۵ فروردین ۱۳۹۳

یک‌شنبه


یک‌شنبه انتخابات شهرداری‌ها بود. من رادیو و تلویزیون را بسته بودم و از صبح در خانه کتاب می‌خواندم. مدتی‌ست که سیاست در فرانسه را از افکارم بیرون رانده‌ام و هر عضو دولتی و حزبی که حرف بزند رادیو را خاموش می‌کنم. بخصوص آن‌ها که تا به حال یعنی در این چند دهه در قدرت بوده‌اند. اگر صاحب رای بودم در این‌جا، که نیستم به سوسیالیست‌ها دیگر رآی نمی‌دادم. حتی در دور دوم. غیر از این، فاصله‌ای عظیم میان مردم و مردان و زنان قدرت افتاده‌است. پیش‌پینی می‌شد که راست افراطی رآی زیادی بیاورد. از کسی پوشیده نبود. فردای یک‌شنبه که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم که جایی که سین به دبیرستان می‌رود نامزد  راست‌افراطی  اول شده.  این شد که رادیو را روشن کردم و دیشب هم تلویزیون را.
انتخابات شهرداری‌ها انتخاباتی محلی‌ست. مردم معمولا باید دعواهای حزبی و ملی را کنار بگذارند و چون  از نزدیک نامزد را می‌شناسند و تجربه‌ای از کار او و کار با او را داشته‌اند او را انتخاب کنند یا نکنند. رآی به شخص است و نه به حزب او.
اما این همه‌چیز از داستان  رآی دادن نیست. در روستاها روابطی فئودالی جاری‌ست. در روستایی مثلا با شصت صاحب رآی اعضای شورای شهر و شهردار ده‌ها و سال‌هاست  عوض نشده ‌اند و با هم نزدیکی و خویشی و نسبت هم دارند. شهردار می‌تواند حتی به دبیرستان نرفته باشد. حتی خواندن و نوشتن را خوب نداند. اصلا نداند که یک کتاب چیست. من این‌ها را از نزدیک دیده‌ام. به وقت عید میلاد مسیح مثلا به کودکان زیر دوازده سال و بازنشسته‌ها هدیه می‌دهند. اوائل با سین می‌رفتیم. بودجه کمی هم ندارند. اما من آنقدر از خرید هدیه‌هاشان برای کودکان ناراحت می‌شدم که دیگر نرفتم. حتی یک بار هم کتاب نخریدند. یکی می‌رفت از فروش‌گاهای بزرگ  آخرین تولیدات  و اختراعات را برای احمق گرداندن بچه‌ها می‌خرید و می‌آمد. هیچ بررسی و بازرسی هم نبود که پول‌ها چگونه خرج شده. هیچ‌کس هم اعتراضی نمی‌کرد. چون همه مثل هم بودند. مادران و پدران کودکان. از خودشان بودند. لمپنی که پرولتر نبود. مسلم است که دور اول  همیشه راست افراطی رای می‌آورد. ضد خارجی نبودند. چون خارجی نبود. همه بچه‌ها بور و سفید بودند و با چشم‌هایی روشن‌رنگ. آن ها نه تنها ضد پاریسی بودند بلکه ضد کسی هم که از شهری نزدیک روستا آمده بود، بودند. دو خانم آمده بودند و خانه‌ای خریده بودند و تعطیلات‌شان را به روستا  می‌آمدند. پاریسی بودند. تراکتورسوارها که اصلا پاسخ سلام‌شان را نمی‌دادند.  پاریسی بودند و لزبین. خانواده‌ای،  روستایی آن سوتر که خودشان بچه هم داشتند چند کودک افریقایی را به خانه آورده بودند. موقتا. از این خانواده‌ها هستند. گاهی که بچه با پدر و مادرش یا با صاحب‌اش دچار مشکل می‌شود یا به دلیل دیگری برای مواظبت از کودک او را در خانواده‌هایی می گذراند تا مشکل حل شود. البته مشکل ممکن است حل نشود و سال‌ها طول بکشد. مجبور شدند بروند. آنقدر نامه‌های تهدید  دریافت کردند که رفتند. من بچه‌هایی دیدم که رنگ شهر را ندیده بودند و هیچ‌وقت به پاریس نرفته بودند. اگر مدرسه برنامه‌ای می گذاشت و بچه‌ها را به پاریس یا جایی می‌برد، پدرو مادرها خوش‌حال بودند. من از این‌جا زیاد نوشته‌ام. فلاکت است. از جنگ اول کمر راست نکرده است. فقیر است. پس جاذبه راست افراطی تعجب ندارد. فلاکت روستا از فلاکت شهر خیلی بدتر است. برای همین است که در شهرها جاذبه راست افراطی کمتر است.  در شهر نهاد‌ها بیش‌ترند. در روستا اصلا نهادی نیست.   نهاد روستا فروش‌گاهای بزرگ و تلویزیون و البته آموزش و پرورش است.  بچه هم زیاد است. چون بچه‌گی آسان‌تر است از شهر. زن‌ها کار نمی‌کنند. خانه‌ها بزرگ‌تر است. نگه‌داری بچه‌ها راحت‌تر است. تا بچه‌اند. بعدحکایت دیگری ست. بعد چیز زیادی برای کودکان نیست.

اما یک‌شنبه سهم رآی نداده‌ها زیاد بود. خیلی زیاد. نزیک به چهل در صد و در بعضی جاها پنجاه در صد. هفتادو چند در صد از جوانان میان هجده تا بیست و چهار سال رآی نداده بودند. از دو کارگر یکی رآی نداده بود. چه کسانی رآی داده بودند. چه کسانی معمولا رآی می‌دهند. هفتادو چند در صد از میان پیران رآی داده بودند.  آن‌ها که مالی دارند رآی می‌دهند و پیرسالان.
در جایی رهبر حزب راست‌ها همان دور اول شهردار شده بود. چرا کسی که در سطح ملی محبوب نیست در شهرش انتخاب می‌شود؟ چون همه کاری می‌کند تا انتخاب شود. یعنی برای صاحبان رآی پول خرج می‌کند.  رآی آن‌ها را می‌خرد. دیروز سؤال بود که چرا کسی که صد بار محکوم شده است و فاسد است انتخاب می‌شود. اگر مثلا حومه‌ای یا شهری کوچک از پیر و مال‌دار تشکیل شده شهردار قبلی می‌ماند حتی فاسد. حساب شهرهای بزرگ متفاوت است. خیلی وقت‌ها دلیل انتخاب نتیجه کار و عمل شهردار و شورای شهر است.
راست افراطی نتیجه کارش معلوم نیست.  تا به حال قدرت نداشته و سرکار نبوده. به عنوان شهردار و گرنه عضو شورای شهر بوده است. در سال‌های نود میلادی در چند جا شهرداری را به دست گرفتند اما نتیجه کارشان افتضاح بود و بعد هم شهرداری را از دست دادند. جاذبه امروز آن‌ها تنها از ضد نظام بودن و در اپوزیسیون بودن می‌آید و از گفتمان چپ را در جای خالی چپ صاحب شدن. کارگرانی از حزب کمونیست و سوسیالیست و البته از راست به راست افراطی اسباب‌کشی کرده‌اند. کارگرانی که سیاست ضد کارگرسرمایه‌داری معاصر هر روز کار و شغل آن‌ها را در خطر قرا می‌دهد.
سؤال است که چرا چپ  و آن‌چه چپ افراطی نامیده می‌شود رآی کارگران را ندارد؟ چرا جاذبه ندارد. پاسخ این است که ضد اروپا بودن، ضد کارگرخارجی  و مهاجر بودن و ناسیونالیست بودن، از یورو خارج شدن و به طور خلاصه صاحب اختیار شدن جاذبه دارد. مردم فکر می‌کنند  دیگر قدرت ندارند و فرانسه در چهارچوب اروپا قدرت ندارد. فرانسه  سال دوهزارو پنج به اروپا- این اروپا، در جریان همه‌پرسی رآی مخالف داد. سارکوزی رآی نه‌ی مردم را خورد و پشت‌اش لیوان آبی.    مردم می‌ترسند. باور و اعتمادی ندارند. آینده ناروشن است و نمی‌دانند این مالکان قدرت آن‌ها را به کجا می‌برند. ازدواج هم‌جنس‌ها جامعه را به کجا می‌برد. در جریان به وضع رساندن قانون ازدواج برای همه، جامعه به دو تکه شد. چپ و چپ افراطی موافق بود و راست افراطی برخلاف قبل موضعی آن‌چنان روشن نگرفت. در ظاهر البته. مثلا مارین لوپن در راه‌پیمایی‌ها حاضر نمی‌شد اما اعضای دیگر حاضر بودند.

مدیر جشن‌واره تاتر اوینیون که هر سال در ماه اوت در در شهر آوینیون برگذار می‌شود و نامزد راست افراطی در آن رآی آورده در دور اول تهدید کرده اگر شهر به دست راست افراطی بیافتد استعفا می‌دهد. جشن‌واره تاترآوینیون خیلی مهم است. وجهه بین‌المللی دارد و ملی. قصه‌اش هم در تاریخ چند دهه فرانسه با کارگردانان و روشن‌فکران بزرگ فرانسه مهم است. قرار بود که تاتری مردمی باشد.
رابطه راست افراطی با دنیای هنر رابطه‌ای بغرنج است. در واقع رابطه‌ای نیست. شما هیچ هنرمندی را پیدا نمی‌کنید که موافق و یا رآی دهنده به راست افراطی باشد. «نخبه»  و روشن‌فکران به طور کلی.
تصور کنید که راست افراطی قدرت را به دست بگیرد، همان روز اول جنگ  و دعوا خواهد بود و بحران. اما مسئله این است که هنر مردمی نیست. هنر از مردم جدا افتاده است. تلویزیون مردمی‌ست. اگر بتوان از این واژه در این‌جا استفاده کرد. مردمی نیست مردم را به دنبال خود می‌کشاند. از مردم نیست.
راست افراطی پرسش هایی درست مطرح می‌کند. پرسش‌هایی که کسی پاسخ نمی‌دهد.سیاست دیگر پرسشی ندارد.

۴ فروردین ۱۳۹۳

چقدر مهمان


امروز باد آمد. تگرگ آمد. رگبار آمد. آفتاب آمد. سایه آمد.
بعد شب آمد.

۲۶ اسفند ۱۳۹۲

نوشتن سفره است



 حوصله ندارم. حوصله روابط و رفت و آمدها و احوال‌پرسی‌های بی‌معنی. آداب و رسوم خوب است. سنت خوب است. قبلا حال کسی را می‌پرسیدی می‌گفت الحمدالله. نه تو به واقع حال می‌پرسیدی و نه او به واقع پاسخ می‌داد. رسم ادب بود. تو در پشت پرده می‌ماندی و قرار هم بر این بود. حالا که پرده‌ها دریده شده یا باید حقیقت گفت و برهنه بود و یا نباید گفت. همان به که مخاطب خاص نباشد. می‌گویی و می‌نویسی به این امید که صاحب متن نباشی.
کذب آدم‌ها تو را بیش از خودشان می‌ازارد. برای همین آن‌که تو را می‌شناسد تو را نمی‌خواند.
مگر در نوشته نشسته باشد. نوشتن سفره است. بفرمایید. نانی که قسمت می‌کنیم.
یکی گفته بود مسیح را وقتی بازمی‌یابیم که نان قسمت می‌کنیم. رجوع‌اش همان است. رجوع و رجعت‌اش.

حافظ مال همه است


یک اقایی بود. نمی توانم مشخصات مشخص تر بدهم. یک خانه ای داشت. چه خانه‌ای.  درست روبروی پارک لوکزامبورگ. دویست و چند متر بود. چند تا ایوان و مهتابی و تراس داشت. یک اتاق شیشه ای درست کرده بود تنها برای خودش. شب های روشن می رفت و زیر ستاره‌ها دراز می‌کشید. گاهی مرا دعوت می‌کرد. اگر زمستان بود جلوی شومینه و پنیر داغ می کرد. اگر تابستان بود در ایوان می‌نشست. چرا یاد ایشان افتادم. حافظ می خواند. فیل مولوی بود در تاریکی. حافظ را می گویم. وگرنه این آقا. خب حافظ مال همه است. من چه می‌توانستم بکنم؟
یک بار ماهی کباب کرده بود و جرس فریاد بر می‌دارد می‌خواند. من چه می‌توانستم بکنم؟
نمی‌توانم بگویم که بود و اوربانیسم یعنی شهرسازی چه شهری در ایران دست ایشان بود.  و چه مفت زمان شاه این خانه دویست متری را خریده بود. پیپ می‌کشید  و برای خریدن قوطی کبریت تا فروشگاه بزرگ پایین می‌آمد که پول بیش‌تر به سیگار فروشِ کبریت فروش ندهد. 
حافظ است دیگر مال همه است. 

مغازه احمد


دیشب، سر شب، رفتم مغازه احمد آب بخرم. دستم را مشت کردم تا احمد آب در مشتم بریزد. نه،  خب، آخر آب را می‌خرند؟ این هم شد زندگی.  آب را،  می‌روند سر چشمه و تشنه بر می‌گردند.  اصلا تشنگی می‌آرند به دست. آب نمی‌جویند. رهایم کن جلال‌الدین.
دیشب ، سر شب رفتم مغازه احمد تا آب چشمه بخرم برای عدس‌هایم که خیس کرده بودم. عدس‌هایم ارگانیک است و تا آبش می‌دهی جوانه می‌زند. زنده است دیگر. تا ببینیم با چه سرعتی در این چند روز باقی‌مانده- باقی‌مانده به چه، سبز می‌شود.
فرانسوی‌ها این‌طور هستند. می‌گویند عدس‌هایم. سفره‌ام. میزم. خانه‌ام. ما تا قبل از این‌که به این‌جا بیاییم و آلوده دیگری شویم، نمی‌گفتیم خانه‌ام. می‌گفتیم خانه. فرانسوی‌ها  طور دیگری هم هستند. مثلا می‌گویند بیا به خانه‌ی من برای خوردن. ما می‌گوییم برای شام بیا. ما نمی‌گوییم بیا به صرف چای. ما هر کس که بیاید و هر وقت که بیاید برایش چایی می‌آوریم. نگویید گذشت آن روزگار.
یادم رفت  چه می‌خواستم بگویم، بعد از رفتن به دکان احمد و خواستن آب، چه دیدم. حالا بلند شوم بروم سروقت نان در تنور که بویش بیدار شده است. 

کفش‌داری‌های حرم


کفش‌داری‌های حرم امام رضا برای من کودک، جذاب‌ترین سهم‌اش بود. غیر از آرشیتکتور ماجرا و استتیک آن- شد دو واژه فرنگی، محتوای داستان بود. این‌که چیزی از خودت را- چیزی را که نباید به درون و به نزد امام ببری، به خانه‌اش،- جایی، مکانی برایش اندیشه شده و چون کفش‌داری هم، همان‌  جا و مکان هم، باز از ان امام رضاست- چیزی میان تو و امام رضا، خانه‌اش- کفش، میان تو و امام. کفش و کوچه که ترا تا او می‌برد و به او که می‌رسی باید کفش از پا بکنی. کفش تمام می‌شود. کوچه تمام می‌شود. در خانه او کوچه‌ها فرش است .
این بود که کفش که کثیف است و ناپاک ترا به او می‌رساند. جاذبه در این قرابت و هم‌جواری ملوث و مقدس بود.  و در این‌که صاحب تقدس به این اندیشیده بود و فکری برایش کرده بود.
تقدس باید همیشه فکری بکند. چون ما همیشه با کفش تا مقدس می‌رویم. 

پایان خلافت


فوکو گفته بود اسلام همچون نیرویی قادر به بسیج است اما همچون نهادی سیاسی مانعی بر بسیج است. گفته بود آن قدرتی که  از قدرت بسیج و به‌پاخیزی  به وجود می‌آید با آن فرق دارد. قدرت بسیجی که  منجر به دست گرفتن قدرت می‌شود با قدرت به دست گرفته شده فرق دارد.  به‌پاخیزی از دست ایدئولوژی در می‌رود.
ابن خلدون پیش‌تر گفته بود: وقتی خلیفه هشتم عباسی شمشیر از طلا ساخت، زمان فاتحه خواندن برای خلافت رسیده بود. 

آشکاریت




امروز یه آقاهه اومده بود می‌گفت اسلام زنا رو می‌پوشوند. برای پنهان کردن در حجابشون می‌کرد. الان برای آشکار کردن زنا رو می‌پوشونند. بعدم گفت غرب اینو تحمل نمی‌کنه چون غرب در دوران آشکاریت به سر می‌بره. دوران شفافیت. لخت و پتی. منم گفتم بهشت. اول نفهمید. گفتم بهشت هم دوران شفافیت بود.  الان بهشتِ قبل از آگاهی حواست. گفتم آقا من منتظرم، وایسادم برگ زیزفونا درآد. 

شهر من


شهر من را یک روز خراب کردند. نوجوان نبودم  هنوز که محله‌ای را به دور آرام‌گاه دانش‌مندی بزرگ غرب و شرق به شعاعی گسترده گشودند.  اول آرام‌گاه فروتن بود. خاک‌ساری‌اش را خاک‌روبه کردند. مدرسه من در محله بود. راهی می‌گشود از کوچه‌های خاکی.  در آن گاهی قصابی خروسی را سر می‌برید. جوی خون خروس از میان کوچه راه می‌افتاد.  و با ما تا مدرسه می‌آمد. بعد همه این‌ها گم شد.  و در خوابی مکرر به سراغ می‌آمد و با خود می‌برد.

سین بچه بود و به مدرسه می‌رفت. مادرمادر بزرگش به همان مدرسه رفته بود. به نام قدیسی مسیحی بود. حیاط مدرسه خاکی بود و سین به خاک‌آلوده بود. روپوشش را هر روز جارو می‌کشیدم. جاروی برقی. حیاط را چند درخت چنار بود و چند راهب. حوضی با چند ماهی قرمز. سین به حوض می‌چسبید و ماهی می‌خواست. دستش را می‌کشیدم و سین دست در حوض می‌کرد و ماهی لیز بود. سین هم.  در می‌رفت.
فردا حیاط را قیراندودند. 


کودکی خشونت است. گاهی هجوم می‌آورد. اگر رویش دهی. ترا می‌برد در کوچه‌های تنگ و تاریک و بی‌آخر. 

تعیین دولت


به سهم ناخودآگاه آدم‌ها توجه کنید نه به سهم خودآگاه‌شان. همان دولت تعیین می‌کند.

کبریت پر


یک قوطی پر کبریت پیدا کردم. چه آتش‌ها که به پا نخواهم کرد.

روز خدا


امروز روز خداست. این‌جا، نه آن‌جا.  فکر کنید خدای  هنرمند  و نقاش و مجسمه‌ساز اگر یک روز را دست از کار نمی‌کشید،  همان یک روز هم تعطیل نبود. یعنی سرمایه داری مجبور به تعطیل نمی‌شد. نتیجه‌ می‌گیریم که خدا خیلی کاپیتالیستی نیست. البته خدا که برای پول و غم نان و معیشت کار نمی‌کرده، خدا از بس ذوق می‌کرده و ذوق داشته می‌آفریده، از صبح سحر می‌رفته در کارگاه‌اش و مشغول می‌شده.  نان که نمی‌خورده. جامعه‌ی آرمانی‌اش هم جامعه‌ای بوده که مردم مجبور به کار نباشند و همین‌طور خلق کنند. خوب شد شب را هم آفرید که مردم بتوانند بخوابند و از دست بیداری و روز استراحت کنند. از دست کار. دست از کار بی معنی که هیچ خلاقیتی در آن نیست بکشند. اقلا خواب ببینند. می‌گویند چینی‌ها در افریقا شبانه کار می‌کنند. هم روزانه، هم شبانه. صبح بلند می‌شوی و می‌بینی پلی ساخته شده است. خدا، خدای چینی‌ها نیست. آن‌ها اصلا دین ندارند. واژه دین هم نداشتند تا همین یک قرن پیش. در برخورد با تمدن‌ها مجبور شدند یک چیزی جایش بگذارند.  جای واژه دین. جای دین. قدیم‌ها مردم کاری نداشتند به این‌چیزها. می‌جنگیدند و قلمرو صاحب می‌شدند. امروز باید شما قسم و آیه بخوری که باور داری به حقوق بشر، به جنس دیگر، به توسعه، به مصرف و به بازار مشترک. قسم و آیه هم کافی نیست. باید زبان آن‌ها را به دهان بگیری. با آن حرف بزنی.  این‌طور شد که چین واژه دین را ساخت.  و ادب‌کده شما هم مجبور به معادل‌سازی شد.
چند ماه است این‌جا میان سرمایه‌دار و کارگر و مزدبگیر دعواست که یک‌شنبه‌ها را باز کنند یا نه. دولت در میان. 

آه


« از آه مادران ستم‌دیده بترسید». این حرف‌ها چیست. نزنید از این حرف‌ها. این‌حرف‌ها مال زمانی بود که این‌قدر آلودگی نبود. هوا کثیف نبود. آب زلال  بود. لااقل نفرین کنید. نه این‌که کاخی بریزد. دل‌تان خنک شود.  ناخوش‌تر نشوید. 

۲۲ اسفند ۱۳۹۲

گفتم این چیست


جلال‌الدین محمد این‌همه حرف زده که به بی‌حرفی برسد
گفت غبارانگیز است مگر گفتی که از غبار گذشته باشد- شمس گفته بود- گفته بود اما
چقدر زبان را به بازی گرفته  تا به بی‌زبانی برسد
تبریزی یک روز کتاب‌‌ها همه را به آب داده‌بود- هیچ مگو
تبریزی کم حرف می‌زده و بلخی کم‌حرف‌های تبریزی را می‌زده- زیاد
حرف می‌زده تا چیزی نگوید تا نگفته باشد تا به ناگفته برسد به ناحرف

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
چیست آن سخن که نهان است
سخن که نهان نیست چون عیان شد سخن است
سخن سخن است که عیان باشد از نهان که  در آمد سخن است
عیان که شد سخن می‌شود
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
 رنج هم مبر
هیچ بگو
در هیچ زبانی هیچ این‌قدر باردار نیست و نمی‌زاید
و این- واژه‌اش اشاره است اشاره می‌ماند

گفتم این چیست  دگر است
نعره زدن دگر است جامه دریدن دگر است
گفت این نیست دگر  هیچ مگو

کفت این فرشته هم نیست بشر هم نیست  نام مگذار
گفتم زیروزبر خواهم شد گفت می‌باش چنین

بعد هم خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
از این خانه پر نقش و خیال

ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می‌کند داستان خلیفه‌ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان‌ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می‌درید چه می‌یافت؟

۲۰ اسفند ۱۳۹۲

ما خوشمان نمی‌آید


دیروز، پریروز جمله‌ای دیدم و خواندم. بعد که رفتم دنبال منشاء - ده‌خدا گفته یعنی زیستن‌گاه و منبع و چشمه خبر، دیگر پیدایش نکردم. علی‌آقای لاریجانی بود اگر اشتباه نکنم. در هر حال لاریجانی بود و خبر می‌گفت که این برادر گفته‌ است: ما خوشمان نمی‌آید کسی برود زندان.
حالا از همان دیروز و پریروز سعی می‌کنم خودم را بگذارم جای  گوینده و گفتنده این جمله.  و مخصوصا این برادر و با آن چشمان روشن. بازی غریبی‌ست این خود را جای دیگری گذاشتن. مثلا آدم خودش را جای غیر، دشمن‌اش بگذارد درست وقتی دارد دوئل می‌کند. پوشکین را بگذاریم کنار. همین فیلم‌های وسترن. آمده‌ایم وسط دکور. پای بر خاکِِ کوبیده. تک و توک بر ایوان‌ها ایستاده‌اند. زن‌ها پشت پرده پنجره‌های بسته بر خاک و آفتاب. درشکه‌ها متوقف. اسب‌ها عرق خشک کرده قید گشوده، آب می‌خورند. هانری فوندای جوان در نقش خیر جلو می‌رود و شرور که حتما زشت هم هست، جلو می‌آید یا برعکس. شما هانری فوندا هستید و خوب و دشمن‌تان روبه‌رویتان ایستاده است و درست این‌جاست که می‌خواهید خودتان را جای او بگذارید بی آن‌که به او گفته باشید و خبرش حتی کرده باشید. در این صورت مجبورید بر روی خوب‌تان شلیک کنید و از خودتان هم زودتر و فرزتر و چابک‌تر.
باقی را پای خودتان می‌گذارم در واقع بر گرده خودتان. مؤلف نباید کار خواننده را ساده کند. ننشینید و هی مصرف کنید.  و هی یکی بنویسد و شما بخوانید. پا شوید و خودتان قلم مثالی را در دست بگیرید و خودتان خیالات کنید.
خودم را جای برادر گذاشتم و گفتم: ما خوشحال نمی‌شویم کسی به زندان برود. بعد متوجه شدم این ما، خود را جای من دیگر گذاشتن یک چیز، اما چگونه خود را جای ما بگذارم. این ما کیست. چند برادر است؟ تمام مجلس است. منظور نماینده‌هاست. منظور یکی از قواست؟ 
منظور نظام است با جاه و جلالش؟ دیدم کارم دارد دشوار می‌شود و ممکن است از هدف اصلی منحرف شوم. حداقل دور شوم. البته در ادبیات دور شدن خیلی واهمه ندارد. می‌شود بازگشت. جای دوری نمی‌رود. ضرب‌المثل می‌گوید. خیال است دیگر. طی طریق می‌کنید و به جای اول‌تان نرم و نازک می‌نشینید. مشایی گفته بود: هه، گمان می‌کنید امام زمان امروز بازگردد، در رجعتش سوار بر اسب باز می‌گردد؟ این را خودم با گوش‌هایم شنیدم. اما در باره او می‌گفتند که زیاد طی طریق می‌کند. وسیله‌ی نقلیه‌اش را نمی‌دانم.

به این نتیجه رسیدم که نظام با اکراه و اجبار و بی میل و رغبت به زندان می‌اندازد. چه رنجی می‌برد.
اما این ما در هر حال فاصله‌ای ایجاد می‌کند میان ما. میان آن‌ها که ما هستند و مایی که در این ما جا نداریم.
اگر آقای لاریجانی نگفته بودند ما، می‌توانستم ، داشتم سعی می‌کردم خود را جای ایشان بگذارم تا ببینم و حس کنم و بفهمم شاید که چگونه است  او بودن. اما جای ما؟ نمی‌شود. اگر در برابر هانری فوندا چند دشمن باشند دیگر نامش دوئل نیست و کشت و کشتار است.
البته در تخیلات وسترن یک خوب می‌تواند چنان خوب باشد که چند دشمن را بتواند که از پا  و دست به در آورد. اما حتی در تخیلات وسترن‌آنه مهارت لازم است.  و مهارت  را باید آموخت و برای‌اش و در راه‌اش کار کرد.  چقدر فشنگ که به دود داد. چقدر بطری که نباید شکست.
سعی کردم خودم را جای آن یکی بگذارم که گفته بود: از کدام مردم حرف می‌زنی؟ نکند از حقوق بشر و این‌ها، نگو که از خنده روده‌بر می‌شوم.  یادم افتاد که در کتب آسمانی و مراجع، از قتل از قتل نفس گفته بودند.  و جزایش داده بودند. به بدترین شکلی. یادم افتاد که بچه که بودم نفس و نَفَس یکی بود. یادم آمد که قرآن پانصد بار کلمه ناس را به کار برده‌است. لسان عرب می‌گوید اُنس یعنی زندگی اجتماعی، خوشرویی، ادب. اِنس، ناس یعنی آدم، نوع بشر. انسان یعنی انسان. انسانیه یعنی انسانیت. انیس و مونس یعنی همراه،همسر، خوشرو، مودب. و همه این‌ها یعنی انسانیت. آن‌ها که سوار بر قطار به جای بدی می‌رفتند، برده می‌شدند، از انسانیت خالی بودند.

۱۶ اسفند ۱۳۹۲

دیوارهای سوراخ


حواستان باشد این چندمین بار است که دارم می گویم، اول‌بارهاش دوران آقای احمدی‌نژاد بود که می‌خواستند ما را مجنون کنند. دنیا می‌خواهد ما دیوانه شویم. آن‌وقت مای مجنون بی بیابان چه کنیم؟ در بیابان می‌شد لی‌لی پیدا کرد. یا با حیون نشست و برخاست کرد و بعد چند مینیاتور از خود به جا گذاشت ، یادگار تمدنی ایرانی.  که حالا یوزپلنگ‌هایش را می‌کشند- منیاتورهاکش‌ها یوزپلنگ‌ هم می‌کشیدند با آن سرهای کوچک و تن‌های حاضریراق.
دو شب پیش تلویزیون آرته حمص را نشان می داد. تصاویری از روز اول، روزهای اولی که همه‌چیز شروع شد و هنوز به جنون نکشیده بود. همان نخست به خودم گفتم نگاه نخواهم کرد. یک جایی دیگر کار به دیوانگی کشیده بود، با یک چشم بسته و یک چشم گشوده دیدم. محله‌ای در شهر حمص را. سوراخ کرده بودند همه دیوارها را.  و از اتاقی به اتاقی دیگر و از هر آپارتمان و خانه ای به خانه ای دیگر می‌رفتند. ان که دوربین هم پشت سرش راه افتاده بود نیمه دیوانه بود، جنگ که تمام شود- جنگ‌ که تمام شود، دیوانه‌ی دیوانه خواهد شد. حالا هنوز جنگ نگاه‌اش داشته، یک نیمه‌اش را. این رفتن از اتاقی به اتاقی و خانه‌ای به خانه‌ای خیلی طول کشید. مردم اتاق‌ها و خانه‌هاشان را رها کرده بودند و رفته بودند. خانه‌هاشان را با تمام چیزها در آن را. بعضی خانه‌ها زیبا هم بودند حتی. از فرش پوشیده بودند و گاهی پنجره‌ای چوبین و خوش‌دست زینت داده بود دیواری را. اما درها و پنجره‌ها دیگر به کار نمی‌آمد. دوربین از سوراخ رد می‌شد.  حتی آفتاب هم بود. چه بی غیرت.

وقت هایی ست- برای من زیاد پیش آمده که در گذر از خیابانی دراز به بالا نگریسته‌ام. به آپارتمان‌ها و خانه‌ها و خواسته‌ام درون‌شان را ببینم. همین‌طور که می‌رفته‌ام در درازای خیابانی.
ان یکی چشمم را هم بستم. ایستگاه تلویزیونی را عوض کردم. 

دامن‌ها


بعضی‌ها چنان وانمود می‌کنند یا می‌خواهند باور کنند که تفاوتی میان روسیه و غرب هست. شما که نه سر پیازی و نه ته پیاز، چرا حالا حتما می‌خواهی بروی به دامن یکی. از غرب خوشت نمی‌آید، چرا به دامن روسیه پناه می‌بری؟ بی دامن شو. برهنه شو. رها شو.
ارزش‌های روسیه همان ارزش‌های کاپیتالیستی غرب است منهای ارزش‌هایی مثل دمکراسی- همان دمکراسی غربی و حقوق بشر و این حرف‌ها. در همه‌پرسی‌هایی روس‌ها گفته‌اند که از این قرتی بازی‌ها خوششان نمی‌آید. اگر پوتین مثلا بر علیه هم‌جنس‌گرایی  نظر می‌دهد برای این است که روس‌ها نظر خوشی به آن نشان نمی‌دهند.  پوتین اول در کا ژ ب بزرگ شده بعد هم در  لیبرالیسم وحشی.  روس‌ها خوشی‌هاشان را می‌آیند در دامن غرب. غربی‌ها هم تا توانستند از این گرایش و گرویدن روس‌ها به دامن لیبرالیسم استقبال کردند.
حالا هم مثل حیواناتی که می‌خواهند قلمرو خود را نشان کنند،  هر کدام تکه‌ای از اوکراین را می‌کشند یا لشگرکشی می‌کنند. حیوانات البته ادرار می‌کنند.
لازم نیست هی یا این پرچم را بلند کنی یا آن پرچم را. خودت بشو امپریالیسم و تکه‌ای از اوکراین را صاحب شو. وگرنه از این مناسبات بیرون شو.
آخرین نامه‌هایی که میان نادژدا از گروه پوسی رایت و ژیژک در و بدل شد خواندنی ست. در خوانش پوسی رایت استالینیسمی که پوتین در رویا می‌بیند دست در دست سرمایه‌داری قرار دارد.

۱۳ اسفند ۱۳۹۲

کاپیتالیسم، امیال و بردگی


معرفی کتاب کاپیتالیسم، امیال، بردگی
 نوشته فردریک لوردون

اقای لوردون می‌گوید که کاپیتالیسم توتالیتر است. کاپیتالیسم نئولیبرال. چرا که با روح و روان آدمی کار دارد. نویسنده به سراغ اسپینوزا رفته. نویسنده یک اقتصاددان است و به سراغ فلسفه رفته  تا کاپیتالیسم نئولیبرال را تعریف کند. مارکس را سر وقت اسپینوزا برده است یا برعکس. نویسنده معتقد است که کاپیتالیسم مسیری را طی کرده تا به این‌جا رسیده و حالا به انسان‌شناسی اسپینوزایی نیاز هست تا فهمیده شود- چیزی که مارکس جوان به گفته آلتوسر به آن پرداخته اما بعدها آن را کنار گذاشته. انسان‌شناسی امیال و قدرت عواطف اسپینوزا. فیلسوف هلندی مارکس را کامل می‌کند تا جای‌گاه پر اهمیت میل و رغبت و عاطفه و احساس را در بسیج کار نشان دهد.

کاپیتالیسم معاصر چشم‌اندازی مهیج و غنی را  نشان می‌دهد که از کاپیتالیسم دوران مارکس- کار و سرمایه و برخورد کار و سرمایه پر تضادتر است. مزدبگیران عجیبی  که  همان‌وقت که درجانب کارند، به صورت نمادین در جانب کاپیتال قرار دارند.
کاپیتال به صورت و شکل زندگی اجتماعی درآمده است. کاپیتالی که روابط اجتماعی شده است.

«یکی آزاد است که یکی را به کار بگیرد و یکی ازاد است که به کار گرفته شود ». این ملاقات شکوه‌مند دو آزادی، مزدبگیری نام دارد. لابوئسی می‌گوید که چقدر عادات بردگی باعث از یاد رفتن بردگی می‌شود. نه این‌که آدمی احساس بدبختی نکند بلکه آن را چون محتومیتی می‌پذیرد. چگونه عده‌ای اندک عده‌ای زیاد را به کار می‌گیرند؟ عده‌ای اندک پشتِ کاپیتال، عده‌ای زیاد پشتِ کار را.

عده‌ای از کارمند و کارگرها برای نانی برای خوردن  به سر کار می‌روند. بعضی برای مصرف کردن. پول خرج کردن. بعضی برای غرق شدن در کار. بعضی از پله‌های کارخانه واقعا بالا می‌روند. بعضی خودشان را از پنجره پرت می کنند.

مارکس تقریبا همه‌چیز را در باره ساختار اجتماعی کارفرما و مزدبگیر گفته است. اما از گوناگونی نظام عاطفه و احساس که از آن ناشی می‌شود کمتر گفته است. چرا که کاپیتالسم راهی دراز را طی کرده. از زمان احساسات غمگین، اکراه و اجبارِ خام و خشن.  و حالا به دنبال مزدبگیر خوش‌حال و راضی‌ست. یعنی کسی که به میل او رغبت کند. برای این‌که قدرت کار را به‌تر به کار گیرد با احساس و امیال کار دارد. کاپیتالیسم به هنر جدیدی روی می‌آورد تا مزدبگیر را به کار گیرد.

اسپینوزا می‌گوید که ما به چیزی چون خوب است  میل نمی‌کنیم.  ما چون به چیزی رغبت داریم آن را خوب می‌یابیم. پس این تمایل ماست که ارزش تولید می‌کند و نه برعکس.
اسپینوزا می‌گوید  هرعاملی که بیاید و توانایی وجود داشتن ما را زیاد کند در ما حس شادی ایجاد می‌کند و برعکس هر عاملی که حس وجود داشتن را در ما کم کند، تولید غم می‌کند. می‌گوید که جوهر هر آدمی در امیال او و جهش امیال اوست. امیالی که جهت و مطلوبش از خارج بر ما اعمال می‌شود. از برخورد با آدم‌ها و چیزها در روابط اجتماعی در جریان مسیرهای فردی و جمعی. 

یکی تمایلی دارد. می‌خواهد دیگران را به میل خود جذب کند. می‌خواهد که میلش، امیال دیگران شود و از قدرت دیگران در رسیدن و ساختن میلش استفاده کند. از قدرت کار مزدبگیران. این‌جاست که مزدبگیران در مسیر هدف کاپیتال قرار می‌گیرند.

کاپیتالیسم نئولیبرال می‌خواهد فاصله میان امیال کاپیتال و امیال مزدبگیران را کم و کم‌تر کند تا سربازگیری و یارگیری‌اش کامل شود. تا همه در صف میل و رغبت او ثبت‌نام کنند. به مشارکت و سرمایه‌گذاری تمام سوژه‌ها نیاز دارد و می‌خواهد تا بسیج‌شان کند.

این‌جا با هذیانی بی‌حد و اندازه روبروییم که تمام زندگی و وجود و هستی مزدبگیر را نشانه رفته است. سوژه را تابع می‌خواهد. می‌خواهد که میل او را خدمت کند.  و در نهایت می‌خواهد که ویژگی و خاص بودن و فردیت سوژه را دوباره قالب بگیرد و پی بریزد. تا به ابژه‌ی پیش‌نهادی کاپیتال تبدیل شود. اما نه تحمیل شده. نه با برانگیختن احساسات غمگین و تلخ. نه بیرونی. به طوری که مزدبگیر آن را درونی کند، ماندگار شود و لازم. وجود مزدبگیر به هدف کارخانه-شرکت گرایش پیدا کند. به پروژه و برنامه زندگی‌اش تبدیل شود به سرچشمه و معدن شادی.

نویسنده کاپیتالیسم را به سه دوران تقسیم می‌کند. دوران قبل از فورد- وقتی که برادرزاده یا خواهر زاده فروید، هیچ‌وقت نفهمیدم- به امریکا رفت و دانش فروید را در خدمت کارخانه اتومبیل سازی فورد درآورد. وقتی که کارگرهای کارخانه توانستند تولید خود را صاحب شوند و مصرف کنند. دوران دوم، دوران فورد و سوم دوران بعد از فورد.

از نظر نویسنده هر سه دوران در نظام احساس و عاطفه بودیم اما اولی نظام احساس غمگین و تلخ مزدبگیر بود. اکراه و اجبار در کار دشوار و خرفت‌کننده. وقتی مزدبگیر  مصرف کننده تولیداتش شد، احساس شادی هم آمد. اما هنوز از چیزی خارجی بود . از مصرف کالا بود که با پول تهیه می‌شد. می‌شد که گفته شود رضایت و خوش‌بختی و رستگاری جایی دیگر است. در دوران سوم پسا فوردی، احساس شادی درونی شد. احساس تحقق خویش، تحقق آدمی در کار و به وسیله کار.
کاپیتالیسم در هر سه مرحله از تصورات و تخیلات و ذهنیات استفاده کرده است.
از نظر نویسنده توجه و به حساب آوردن این احساسات فردی و جمعی است که در گوناگونی خود اقتصاد را از جبر تاریخی نجات می‌دهد.

اگر نظریه اسپینوزایی عواطف و احساسات اجازه به‌تر فهمیدن آن‌ها را در زندگی اجتماعی می‌دهد، در درجه اول برای این است که نظریه سوژه‌های آزاد را نقد می‌کند و از آن فاصله می‌گیرد. نظریه انسان‌مدار را. به اعتقاد  نویسنده این نظریه محور تخیلات و تصورات لیبرالی است و مانعی بر فهم طبع و قدرت احساسات و عواطف اجتماعی: انسان خود را چون قدرت‌هایی خودکفا می‌پندارد. قادر به ساختن زندگی خود بر مبنای تنها اراده خویش. با تکیه بر ضد سوبژکتیویسم اسپینوزایی، نویسنده نقدی بر گفتمان معاصر بر آزادی سوژه‌ها را پیش می‌برد، مثلا نقد گفتمان نظریه اقتصادی کاپیتال- سرمایه انسانی « ما دعوت شده‌ایم تا سرمایه زیبایی، سلامت، سرو وضع، شادی زندگیمان را زیاد کنیم، همین‌طور سرمایه‌هایی مثل مهارت، انگیزه و انعطاف خود را».