۱۳ اسفند ۱۳۹۲

کاپیتالیسم، امیال و بردگی


معرفی کتاب کاپیتالیسم، امیال، بردگی
 نوشته فردریک لوردون

اقای لوردون می‌گوید که کاپیتالیسم توتالیتر است. کاپیتالیسم نئولیبرال. چرا که با روح و روان آدمی کار دارد. نویسنده به سراغ اسپینوزا رفته. نویسنده یک اقتصاددان است و به سراغ فلسفه رفته  تا کاپیتالیسم نئولیبرال را تعریف کند. مارکس را سر وقت اسپینوزا برده است یا برعکس. نویسنده معتقد است که کاپیتالیسم مسیری را طی کرده تا به این‌جا رسیده و حالا به انسان‌شناسی اسپینوزایی نیاز هست تا فهمیده شود- چیزی که مارکس جوان به گفته آلتوسر به آن پرداخته اما بعدها آن را کنار گذاشته. انسان‌شناسی امیال و قدرت عواطف اسپینوزا. فیلسوف هلندی مارکس را کامل می‌کند تا جای‌گاه پر اهمیت میل و رغبت و عاطفه و احساس را در بسیج کار نشان دهد.

کاپیتالیسم معاصر چشم‌اندازی مهیج و غنی را  نشان می‌دهد که از کاپیتالیسم دوران مارکس- کار و سرمایه و برخورد کار و سرمایه پر تضادتر است. مزدبگیران عجیبی  که  همان‌وقت که درجانب کارند، به صورت نمادین در جانب کاپیتال قرار دارند.
کاپیتال به صورت و شکل زندگی اجتماعی درآمده است. کاپیتالی که روابط اجتماعی شده است.

«یکی آزاد است که یکی را به کار بگیرد و یکی ازاد است که به کار گرفته شود ». این ملاقات شکوه‌مند دو آزادی، مزدبگیری نام دارد. لابوئسی می‌گوید که چقدر عادات بردگی باعث از یاد رفتن بردگی می‌شود. نه این‌که آدمی احساس بدبختی نکند بلکه آن را چون محتومیتی می‌پذیرد. چگونه عده‌ای اندک عده‌ای زیاد را به کار می‌گیرند؟ عده‌ای اندک پشتِ کاپیتال، عده‌ای زیاد پشتِ کار را.

عده‌ای از کارمند و کارگرها برای نانی برای خوردن  به سر کار می‌روند. بعضی برای مصرف کردن. پول خرج کردن. بعضی برای غرق شدن در کار. بعضی از پله‌های کارخانه واقعا بالا می‌روند. بعضی خودشان را از پنجره پرت می کنند.

مارکس تقریبا همه‌چیز را در باره ساختار اجتماعی کارفرما و مزدبگیر گفته است. اما از گوناگونی نظام عاطفه و احساس که از آن ناشی می‌شود کمتر گفته است. چرا که کاپیتالسم راهی دراز را طی کرده. از زمان احساسات غمگین، اکراه و اجبارِ خام و خشن.  و حالا به دنبال مزدبگیر خوش‌حال و راضی‌ست. یعنی کسی که به میل او رغبت کند. برای این‌که قدرت کار را به‌تر به کار گیرد با احساس و امیال کار دارد. کاپیتالیسم به هنر جدیدی روی می‌آورد تا مزدبگیر را به کار گیرد.

اسپینوزا می‌گوید که ما به چیزی چون خوب است  میل نمی‌کنیم.  ما چون به چیزی رغبت داریم آن را خوب می‌یابیم. پس این تمایل ماست که ارزش تولید می‌کند و نه برعکس.
اسپینوزا می‌گوید  هرعاملی که بیاید و توانایی وجود داشتن ما را زیاد کند در ما حس شادی ایجاد می‌کند و برعکس هر عاملی که حس وجود داشتن را در ما کم کند، تولید غم می‌کند. می‌گوید که جوهر هر آدمی در امیال او و جهش امیال اوست. امیالی که جهت و مطلوبش از خارج بر ما اعمال می‌شود. از برخورد با آدم‌ها و چیزها در روابط اجتماعی در جریان مسیرهای فردی و جمعی. 

یکی تمایلی دارد. می‌خواهد دیگران را به میل خود جذب کند. می‌خواهد که میلش، امیال دیگران شود و از قدرت دیگران در رسیدن و ساختن میلش استفاده کند. از قدرت کار مزدبگیران. این‌جاست که مزدبگیران در مسیر هدف کاپیتال قرار می‌گیرند.

کاپیتالیسم نئولیبرال می‌خواهد فاصله میان امیال کاپیتال و امیال مزدبگیران را کم و کم‌تر کند تا سربازگیری و یارگیری‌اش کامل شود. تا همه در صف میل و رغبت او ثبت‌نام کنند. به مشارکت و سرمایه‌گذاری تمام سوژه‌ها نیاز دارد و می‌خواهد تا بسیج‌شان کند.

این‌جا با هذیانی بی‌حد و اندازه روبروییم که تمام زندگی و وجود و هستی مزدبگیر را نشانه رفته است. سوژه را تابع می‌خواهد. می‌خواهد که میل او را خدمت کند.  و در نهایت می‌خواهد که ویژگی و خاص بودن و فردیت سوژه را دوباره قالب بگیرد و پی بریزد. تا به ابژه‌ی پیش‌نهادی کاپیتال تبدیل شود. اما نه تحمیل شده. نه با برانگیختن احساسات غمگین و تلخ. نه بیرونی. به طوری که مزدبگیر آن را درونی کند، ماندگار شود و لازم. وجود مزدبگیر به هدف کارخانه-شرکت گرایش پیدا کند. به پروژه و برنامه زندگی‌اش تبدیل شود به سرچشمه و معدن شادی.

نویسنده کاپیتالیسم را به سه دوران تقسیم می‌کند. دوران قبل از فورد- وقتی که برادرزاده یا خواهر زاده فروید، هیچ‌وقت نفهمیدم- به امریکا رفت و دانش فروید را در خدمت کارخانه اتومبیل سازی فورد درآورد. وقتی که کارگرهای کارخانه توانستند تولید خود را صاحب شوند و مصرف کنند. دوران دوم، دوران فورد و سوم دوران بعد از فورد.

از نظر نویسنده هر سه دوران در نظام احساس و عاطفه بودیم اما اولی نظام احساس غمگین و تلخ مزدبگیر بود. اکراه و اجبار در کار دشوار و خرفت‌کننده. وقتی مزدبگیر  مصرف کننده تولیداتش شد، احساس شادی هم آمد. اما هنوز از چیزی خارجی بود . از مصرف کالا بود که با پول تهیه می‌شد. می‌شد که گفته شود رضایت و خوش‌بختی و رستگاری جایی دیگر است. در دوران سوم پسا فوردی، احساس شادی درونی شد. احساس تحقق خویش، تحقق آدمی در کار و به وسیله کار.
کاپیتالیسم در هر سه مرحله از تصورات و تخیلات و ذهنیات استفاده کرده است.
از نظر نویسنده توجه و به حساب آوردن این احساسات فردی و جمعی است که در گوناگونی خود اقتصاد را از جبر تاریخی نجات می‌دهد.

اگر نظریه اسپینوزایی عواطف و احساسات اجازه به‌تر فهمیدن آن‌ها را در زندگی اجتماعی می‌دهد، در درجه اول برای این است که نظریه سوژه‌های آزاد را نقد می‌کند و از آن فاصله می‌گیرد. نظریه انسان‌مدار را. به اعتقاد  نویسنده این نظریه محور تخیلات و تصورات لیبرالی است و مانعی بر فهم طبع و قدرت احساسات و عواطف اجتماعی: انسان خود را چون قدرت‌هایی خودکفا می‌پندارد. قادر به ساختن زندگی خود بر مبنای تنها اراده خویش. با تکیه بر ضد سوبژکتیویسم اسپینوزایی، نویسنده نقدی بر گفتمان معاصر بر آزادی سوژه‌ها را پیش می‌برد، مثلا نقد گفتمان نظریه اقتصادی کاپیتال- سرمایه انسانی « ما دعوت شده‌ایم تا سرمایه زیبایی، سلامت، سرو وضع، شادی زندگیمان را زیاد کنیم، همین‌طور سرمایه‌هایی مثل مهارت، انگیزه و انعطاف خود را».

هیچ نظری موجود نیست: