کسی برود زندان.
حالا از همان دیروز و پریروز سعی می‌کنم خودم را بگذارم جای  گوینده و گفتنده این جمله.  و مخصوصا این برادر و با آن چشمان روشن. بازی غریبی‌ست این خود را جای دیگری گذاشتن. مثلا آدم خودش را جای غیر، دشمن‌اش بگذارد درست وقتی دارد دوئل می‌کند. پوشکین را بگذاریم کنار. همین فیلم‌های وسترن. آمده‌ایم وسط دکور. پای بر خاکِِ کوبیده. تک و توک بر ایوان‌ها ایستاده‌اند. زن‌ها پشت پرده پنجره‌های بسته بر خاک و آفتاب. درشکه‌ها متوقف. اسب‌ها عرق خشک کرده قید گشوده، آب می‌خورند. هانری فوندای جوان در نقش خیر جلو می‌رود و شرور که حتما زشت هم هست، جلو می‌آید یا برعکس. شما هانری فوندا هستید و خوب و دشمن‌تان روبه‌رویتان ایستاده است و درست این‌جاست که می‌خواهید خودتان را جای او بگذارید بی آن‌که به او گفته باشید و خبرش حتی کرده باشید. در این صورت مجبورید بر روی خوب‌تان شلیک کنید و از خودتان هم زودتر و فرزتر و چابک‌تر.
باقی را پای خودتان می‌گذارم در واقع بر گرده خودتان. مؤلف نباید کار خواننده را ساده کند. ننشینید و هی مصرف کنید.  و هی یکی بنویسد و شما بخوانید. پا شوید و خودتان قلم مثالی را در دست بگیرید و خودتان خیالات کنید.
خودم را جای برادر گذاشتم و گفتم: ما خوشحال نمی‌شویم کسی به زندان برود. بعد متوجه شدم این ما، خود را جای من دیگر گذاشتن یک چیز، اما چگونه خود را جای ما بگذارم. این ما کیست. چند برادر است؟ تمام مجلس است. منظور نماینده‌هاست. منظور یکی از قواست؟ 
منظور نظام است با جاه و جلالش؟ دیدم کارم دارد دشوار می‌شود و ممکن است از هدف اصلی منحرف شوم. حداقل دور شوم. البته در ادبیات دور شدن خیلی واهمه ندارد. می‌شود بازگشت. جای دوری نمی‌رود. ضرب‌المثل می‌گوید. خیال است دیگر. طی طریق می‌کنید و به جای اول‌تان نرم و نازک می‌نشینید. مشایی گفته بود: هه، گمان می‌کنید امام زمان امروز بازگردد، در رجعتش سوار بر اسب باز می‌گردد؟ این را خودم با گوش‌هایم شنیدم. اما در باره او می‌گفتند که زیاد طی طریق می‌کند. وسیله‌ی نقلیه‌اش را نمی‌دانم.

به این نتیجه رسیدم که نظام با اکراه و اجبار و بی میل و رغبت به زندان می‌اندازد. چه رنجی می‌برد.
اما این ما در هر حال فاصله‌ای ایجاد می‌کند میان ما. میان آن‌ها که ما هستند و مایی که در این ما جا نداریم.
اگر آقای لاریجانی نگفته بودند ما، می‌توانستم ، داشتم سعی می‌کردم خود را جای ایشان بگذارم تا ببینم و حس کنم و بفهمم شاید که چگونه است  او بودن. اما جای ما؟ نمی‌شود. اگر در برابر هانری فوندا چند دشمن باشند دیگر نامش دوئل نیست و کشت و کشتار است.
البته در تخیلات وسترن یک خوب می‌تواند چنان خوب باشد که چند دشمن را بتواند که از پا  و دست به در آورد. اما حتی در تخیلات وسترن‌آنه مهارت لازم است.  و مهارت  را باید آموخت و برای‌اش و در راه‌اش کار کرد.  چقدر فشنگ که به دود داد. چقدر بطری که نباید شکست.
سعی کردم خودم را جای آن یکی بگذارم که گفته بود: از کدام مردم حرف می‌زنی؟ نکند از حقوق بشر و این‌ها، نگو که از خنده روده‌بر می‌شوم.  یادم افتاد که در کتب آسمانی و مراجع، از قتل از قتل نفس گفته بودند.  و جزایش داده بودند. به بدترین شکلی. یادم افتاد که بچه که بودم نفس و نَفَس یکی بود. یادم آمد که قرآن پانصد بار کلمه ناس را به کار برده‌است. لسان عرب می‌گوید اُنس یعنی زندگی اجتماعی، خوشرویی، ادب. اِنس، ناس یعنی آدم، نوع بشر. انسان یعنی انسان. انسانیه یعنی انسانیت. انیس و مونس یعنی همراه،همسر، خوشرو، مودب. و همه این‌ها یعنی انسانیت. آن‌ها که سوار بر قطار به جای بدی می‌رفتند، برده می‌شدند، از انسانیت خالی بودند.

هیچ نظری موجود نیست: