۷ اسفند ۱۳۹۲

اداره کار و ایست‌گاه قطار و آقای الف


در اداره کار بودم دیروز.  منتظر تا خانم و مشاور من که با هم بیش از کار از چیزی دگر حرف می‌زنیم بیاید. صدای قران بلند شد. یک باره. صدا با مردی افریقایی پوشیده‌ی لباسی سیز، سبزی پسته‌ای- لباسی افریقایی- کجای افریقا، نمی‌دانم- جابه‌جا شد. از آن‌جا که مرد ایستاده بود تا دم در رفت. از آن‌جایی که مرد بود تا آن‌جا که رفت، صدای خواندن قرآن آمد. همه سرها گردید. مرد ایستاد، تلفن‌اش را از جیب لباس سبز پسته‌ای افریقایی‌اش بیرون آورد و پاسخ که داد قرآن خاموش شد. 




در ایست‌گاه‌های قطار پیانو گذاشته‌اند. آن شب، هفته پیش، که زمستان بود، هوا سرد، ساعت از نه گذشته بود. ایست‌گاه خلوت بود. مغازه‌ها بسته بود و کافه‌ها می‌بستند. کف رستوران‌ها جارو می‌شد. روزنامه‌فروش کرکره‌اش را پایین می‌کشید. بخاری‌های میان ایست‌گاه روشن بود. شبیه این دست‌گاهی که کباب‌های ترکی را بریان می‌کند. استوانه‌ای باریک و بلند با شعله‌های برقی در وسط. مسافرهایی خودشان را چسبانده بودند به استوانه‌ها. فاصله میان مسافران بیش از فاصله با استوانه رعایت شده بود.
در ایست‌گاه‌های قطار پیانو گذاشته‌اند. زنی چمدانش را کناری گذاشته بود و پشت پیانو نشسته بود،  پیانو می‌زد. 




رفتم آقای الف را ببینم. داشت می‌رفت عراق. بغداد. خانه‌اش شلوغ‌تر از همیشه بود. کاغذ. عینک. سیگار. قندان. گفت چه بیارم؟ گفتم هیچ. گفت چایی بگذارم؟ گذاشت. همان‌که من سال گذشته از عطاری بزرگ پاریس خریده بودم. تمامش نکرده بود. صد بار رفت و آمد. آقای الف این‌طور است. صد بار می‌رود و می‌آید و هر بار از این صد بار به چیزی بر می‌خورد اما هیچ‌وقت، نه آن چیز و نه آقای الف نمی‌افتند. مثلا دور و بر آقای الف پر از سیم برق است. مثل تار تنیده عنکبوتی کبیر.  و آقای الف چابک‌تر از حشره‌ای در دام افتاده در تار، بی آن‌که به قبای عنکبوت بر بخورد و تاری از تار بیش از حد، حتی اندکی بیش از حد، کشیده شود، پایش را بیرون می‌گذارد. کاری انجام می‌دهد، چای در قوری می‌ریزد، تا آب جوش بیاید دوباره به درون تار بازمی‌گردد.
گفت مربایت این بار به خوشی بار قبل نبود. گفتم یادم رفت بگویم که باید در جایی سرد نگاهش داری. این بار شکرش خیلی کم بود. زود ترش می‌شود و فراموشش کنی، می‌شود الکل. مربای پرتقال را برای آقای الف می‌سازم من. می‌گوید همراه با خمیر کنجد- کنجد با پوست، مائده‌ای آسمانی‌ست.
بیست و چند سال است که من به دیدن آقای الف می‌روم. سفر قبلی رفته بود کردستان. با وزیر سابق فرهنگ. گفتم، پرسیدم: نمی‌خواهی بمانی. فکر زیستن در کردستان از سرت نگذشت؟ گفت من بچه بغدادم. اگر بخواهم بمانم در بغداد می‌مانم و سیاست خواهم ورزید. گفتم اما بغداد که دیگر آن بغداد نیست. گفت من هم خسته‌ام.
چایی سیاه و تلخ را در دو استکان کردی کوچک آورد. نپرسیده قندی در استکان من انداخت. پسته آورد و نظر مرا در باره پسته- از حلب پرسید؟ گفتم از حلب هنوز پسته می‌آید؟ پسته‌هایی بودند کوچک و لاغر.
گفت شام می‌مانی؟ گفتم نه. می‌روم که آخرین قطار مستقیم را از دست ندهم.  

۲ نظر:

حسین گفت...

از ملاقاتای شخصیتون نوشتید، یاد ژان.ر و سین افتادم. دیگه در موردشون نمی‌نویسید؟

نیشابور گفت...

هر دو هستند. سین بزرگ شده و خودکفا و جدایی طلب.
مرحله و مقامی دیگرست. کسی دیگر است.
چیزها تغییر می‌کنند. ساکن نمی مانند. گاهی هم خیلی درونی می‌شوند.