۴ دی ۱۳۹۳

صدای سین


رفتم کتاب فروشی آبادی. تنها کتاب‌فروشی آبادی. یک کتاب می‌خواستم که نداشت. یک کتاب می‌خواستم سفارش بدهم که گفت برای روز آخر ماه. یک کتاب جیبی از مودیانو برداشتم. کتابی از خیام باز ترجمه شده بود. گمان کنم که نمی‌دانند خیام ایرانی بوده وگرنه این‌قدر به سراغش نمی‌رفتند شاید هم چون موجودی غریب در ایران به او می‌نگرند. شاید هم چون یتیم است. کوچک بود و ارزان. گفتم بخرم برای سین. نگاه کردم دیدم از انگلیسی ترجمه شده است. پشت‌اش را نگاه کردم. پشت جلد را. نوشته بود: فکر کن وجود نداری، آزاد یاش. کتاب را سر جایش گذاشتم. پول مودیانو را دادم و برگشتم به خانه. 



به سین گفتم یک کم زودتر بیا این چند تا بال ملائک را سنجاق کن به دیوار.

امروز می‌خواهم اندکی به کار جهان نظم دهم. اگر دیدید خاطرتان آن قدرها در آتش نیست بدانید که من موفق بوده‌ام. یاسمن‌ها را خبر کرده‌ام- بروم سنبل بخرم. فردا دوباره جهان را به باد می‌دهم. 



سین پشت تلفن کودک است- صدایش و سین  روبه‌روی  من بالغ و یزرگ. پریشان می‌شوم. 

به دنیا آمدن طفل


نشستیم دیشب تا طفل به دنیا آمد. بعضی به دنیا می‌آیند. بعضی به ایران می‌آیند. بعضی به افغانستان. بعضی به امریکا. اما همه تقریبا از دنیا می‌روند. جز آن‌ها که به دنیا می‌آیند. 

۲۳ آذر ۱۳۹۳

شب درنده


شب درنده‌ای‌ست

بی جسمی
که بتوان زخمی‌اش کرد

مگر
با چراغ‌های ناچیزمان

همان کتاب و همان مترجم

پیری



پیری

باعث نمی‌شود در آینه نگاه نکنیم

و وقتی خود را می‌بینیم
نگوییم

این‌ است  آن‌چه بعدها خواهم  بود

بدک هم نیست

از شعرهای شاعری فرانسوی و ترجمه سرسری نیشابور


پیری
این نیست

که از حافظه طلاق بگیری
این است که او را عروس خود کنی

نازش کنی و نوازشش
مهربان  با او حرف بزنی

ممنون باشی‌
تعلق‌ خاطرش را

وفاداری طولانی‌اش را

به او پشت نکنی

کاری نکنی که شک کند به  حضور همیشه حاضرش در تو

شمردن


خواب می‌دیدم دارم پول‌هایم را می‌شمرم. یکی داده بود و من بی آن‌که بشمرم گذاشته بودم در کیف و به خانه آمده بودم و در خانه هم نشمرده بودم و حالا در خواب می‌شمردم. نشمرده بودم چون به یکی اطمینان دارم.
حالا خواب مچم را گرفته بود. یا من مچ خویش را گرفته بودم. در خواب آن من دیگر بیدار شده بود، اصلا خواب بیدارش کرده بود و داشت پول می‌شمرد و پول هم کم بود. خواب به شمردن بسنده نکرده بود، پول هم کم آورده بود. پول کم آمده بود و اعتماد کم آمده بود.
بعد در خواب یکی از من‌ها نمی‌خواست به یکی بگوید پولی که به من دادی کم بود. نمی‌خواست پول شمرده شود تا از آن کم شود.
دوست را که نمی‌شمرند؟ می‌شمرند؟ 

آقای الف بازگشته بود


اقای الف از بغداد بازگشته بود. دو بسته ساک پلاستیکی، دویست تا فیلم آورده بود با خود. همه هالیوودی قدیم و فیلم‌های مصری- آفیش‌های فیلم‌ها همه اصل بود یعنی نقاشی.   کیفش را پر از نوستالژی کرده بود. دویست تا هم عکس گرفته بود با اعضای دولت و وزیر و وکیل. دو تا کلاه وینی- اهل وین، هم در بغداد خریده بود.

گفت عاشورا بود. گفتم نه اربعین. گفت همان. بعد گفت شما نمی‌دانید، کسی نمی‌داند، این رفتن به سوی کربلا با پای پیاده، از کجاست. از دست صدام است. مردم هنوز بغض دارند. شیعیان را می‌گفت. 

تابستان


شازده کوچولو هم بصیرت داشت


این دفعه تابستان آمد بهش می‌چسبم باهاش می‌رم

دختر


آقای ر پرسید: امروز در ایران معشوقه را چه می‌گویند. گفتم جوان‌ها می‌گویند: دوست دختر. زنان- دختران هم معشرق را می‌گویند دوست پسر. آقای ر از شنیدن این دو عبارت تعجب کرد. گفت عجیب است. دختر که دختر است. دختر دختر کسی‌ست و پسر پسر کسی‌ست. معشوق نباید دختر و پسر آدم را تداعی کند. گفتم ما همان یک کلمه را داریم که جنس را هم می‌رساند. فرزند دختر من. فرزند من که دختر است. دوست دخترم  که دختر من نیست و دختر است. دختر قبل از هر چیز جنس را نشان می‌کند. یا نه قبل از هر چیز فرزند  کسی بودن را؟ دختر هم‌زمان فرزند کسی و مونث است.

آقای ر سکوت کرد و بعد از سکوت گفت: در زبان فرانسه برای پسر دو واژه هست. اگر بخواهد کسی به پسری و پسرش اشاره کند. اما برای دختر یک واژه.

فاصله میان بهشت و جهنم


رادیو گفت زیبایی شکوه حقیقت است


دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم  همه باورهایم شکسته اند.
دیشب قبل از خواب اندیشیدم که دیگر نه روسیه قدیم وجود دارد و نه مصر قدیم و نه ایران قدیم. از آن‌ها چند جلد کتاب باقی مانده است و چیزهایی در موزه‌ها. این آدم‌های میان دو جهان- مانده هنوز از آن جهان  که بروند یعنی بمیرند اثری از آن جهان نمانده جز زبانی که  به دو جهان حرف می‌زند اما از آن جهان نمی‌گوید. 


دیروز فکر کردم که کودکی من، کودکی من است اما من آن کودک نیستم یا آن کودک من نیست. این‌ها یا آن‌ها که می‌روند نزد روان‌کاو از خودشان حرف نمی‌زنند از دیگری حرف می‌زنند. دیگر را در خودشان صدا می زنند. دیگری را در خودشان بیدار می‌کنند. غیرممکن است که من باشد.
فکر کردم برای همین است که من گاهی این‌قدر دلم می‌سوزد برای آن کودک. که دستش را داده بود به   دست من.  و من که دستم را داده بودم به کودکی.
هر چقدر که نگاه می‌کنم سین را به جا نمی‌آورم که پیوندی با سین بچه‌گی ندارد. غیر ممکن است که همان باشد. هم او.

فکر کردم آدم تنها یک بار از بهشت رانده نمی‌شود. چند بار از یهشت رانده می‌شود. بهشت جایی‌ست که تا درآن هستی نمی‌دانی که بهشت است. پس خواندن به بهشت، دعوت به آن چیست؟ حالا خیلی بهتر یعنی همان که باید  کلام خدا را در می‌یابم که گفت بروید و بر زمین- خاک،  بخزید. بروید و از برای یک لقمه نان خم شوید. خون بریزید، خون بخورید.
فاصله میان نان و خون و خاک و ما، فاصله میان بو و مزه نان  و عرق و خون ریخته شده از برای یک لقمه آن، فاصله بهشت و جهنم است. 

پیکان آبی بزن کنار


یک وقتی با آقای ر رفته بودیم تهران و نزدیکای میدان آرژانتین رو به مصلی اتراق کرده بودیم. بعد عید بود عید فطر به گمانم.  و نماز عید. بعد از صبح زود جنبش آغاز می‌شد. قبل از صبح. صداهایی  می‌آمد. بلند و کوتاه. مآموران می‌آمدند و خیابان را خلوت می‌کردند و نظم خودشان را برقرار می‌کردند که تا شب ترتیبی از بی‌نظمی بود. شب بساط عید و نماز برداشته می‌شد.
آقای ر تا چند روز راه می رفت و می‌گفت: پیکان آبی بزن کنار. پیکان آبی بزن کنار.
هنوز هم گاهی راه می‌رود و می‌گوید.


یارو پیتزایی معرفی کرده با پسته
گفت‌گوی تمدن‌ها همین‌طوری به زد و خورد تمدن‌ها تبدیل می‌شه دیگه


خدایا ما را از شر اخبار حفظ کن

۱۳ آذر ۱۳۹۳

بروید کنار


رادیو گفت خدا پاسخ نیست پرسش است و
گفت بروید کنار بگذارید بپرسم

۲ آذر ۱۳۹۳

دوستان دشمنان


دوستان دشمنان
یاران موافق و مخالف
من در زبان شما غوطه نمی‌خورم. گاهی هفته‌ها و ماه‌ها فارسی نمی‌شنوم. گاهی شش ماه یک بار یکی از ایران تلفن می‌کند. ایرانی تقریبا نمی‌بینم. خانم ف هم  حالا رفته کانادا و گاهی تک زنگی می‌زند که چرا زنگی نمی‌زنی و من هم می‌گویم من که می‌دانم تو خوبی. کانادایی ها مثل ما تلفن مجانی ندارند- از این سرویس‌هایی که سی چهل یورو در ماه می‌دهی و بعد پایت را دراز می‌کنی. خانم ف انتطار دارد که من تلفن کنم . تلفن را برای خانم ف اختراع کرده‌اند. خانم ف در توالت هم تلفن‌اش کار می‌کند. خدایش مرا ببخشاید که دارم این‌ها را برای شما می‌گویم. آن‌وقت‌ها هم که این خدمات بزرگ‌وارانه دنیای ایشان نبود، رابطه تلفن و خانم ف همین بود. آن‌وقت‌ها بلند می‌شد از پله‌های کافه‌ای که در آن باهم قرار گذاشته بودیم پایین می‌رفت کنار مستراح‌ها تلفن می‌زد. همیشه یکی بود که خانم ف برایش نگران بود. خانم ف هر چند روز یک بار سر ساعت دوازده‌و نیم به من زنگ می‌زند. من می‌دانم که حالا هر چند روز یک بار این ساعت نوبت من رسیده است. یرادرها و خواهرهای خانم ف و بچه‌های آن‌ها و بچه‌های خود خانم ف به او تلفن کرده‌اند و او به آن‌ها تلفن کرده است و چند روز هم گذشته و از من خبر ندارد و نویت من شده است. بگذریم. این ها را گفتم که بگویم فارسی سفره‌ای‌ست که من پهن می‌کنم و به وقت جمع کردن‌اش نرمه‌نان‌ها- به قول مشهدی‌ها از آن می‌ریزد. در این‌که خورده‌ها نان است  تردیدی ندارم.

اما رابطه من با زبان رابطه‌ای خاص است. رابطه من با زبان فرانسه هم خاص است. گاهی زبان فارسی مرا رها نمی‌کند و گاهی زبان فرانسه فارسی را رها نمی‌کند، خوب، من آدم زنده‌ای هستم. آدم زنده ناخوشی‌ها و کسالت‌های خودش را دارد. برای من زبان کار است. در کار است.
از صبح تا شب فرانسه می‌شنوم. آن هم انواع گوناگون زبان و گویش را. رادیو همه‌نوع زبان دارد. سین یک‌طور حرف می‌زند و آقای ر یک طور دیگر و آقای الف که الان در بغداد به سر می‌برد- خدایش نگاه‌دارد، یک‌طور. زن هم‌جوار یک‌طور. تلویزیون هم یک طور. خود من چند‌طور. خسته باشم و خوش نباشم هم یک‌طور. زبان زنده است و یک چیز زنده با آدم زنده مرتب در حال کشم‌کش هستند. دو تا عاشق هم همین‌طور. همان‌طور که یکی از عاشق‌ها از ان یکی جداست و گاهی آمیختگی صورت می‌گیرد، زبان هم از من جداست. می‌آید در گوش من می‌نشیند و من باید ان را به دهان و به زبان ببرم. باید به کلام ببرم.

آقای ر پریروز آمده بود با هم مداحی هیئت یزد را گوش دادیم. من مجبور می‌شدم گاهی جایی را ترجمه کنم. خوب، این خشونت بود. حالا آقای ر به مقدار مناسبی فارسی می‌داند. در تهران دسته و تعزیه دیده است و یک روز هم با چشمانی سرخ از یک تعزیه در نازی‌آباد خارج شده است. زمان خاتمی بوده است و تعزیه تعزیه رسمی و کارگردانی شده بوده است و در یکی از این فرهنگ‌سراهای ساخته شده ان زمان. آقای ر از گریه مردم نازی‌آباد چشمان‌اش سرخ شده بوده است. یک زمانی حضرت کیارستمی در مرکز ژرژ پوم‌پیدو فیلم‌هایی از گریه مردم که به دیدن تعزیه رفته بودند- که البته دیدن درست نیست، به دیدن نرفته بودند، به دیوار انداخته بود و زمین را فرش کرده بودند و مردم پاریس می‌رفتند و کفش‌هایشان را از پا در می‌آوردند- ژولیت بینوش هم اول آمده بود و کفش‌هایش را از پا به در آورده بود  و نشسته بود بر زمین و مردم بلد شده بودند که چه باید بکنند و نشسته بودند بر زمین و بر روی فرش و گریه پوبلیک تعزیه را افتاده بر دیوار اتاق تماشا کرده بودند. من نبودم ببینم که آن‌جا در آن اتاق چه اتفاقی افتاده بوده است تا الان و ابنجا برایتان تعریف کنم.

بله آقای ر تاتر خوانده است  و تاتر را رها کرده چون به نظرش رسیده  تاتر در غرب دیگر مقدس نیست و گمان می‌کرده که تاتر در ایران مقدس است. من به او می‌گفتم تقدس هر جا ممکن است باشد. آقای ر این‌طور است. به حرف کسی گوش نمی‌‌دهد و می‌توان گفت که یک‌طور بنیاد‌گراست. منتهی بنیادش خودش است. بله من مجبور بودم جاهایی برایش ترجمه کنم. فرانسه اقای ر خیلی خوب است. من به او می‌گویم تو در زمین خودت هستی. اقای ر اما همیشه فکر می‌کند که یک تبعیدی‌ست. آقای ر با غربت غربی سهروردی یا ایران آشنایی به هم رسانده است. آقای ر فکر می‌کرده در غرب غریب است. حالا فکر می‌کند در دنیا غریب است.

سین زبان می‌خواند. یعنی زبان یاد می‌گیرد. زبان اسپانیایی  را  می‌گوید  تقریبا کاملا می‌فهمد و زبان چینی. چینی را هم می‌نویسد. چند روز پیش دفترهایش را آورده بود که من ببینم. معلم‌شان از تصاویر سیمسون استفاده می کند تا زبان چینی را در احوالات گوناگون و جرکات گوناگون- ان‌ها نمی گویند فعل، نشان بدهد. به چه کارها که نباید دست زد تا بچه‌ها را به آموختن کشاند. یه سین گفتم برو، از ما دور شو. برو به بعید. بعید یعنی آسیای دور. از ما توحیدی‌ها دور شو. سال دیگر می‌خواهد سفری برود به چین. دارد پول‌هایش را جمع می‌کند. گفت شاید مردم‌شناس بشود. گفتم اگر مردمی باقی مانده باشد. اگر سگی بگذارد. اگر در دبیرستانشان لسان عرب درس می‌دادند یا فارسی حتما عربی یا فارسی می‌آموخت.

رفته بودم فیلم مومی، ساخته این بچه بیست و چند ساله کانادایی. از گویشی در فیلم‌اش استفاده کرده بود که فرانسوی‌ها و شاید همان سهم فرانسه زبان کانادا هم نمی‌فهمند. زیرنویس گذاشته بودند.
فیلم تنها برای خاطر شنیدن این زبان دیدن دارد. زبانی که مادر  و پسر بیش فعال‌اش حرف می‌زنند. زبانی بیش فعال. پر تحرک. یکی نوشته بود گل‌دار. پر از پرخاش و ناسزا. عصبی. زبان ستیز.

زبان‌ها زتده‌اند. زبان‌ها در ما زنده‌اند. بعضی زبانی مرده را حرف می‌زنند یا می‌نویسند. زبانی فاخر ، شسته و رفته اما مرده. بعضی از مترجم‌ها هم همه مؤلف‌ها را به یک زبان ترجمه می‌کنند. نمی‌شود که آدم دوراس بخواند و زبانش همان  بماند.
باز هم بگذریم. می‌خواستم دو کلمه حرف بزنم. نه لزوما حرف حساب. شد چندین کلمه. زبان خودش جاری شد.
آقای ر نمی‌نویسد. من منتظرم که یک روز آقای ر بنویسد. 

دوست داشتن، دوست داشتن تغییر است


رادیو دارد می‌گوید که دوست داشتن دوست داشتن تغییر است.

چیزهایی هست که برای شرقیان نزدیک  و شرقیان دور- کلی نخواهیم بگوییم ایرانی‌ها مثلا، عیان است.  و حاجت به بیان ندارد. یا عیان نیست اصلا اما بیان هم نخواهد شد. فرض کنید دختری که مادرش را دفن می کند. یعنی تا مرگ او همراهی‌اش می‌کند. من دختری را می‌شناسم که خود زنی بود زن مردی که این‌جا بود و زن در جایی در جنوب ایران هشت سال بر بالین مادرش در کما نشسته بود و ترو خشک‌اش می کرد. مرد می‌گفت همان شوی، که من نمی‌توانم به زنم بگویم بیا این‌جا من تنها هستم  و مادرت را رها کن و دختر مادرش را رها نمی‌کرد. شوی پیر بود و همان‌قدر، اندکی کمتر به تیمار نیاز داشت و زن هم جوان نبود. مادر بالاخره مرد.

برای دختر عیان بود. و چیزی برای بیان نداشت. گمان کنم اگر سینه‌اش را هم بشکافیم چیزی برای گفتن ندارد. برای تماشا شاید. غربیان اما عیان بیانات می‌کنند. رادیو دارد از زنی حرف می‌زند که مادرش را نوشته است.  جسم مادرش را جسمی که دوست داشته است و هنوز هم دوست دارد اما نمی‌داند چطور دوست بدارد، این جسم پیر و چروک و مچاله را.
این‌جا بود که زن نویسنده گفت وقتی دوست داریم تغییر را هم دوست داریم.
هر چقدر از عیان به بیان نزدیک شویم، از شرق دور شده ایم.
نشسته بودیم من وسین و آقای ر. من گفتم سوژه. سین فکر کرد که از موضوع، موضوع چیزی حرف می‌زنم. آقای ر سر شوخی را گشود مثل همیشه و از شاه گفت که اشاره به رعیت کرده باشد.  سوژه در زبان فرانسوی رعیت است.  سوژه رعیت است و موضوع و سوژه. آخری واژه نیست مفهموم است. مضمون است.

تاتر خوب است


مدتی بود رسانه‌ها از زبان مردان و زنان سیاسی در باره این‌ها که اسمشان را جهادگر گذاشتند حرف می‌زدند و پیش‌نهادهایی می‌دادند و از دولت می‌خواستند که ملیت این‌ها- مهاجرزاده و مسلمان‌زاده‌هایی که به داعش پیوسته‌اند را باطل کند. بیش‌ترشان هم از جانب سیاسی راست بودند. لازم به گفتن نیست که مارین لوپن هم بر طبل ضد مسلمانی‌اش بیش‌تر از پیش می‌کوبید.
حالا که دو سه روز است پی برده‌اند که از میان آن‌ها که جهادگر نامیده‌اند از فرانسویانی با اجداد فرانسوی و کاتولیک هم یافت شده است دارند موهای سرشان را می‌کنند  و نمی‌دانند ملیت را چگونه می‌شود از اینان بازپس گرفت.
آرین موشکین بزرگ، به رادیو دعوت شده بود. موشکین کارگردان تاتر است و تاتری را اداره می‌کند که در آن همه از هنرپیشه و کارگر و تکنیسن و آب‌دارچی به یک اندازه حقوق می‌گیرند. تاتر موشکین تاتر دولتی‌ست از دولت کمک می‌گیرد. البته به جز دولت اشخاص حقیقی و حقوقی هم  کمک می‌کنند.  و حالا بودجه‌های فرهنگ و هنر کاهش پیدا کرده‌است. یک وقتی وزیر فرهنگ فرانسه آندره مالرو بود.  و  قدم فرهنگ را گذاشته بود بر  روی چشم‌اش. حالا تنها مسئله و مشکل بحران اقتصادی و نبود پول و خزانه خالی نیست،  این‌هایی که در تمام اروپا بر سر کار و کرسی‌اند خودشان بی‌فرهنگ‌اند. نمی‌دانند فرهنگ به چه دردی می‌خورد. اقتصادی که خودش هم دیگر وجود ندارد و فینانس و مال قورتش داده است  جای همه‌‌چیز را پر کرده است. شما شغلی دارید پس هستید. شغل ندارید نیستید. شغل هم داشته باشید- از اکثریت حرف می‌زنم، از صبح تا شب مشغول شغلتان هستید پس خودتان نیستید.

موشکین را دعوت کرده بودند و رادیو داشت اخبار می‌گفت و خبر گفت که این فرانسویانِ از جنس فرانسوی اصل، به اسلام گرویده‌اند. و موشکین حرف رادیو را قظع کرد و گفت نباید بگویید این‌ها به اسلام روی‌آورده‌اند. این‌ها جانیانی هستند که دعوت شده‌اند بروند با مجوز جنایت کنند. این‌ها نمی‌دانند اسلام چیست.  و خانم موشکین بازگشتند به موضوع فرهنگ و گفتند که اسلام بدون فرهنگ معنی ندارد.  و هیچ‌چیز و هیچ‌کجا بدون فرهنگ معنی ندارد.  و قران به تنهایی معنی ندارد. این را دیگر خانم کارگردان تاتر نگفت. هیچ‌چیز به تنهایی معنی ندارد. هیچ‌چیز از یک نقطه آغاز نمی‌شود. نفطه آغازی نیست. فرهنگ به ما از گذشته می‌گوید. از نقطه‌های آغاز. ما با فرهنگ بر روی گذشته با تکبه برگذشته می‌ایستیم. به ما می‌گوید که ما از جای دوری آمده‌ایم. خیلی طول کشیده است و زمانی بر ما رفته است تا اینی که هستیم شده‌ایم. بر این صندلی با قالیچه نشسته‌ایم. آن‌که گذشته را و گذشتگان را نفی می‌کند صندلی یا قالی‌چه  را از زیر ما می‌کشد.
زمانی قبل از اسلام در ایران بوده است. زمانی قبل از انقلاب در ایران بوده است. ما آدم‌های تاریخی هستیم.

نوشته را با  رفتن سین به دیدن نمایش مکبث موشکین تمام کنم.  خودش رفته بود. دبیرستان برنامه‌هایی تدارک می‌بیند.  معمولا هم در پاریس اجرا می‌شود. دبیرستان بلیط ارزان و رفت و آمد  را در اختیار شاگردها می‌گذارد.  و شاگردها از میان برنامه‌های پیش‌نهادی انتخاب می‌کنند. بک ماه پیش رفته بود تاتر کمدی فرانسه به دیدن مولیر.  و چند شب پیش هم به دیدن تاتر خانم موشکین. دیروز تلفن کرد که خیلی خوب بود.  فکر می کنم بیش تر ازمتن و بازی‌ها از تاتر و دکور خوشش آمده بود. تاتر موشکین خلاف تاتر رسمی «کمدی فرانسه» است. خود تاتر نمایشی از زندگی گروهی است.  گروه تاتر.
شاگردهایی هستند که رنگ تاتر ندیده‌اند. شاید با رفتن به تاتر زندگی‌شان عوض شد. دیشب  یکی می‌گفت، یکی که کمدین شده است. می‌گفت یک روز یک ویدئو دیده است از کسی بر روی صحنه. و آن روز فهمیده که چنین چیزی  هم هست.  و چنین چیز چه خوب است.

ریخت و پاش‌ها


شما آن‌قدر اتفاق می‌افتید و روی می‌دهید که نمی‌گذارید آدم برود دنبال کار و زندگی‌اش در این‌جا که اتفاقی نمی‌افتد. ظرف‌هایم را نشسته ام. 



یکی نوشته سیل مردم. واژه‌‌ها هم سیل‌اند. وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند.



غم مبهم خواهد ماند. تا آخر.



همه شهر بشورید. یعنی همه‌ی شهر را بشویید.  و گرنه ظرف‌ها را بشور چه معنی می‌دهد؟
 و این همه سفسطه است. چه جای دل و عقل است؟



باید جایم را بیاندازم و بگیرم بخوابم. بس است. بیداری.
این فعل گرفتن این‌جا چه می‌کند؟

هوکوسای دیوانه





استروم‌بولی


ما دی‌شب رفتیم سینه کلوپ محله‌مان. ما که خیر. دیگر مایی وجود ندارد و همه  خدا را شکر من شده‌ایم. در راه که شب بود و مرطوب دیدم به چشم این من شدن را.

اول تنها من بودم. با خودم گفتم اگر قرار بر این بود که تنها فیلم ببینم که در خانه می‌نشستم و از پل گذر نمی‌کردم. برای رفتن به سبنما از دو پل گذر کردم. بعد خانمی وارد شد و صندلی‌ها را شمرد و من سلامش کردم. در فرانسه سلام روز با سلام شب فرق دارد. اول سلام روز کردم و بد یادم افتاد که شب است ، سلام شب کردم. خانم گفت: چه سالن کوچکی و پشت سر من نشست. بعد دسته‌ای مردم روزگار سپری‌کرده  وارد شدند.  و بعد آقای سینه کلوپ وارد شد. همه را می‌شناخت جز من را. کت‌اش را گذاشت بر یکی از صندلی‌های دو ردیف جلوتر از من و رو به تماشاگران ایستاد و شروع کرد به گفتن. چیزهایی از فیلم گفت که بعضی می‌دانستند و برخی نه. بعدا فهمیدم که ماهی یک بار آقای سینه کلوپ می‌آید و این‌ها هم می‌آیند و فیلمی می‌بینند و حرف‌هایی می‌زنند. آقا گفت با هم فیلم دیدن و از آن گفتن چیز دیگری‌ست.

حالا دیگر از جنگ دوم هم آنقدر گذشته است که مردمان، قد عمرشان به آن نرسد.  مردمان سال‌خورده سالن سینما را می‌گویم.  بله، آقا گفتند جنگ همه‌چیز را به هم ریخت. همه مناسبات را. بعد از جنگ دیگر فیلم‌سازها طور دیگری فیلم ساختند. نگاه‌شان عوض شده بود. استروم‌بولی سال ۱۹۴۹ ساخته شده است. گفت که روسولینی که برای خودش کارگردان بود و خانم برگمن هم که برای امریکایی‌ها هنرپیشه و ستاره بود. بعد یک روز اینگرید برگمن به روسولینی نامه می‌نویسد مثل بی‌نوش که به کیارستمی و می‌خواهد که یک فکری به حالش بکند. روسولینی اصلا برگمن را نمی‌شناخته. اما به قواره او قبا می‌دوزد.   فیلمی را در نظر می‌گیرد. اول قرار بوده آنا مانیانی که معشوق روسولینی بوده در فیلم بازی کند. بعد برکمن پیدایش می‌شود. این داستان هم خود داستانی‌ در داستانی‌ست. 

آقا گفت در فیلم‌های قبل از جنگ و فیلم‌های امریکایی و هالی‌وودی حقیقت  قبل از فیلم روشن بود. حقیقت اول بود. اول حقیقت بود. در فیلم‌های بعد از جنگ حقیقت بعد از فیلم هم نبود. شکسته بود. قبل از جنگ فیلم قبل از ساخته شدنش ساخته شده بود، در کله سازندگانش. بعد از جنگ بعد از ساخته شدنش ساخته می‌شد. برگمن آمد و شد، بی‌هیچ خیالی در سر و خوابی از قبل، خود فیلم. شد ضد قهرمان. در واقعیت و در فیلم. می‌گویند که داستان در داستان هم امریکا را تکان داد. جامعه سینمایی و تماشاچی را و هم ایتالیا را. می‌گویند برگمن هزاران نامه تهدید‌امیز دریافت کرد و تا چند سال نتوانست به امریکا برود. مردم به روسولینی خشم گرفتند و سینما هم او را به جا نیاورد.  و در فرانسه بود که یکی دو نفر که یکی‌شان اریک رومر بود استروم‌بولی را خوش‌امد گفتند و از او چون شاه‌کاری نوشتند و بعد پای تروفو و گدار و باقی باز شد. استروم‌بولی آستانه‌ای بود که گشوده شده بود بر روی سینمای تازه. می‌گویند که در امریکا هم فیلم را نشان دادند اما نیم ساعت از آن را بریده بودند و در آخرش صدایی می‌گفت که زن به سوی مردش بازگشته است. امریکایی‌ها می‌خواستند حقیقت از قبل آماده را در فیلم بنشانند. اما استروم‌بولی چیزی را نشان نمی‌دهد. آخرش ما نمی‌دانیم. زنی در سالن که در جوانی فبلم را دیده بود و حالا چهل سال یعد دوباره می‌دید گفت که زنِ فیلم را به گونه‌ای دیگر دیده است. اول در جوانی قهرمان دیده است و یک قربانی حالا یک ضد قهرمان. آقا گفت می‌بینید که فیلم زنده است.

زن فیلم در یک ارودوگاه در ایتالیا زندانی‌ست. در زمان جنگ خلاف کرده است. از همان اول  ضد قهرمان، از بدهاست. منتهی بدی‌اش هم چنان عیان نیست که شسته و رفته آماده خوردن به شما بدهند. با بدان نشسته است.  و قصد دارد به آرژانتین برود. اما کارش درست نمی‌شود و چون جوانی ایتالیایی در اردوگاه سربازان بر او عاشق شده است و خواستگاری‌اش می‌کند، زن او می‌شود و با او به جزیره‌ای- استروم‌بولی می‌رود که همه ترکش کرده‌اند. جزیره‌ای خشن و آتش‌فشانی. آتش‌فشانی بیدار که هر چند وقت گدازه‌ها را بر سر مردم هنوز مانده و وفادار به او تف می‌کند. غیر از زن فیلم همه مردم هستند. همه مردمِ جزیره هستند. مرد فیلم همان جوان قرار بوده که کاری در فیلم انجام دهد- نه در داستان. مثل حسین در فیلم زیر درختان زیتون.
در جریان فیلم کارگردان و هنرپیشه عاشق می‌شوند.  و آتش‌فشان هم  روشن و روسولینی از آن فیلم می‌گیرد. جزیره خودش شخصیت فیلم است و نوری که همه را پایمال می‌کند. گاهی آن‌چنان است که چیزی دیده نمی‌شود. کسی گفت که آتش‌فشان جنگ را تداعی می‌کند.

زن غریبه است. اول غریبه‌گی زبان است. زبان در فیلم انگلیسی است. زن انگلیسی حرف می‌زند.  و مرد خیلی خوب انگلیسی نمی‌داند. زبان مردم گویشی  ایتالیایی‌ست. بعضی انگلیسی می‌دانند چون- خودشان می‌گویند به جستجوی کار به امریکا رفته بود‌ه‌اند. کشیشی در جزیره است که مسئول اموال رفته‌گان جزیره است که  رها کرده‌اند.

زن به جزیره آمده است و زندانی شده است. نه مرد را می‌شناسد و  نه مردم را. مردم هم او را نمی‌شناسند. وقتی زن به خانه‌اش دعوتشان می‌کند نمی‌روند و دعوتش را رد می‌کنند و می‌گویند تو تواضع نداری. غیر از زبان، زمان است. زمان جزیره و مردمش که زمان زن نیست. زمان چیزهاست، نه کند و نه تند. زمان ماهی‌گیری‌ست. که طول می‌کشد. مردان در قایق‌هایشان نشسته‌اند و زیر آفتاب منتظرند. کاری نمی‌کنند جز انتظار که خودش کاری‌ست. زن آمده است که شوهرش را ببیند و به تماشا. ما هم به تماشای مستندی رفته‌ایم که تا قبل از آن تماشایی نبود و انجام دادنی، کردنی بود. چه کسی فکر می‌کرد که ماهی‌گیری و انتظار گرفتار تور شدن ماهی‌ها تماشایی‌ست. مردان اعتراضی ندارند. راضی‌اند. همین است. آواز می‌خوانند.  و بعد ماهی‌های بزرگ تن که آمدند و گرفتار که شدند، آهنگ تند می‌شود و مردان با خشونت ماهی‌های از خودشان بزرگ‌تر را با نیزه‌هایی چوبی به داخل قایق سر می‌دهند.  و خون می ریزد و می‌پاشد. زن غافل‌گیر شده است و حالش دارد به هم می‌خورد. زن میان تماشاست. میان مای تماشاگران مستند و ماهی‌گیران. اکرانی  او را جدا نمی‌کند. زن دارد بالا می‌آورد. بعد هم که آتش‌فشان می‌خروشد و مردم کودکان را بغل کرده سوار همان قایق‌ها می‌شوند و به دریا فرار می کنند ودر درون قایق دعا می‌خوانند و منتظر می‌مانند.
زن می‌خواهد بگریزد، هر طور شده از جزیره برود. زن از آن‌ها جداست و آن‌ها با هم‌اند. زن در فیلم تمام صحنه و صفحه را به همان اندازه آن‌ها، همه آن‌ها، به اندازه جزیره پر کرده است.

ما نمی‌دانیم آخرش چه می‌شود. زن می‌رود یا نمی‌رود. پایانی وجود ندارد.
برگمن چند سال با روسولینی زندگی می کند و صاحب فرزند می‌شود- مثل زن فبلم در همان زمان فبلم برکمن آبستن می‌شود و بعد از چند سال به امریکا بازمی‌گردد و دخترش را که ندیده‌است و در امریکا مانده است می‌بیند. 

۲۰ آبان ۱۳۹۳

هوکوسایی





با سین رفتیم پاریس. قرارش را دو سه روز پیش‌اش گذاشته بودیم. گردشی ژاپنی. نمایشگاه عظیم آثار هوکوسایی در گراند پاله از یک ماه پیش شروع شده بود. از قطار که پیاده شدیم ساعت دوازده ظهر بود. تا ساعت دو پیاده رفتیم و به محله رستوان‌های ژاپنی رسیدیم. شلوغ بود. جلوی بعضی‌هاش صف بود. بعضی اهل سوشی و بعضی اهل سوپ‌های معروف ژاپنی و باقی غذایا و قضایا. بعد از ناهار دوباره پیاده راه افتادیم.  ساعت چهار رسیدیم به مکان نمایشگاه. نزدیک دُم صف  نوشته بودند از این جا تا زمان ورود سه ساعت ممکن است طول بکشد. هر ده نفر را نیم ساعت در نظر آورید. من و سین گفتیم که سه ساعت صبر نخواهیم کرد. به سین گفتم برو  چرخی بزن و یک جایی بنشین نوبت ما که رسید و توانستیم دستمان را به ضریح برسانیم صدایت می‌کنم. نرفت. ایستاد و گوشی‌هایش را در گوش گذاشت و به شوپن گوش داد. من هم دوربینم را از ساک بیرون آوردم و از کفش‌های مردم صف بسته عکس گرفتم و به حرف‌هاشان گوش دادم.   هوا هم سرد شد و شب هم داشت از راه می‌رسید و شارل دو گل هم در هیئتی بزرگ بر سکویی داشت پاریس را فتح می‌کرد.

هنوز ساعت شش نشده بود که زمان ورود ما هم رسید. هر دو خسته بودیم. رفتم از یکی بپرسم که آیا جایی هست که یعد از این خستگی بنشینیم و آهی تازه کنیم؟ گفتند بله اما باید خارج شویم. ما هم که اصلا خیال خارج شدن نداشتیم. بلیط خریدیم و داخل شدیم. سین را رها کردم. حجره‌ها پر بود از آدم. دلیل انتظار هم همین یود. اگر آدم‌های درون بیرون نیایند و آدم‌های برون درون بیایند آن‌وقت دیگر نمی‌شود چیزی دید. آثار این پیر مجنون نقاشی را حجره حجره کرده بودند و  هر حجره یک تاریخ را نمایش می‌داد از روز اول از اولین آثار و تا روز آخر و آخرین آثار.

هوکوسایی در سال ۱۷۶۰ در توکیوی آن زمان که ئه‌دو نام داشت از پدری و مادری ناشناس به دنیا آمد. در دو یا سه سالگی به خانواده‌ای صنعت‌گر سپرده شد و نزد استادی به مکتب رفت. همه‌چیز آموخت از هر فن نقاشی چین و ژاپن. طرح ریخت و نقش زد و دوران‌هایی را به فقر زیست. از دورانی به دورانی گذر کرد و از شهری به شهری رفت و با صنعت‌گران و هنرمندان و شاعران آشنایی به هم رساند. شعر شاعران را نقش زد و شاعران نقش‌هایش را سرودند. به جایی رسیده بود که همه چیز را رسم می‌کرد. سین گفت که کاری دیگر نمی کرده. گفت که یک عمر کم است. هوکوسایی به هشتادو نه سالگی رسیده بود و خواسته بود که چند سال دیگر به او داده شود تا به عصاره چیزها برسد. گفته بود- می‌گویند که در صد و چند سالگی قلم‌اش جان خواهد بخشید. به سین گفتم معلوم نیست اگر این خداوندگاران بیش‌تر عمر می‌کردند کار به کجا می‌کشید.  او را پدر مانگاه نامیده اند  مانگا یعنی طرح‌های گروتسک. و نمایشگاه این پدرخواندگی را ثابت کرده بود. چهار هزار استامپ در پانزده جلد. از جان‌دار و بی‌جان. از حیوان و حشره ودرخت و از صنعت‌گر و صاحب حرفه و سامورایی و پرتره‌های گی‌شا و کشتی‌گیران سومو وصحنه‌های از زندگی روزمره و کوچه و تصویر‌گری متون و قصه‌ها و متل‌ها و اشعار.

دوران‌های متفاوت از پی هم آمده‌ی هوکوسایی مسیر هنرمند را به تماشا گذاشته بود و نمایش‌گاه غیر از نمایش آثار، تغییر و تحول او در کارش را هم نشان می‌داد. به مرور زمان وقتی از قرن هجدهم به نوزده می‌رویم،  از حجره‌های اول به حجره‌های آخر رفتار نقاش و رفتار قلم او فرق کرده بودند. خطوط همان نبودند. آن همه نقش‌های ریز که خالق با آن‌ها آغاز کرده بود، آن خداوندی جایش را به خداوندی دیگر داده بود. از غرب رنگ آمده بود، نوعی آبی از هلند. او از غرب تاثیر گرفته بود و بعدها نقاشان غربی از او مخصوصا امپرسیونیست‌ها. ون‌گوگ و گوگن و مونه. و حتی نویسندگان.

نقش‌های ریز درشت شده بودند. خطوط از  انحنای خود کاسته بودند. خلوت شده بود. نمایش‌گاه برای اولین بار و شاید آخرین بار پانصد اثر از سی‌هزار اثر هوکوسایی را بعد از عملیاتی دراز میان فرانسه و ژاپن گرد آورده بود. بعضی از آثار متعلق به کلکسیون‌های خصوصی بودند. بعضی را با آثار دیگری در نیمه راه نمایش‌گاه عوض می‌کنند تا خیلی خسته نشوند.
نمایش‌گاه در دو طبقه بود. طبقه دوم نیمه دوم عمر نقاش بود. تاریک بود. طرح‌ها بر دفتر و کاغذ در وسط اتاق‌ها در ارتفاع دید ما  زیر شیشه بود. باید به رویشان خم می‌شدیم. نور کم و ریزی نقش‌ها و خستگی و زیادی آثار نمی‌گذاشت خوب دیده شوند. به چند نفر گفتم فکر نمی‌کنید نور کم است؟ همه فکر می‌کردند به خاطر حفاظت از آثار است. مردی با زنش و پسر خردسال‌اش آمده بود. گفت خواسته‌اند فضایی ایجاد کنند، می‌بینید که من و شما هم داریم پچ‌پچ می‌کنیم. اضافه کرد که من برای دیدن موج بزرگ آمده‌ام.

موج بزرگ معروف‌ترین اثر نقاش است.  و همراه آن سی و شش نقش از فوجی. قله‌کوه مقدس ژاپن. که لابد سزان آن همه نقش قله‌کوه سنت ویکتوارش را از او آموخته- چرا کسی دماوند را نکشیده.
فوجی متعلق به دوران آخر عمر اوست. میان آسمان و زمین. میان یونگ و یانگ. میان آرامش و خشم و غرش قایق‌رانان و ماهی‌گیران اسیر و گرفتاردر امواج. زیر اثر نوشته بود نشان کوچکی آدم است در برابر طبیعت.
حالا که امروز است فکر می‌کنم که آن تاریکی دعوتی بود به تماشا. تا قوه دیدن را برانگیزد. نشان می‌داد و نمی‌داد.نمایش‌گاه این است. نیم حجاب. نشان دادن باید این باشد.

به سین که گرسنه و خسته بود گفتم مهم راه است. این مجموعه دیگر هیچ‌وقت خارج از ژاپن  ممکن است گرد نیاید.   همین راهی که طی می‌کنی و صفی که طولانی‌ست و خستگی و در آن حال گیجی و گولی که به دیدن می‌رویم.
هوکوسایی ژاپن قرن  هجده و نوزده را نقش کرده بود. دنیایی عجیب. سرزمینی که دور از بی‌گانه و اجنبی خودش را ابداع کرده بود. از نمایش‌گاه که خارج شدیم، از سرزمینی غریب خارج شده بودیم. به نظرم می‌رسید که هیچ‌کجا روی زمین نمی‌توانست این‌قدر بعید باشد. فکر می‌کنم ژاپن از قدیم این آمیختگی چیزها را در خود داشته. بی‌آنکه تعرضی از یکی به دیگری احساس شود. بی آنکه یکی جای دیگری را بگیرد. زشتی- اگر بتوان زشتی نامید در کنار زیبایی به غایت هست و آدمی‌زاد در کنار جانوری و جانوری در کنار درختان گیلاس و دیوی- در آخر کارش هوکوسایی دیو می‌کشید. غول های که از شیشه بیرون می آمدند. جالب برای من این بود که تشخیص و تمیز امکان نداشت. مثلا زنی زیبا از باقی چیزها. البته نقدها می‌گویند در پایان کار او روان‌شناسی در آثار او پیدا شده است اما این را غربی‌ها می‌گویند.

۱۳ آبان ۱۳۹۳

بار تحمل‌ناپذیر آزادی


در این روزهایی که شوخی و طنز و باقی به دور محرم بر جامعه مجازی روان است یکی نوشته بود اگر حسین نذری پخش می‌کرد بیش تر از هفتادو تن به دورش جمع می‌شدند. من یاد این نوشته افتادم و همین‌طور سرسری ترجمه‌اش کردم:
شعر ایوان- برادران کاراموزوف  بازگشت مسیح را در اسپانیای قرن چهاردهم روایت می‌کند. زمانی‌ست که تفتیش عقاید آتش‌هایی  بی‌شمار برای خاموش کردن ارتداد برپا کرده است.
مسیج بازگشته است اما نه برای ختم زمان.  فروتنانه آمده است در میان فروتنان.  همه او را به جا آورده‌اند. وقتی به میدان بزرگ کلیسای جامع سویل می‌رسد، مفتش بزرگ او را نشان می‌کند و دستور دست‌گیری‌اش را می‌دهد. مسیح را  به زندان می‌برند و شب که می‌رسد مفتش بزرگ  و پیر خطاب به او سخن می‌راند. خطابه‌ای که تشویشی برای اندیشه سیاسی  است. او را متهم می‌کند که آمده است تا نظم را بر هم زند. آرامش را، امنیتی را که کلیسا تلاش کرده تا برقرار کند. در قلوب حتی. برای این اما می‌بایست چیزی را خاموش می‌کرده، خفه می‌کرده ، غرقابی را می‌پوشانده، زخمی را می‌بسته.

مسیح می‌دانسته چه چیزی برای بشر آورده است، چنین تحمل‌ناپذیر. وقتی که خیال می‌کرده است دارد چیزی اهدا می‌کند؟
به یاد آوریم که عیسی  سه وسوسه شیطان را در صحرا بی‌پاسخ گذاشت. مسیح نخواست سنگ به نان تبدیل شود.
اگر قبول کرده بود همان‌جا تایید و هواداری جمعیت را از آن خود کرده بود. ما به او که گرسنگی  را رفع می‌کند، آن‌که   سیر می‌کند، ایمان می‌آوریم. اما مسیح گردباد توخالی امید را به صلح پری شکم  ترجیح داد. ایمانی را خواست که  برده شکم نباشد.
شیطان گفته بود اگر مسیح قبول کند ملک او را از زمین بلند خواهد کرد تا همه باور کنند که او پسر خداست و نگرانی شان برطرف شود. مسیح قبول نکرد که بر تمام ولایت قدرت مطلق داشته باشد. در صورتی که چیزی شیرین‌تر از سجده بر صاحبی نیست.

 چه فکر می‌کرد مسیح با این چنین نان را تحقیر کردن، چه چیزی را می‌خواست نجات دهد؟ با تحقیر تصویر- دیدن بلند شدن مسیح و شیرینی تسلیم.  همان را که آزادی می‌نامیم؟  مخلوطی ناپاک از اضطراب شکنجه‌آور و جسارت احمقانه.
الهامی بی‌فایده و پرسش‌گرایی‌ای ژرف؟

اما خود مردم اکثریت‌شان، در این آزادیِ  این همه عزیز برای فلاسفه، تنها باری سنگین بر دوش، سرگیجه‌ای نگران‌کننده و زخمی دردناک می‌بینند. نزد مفتش مسیح با سرپیشی از شیطان مردم را به آوارگی و سرگشتگی  محکوم کرده است.
آن سه وسوسه برای این آقای کلیسا برنامه‌ای برای  اجراست تا خطری که باید از آن حذر شود.

این‌جا داستایوفسکی مفتش، نخبه‌ای را تصور کرده که برخلاف مسیح بشریت آرمانی را در نظر ندارد. ما مفتشان، نخبه‌گان مسئول، ما بشریت بی‌نوا را مجبور کردیم که سنگ را به نان تبدیل کند. بشر تحت تسلط ما کار کرد  و ما ثروت را  با  قواعد بی‌چون و چرا تقسیم کردیم.  و مردم از ما تشکر کردند. چون بالاخره می‌توانستند این دستی را که می‌داد بپرستند حتی اگر آن چه می‌داد سهم ناچیزی بود از آن‌چه قبل‌اش گرفته بود. ما تصویر را به خاطر هیپنوتیز روح و روان تولید کردیم. ما حقایقی تک‌صدا را ترویج دادیم تا دهان شک را ببندیم. ما قدرت استبدادی را همه‌جا گسترش دادیم که جماعت تسلیم‌شدگان را تشکیل می‌دهد تا هر کس خود را کمتر تنها حس کند  در گرمای گله. چون همه از یکی فرمان می‌برند.

آن‌ها  بار را بر دوش گرفتند. بار این مسئولیت  را.  به مردم  آسایش دادند. آسایش کار را به دیگری واگذاشتن تا عدالت و حقیقت را  او بگوید و راه بردگی را نشان دهد.

ما نمی‌دانیم متن، متن داستایوفسکی چه تصمیمی می‌گیرد. تا این حد میان انتخاب آزادی سخت که ما را به تنهایی و عزلت و اضطراب محکوم می‌کند و شیرینی خوش‌بختی که ما را به دور تسلیم‌شدن و شانه خالی‌کردن  گرد می‌آورد.
این انتخاب از مدت‌ها پیش جاه‌طلبی سیاسیون و شرم و خشم سیاسی  را برانگیخته  است.

اما این برش میان  آزادی ناامن و امنیت امن  و عده داده شده را، مفتش است که تصمیم گرفته.
معمایی باقی می‌ماند. بعد از سخن‌وری مفتش، وقتی ساکت می‌شود، مسیح آهسته نزدیک می‌شود و بوسه‌ای بر لبان پیرمرد می‌نشاند. که می‌سوزاند. متن این را می‌گوید. بوسه سپاس‌گزاری  و شکر - که اشتباهم را تصحیح کردی، یا بخشش - تو خواستی صادقانه یاری کنی، اما هر کس خودش باید بارش را بر دوش بکشد، - بوسه شورش و عصیان؟
مسیح تا به آخر سکوت می‌کند.  چون تنها سکوت غرش‌کننده می‌ماند در برابر کسی که به جای همه حرف می‌زند. که قدرت را به نام ناتوانی‌شان به دست می‌گیرد.

این را آقای فیلسوف gros  استاد دانشگاه پاریس و متخصص اندیشه میشل فوکو نوشته است. 

۲ آبان ۱۳۹۳

اندرونی بیرونی


دوباره خوانی به مناسبت این روزها:

شماره نهم نسیم بیداری عکسی برصفحه اول جلدش انداخته است.
آقای بازرگان و آقای خمینی. آقای بازرگان کت و شلوار خوش‌دوخت و خوش‌طرحی بر تن دارد، کراواتی و شمیزی پاکیزه، راست ایستاده است، رو به میکروفون.. کنارش آقای خمینی، نه ترسناک، نه مهربان. مرتب، آراسته و خاصه دست‌هایش، انگشتانش را به ظرافتی، در هم کرده است. و همان شده است آرایشش. عکس نه سپید و سیاه است و نه رنگی. این اولین دولت است. بر روی جلد نوشته شده: از بازرگان تا احمدی‌نژاد.
نزد من این عکس، عکس بیرونی‌ست ، نه، اندرونی. عکس‌های زیادی از آقای خمینی دیده ایم، در درون. گاه با لباس راحت، خانگی، خودمانی، اندرونی. عکس‌هایی صمیمی هستند مسلما. اما اندرونی هستند. عکس‌هایی دیگر هم هست از ایشان، در سال‌های اولیه و با وجود عکس‌هایی در عموم و با عموم، به عکس‌های اندرونی می‌ماند.
نمی‌دانم چرا عکس‌های آقای احمدی‌نژاد، هر چه هم بیرونی باشد، باز هم اندرونی‌ست. در نیویورک هم که باشد، در سازمان ملل هم باشد باز اندرونی‌ست. شاید چون او خودش را می‌برد، نه جایگاهش را. عکس‌های دولتش هم . امروز پول نفت، بیشتر از آن روز خزانه دولت را پر می‌کند. اما چرا چنین است؟
قبل از انقلاب آقای شاه همیشه با ظاهری آراسته آشکار می‌شد. آن‌ها اندرونشان هم بیرونی بود. عکس‌های دزدیده از تعطیلاتشان هم بیرونی بود. خوب، آنها نقش شاه را بازی می‌کردند. نقش شاه، نقش برون را بازی کردن است. شاه بودن، پر کردن یک جایگاه است، یک نهاد. مثل رئیس جمهور بودن که پر کردن یک کرسی است، یک نهاد. یک نقش است. فرانسوا میتران همیشه در عکس‌های رسمی و نمایشی‌اش که در مثلا شهرداری‌ها یا کلانتری‌ها باید باشد، بر کرسی نشسته است، سارکوزی ایستاده است! شاید جرأت نشستن را ندارد! اصلا کنار سارکوزی صندلی دیده نمی‌شود.

انقلاب نقش‌ها را در هم می‌ریزد، به هم می‌زند. نقش بر آب می‌کند. مهره‌ی شاه نیست تنها، که به بیرون از صفحه پرت می‌کند. در انقلاب ما به درون می‌رویم. در انقلاب ما به درون رفتیم. به آنجا که راهمان نبود. به زیر شلواری‌ها و شب‌کلاه‌ها. در سنت ایرانی اندرون و برون از هم جدا بود. در غرب، فضای عمومی از فضای خصوصی جدا می شود. باید جدا شود، باید جدا باشد. شاه تصویر بیرونی یک ملت بود، یک سرزمین. ملت خودش را در آن تصویر نمی‌شناخت. ملت خودش را در کراوات و کت و شلوار خوش دوخت و پاکیزه و خوش طرح بازرگان به جا نیاورد. دولت موقت بود. ملت می‌خواست به درون برود. فضای عمومی و خصوصی را به هم ریخت. خیابان به خانه رفت و خانه به خیابان آمد.
انقلاب شاه را عریان می‌کند، لباسش را از تنش بیرون می‌آورد. از شاهی پایینش می‌کشاند.

به این فکر می‌کنم که در ذهن ایرانی، بعد از انقلاب فضای برونی کجاست، فضای عمومی؟ پاسخی نمی‌یابم . هر چقدر تمایل به درون رفتن بیشتر شد و ظاهر و روبنا را ویران کردن و بر نتافتن ، و نقش ها را بر هم زدن، عرصه عمومی وسیع تر شد. پای خیابان به خانه و کوچه به اتاق باز شد. تا بوییدن دهان. استعاره یا واقعیت. زن در سینما با روسری به رختخواب رفت و مرد با زیرجامه به کوچه آمد.اتاق به کوچه آمد.
آیا فضای برون و عموم مردانه بود و خصوصی زنانه. زن فضای خصوصی بود؟ زن در اندرون هم می‌بایست چنان کند که گویی در برون است. زن در فضای خصوصی هم باز عمومی بود؟
هر چقدرعرصه به زن تنگ می‌شد، عرصه مرد باز. فضای عمومی مرد وسعت پیدا می‌کرد و از فضای خصوصی زن می‌کاست. زن اصلا فضای عمومی نداشت.
در جامعه سنتی ایران، زن در اندرون قدرت داشت. اما اندرون، اندرون بود و این قدرت، پنهان از انظار. حالا که اندرون، برون شده بود؟ تکلیف قدرت زن چه می‌شد؟ زن قدرتش را برداشت و به برون رفت. پنهان. با حجاب.

فکر می کتم که تنها عمومیت و خصوصیتی که اندیشیده شده بود، بر مبنای زن و مردی بود و جدایی دو فضا. ریشه‌های این اندیشه از کجا بود؟ شاید نگهبانی از اندرون و نهاد خانواده و کودک. در هر حال، پشت پرده، زنانه بود و جلو پرده مردانه.
مذهب عرصه عمومی بود. گسترده. مذهب عرصه خصوصی نشناخت. ندانست. دین و خیابان یکی شد.

دولت دهم، اندرونی‌ترین دولت بعد از انقلاب است؟ نه فقط به خاطر عکس‌هایی که شلختگی‌اش را به نمایش می‌گذارد. نه تنها به خاطر دم‌پایی‌ها. به خاطر نشان دادن اندرون مردان انقلاب. در این مرحله و مقام، همه پوست انداختند و عریان شدند و اندرونشان هویدا شد. حال باید دید، ملت خودش را در کدام تصویر باز می‌شناسد.
می گفتند که ملت خویش را در تصویر مجلل و متشخص شاه باز نمی‌شناسد. در کت و شلوار و کراوات بازرگان هم که نشناخت. در عبای شوکولاتی خاتمی. نمی‌دانم، شاید امروز در پاجامه آبی زندان وپاپوش‌های پلاستیکی باز می شناسد. در این اندرون‌ترین اندرون‌ها. آنجا که روح و جسم را برهنه می‌کنند. آنجا که کسی نقش کسی بازی نمی‌کند. آنجا که من شنیده ام مردان و زنان هم، با خدای غایب در خیابان‌ها دیدار می‌کنند. خدا به ملاقاتشان می‌رود. به نظر می‌رسد که خدا عرصه عمومی را ترک گفته و به دل‌ها راه یافته. دل خصوصی‌ترین عرصه در جمهوری اسلامی‌ست.

ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می‌کند داستان خلیفه‌ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان‌ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی‌گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می درید چه می‌یافت؟
خلیفه مشرق می‌خواست به نهایت برسد. مارک لو بوت راوی دیگر این داستان، براین است که زمان خشونت، زمانی مرده است. چون درخششِ زمان بی زمان است. مثل انقلاب.

مارک لو بوت می‌گوید که شاه، همان خلیفه، هاویه ای را خواست که در آن برون و درون نامشخص شود. هاویه آن می ‌تواند باشد که جسم شاه را از جسمی دیگر جدا نمی‌خواهد. شاه، خلیفه می‌خواهد به عریانی عریان برسد، به قلب. می‌گوید که نهایت تفکر، تفکر عریانی‌ست.

در فلسفه، Chaos را هاویه می‌نامند. آشفتگی.

۱۱ مهر ۱۳۹۳

ای خاک


گاهی بیدار می‌شوی از شب رنج‌ها یا غم‌ها، چشم می‌گشایی بر این جهان زخمی و بی تیمار، ناگهان صدایی، آوای انسانی، موسیقی‌ای به گوش می‌رسد و نامنتظرانه و غافل‌گیرانه نوازشت می‌کند، دلت را می‌گشاید تا همین جهان را در آغوش بگیری، باقی‌مانده جهان را در آغوش بگیری، کسی را دوست بداری. آشنایی را. کسی را که نمی‌شود دوست داشت.  و نمی‌دانی چطور کسی را دوست بداری که نیست، که نمی‌شود دوست داشت. دوست داشتن مثل چای ریختن برای کسی‌ست. چای بریزی و در برابر کسی که نیست بگذاری.
آقای الف می‌گوید برو. رها کن. گفتم مثل این‌که به فلسطینی بگویی برو رها کن. برود هم خانه‌اش را با خود می‌برد. بی‌تعلق که نمی‌رود. هر جا برود فلسطینی‌ست. 
به آقای رگفتم مورچه‌گان خانه‌ات بازت نمی‌شناسند.   نیم‌ساعت  از حیوان کوچکی گفت که از جوندگان است و از دسته موش‌ها نیست و جانور زیبایی‌ست و به خانه آمده بوده و زیان می‌رسانده و آقای ر مدتی بر کشتن و نکشتن‌اش تردید و شک کرده بالاخره به قتل‌اش رسانده و از خود خوش‌نود نبوده. آقای ر داشت از خودش دفاع می‌کرد.  آقای ر گفت خوش ندارد خویش را در آیینه من ببیند. 

یادم رقت از او بپرسم خاک‌اش کرده یا نه. ای خاک دست از سر ما بردار.  تعلقی تو و سنگین. رهامان کن. بگذار به آسمان  برویم. 

۶ مهر ۱۳۹۳

آقا فیلسوفه



این آقا فیلسوفه آلمانیه که سی و چند سال بیش‌تر نداره  و امروز کتابش به فرانسه ترجمه و چاپ شده می‌گه دنیا وجود نداره. همه چیز وجود داره. تک تک چیزها وجود دارن اما هیچ کلیتی وجود نداره.


دیشب همین آقای جوان فیلسوف آلمانی که معتقد است دنیا وجود ندارد گفت هی می‌گویند بربر بربر. یعنی چه؟ این آقا البته از دریچه‌ای خیلی محکم، استوار برساختار زبان و ساختار اندیشه و تفکر و تاریخ- این هم مهم است، همان دنیایی را که وجود ندارد می‌بینند. یعنی نگاه می‌کنند. آقای وزیر خارجه و آقای اولاند که گفتند این‌ها، داعشی‌ها بربر هستند، چون سر بریده‌آند فیلسوف نیستند. البته گاهی نیم‌چه فیل‌سوف‌‌ها وزیر می‌شوند اما فلسفه را تا می کنند و می‌گذارند در صندوق. چه کسی بود گفته بود پادشاهان باید فیلسوف باشند. خوب، هر که بود طرف‌دار دمکراسی نبود. داشتم می‌گفتم. بعد یک خانم خوبی که اهل اندیشه است و کتابی نوشته که می‌گوید در سال‌های هشتاد میلادی دو بنیاد‌گرایی روی پایش ایستاد و شروع کرد راه رفتن. یکی بنیادگرایی مذهبی و یکی مالی- بازار، هر دو هم به هم می‌آیند و هم یک‌دیگر را تکمیل می‌کنند، گفتند، خانم اهل تونس هستند و به زبان فرانسه تکلم می‌کنند، بله گفتند در یکی از میادین یکی از مداین عربستان سعودی چندین نفر را گردن زدند. به چه جرمی؟ حالا مسئله نیست. اما چه کسی دید؟ چه کسی نشان داد؟ چه کسی رفت بالای منبر مجلس فرانسه و از بربریت گفت. یا پشت بلندگوی جهان؟ 

نهضت سوادآموزی


پنج‌تاشان ترک بودند. چهارتاشان عرب. سه زن و یک مرد. یکی‌شان اهل مالی. یکی‌شان عایشه نام داشت. آن‌که الحزایری بود. نام زن اهل مالی هم عایشه بود افربقایی شده. تنها مرد ترک، پسری جوان مراد. آمده بودند زبان فرانسه بیاموزند. 
بعضی را اداره کار فرستاده بود. بعضی را پلیس. برای داشتن کارت اقامت یا داشتن ملیت فرانسوی باید از آزمون زبان عبور کرده باشی. تقریبا ده سال است که قانون وطلب فرانسه شده است. امری درست است اما بی‌امکانات . این هم مثل باقی چیزها در فرانسه  و چقدر پول و چقدر نیرو و چقدر وقت که بر باد می‌رود. پول البته آن قدرها نیست. از معلم پرسیدم گفت ده سال پیش هم که پول بیش‌تری بود- بحران نبود،  بودجه نبود. یک معلم برای بیست شاگرد. گاهی تعداد شاگردها به بیست نمی‌رسد. آن‌وقت تنها یک معلم لازم است. اما وقتی کلاس از شاگردانی از کشورهای مختلف و زبان‌های مختلف و سنین مختلف و سطح نامتعادل از توانایی و آمادگی و دانش زبان تشکیل شده مسِئله است.  
آن‌که از الجزایر آمده بود و آن‌که از مراکش و آن‌که از مالی اصلا مدرسه نرفته بودند. پرسیدم مگر مدرسه اجباری نیست؟ نمی‌توانستند پاسخ دهند. صبح زن مراکشی را شویش آورده بود. زن مراکشی تازه به شوی پیوسته بود. یک واژه هم نمی‌دانست. 
ازمراکش آمده بود. تا به امروز قلم به دست نگرفته بود. نمی‌نوشت نقاشی می‌کرد. نام خود را هم نمی‌توانست بنویسد. گذرنامه‌اش را خواستم تا نام عرب‌اش را بدانم. نامش را به عربی هم نمی‌توانست بنویسد. وضع ترک‌ها به‌تر بود. زبان‌شان. غیر از پسر ترک همه بچه داشتند.    عایشه افریقایی شده که تازه از بوماکو آمده بود گفت که شش بچه دارد همه در مالی مانده‌اند و شویش ده بچه دارد. عایشه الجزایری بچه نداشت. گفت که رحم‌اش را عمل کرده. گفت که شویش ده بچه دارد. همه از خانه رفته‌اند. گفت که تعطیلات گاهی می‌آیند. چهار تا از شاگردها الفبا را نمی‌دانست. میان‌شان یکی ترک بود. زنی که می‌گقت شوی ندارد و با بچه‌اش زندگی می‌کند حال خوشی نداشت. الفبای فرانسه را با الفبای ترکی می‌آمیخت. نامش سحر بود. برای ترک‌ها خواندن و نوشتن راحت‌تر است. الفبای‌شان لاتین است. صداهاشان را هم زیاد است.  دو تاشان حجاب داشتن و دوتاشان بی حجاب. مراد خیلی زود احوال احمدی‌نژاد را   پرسید. گفتم احمدی‌نژاد رفت. فکر کردم سارکوزی هم رفته بود. 
معلم کلاس را به دو یخش کرد. بی‌سواد ها را داد دست من. من رفته بودم که حضور داشته باشم. اول صبح هم از من پرسیده بود و من گفته بودم نه، گفته بودم حتی نمی‌دانم روش شما چیست. گفته بود که تا به حال کلاسی با این همه اختلاف نداشته است. گفتم چرا قبول کرده‌اید گفت اجبار است. نه بودجه دارند معلم دیگری استخدام کنند و نه تعداد آن‌قدر زیاد است. از بیست نفر نمی‌گذرد. گفتم نمی‌شود که. اصلا درست نیست. گفت می‌داند و همین است که هست. گفت باید تعداد قبولی‌ها هم زیاد باشد. 
مثل همیشه  تعجب می‌کنی و متاسف می‌شوی و به خود بگویی چرا این‌طور است. وقتی راه‌اش خیلی ساده است. چرا راه‌های ساده به فکر کسی نمی‌رسد. 
دیدم چاره‌ای نیست و باید از اول آغاز کرد. از قلم به دست گرفتن. از چرخاندن قلم بر روی کاغذ. از نوشتن a. دست‌شان را به دست گرفتم. قلم را به دست‌شان گذاشتم. قلم را چرخاندم. 
از دانش خیلی اندک‌ام، از لسان عرب، از قرآن یاری گرفتم به زن مدرسه نرفته گفتم بخوان. a را بخوان، b را بخوان. c را بخوان. زن مراکشی مدرسه نرفته خواند، گل صورت‌اش از میان چارقد شکفت. خندید. 
خواندن همیشه معجزه است. 


امروز نشسته بودم به وقت ناهار با آیساتا که همان عایشه افریقایی‌ست گپ می‌زدم. بالای پنجاه سال دارد. یک بار با یک مرد اهل سومالی ازدواج کرده. گفت مرد بدی بوده. یک بار هم با یک لبنانی که قبلا زنی سنگالی داشته. زن سنگالی مرد لبنانی مرده بوده. خودش شش فرزند دارد و مرد لبنانی ده فرزند. مرد لبنانی در مالی بوده و آن‌جا با هم آشنا شده‌اند. فرزندان مرد لبنانی همه این‌جایند و فرزندان آیساتای اهل مالی همه در بوماکو. گفت که هر شب که به خانه می‌رود تلویزیون مالی  را نگاه می‌کند و اخبار گوش می‌کند. گفت که مالی خیلی از این جا به‌تر است. اگر جنگ نباشد و اگر کار باشد. هیچ‌کدام از بچه‌هایش کار نمی‌کنند یکی از بچه‌هایش پول نداشته تا به مدرسه برود. گفت که زنی کانادایی به او کمک کرده که در بوماکو زمین کوچکی بخرد و بر آن خانه‌ای بسازد ووقتی جنگ شروع شده رفته مادر و بچه‌هایش را از شمال مالی آورده و در خانه‌اش جا داده. گفت که باید حتما کاری پیدا کند و پولش را برای آن‌ها بفرستد. 
آیساتا فرانسه حرف می‌زند اما سواد ندارد. هیچ وقت مدرسه نرفته.


دیروز روز آخر بود. اخر نهضت سواد آموزی. شاگردان می‌خواستند که من ادامه دهم. گفتند ما از خانم معلم اجازه‌ات را می‌گیریم. برایم جالب بود که اصلا از من نپرسیدند که می‌خواهی یا می‌توانی بیایی. راست‌اش خیلی جلوی خودم را گرفتم که زبادی دل نسوزانم و متآثر نشوم و مقاومت کنم. و نگویم باشد می‌آیم. البته آن‌ها نمی‌دانستند که خانه خاله و همسایه نیست که اجازه بگیری تا شب را بمانی. باید هزار تا ورق پر کنی و هشتاد نفر امضاء کنند و غیره. این را هم می دانستم که من بروم خانم معلم رهاشان می‌کند و خیلی هم چاره ندارد. ترک‌ها جوان بودند و مکتب‌رفته بودند و خیلی جلوتر بودند. با این که تازه شروع کرده بودند. 
آیساتا- عایشه افریقایی- اهل مالی روز آخر دیگر در کلاس نبود. رفته بود بوماکو. هرچه هم یاد گرفته بود از یاد برده بود. به او گفتم امروز کلمات از تو دوری می‌کنند. ظهر با هم نشستیم. گفت دلش پیش یچه‌هایش است. باید کار کند و پول برایشان بفرستد. گفت اگر نشود برمی‌گردد بوماکو.
گفت دنبال کلفتی هم می گردد. گفتم مگر جانش را داری. گفت آره. 
بعد گفت در افریقا بیماری وجود ندارد. یک روز می‌میری. گفت که تا نیامده بوده این‌جا نمی‌دانسته مرض قند دارد. حالا هم دوا می خورد و هم باید مواظب باشد و این را نخورد و آن را بخورد. روزه هم نمی‌تواند بگیرد چون دوا می‌خورد. 
گفت افریقا خیلی خوب است. همه با هم‌اند. همه بچه‌ها را جمع می‌کنند دورشان و زیر- درختی را نشان داد، می‌نشینند. هر چه دارند با هم می‌خورند. حرف می‌زنند. حرف می‌زنند. گفتم حرف زدن خوب است. گفت همه هم آزاد‌ند. همه‌جا و هر جا می‌روند. هوا هم خوب است. هوا که سرد شده بود آیساتا ژاکتی زیر لباس افریقایی‌اش پرشیده بود. به حجاب‌ها نگاه می‌کردم. فرق داشتند، حجاب مغربی. ترک، افریقایی. اسلام مغربی، ترکی، افریقایی. 
بعد از ظهر واقعا رفته بود. ما را ترک کرده بود. هر از گاهی صدایش می کردم: آی آیساتا کجایی. بیا پیش ما. می‌گفتم که نام‌اش را بنویسد. نشانی خانه‌اش را بنویسد. نشانی‌اش یادش نمی‌آمد. گفتم نشانی خانه‌ات در بوماکو را بنویس. گاهی که خیلی دور می‌شد از او می‌خواستم از بوماکو بگوید. از افریقا. از بوها و رنگ‌ها. از خوراک‌ها. از ادویه. از ریشه‌ها- افریقایی‌ها خیلی از ریشه استفاده می‌کنند. آیساتا بوی ادویه می‌داد. 
اگر با من بود. رهاشان می‌کردم. آیساتا را رها می‌کردم که کاری دیگر بکند. به خانم معلم در زنگ تفریح گفتم: چه کاری‌ست که او را به مدرسه بکشانیم، در پنجاه و شش سالگی. او کارش را کرده است. شش بچه چه کار عظیمی. احساس می کردم به طبیعت، به افریقا بر می‌خورد. فکر می‌کردم خشونت است. به خانم معلم گفتم ترک خانه پدر و زبان مادر خشونت است. 
آیساتا اما زیاد هم می‌خندید و می‌خنداند. مثل همه افریقایی‌های آن‌جا- مثل همه افریقایی‌ها و نه سیاه‌ها، می‌نشست، لم می‌داد. فکر می‌کنم افریقایی‌ها همین‌جوری‌اند و بعد یک روز می‌میرند. لم داده، خندان.لم دادن یعنی رها شدن، یعنی توکل.  اما خنده آن‌ها واقعا با خنده ما فرق دارد. ما به چیزی می‌خندیم. چیزی باید ما را بخنداند. از ذهن و کله ما باید عبور کند. خنده آن‌ها مثل لم دادنشان می‌ماند. جزوی از جسم‌شان است. بعد نگاه کردم دیدم وقتی مردم زبان بلد نیستند تن‌شان به کار می‌آید. راست‌اش را بخواهید از این شباهت میان مردم بی‌سواد  در هر جای دنیا تکان خوردم.  قبلا هم گفته بودم و چه حافظه‌ای دارند مردم بی‌سواد. مردم شفاهیات. 
رویشان نشد از من شماره تلفن بگیرند. اما هر کدام خانه‌هاشان را نشانم دادند. 
° بی‌سوادهایی که من می‌گویم از نسل‌های گذشته‌اند.

جدایی مذهب از فرهنگ ۲


الیویه روآ می‌گوید ۴
کلید پدیده‌ی گرویدن به دینی یا کلیدپدیده گرویدن به دینی تماس قطع شده میان فرهنگ و مذهب است. یعنی مذهب خارج از فرهنگی که سنتا شریک‌اش بوده یار می‌گیرد،  یا تاثیر فرهنگ‌زدایی‌ست که به دنبال بی‌فرهنگی نیامده است:  از هرکدام از فرهنگ‌های جاری فاصله گرفته است، آن‌ها را خیلی سکولار شده یا مشرک می‌یابد بی‌آن‌که لزوما خود وعده‌دهنده فرهنگ تازه‌ای باشد. 
مرزها میان مذهب‌داری جدید، دین و فرقه خیلی واضح نیست. مورمون‌ها و شاهدان یهووه را کجا می‌توان جا  داد. خود خویش را مسیحی می‌دانند اما از هر کلیسایی رانده شده‌اند. برای همین است که جامعه‌شناسان عنوان جدیدی ابداع کرده‌اند( جنبش جدید مذهبی). 
به دین روی‌آورده‌ها اول از همه خانه به دوش‌اند. حتی اگر از جایشان تکان نمی‌خورند. خریدشان را می‌کنند، می‌چشند و تجربه می‌کنند. بر انترنت موج‌سواری می‌کنند. خیلی‌هاشان خود به دین درآمده‌اند: خودشان مذهب‌شان را انتخاب می‌کنند. بعد می‌روند به دنبال اتوریته‌ای- مجتهد مذهبی تا انتخاب‌شان را تایید کند. در مورد یهودی‌شدن خیلی صدق می‌کند- که نه به خاطر وصلت یا دریافت ملیت اسراییلی است.  میسیون خارجی یهودی وجود ندارد، اما صدها نامزد هر سال تمام درها را می‌کوبند تا بالاخره یهودی پذیرفته شوند. این‌جا و در این صورت گرویدن نه نتیجه  فشار سیاسی ست و نه نفوذ فرهنگی مسلط و نه تبلیغ و تبشیر- گاهی متاثر از یک روحانی کریزماتیک اغلب پروتستان تصمیم می‌گیرند یهودی شوند تا به اسطوره یکی از قبایل از دست‌رفته اسراییل دست پیدا کنند( نمونه‌ها در کتاب ذکر شده و باید به نزدیکی کتاب مقدس و پروتانتیسم امریکایی رجوع کرد).
روایات گرویده‌ها- دین‌چرخیده‌ها به صورت غریبی مثل هم است: اغلب طریقی و مسیری
شخصی‌ست که با احساس نارضایتی و شکست آغاز می‌شود و با جستجو و تلاشی از خلال نظام‌های فکری گوناگون و ناگهان دیدار مسیح، الله، یا یک گورو ادامه می‌یابد. سایت‌های مسلمانان انباشته از روایت‌های دین گردیده‌هاست.  و معتبرتر اگر مسیحی بوده و غربی و باسواد. 
اوانژلیک‌ها اعتراف-گردش عمومی را خوش دارند روبه‌روی مؤمنین: من مشروب می‌خوردم، دزدی می‌کردم و بعد یک روز مسیح را دیدم. می‌تواند اما درونی باشد. در همان دین بماند اما born again بشود: اصل بنیادین نزد اوانژلیک‌ها و پانته‌کوتیست‌ها. غسل تعمید کافی نیست باید شخصا به مسیح بازگشت. معتقد معترف است: باید ایمان‌اش را در تمام سطوح زندگی‌اش بیان کند، آن‌چه نزد سلفی‌ها و haredim یهودی‌ها یک‌سان می‌بینیم. 
مسلمان‌های سلفی و تبلیغی هم بازگشت را لازم می‌دانند و ترک دریافت و برداشت سنتی از اسلام را. دین گرویدن‌ها تجربه‌ای شخصی‌ست، نوعی «اشراق»*، به ندرت حرکتی روشن‌فکرانه. بحث فقیهانه- فقاهتی نقشی بازی نمی‌کند، «روایت-حکایت زندگی‌» چیره است.


* اشراق مسلما به معنای سهروردی آن نیست. 



 الیویه روآ می‌گوید ۵
اما «دین خالص» چیست؟  تنش میان فرهنگ و مذهب همیشه وجود داشته. مخصوصا در مواقع گسست. گسست با فرهنگ جاری به تاکیدی از نوع بنیادگرایی یا تمام‌گرایی می‌انجامد. 
برای نودین‌آوران، به دین گردیده‌ها یا born again به معنی مطلق است. تئولوژین- فقیه پروتستان کارل بارت «جهش ایمان» می‌نامدش که نزد مذهبی انجام می‌شود. فقه بدون ایمان چیست؟ بحث میان ایمان و دانستن در میان تمام ادیان نازل‌شده طبیعی‌ست. جربان‌های «معتدل» همیشه اعلام کرده‌اند که تضادی و تناقضی میان ایمان و دانستن نیست و هر یک به استحکام دیگری کمک می‌کند. اما پدیده فرهنگ‌زدایی نتیجه‌اش شکستن این رایطه دیالکتیک است: تکست-متون مقدس می‌بایست که یتواند دور و خارج از هر زمینه-کنتکست حرف بزند. بنابراین ما با روند فرهنگ‌زدایی متون مقدس سروکار داریم. می‌دانیم که کتاب مقدس- بیبل، متنی فرهنگی‌ست، با این حال اوانژلیک‌های پروتستان آن را ظاهرانه می‌خوانند. ظاهر حرف را می‌خوانند اما حرفی که از زبان عبور می‌کند تا تنها  پیام را بگیرد. عملیات نهایی این فرهنگ‌زدایی‌ست که  دقیقا امروز باعث موفقیت پانته‌کوتیست‌ شده است. آن‌چه پانته‌کوتیست را مشخص می‌کند علاوه بر( اصرار بر گرودیدن و بازگشت و ایمان تحت‌اللفظی به کتاب مقدس) گلوسالی است. در صدر مسیحیت متاثر از روح القدس و با  و تقلید وپیروی از حواریون بعضی ازایمان‌آورندگان شروع می‌کردند به گلوسالی. به صورتی که برای کسانی که هیچ اشتراکی در زبان ندارند هم حرفشان چیزی بگوید. چندین مکتب در پانته‌کوتیست هست همه آن‌ها در گلوسالی شرط سعادت و رستگاری نمی‌بینند یا مارک ساخت پانته‌کوتیست نیست. اما پانته‌گوتیست‌هایی که تبلیغ می‌کنند و به منبر می‌روند در هیچ زبان مشخصی حرف نمی‌زنند و هیچ شناختی از زبان خارجی ندارند. گلوسالی پشت سر هم آمدن صداهاست و با این حال پیام را می‌رساند: کلام خدا لازم نیست در زبان خاص و فرهنگ خاصی ثیت شود: معلق است چون زبان آتش. این‌جا چیزی فوق‌العاده هست: زبانی که حرف می‌زنیم زبانی واقعی نیست، کلام خدا در هیچ زبان داده شده مجسم نشده. بنابراین دو رابطه هم‌زمان با «حرف» داریم: پانته‌کوتیست و لیترالیست‌- لفظ‌گراها، که به راست بودن لفظ و حرف  در نوشته شک نمی‌کنند اما با زبان واقعی متن کاری ندارند و نه هیچ زبان دیگری. اما کتاب مقدس به زبان عبری و آرامی و یونانی نوشته شده است و مسئله ترجمه را مطرح می‌کند و محیط فرهنگی و زبان زمانه را چرا که همان‌طور که می‌دانیم زبان خنثی وجود ندارد: هر زبانی به زمین و زمینه‌‌ی فرهنگی‌ای پیچیده رجوع می‌دهد، هر زبانی قصه‌- تاریخی دارد. با نادیده گرفتن زبان واقعی، پانته‌کوتیسم مسئله‌ی به زمین و زمینه بازگرداندن- کنتکستوالیزاسیون متون مقدس را حل می‌کند: خدا بیرون  از کنتکست حرف می‌زند.

تکه‌های انتخاب شده از کتاب و ترجمه من

پر شده‌ایم از وحشت دیگران


دیروز چندین بار رادیوها صدای ضجه زنی را پخش کردند که نوزادش چهار ماه زودتر به دنیا آمده بود و دکترها خلاف تمایل پدر و مادر می‌خواستند به زورزنده‌اش نگاه دارند. چه روزگاری. 

پر شده‌ایم از وحشت دیگران. 

هم‌اش تقصیر مسیحه


آقاهه گفت هم‌اش تقصیر مسیحه. یه چیزای تو دهن مردم گذاشت که اصن ممکن نیست. باهاش غرب   رو درست کردن. خودشون توش موندن. بقیه رم مچل کردن. 

گفتم پورکیا می‌گه: آن‌چه عشق تقاضا می‌کند عشق برآورده نمی‌کند. 

درخت‌ها و اره و تبر


آقای ر آمده بود به او گفته بودم. باید گذشته‌ام را ببینم. گفته بود که این روزها سرش شلوغ است اما وقتی پبدا کرد می‌آید. به خواب‌آلوده بود و خسته. قهوه خواست. شیرینی پخته بودم. نشست. من هم. حرف زدیم. گفت که حیاط را خلوت کرده است. گفت که درخت‌هایی را که من بزرگ کرده بودم قطع کرده است. گفت آن سپیدارگفتم تبریزی، همان که می‌رقصید. گفت می‌دانستی که ریشه‌اش را نه در عمق که در سطح می‌دواند. گفت بعد از این‌که درخت را اره کرده پاجوش‌ها از ریشه‌های دونده در حیاط سر در می‌آورده‌اند. می‌دانستم شمع‌دانی ده ساله مرا هم خشکانده‌اند. گفت باغ باید فکر شود. نمی‌شود بگذاری هر درختی هر کجا خواست بروید و بزرگ شود. گفتم بستگی دارد چگونه به درخت و باغ فکر می‌کنی. من هر درختی را گذاشته بودم هر جا که خواست سر بلند کند. 

واقعیت‌ها اره‌ها و تبرها‌یند. من درخت. 
واقعیت ها از آدم‌ها اره و تبر می‌سازد.

