۱ اسفند ۱۳۹۲

زندگی آدل


 فیلم زندگی آدل را دیدم. در خانه. حاضر نبودم بروم پول بدهم و سه ساعت خود را در سینما بنشانم.  همان نیم ساعت اول منتظر بودم فیلم تمام شود.  و تمام نمی‌شد، همه نقدها به به و چه‌چه بود. این را می‌دانستم. برای همین منتظر بودم ببینم آن چه انگیزه این به‌به و چه‌چه بوده است بالاخره از راه برسد. باید اعتراف کنم که حتی خوابم هم برد. همان آغاز عشق‌ورزی اجسام بود که خوابم برد. خسته شدم. و بعد هم دیدم حالم بد است و باید بزنم بیرون. رفتم برای آشپزخانه چیزی خریدم و آمدم تا ساعت هفت نشده با مته برقی وصلش کنم به دیوار.
دیوار را سورخ کردم و  و بعد با پیچ‌گوشتی پیچ ها را در دیوار فرو کردم و اندکی از «نیروی» جمع شده  در سه ساعت فیلم را خرج کردم.
بله دخترک خوب بازی می‌کند. خیلی طبیعی ست. اگر طبیعی بودن خوب است. اگر خوب باشد.
بله دهان دخترک از اول و تقریبا تا آخر باز است. مثل بچه‌ها. مثل دهان بچه‌ها که منتظرند تا همه‌چیز را ببلعند. تا با دهان بچشند. تا از دهان به باقی تن برسانند.
زندگی آدل زندگی دخترکی پانزده ساله است که با عشق و جسم و بزرگ شدن روبرو می‌شود. زندگی زن شدن یک دختر است. فکر می‌کند که باید عاشق پسرها شود. تجربه هم می‌کند اما پاسخ در خور نمی‌یابد. جسم و روحش پاسخ نمی‌یابد. بعد روزی با زنی روبرو می شود.  و درگیر.  و بعد قصه این عشق است. یا این کشش و درگیری.  و بعد دقایق این آمیزش اجسام. که خیلی طولانی‌ست و نفس‌تنگ کن.  من دلیل این صحنه ها را درنیافتم. از این که بگذریم که دیگر تقریبا در هیچ فیلمی این صحنه‌ها را حتی کوتاه و مختصر تحمل نمی‌کنم و به این نتیجه رسیده‌ام که نمی شود، نمی‌شود این زندگی دو جسم را، این آمیزش دو جسم رانشان داد. به همان دلیل که نمی‌شود از آن حرف زد. چون باید بدانیم از چه حرف می‌زنیم.  و اگر ازآن جز با واژه زشت سکس حرف نزنیم، یعنی اگر چیزی دیگری باشد، جز برای رفع حاجت و ادامه بشریت، زاد ولد، اگر رسیدن و وصل باشد، وصل دیگری. رسیدن به دیگری، نخواهیم دانست چگونه گفتن را. چه گفتن را. اگر قرار باشد و اگر از طبیعت دور شده‌ایم، و چیزی انسانی ما را به این آمیزش جسمانی می‌کشاند،  چیزی مثل فقدان، چیزی مثل کم‌بودن خود، چیزی به جانب تکامل، حتی توهم،  چیزی مثل دوری از بهشت، نمی‌توانیم با جسم و تصویر جسم که تصویر طبیعت ماست، چه چیزی از تن طبیعی‌تر، آن را بیان کنیم.
تنها می‌توانیم اشاره کنیم. با چیزی اشاره به چیز دیگری کنیم. احیانا نزدیک شویم.  پس باید از تصویر دوری کنیم. از رئالیسم  حذر کنیم.
نگاهی به نقدها انداختم. مسلما همه به تصاویر طویل  سکس نظر انداخته بودند. یکی نوشته بود هنر است. خواسته بگوید نقاشی‌ست. چون که آدل، مدل آموزگارش ، آن زن دیگر بود. همچون او که از عشقش، دخترک،  هنر، آن نقش‌ها را آفریده بود. همچون که کشیش کارگردان با تن زن‌ها کرده بود. اما آن صحنه‌ها هنر نبود. ما در مقابل نقاشی‌های اروتیک آن احساس را نداریم. فیلم اصلا جایی برای حس باقی نمی‌گذاشت. جلوی چشم ما دو تن واقعی، دو تن زن به هم می‌پیچیدند، تا به آخر بازی برسند.  و چه‌قدر سخت و دشوار بود بازی‌شان. فیلم این را القا می کرد.
یکی نوشته بود تا به حال سکسوالیته زن‌ها نشان داده نشده است. در فیلم صحبت عرفانی‌تر بودن سکسو‌الیته زن  شده بود. آیا کشیش، کارگردان فیلم به این نظر داشته بود.
دنیال آزار و اذیت خود از تماشای این فیلم شدم. فیلمی که جایزه نخل طلایی را برده بود. گفتند تا بعداز ظهر قرار نبود فیلم جایزه را ببرد. عده‌ای احتمال را به فیلم گذشته اصغرفرهادی می‌دادند. آن روز تظاهرات بزرگی بر علیه لایحه قانون ازدواج برای همه- برای هم‌جنس‌گرایان در خیابان‌های فرانسه، گمان کنم مخصوصا در پاریس انجام شد. تعداد زیاد بود. شاید جایزه دادن به کشیش و فیلمش به تعداد زیاد آدم‌ها در خیابان مربوط بود.
اما فیلم مستقیما به هم‌جنس‌گرایان و هم‌جنس‌گرایی هم مربوط نیست. آدل خود را می‌جوید. عشق را می‌جوید. آدل دارد بزرگ می‌شود. اگر فیلم چیز خوبی یا حرف خوبی داشته باشد همین است. مسیری که آدل از آن عبور می‌کند تا بزرگ شود. فیلم نسل امروز نوجوانان را نشان می‌دهد. مدرسه و محیطش.  و تنهایی بچه‌ها. تنهایی و نگرانی و تشویش و پریشانی‌شان را. این نسل یعنی همین‌ها که الان، امروز پانزده و شانزده ساله هستند.
گم‌شدگی تن‌شان را. پریروز کتابی منتشر شد از خانمی سی و چند ساله و آموزگار. نوشته بود و حرفش این است که نوجوانان این نسل را نمی‌شناسد. ارتباطی که این نسل نوجوان با جسمش دارد را نمی‌شناسد. با جسم خود و با جسم دیگری.  و در آن اشاره به مقوله تجاوز هم گرده بود.
فیلم اگر حرفش این باشد، خوب است. اما برای گفتن این حرف هم فیلم خوبی نیست. ما هرگز نخواهیم توانست با دیدن دو جسم به هم پیچیده به پیچیدگی روان دخترک، و اثری که این پیچیدگی تن‌ها در او به جا می گذارد پی ببریم. تنها می‌دانیم که بعد وقتی این دو زن از هم جدا می‌شوند و این دو تن از هم جدا می‌شوند، دخترک نمی‌تواند زندگی کند. تن دیگری را کم دارد. این کم داشتن را هم فیلم نمی‌تواند بیان کند. تنها همان صورت دخترک و آن دهان بازمانده حالا دیگر از تعجب و حیرانی می‌گوید. اما کم داشتن هم با کم داشتن فرق می‌کند. کمبود آهن در بدن نیست که اندازه بگیریم.
سکس این واژه زشت امر دشواری‌ست و چیز پیش و پا افتاده‌ای‌. در ان ابداعی وجود ندارد. خلاقیتی نیست. همه کم و بیش مثل هم به هم می‌آمیزند. به نظر می‌رسد که در مورد هم‌جنس گرایان سخت‌تر باشد. خلاقیت اگر هست قبل از بازی‌عشق و بعد از آن است. عشق قبل از آن و بعد از آن است. عشق راه است. در راه است. این را می توان در ممالک به اصطلاح پیش‌رفته و آزادی بیان و ناترسی از بیان دید. وقتی مثلا مردم به رادیو تلفن می‌کنند و از مشکلات و مسائل سکسؤال خود می‌گویند. از کسالت زناشویی می‌گویند و از راه‌های بر آتش دمیدن. چه خیالی. چه خیالی.
دشواری‌اش اثر آن بر روح است. کشیش آن را نشان نمی‌دهد. نشان می‌دهد که زن دیگر که نقاش است و هنرمند و لزبین، جایش مشخص است. رسیده است به معنی ایستادن. آدل است که دارد می‌رود.
به نظر می‌رسد که غرب به آخر رسیده است. این آخر کجاست. برگشت است؟
پاسخ نیست و پرسش است؟
آن‌چه که دارد همان تنهایی‌ست. تنهایی شکننده‌تر از شیشه‌ی نوجوان. وقتی دیگر نهادهای جامعه نمی‌توانند چیزی به نوجوان آموزش دهند. نه اقتدارش را دارند. نه مرجعیتی. خودشان هم نمی‌دانند.
جایزه دادن و محتوای نقدها ایدئولوژیک شدن جامعه‌ی هنری را می‌گوید. وقتی اکثریت دست‌اندکاران فیلم و هنر از فیلمی تعریف می‌کنند و مردم نه. از این فاصله و ترک می‌گوید.

۲ نظر:

ناشناس قدیمی گفت...

سلام، نقد شما یک جور زاویه معنوی (یا شاید هم مذهبی) داشت، خیلی تلویحی البته. بهرحال نقد لذتبخشی بود. ممنون
راستی یک پست از شما دیدم که نوشته بودید دیگه اینجا نخواهید نوشت و خوانندگان این وبلاگ می دانند که کجا می نویسید، اما من که نمی دانم! خواستید اینجا ننویسید لطفا اشکار، نه تلویحی، بگویید کجا می نویسید

نیشابور گفت...

ممنون از توجه شما
فعلا که همین‌جا می‌نویسم