۷ بهمن ۱۳۹۲

ای بابا


ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا ای بابا

این قطار مسافربری بود

۶ بهمن ۱۳۹۲

این‌جا از گریه‌های ما گل شده است


یکی بود از فامیل نزدیک، همیشه وقتی خانه‌شان را ترک  می کردم می‌گفت: اگر بروی دیگر این‌جا نیستی. بعدها هشتادسال بعد این‌جا یکی دیگر فامیلی خیلی دور از همین حرف‌ها می‌زد. هر دو از یک شهر بودند.
حالا که بعد از دو روز از پاریس بازمی‌گردم  این بودن و نبودن را به وقت رفتن درمی‌یابم. در واقع جای خالی خود را، نبودن خود را در خانه درمی‌یابم. می‌بینم که نبوده‌ام. نمی‌دانم شما چقدر فهم مرا می‌فهمید اما در هر صورت برای آمدن باید رفت. 
در قطار نشسته بودم و مجله را گشوده بودم و کسی از سفر می‌گفت، نوشته بود.  با شعر بودلر از گُل‌های درد آغاز می‌شد:
مرا ببر واگن
مرا بدزد فرگات*
به دورها
به دورها
این‌جا از گریه‌های ما گِل شده است

* فرگات نوعی کشتی- ناو است

۲ بهمن ۱۳۹۲

برادرم ابله


از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
خطاب به فئودور داستایوفسکی
ترجمه نیشابور

این پس‌زدنی را که تو موجب می‌شوی، کوندرا در تصویری فراموش‌نشدنی متراکم کرده است. می‌نویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانک‌سوارهای روس‌اند که در پراگ، به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند با ریختن اشک‌های دلسوزی.
مصمم و درشت، تصویر به هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن‌چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخی‌اش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه می‌کند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می‌خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
تعجب می‌کنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی بر عکس می‌رسم. «رمانی که بخشی نا به حال ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»

با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح کردن تو استفاده می‌کند ( از اینجا لبخندت را چاکر و غره می‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبا ن تو متوصل می‌شود.
توهستی که افشایش کرده‌ای. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید.  کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان ، نه بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادیی حقیقتا جنون‌آمیز.

کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت،  تمایل به اخلاق  می‌‌شود.
وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفنِ ناسیونالیسم و پان‌اسلاویسم را رد می‌کنم که اثر تو را بدبو می‌کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیرقابل‌تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

سبکی تحمل‌ناپذیر کوندرا


دیروز که رفته بودم چشم‌پزشک و او قطره‌ای در چشمانم ریخته بود تا بعد از نیم‌ساعت عمق چشم‌ها را معاینه کند و من داشتم مجله فلسفه این ماه را می‌خواندم، اشک می‌ریختم با خیال راحت. دکتر و منشی و مردم فکر می‌کردند که من از قطره سوزنده اشک می‌ریزم اما من از دست داستایوفسکی می‌گریستم. داستایوفسکی با من همیشه همین کرده است. این مسیحیت مجنون فئوردور مرا بی‌چاره می‌کند. آن امیرزاده میشکین مرا از پای در می‌آورد. آن ابله. ان زانو زدن‌اش در برابر آدم. آن رحمت و شفقتی که در جانیان می‌بیند و نشان می‌کند. آن خلوصی که به دنبالش می‌رود یا خلوصی که به دنبال‌ او می‌رود. به قول کوندرا تحمل‌نکردنی‌ست. آن بخششی که طلب می‌کند تا دشمن و جانی‌ات را بیامرزی.  می‌گویند روح و جان  روسی‌است. اما مسیح که روسی نبود و الهام دهنده داستایوفسکی مسیح است. خوانش او از مسیح است. دیدن آن چه انسان‌ست و حق انسان است در پست‌ترین آدم‌ها. مجله شعر ایوان را چاپ کرده بود. شعری که مفتش بزرگ و بازگشت مسیح را به تشریح کشیده است.  ایوان در مقابل الیوشا نشسته‌اند و ایوان شعرش را می‌خواند. مجله ترجمه‌ای تازه از متن گنجانده بود.
فکر می‌کنم هیچ راه دیگری برای نجات جز آن‌چه مسیح می گوید نیست. اما متن ایوان، در واقع مقابل نشستن ایوان و الیوشا خود داستایوفسکی‌ست.  داستایوفسکی همه آن برادران است حتی آن‌که نامشروع است. و مفسری که استاد است در دانشگاهی در فرانسه و کارشناس میشل فوکوست، آن ابهام آخر متن را نشان کرده بود. آن بوسه مسیح را بر لبان مفتش.
هیچ راه دیگری جز آن‌که و آن‌چه مسیح نشان می‌دهد نیست و این راه بر مردمان ممکن نیست، بسته است. همین است که مفتش بزرگ می‌گوید. مفتش بزرگ از سبکی تحمل‌ناپذیر می‌گوید که کوندرا می‌گوید.

موزه آشویتس


نوشته
موزه آشویتس حالا دیگر به زبان عربی و فارسی هم اطلاعات می‌دهد. خدا پدر احمدی‌نژاد را بیامرزد. 

لالی زیبایی


رادیو می‌گوید: زیبایی لال است.

کاغذ


دی‌شب خواب دیدم پدرم که پشت سال‌هابار آمدن چلچله‌ها مرده، کاغذی-چیزی، برایم گذاشته است. می‌گویم چیزی چون نمی‌دانم نام نامه به آن دهم یا وصیت‌نامه یا باز هم چیز دیگری. راستی نامه از نام می‌آید؟  نامه یعنی نامی را نشان می‌کند. اشاره‌ها در آن هست. مثل نام از عامیت بیرون می‌آورد.  خاصیت می‌دهد؟

کاغذ به شکل زمان‌های قدیم که هنوز در فیلم‌های رمانتیک در قرون گذشته می‌بینیم تا شده بود. چند تا داشت. خط خوش پدرم بود. یادم نمی‌آید با قلم نوشته شده بود یا با خودکار.  و بعد وصیت کرده بود که زمین‌داری کنند مردم- این مردم که بودند؟ زمین‌داری کنند، آن‌چنان که از یادها رفته‌است. به شیوه قدما. یعنی کشاورزی ارگانیک.
پدرم که کشاورز نبود. تنها باغ‌چه آب می‌داد.

بعد کاغذ، همان چیز در کیفم بود. کیفی بزرگ و چرمی. در کوچه خیابان بودم. چهل یورویی از بانک گرفته بودم در کیف پولم بود و مثل همه، همان‌چه که در کیف‌ها هست. پسری سوار بر دوچرخه کیفم را کشید و با خود برد. کسی با من بود، پی پسرک دوید. پسرک چیزی نشان داد که قابل تشخیص نبود و او که همراه من بود ترسید و ایستاد. من دویدم. به او رسیدم. باز همان چیز غیرقابل تشخیص واهمه‌دار را نشان داد. به او گفتم که پول‌ را بردارد و کیف را به من بازگرداند. به او گفتم که آن‌چه در کیف است غیر از پول به درد او نمی‌خورد و غیر از مدارکم که گم‌شدنشان واقعا مایه دردسر است، کاغذی‌ست از پدرم، مهم‌تر از مدارک. آن را باید به من پس دهد. همان‌وقت- خواب است دیگر، در مقابل کافه‌ای بودیم و کسی از کافه آمده بود و پسرک را گرفته بود. بعد نمی‌دانم چه شد. کیف  به من بازگردانده شد.
حالا  کجا بروم کسی را پیدا کنم که خوابم را تعبیر کند؟ 

۲۹ دی ۱۳۹۲

بهار اسم عام بهار است و چلچله اسم عام چلچله


بهار خواهد آمد و چلچله‌ها
 و چلچله‌ها خانه خواهند ساخت
 بهار خواهد رفت و چلچله‌ها خواهند رفت
 و ما که تنها یک بار می‌آییم و یک بار می‌رویم و خانه می‌سازیم
به رفتن و آمدن بهار و چلچله‌ها نگاه می‌کنیم
بهار اسم عام بهار است و چلچله اسم عام چلچله
 و ما اسم‌مان خاص است