۷ اسفند ۱۳۹۲

چند وجب خاک خوب


بروم تا باران دوباره از سر نگرفته قهوه بخرم. رادیو می‌گفت فقیهان قهوه را ممنوع اعلام کرده بودند، زمانی. بعد چون خودشان هم دچارش شده بودند، حلال گشته شد. نانم هم دارد در تنور می‌پزد. به این هم دچاریم. من که نانم را خود می‌پزم. به اجبار.  و تصویر مردی یا زنی که نان در بغل به خانه می‌آید هم وجودم را از شعف پر می‌کند، هم از تحقیر. هر دو با هم. شعفش چون نان زندگی‌ست  که به خانه می‌رود و تحقیرش چون مایه حقارت است. در آن تصویر مرد و زن  زنجیر و وابستگی می‌بینم در این عصر استقلال‌ها.
خیلی سخت نگیرید، تنها یک احساس است و جای دوری نمی‌رود.
همه‌جور افکاری به سر من می‌زند.  و از خیلی‌هایش پرده برنمی‌دارم.   و از احوال بگذریم.



به هر کس می‌بایست چند وجب خاک خوب می‌دادند. که خودش خوراکش را تهیه کند و بعد خودش را همان‌جا چال.

هیچ نظری موجود نیست: