۷ اسفند ۱۳۹۲

در ایران قدیم


در ایران قدیم همین‌قدر که به حبیب نیاز بوده‌است به طبیب هم . یا به‌تر بگویم همین‌قدر که به طبیب نیاز بوده  به حبیب و گاهی و بیش از تنها گاهی، نقش این دو  و حتی هویت این دو یکی می‌شده است. آن‌که حبیب داشته پول دوا و دکتر نمی‌داده است. 






در فرهنگ ایرانی، دل چیزی‌ست که اولا معلوم نیست چیست و چه می‌کند و کجاست و بعد، از من و شما جداست. مثلا می‌گوییم دلم نمی‌خواهد.  یا در ابیات، هی یکی، صاحب بیت فریاد می‌کند: ای دل.
ما هیچ عضو دیگری در ما را چنین خطاب نمی‌کنیم.  منظورشان این بوده، قدما را می‌گویم، که این را برای ما به ارث گذاشتند و رفتند که دل چیزی و جایی‌ست که از مغز فرمان نمی‌برد.  

هیچ نظری موجود نیست: