۷ اسفند ۱۳۹۲

چند وجب خاک خوب


بروم تا باران دوباره از سر نگرفته قهوه بخرم. رادیو می‌گفت فقیهان قهوه را ممنوع اعلام کرده بودند، زمانی. بعد چون خودشان هم دچارش شده بودند، حلال گشته شد. نانم هم دارد در تنور می‌پزد. به این هم دچاریم. من که نانم را خود می‌پزم. به اجبار.  و تصویر مردی یا زنی که نان در بغل به خانه می‌آید هم وجودم را از شعف پر می‌کند، هم از تحقیر. هر دو با هم. شعفش چون نان زندگی‌ست  که به خانه می‌رود و تحقیرش چون مایه حقارت است. در آن تصویر مرد و زن  زنجیر و وابستگی می‌بینم در این عصر استقلال‌ها.
خیلی سخت نگیرید، تنها یک احساس است و جای دوری نمی‌رود.
همه‌جور افکاری به سر من می‌زند.  و از خیلی‌هایش پرده برنمی‌دارم.   و از احوال بگذریم.



به هر کس می‌بایست چند وجب خاک خوب می‌دادند. که خودش خوراکش را تهیه کند و بعد خودش را همان‌جا چال.

در ایران قدیم


در ایران قدیم همین‌قدر که به حبیب نیاز بوده‌است به طبیب هم . یا به‌تر بگویم همین‌قدر که به طبیب نیاز بوده  به حبیب و گاهی و بیش از تنها گاهی، نقش این دو  و حتی هویت این دو یکی می‌شده است. آن‌که حبیب داشته پول دوا و دکتر نمی‌داده است. 






در فرهنگ ایرانی، دل چیزی‌ست که اولا معلوم نیست چیست و چه می‌کند و کجاست و بعد، از من و شما جداست. مثلا می‌گوییم دلم نمی‌خواهد.  یا در ابیات، هی یکی، صاحب بیت فریاد می‌کند: ای دل.
ما هیچ عضو دیگری در ما را چنین خطاب نمی‌کنیم.  منظورشان این بوده، قدما را می‌گویم، که این را برای ما به ارث گذاشتند و رفتند که دل چیزی و جایی‌ست که از مغز فرمان نمی‌برد.  

ترانه‌ها


بعضی از این ترانه‌ها واقعا شعرهای مشعشع طلایی دارد مثلا این ترانه‌ای که خانم هایده می‌خوانند: اونقده ازت دور شدم که دیگه پیدات نیست. من اهل هایده نیستم. اهل کاباره نیستم. برای من این‌نوع موسیقی و ترانه و آواز کاباره‌ای‌ست. در آن‌ها همان‌چیزی را ناخوش دارم که در فیلم‌های فارسی. نوعی کسالت که  بعدها سهمی از آن در ایران ماند و سر از ده نمکی و شرکا درآورد و سهمی به لوس‌آنجلس مهاجرت کرد.



این آقای محمد نوری با این ترانه ما این کرده‌ایم وآن کرده‌ایم و خون دل خورده‌ایم دارد سر کی منت می‌گذارد؟ مرا یاد ما شهید دادیم می‌اندازد. شاید هم دارد کودکش را خواب می‌کند. آخرش می‌شود لالایی. 

جوراب‌های نازک رنگ پا



 جوراب‌های نازک رنگ‌پا را این‌جا تنها پیرزنان می‌پوشند. مد آن‌دیگری‌ست. برای پیرزن، مد، پیرزن دیگر است.  و مد پیرزنان پیر نمی‌شود. صنعتی‌ هست همیشه، صنعت تولیدات پیرزنانه. تعطیلی ندارد. خلاقیت هم ندارد.
فکر می‌کردم اگر پیرزنان به پایان زندگی برسند، جوراب‌های نازک رنگ پا هم به آخر می‌رسد یا زنان هنوز امروز جوان جای‌شان را می‌گیرند.
جایی در این‌جا، به جانب جنوب، زمانی درختان توت بودند. اول درخت توت بود یا اول کرم ابریشم و تولید نخ ابریشم؟ نمی‌دانم. درخت توت بود و کرم‌های ابریشم و کارخانه‌های تولید نخ ابریشم. . بعد جای‌شان را کارخانه‌های جوراب نایلون گرفتند. کارگرهایی از این کارخانه به آن کارخانه رفتند. بعضی‌شان هم نرفتند. خانه ماندند. بعد کارخانه جوراب نایلون هم تعطیل و بسته و متروکه شد. یک روز من که از آ‌ن‌جا گذر می‌کردم، عکس‌هایی از شیشه‌های شکسته و تارهای عنکبوت گرفتم.  و آجرهای نارنجی کارخانه. دیگر کرم‌های ابریشم هم نبودند. درخت‌های توت مانده بودند. بدون حجت.


جاروکش خیابان ایستاده بود. گاری سبزش هم ایستاده بود. جاروکش خیابان جلیقه سبز داشت. سبزی که حضور او را هشدار بدهد.  ایستاده بود و بر دیوارک پل تکیه داده بود.

داشتم به جای خالی زنی که  لحافی را تکانده بود، به پنجره  آن‌سوی آب نگاه می‌کردم. از چند دودکش دودی خاکستری ، آرام  به بالا می‌رفت. باد ایستاده است. باد که نمی‌ایستد. باد رفته است.
آب جانب راست بی جنبش است امروز، بی تشویش.

آفتاب صبح زود به اتاق آمده  و سایه هسته اوکای جوانه‌زده بر دیوار افتاده. 

خیابان سن‌دونی پاریس



در خیابان سن دونی پاریس زنانی خودشان را می‌فروشند و زنانی خودشان را نمی‌فروشند.  هر دو پالتو پوست بر تن دارند.  و زیر پالتو سینه‌هایی گشوده. زنانی که خودشان را می‌فروشند منتظر مردانند، ناشناس و زنانی که خودشان را نمی‌فروشند منتظر شوی‌شانند، ناشناخته. خیابان سن دونی پاریس از شمال به جنوب، پر از همه چیز است. از کرد و سیاه و هندی و مغربی و یهودی. از مغازه‌هایی که عمده می‌فروشند و خرده. جامه‌هایی زنانه بریده و دوخته برای زنانی که خودشان را نمی‌فروشند و زنانی که خودشان را می‌فروشند.  خیابان سن دونی پاریس پر از همه چیز است، و پر از مشتری. 

اداره کار و ایست‌گاه قطار و آقای الف


در اداره کار بودم دیروز.  منتظر تا خانم و مشاور من که با هم بیش از کار از چیزی دگر حرف می‌زنیم بیاید. صدای قران بلند شد. یک باره. صدا با مردی افریقایی پوشیده‌ی لباسی سیز، سبزی پسته‌ای- لباسی افریقایی- کجای افریقا، نمی‌دانم- جابه‌جا شد. از آن‌جا که مرد ایستاده بود تا دم در رفت. از آن‌جایی که مرد بود تا آن‌جا که رفت، صدای خواندن قرآن آمد. همه سرها گردید. مرد ایستاد، تلفن‌اش را از جیب لباس سبز پسته‌ای افریقایی‌اش بیرون آورد و پاسخ که داد قرآن خاموش شد. 




در ایست‌گاه‌های قطار پیانو گذاشته‌اند. آن شب، هفته پیش، که زمستان بود، هوا سرد، ساعت از نه گذشته بود. ایست‌گاه خلوت بود. مغازه‌ها بسته بود و کافه‌ها می‌بستند. کف رستوران‌ها جارو می‌شد. روزنامه‌فروش کرکره‌اش را پایین می‌کشید. بخاری‌های میان ایست‌گاه روشن بود. شبیه این دست‌گاهی که کباب‌های ترکی را بریان می‌کند. استوانه‌ای باریک و بلند با شعله‌های برقی در وسط. مسافرهایی خودشان را چسبانده بودند به استوانه‌ها. فاصله میان مسافران بیش از فاصله با استوانه رعایت شده بود.
در ایست‌گاه‌های قطار پیانو گذاشته‌اند. زنی چمدانش را کناری گذاشته بود و پشت پیانو نشسته بود،  پیانو می‌زد. 




رفتم آقای الف را ببینم. داشت می‌رفت عراق. بغداد. خانه‌اش شلوغ‌تر از همیشه بود. کاغذ. عینک. سیگار. قندان. گفت چه بیارم؟ گفتم هیچ. گفت چایی بگذارم؟ گذاشت. همان‌که من سال گذشته از عطاری بزرگ پاریس خریده بودم. تمامش نکرده بود. صد بار رفت و آمد. آقای الف این‌طور است. صد بار می‌رود و می‌آید و هر بار از این صد بار به چیزی بر می‌خورد اما هیچ‌وقت، نه آن چیز و نه آقای الف نمی‌افتند. مثلا دور و بر آقای الف پر از سیم برق است. مثل تار تنیده عنکبوتی کبیر.  و آقای الف چابک‌تر از حشره‌ای در دام افتاده در تار، بی آن‌که به قبای عنکبوت بر بخورد و تاری از تار بیش از حد، حتی اندکی بیش از حد، کشیده شود، پایش را بیرون می‌گذارد. کاری انجام می‌دهد، چای در قوری می‌ریزد، تا آب جوش بیاید دوباره به درون تار بازمی‌گردد.
گفت مربایت این بار به خوشی بار قبل نبود. گفتم یادم رفت بگویم که باید در جایی سرد نگاهش داری. این بار شکرش خیلی کم بود. زود ترش می‌شود و فراموشش کنی، می‌شود الکل. مربای پرتقال را برای آقای الف می‌سازم من. می‌گوید همراه با خمیر کنجد- کنجد با پوست، مائده‌ای آسمانی‌ست.
بیست و چند سال است که من به دیدن آقای الف می‌روم. سفر قبلی رفته بود کردستان. با وزیر سابق فرهنگ. گفتم، پرسیدم: نمی‌خواهی بمانی. فکر زیستن در کردستان از سرت نگذشت؟ گفت من بچه بغدادم. اگر بخواهم بمانم در بغداد می‌مانم و سیاست خواهم ورزید. گفتم اما بغداد که دیگر آن بغداد نیست. گفت من هم خسته‌ام.
چایی سیاه و تلخ را در دو استکان کردی کوچک آورد. نپرسیده قندی در استکان من انداخت. پسته آورد و نظر مرا در باره پسته- از حلب پرسید؟ گفتم از حلب هنوز پسته می‌آید؟ پسته‌هایی بودند کوچک و لاغر.
گفت شام می‌مانی؟ گفتم نه. می‌روم که آخرین قطار مستقیم را از دست ندهم.  

۱ اسفند ۱۳۹۲

زندگی آدل


 فیلم زندگی آدل را دیدم. در خانه. حاضر نبودم بروم پول بدهم و سه ساعت خود را در سینما بنشانم.  همان نیم ساعت اول منتظر بودم فیلم تمام شود.  و تمام نمی‌شد، همه نقدها به به و چه‌چه بود. این را می‌دانستم. برای همین منتظر بودم ببینم آن چه انگیزه این به‌به و چه‌چه بوده است بالاخره از راه برسد. باید اعتراف کنم که حتی خوابم هم برد. همان آغاز عشق‌ورزی اجسام بود که خوابم برد. خسته شدم. و بعد هم دیدم حالم بد است و باید بزنم بیرون. رفتم برای آشپزخانه چیزی خریدم و آمدم تا ساعت هفت نشده با مته برقی وصلش کنم به دیوار.
دیوار را سورخ کردم و  و بعد با پیچ‌گوشتی پیچ ها را در دیوار فرو کردم و اندکی از «نیروی» جمع شده  در سه ساعت فیلم را خرج کردم.
بله دخترک خوب بازی می‌کند. خیلی طبیعی ست. اگر طبیعی بودن خوب است. اگر خوب باشد.
بله دهان دخترک از اول و تقریبا تا آخر باز است. مثل بچه‌ها. مثل دهان بچه‌ها که منتظرند تا همه‌چیز را ببلعند. تا با دهان بچشند. تا از دهان به باقی تن برسانند.
زندگی آدل زندگی دخترکی پانزده ساله است که با عشق و جسم و بزرگ شدن روبرو می‌شود. زندگی زن شدن یک دختر است. فکر می‌کند که باید عاشق پسرها شود. تجربه هم می‌کند اما پاسخ در خور نمی‌یابد. جسم و روحش پاسخ نمی‌یابد. بعد روزی با زنی روبرو می شود.  و درگیر.  و بعد قصه این عشق است. یا این کشش و درگیری.  و بعد دقایق این آمیزش اجسام. که خیلی طولانی‌ست و نفس‌تنگ کن.  من دلیل این صحنه ها را درنیافتم. از این که بگذریم که دیگر تقریبا در هیچ فیلمی این صحنه‌ها را حتی کوتاه و مختصر تحمل نمی‌کنم و به این نتیجه رسیده‌ام که نمی شود، نمی‌شود این زندگی دو جسم را، این آمیزش دو جسم رانشان داد. به همان دلیل که نمی‌شود از آن حرف زد. چون باید بدانیم از چه حرف می‌زنیم.  و اگر ازآن جز با واژه زشت سکس حرف نزنیم، یعنی اگر چیزی دیگری باشد، جز برای رفع حاجت و ادامه بشریت، زاد ولد، اگر رسیدن و وصل باشد، وصل دیگری. رسیدن به دیگری، نخواهیم دانست چگونه گفتن را. چه گفتن را. اگر قرار باشد و اگر از طبیعت دور شده‌ایم، و چیزی انسانی ما را به این آمیزش جسمانی می‌کشاند،  چیزی مثل فقدان، چیزی مثل کم‌بودن خود، چیزی به جانب تکامل، حتی توهم،  چیزی مثل دوری از بهشت، نمی‌توانیم با جسم و تصویر جسم که تصویر طبیعت ماست، چه چیزی از تن طبیعی‌تر، آن را بیان کنیم.
تنها می‌توانیم اشاره کنیم. با چیزی اشاره به چیز دیگری کنیم. احیانا نزدیک شویم.  پس باید از تصویر دوری کنیم. از رئالیسم  حذر کنیم.
نگاهی به نقدها انداختم. مسلما همه به تصاویر طویل  سکس نظر انداخته بودند. یکی نوشته بود هنر است. خواسته بگوید نقاشی‌ست. چون که آدل، مدل آموزگارش ، آن زن دیگر بود. همچون او که از عشقش، دخترک،  هنر، آن نقش‌ها را آفریده بود. همچون که کشیش کارگردان با تن زن‌ها کرده بود. اما آن صحنه‌ها هنر نبود. ما در مقابل نقاشی‌های اروتیک آن احساس را نداریم. فیلم اصلا جایی برای حس باقی نمی‌گذاشت. جلوی چشم ما دو تن واقعی، دو تن زن به هم می‌پیچیدند، تا به آخر بازی برسند.  و چه‌قدر سخت و دشوار بود بازی‌شان. فیلم این را القا می کرد.
یکی نوشته بود تا به حال سکسوالیته زن‌ها نشان داده نشده است. در فیلم صحبت عرفانی‌تر بودن سکسو‌الیته زن  شده بود. آیا کشیش، کارگردان فیلم به این نظر داشته بود.
دنیال آزار و اذیت خود از تماشای این فیلم شدم. فیلمی که جایزه نخل طلایی را برده بود. گفتند تا بعداز ظهر قرار نبود فیلم جایزه را ببرد. عده‌ای احتمال را به فیلم گذشته اصغرفرهادی می‌دادند. آن روز تظاهرات بزرگی بر علیه لایحه قانون ازدواج برای همه- برای هم‌جنس‌گرایان در خیابان‌های فرانسه، گمان کنم مخصوصا در پاریس انجام شد. تعداد زیاد بود. شاید جایزه دادن به کشیش و فیلمش به تعداد زیاد آدم‌ها در خیابان مربوط بود.
اما فیلم مستقیما به هم‌جنس‌گرایان و هم‌جنس‌گرایی هم مربوط نیست. آدل خود را می‌جوید. عشق را می‌جوید. آدل دارد بزرگ می‌شود. اگر فیلم چیز خوبی یا حرف خوبی داشته باشد همین است. مسیری که آدل از آن عبور می‌کند تا بزرگ شود. فیلم نسل امروز نوجوانان را نشان می‌دهد. مدرسه و محیطش.  و تنهایی بچه‌ها. تنهایی و نگرانی و تشویش و پریشانی‌شان را. این نسل یعنی همین‌ها که الان، امروز پانزده و شانزده ساله هستند.
گم‌شدگی تن‌شان را. پریروز کتابی منتشر شد از خانمی سی و چند ساله و آموزگار. نوشته بود و حرفش این است که نوجوانان این نسل را نمی‌شناسد. ارتباطی که این نسل نوجوان با جسمش دارد را نمی‌شناسد. با جسم خود و با جسم دیگری.  و در آن اشاره به مقوله تجاوز هم گرده بود.
فیلم اگر حرفش این باشد، خوب است. اما برای گفتن این حرف هم فیلم خوبی نیست. ما هرگز نخواهیم توانست با دیدن دو جسم به هم پیچیده به پیچیدگی روان دخترک، و اثری که این پیچیدگی تن‌ها در او به جا می گذارد پی ببریم. تنها می‌دانیم که بعد وقتی این دو زن از هم جدا می‌شوند و این دو تن از هم جدا می‌شوند، دخترک نمی‌تواند زندگی کند. تن دیگری را کم دارد. این کم داشتن را هم فیلم نمی‌تواند بیان کند. تنها همان صورت دخترک و آن دهان بازمانده حالا دیگر از تعجب و حیرانی می‌گوید. اما کم داشتن هم با کم داشتن فرق می‌کند. کمبود آهن در بدن نیست که اندازه بگیریم.
سکس این واژه زشت امر دشواری‌ست و چیز پیش و پا افتاده‌ای‌. در ان ابداعی وجود ندارد. خلاقیتی نیست. همه کم و بیش مثل هم به هم می‌آمیزند. به نظر می‌رسد که در مورد هم‌جنس گرایان سخت‌تر باشد. خلاقیت اگر هست قبل از بازی‌عشق و بعد از آن است. عشق قبل از آن و بعد از آن است. عشق راه است. در راه است. این را می توان در ممالک به اصطلاح پیش‌رفته و آزادی بیان و ناترسی از بیان دید. وقتی مثلا مردم به رادیو تلفن می‌کنند و از مشکلات و مسائل سکسؤال خود می‌گویند. از کسالت زناشویی می‌گویند و از راه‌های بر آتش دمیدن. چه خیالی. چه خیالی.
دشواری‌اش اثر آن بر روح است. کشیش آن را نشان نمی‌دهد. نشان می‌دهد که زن دیگر که نقاش است و هنرمند و لزبین، جایش مشخص است. رسیده است به معنی ایستادن. آدل است که دارد می‌رود.
به نظر می‌رسد که غرب به آخر رسیده است. این آخر کجاست. برگشت است؟
پاسخ نیست و پرسش است؟
آن‌چه که دارد همان تنهایی‌ست. تنهایی شکننده‌تر از شیشه‌ی نوجوان. وقتی دیگر نهادهای جامعه نمی‌توانند چیزی به نوجوان آموزش دهند. نه اقتدارش را دارند. نه مرجعیتی. خودشان هم نمی‌دانند.
جایزه دادن و محتوای نقدها ایدئولوژیک شدن جامعه‌ی هنری را می‌گوید. وقتی اکثریت دست‌اندکاران فیلم و هنر از فیلمی تعریف می‌کنند و مردم نه. از این فاصله و ترک می‌گوید.