گورستان مون‌پارناس


هوای پاریس کثیف بود. خانم ف گفت هواپیمایی اعتصاب است مردم اتومبیل‌هاشان را آورده‌اند بیرون.
دیدم که شهر مرا حبس می‌کند. در کافه قرار گذاشته بودیم. وقتی برای سینما نبود باید می‌رفتم آقای الف را می‌دیدم. گفتم بیا برویم گورستان. نزدیک بود. گفت چرا نرویم پارک. گفتم پارک‌ها پر از آدم است. بالاخره رفتیم گورستان مون‌پارناس. پرسیدم این جا از معروفین کسی نخفته است. خانم ف گفت سارتر. گفتم کافه‌اش هم که این‌جا بود.
کسی نبود. بعضی قبرها پر گل بود. زنی تازه مرده بود. گل‌هایی تازه آب داده شده بودند و دسته‌گل‌هایی پژمرده بودند. خانم ف گفت یادت باشد که مرا باید بسوزانند. گفتم یادم است. خانم ف گفت هر کی بخواهد می‌تواند بیاید این‌جا؟ گفتم نمی‌دانم باید گران باشد.
خانم ف گفت تو به سر خاک رفتن اعتقاد داری؟ گفتم آره. اما حالا دیگر راه‌ها دور است. مثلا پدر من در یک شهر است مادرم در یک شهر و مادربزرگم در شهری دیگر و کودکان برادرم  در گورستانی دیگر.
قبلا که در روستا بودیم روزی که مقیم شدیم فکر می‌کردم که گورستان‌اش جای خوبی برای خفتن است. روی تپه بود. اما بعد دل کندم. خانم ف گفت آقای غ در روستاشان بر روی تپه خاک است. گفت در بهشت زهرا قطعه هنرمندان جایش دادند اما من بردمش ده‌شان. گفتم خوب کردی. خیال کردم آت آف افریکا را.  و اقای غ را بر تپه. به خانم ف گفتم حتما شیری گاهی به سراغش می‌رود؟
خانم ف گفت که او باوری به این چیزها ندارد او با مرده‌‌هایش شب و روز حرف می‌زند. گفتم درست است اما این برای خودت می‌ماند و تومناسکی نمی‌سازی. ما به مناسک احتیاج داشتیم. خانم ف گفت دیگر نداریم؟ گفتم همه‌چیز تغییر کرده است. مرده‌ها هم آواره شده‌اند.
گفتم قدیم زن‌ها می‌رفتند با شویشان درد و دل می‌کردند. دلشان باز می‌شد. مثل زیارت است.  گفت من به زیارت هم اعتقاد ندارم. گفتم من زیارت را دوست دارم.
خانم ف گفت می‌خواهی ما هم برویم قبر آب بدهیم . شیر آب بود و آب‌پاش. گفتم پرلاشز از این‌جا خیلی بهتر است. خانم ف گفت چند تا ایرانی آمده بودند دو روز پاریس را ببینند دنبال قبر لیلای پهلوی می‌گشتند. گفتم پدر و مادر عشقی‌ها در قطعه مسلمان‌ها خاک شده‌اند.
خانم ف گفت تو یعنی از قبرستان نمی‌ترسی. گفتم نه. گفت یعنی شب این جا باشی نمی‌ترسی. گفتم چرا اما نه از مرده‌ها.

فاتحه‌ای خواندم. خانم ف به این هم اعتقاد ندارد. از در دیگر گورستان بیرون رفتیم.

زنیورها دیگر به کندو باز نمی‌گردند



زنبورها دیگر به کندو باز نمی‌گردند

از خود مستی


چند شب پیش یکی از داعش، از داخل فیلم گرفته بود. گفتند خطر کرده، با اینش کار ندارم. چیز عجیبی بود. مثل اینکه فیلم‌های هالیوودی و بالیوودی و چی‌چی‌وودی را با هم مخلوط کرده باشید. خیلی خوش می‌گذشت و همه حتی زندانی‌ها که به جرم خلاف‌های شرعی زندانی بودند در حال بودند. یکی  در کوچه و بازار می گشت- البته در اتومبیلی‌ شیک و خوشی و خوبی و اسلام و شرع می فروخت. خیلی هم با زبان خوش. بدی‌ها و شر و ناشرع را از سر راه‌اش می‌روبید و می‌شست.  مثل کشاورزان آغاز قرن که باورهاشان را در آغوش گرفته و سم به سروپای علف‌های «هرز» می‌پاشیدند و گمان می کردند حالا دیگر عصری دیگر است.  و گندم‌هاشان به همه نان خواهد داد. 
داشتم فکر می‌کردم در الموت چگونه بوده است. آن‌وقت‌ها که ظاهر را رها کردند  همه به باطل داخل شدند. این برعکس‌اش است. همه در ظاهرند. اما در حال خوششان عین هم‌اند. شیعیان هم لابد ذهنی و خیالی از بازگشت امام زمان دارند. آن ها که اسبشان را شب‌های جمعه رها می‌کردند تا امام را بیاورد نمی‌گویم. آن‌ها خیلی رمانتیک بودند. نازک و لطیف بودند. ازقصه بودن همین هم خبر نداریم. مهم این بود که نقل می‌شد سینه به سینه. آن‌هایی را می‌گویم که امر مشتبه‌شان شده است. یعنی تاریخ مقدس و غیرمقدس را به هم آمیخته‌اند. دارودسته احمدی‌نژاد مثلا یا ادم‌های ساده‌تری که تنزیل می کنند. گمان می‌کنند که آن‌چه نوشته شده همان است و همان‌طور که نوشته شده. بعد قیلم‌سازهاشان فیلم‌های خیلی بد می‌سازند. از همان تاریخ مقدس. 

بگذریم. خوش بودند و مست. مست از خود. هیچ غیری نبود. اگر هم بود باید خود می‌شد. چیز وحشت‌ناکی‌ست مستی از خود. 

۲۷ شهریور ۱۳۹۳

قلبی عمری حیاتی



داشتم می‌رفتم. دخترکی به دنبال پدر عرب‌اش راه افتاده بود. پدر پیر بود و گوش‌اش به تلفن دستی‌اش. در این راه تنها مغربی‌ها و گاهی سیاهان با من همراه می‌شوند. باقی همه اتومبیل سوارند.  و اتومبیل‌ها باسرعت. ما همه مهاجرهای بی‌اتومبیل. راهی که به فروش‌گاه‌های زنجیره‌ای کشیده می‌شود. اطراف خالی‌ست و زمین‌ها لخت. پدر می‌رفت تا چیزی بخرد. تا شام یا ناهارشان کنند. دخترک آواز می‌خواند: قلبی، عمری، حیاتی....

ما رو به اکران



اذان دعوت می‌کند. می‌گوید که محمد رسول خداست. شهری‌ست در نهایت شرق. در مراکش. آن طرف‌تر غرب است. مسلمان‌ها سر سیاهی را بریده‌اند. گوش تا گوش. مردمان صلیب سرخ اسپانیا کودکی یازده ماهه را از آب گرفته‌اند. همان‌قدر خواستنی که یک بچه سیاه. عروسک. نام‌اش داده‌اند پرنسس. همان‌جا که صدای اذان می‌‌آید و سیاهان به سوی رویای غربی حدود را می‌گذرند گاهی کسی خودش را از طبقات پرت می‌کند. از ترس پلیس.  و نرسیده به مریض‌خانه می‌میرد. کسی از صاحبان کودک خبر ندارد. کسی نمی‌داند بچه در کشتی بر روی آب‌ها چه می‌کند. روزگار غریبی‌ست. یکی یه مراکش می‌رود تا از راز کودک یازده ماهه تک و تنها بر روی آب‌ها سر در بیاورد. فکر می‌کند که لابد صاحبانی دارد. صاحب یعنی پدر و مادر. فکر می‌کند که لابد در رنج‌اند. از دوری. پیداشان می‌کند. پدر لباس‌ها و کفش‌ها و اسباب‌های بازی  فاطمه را نشان می‌دهد به دوربین. نشان عزیز داشتن کودک. نمی‌خواسته‌اند از سرشان بازش کنند. دوربین مادر را نشان نمی‌دهد. پدر می‌گوید که مادر گریه می‌کند. پرنسس را داده‌اند به خانواده‌ای اسپانیایی تا تکلیف روشن شود. تا صاحب معلوم شود. حالا عده‌ای آن طرف‌اند عده‌ای این‌طرف.  همه‌چیز رو به دوربین و ما رو به اکران.  

خلاف حقیقت


رادیو دیشب گفت

تا حالا چندین بار گفته‌اند و نوشته‌اند خدا مرد اما هیچ‌کس نگفته و ننوشته شیطان مرد.


رادیو می‌گوید
دروغ نیست که خلاف حقیقت است، یقین است. 


رادیو دارد از ابولا می‌گوید. می‌گوید که ویروس‌ها از تنهایی می‌میرند و به تن‌های ما نیاز دارند. 
می‌گوید که مدرنیته و رنسانس از وبا به وجود آمد. نزدیک به شصت‌ در صد مردم مردند. کارهای مانده انبار شد. آدم نبود. بازو نبود. نیروی کار نبود. آن‌ها که مانده بودند و نمرده بودند ماشین ساختند. 
رقص مردگان و نه رقص مرگ  هم از هنرهای رنسانس از همان آمد. جایی که همه در برابر مرگ برابر شدند. پاپ و شاه و گدا. اندیشه برابری. این را من گفتم. 

آب نقره‌ای


اوسامه محمد فیلم‌ساز اهل سوریه است. سال ۲۰۱۱ از سوریه خارج شده تا در جشن‌واره سینمایی کن شرکت کند. در میزگردی با موضوع سینما و دیکتاتوری. بعد دوستانش‌ از او خواسته‌اند که به کشورش بازنگردد. او مدتی با خود کلنجار رفته، برود نرود، آیا واقعا جانش در خطر است، بالاخره نرفته است.  و هنوز و امروز نمی‌داند که باید می‌رفته یا نه، جانش در خطر بوده است یا نه. می‌گوید این هم وجهه‌ای از فاشیسم است. همین ندانستن. تورا در ندانستن نگاه داشتن. 
نرفته اما آن‌جا بوده. دل‌اش آن جا بوده. بعد نشسته و به فیلم‌هایی که اهالی سوریه با تلفن‌هاشان گرفته‌اند و در یوتوب گذاشته‌اند نگاه کرده. تا این که یک روز زنی کرد و او هم فیلم‌ساز با او تماس گرفته و از او پرسیده که اگر آن جا در حمص بوده چه می کرده و چه می‌دیده و از چه فیلم می‌گرفته. و زن که تقریبا نیمی از سن محمد را دارد دوربینی تهیه کرده و در ویرانه‌ها و ویرانی‌های حمص راه افتاده. اوسامه می‌گوید که سیماب یا سیماو شاعر است. ما صدای زن را می‌شنویم که بر تصویرها کلام می‌گذارد. زن فیلم می‌گیرد. از خطر می گذرد- خودش می‌گوید که زنانگی‌ام را تا کردم و گذاشتم کنار و رفتم در کوچه. اوسامه در این‌جا و سیماو- به کردی، آن‌جا. 

زن فیلم‌هایش را برای مرد می‌فرستد. اوسامه از آن فیلمی می‌سازد.  و نامش می دهد: آب نقره‌ای که ترجمه نام زن است. فیلم در جشن‌واره شرکت می‌کند و تلویزیون آرته دیشب، آخر شب فیلم را نشان می‌دهد و دو سه ماه دیگر فیلم به روی پرده سینما می‌رود. من فیلم را دیدم. زیبا بود. چیزی که هر دو می خواستند نشان دهند. زیبا مثل تصویری زیبا. زیبا مثل اثری زیبا. زیبا مثل تابلویی زیبا. که چیزهای زشتی را نشان می‌دهد. فیلم همین را نشان می‌دهد. یعنی مسئله فکری و ذهنی فیلم‌ساز یا فیلم‌بردار است. زن خطر کرده است و اوسامه نگران سیماو بوده است. بعد سیماو به این جا آمده است. وقتی فیلم قرار بوده در جشن‌واره نشان داده شود. اما دوباره به سوریه بازگشته است. فیلم همه‌چیز را نشان می‌دهد. چیزهایی که ما می‌دانیم و چیزهایی که نمی‌دانیم. اما همان‌ها هم که می‌دانیم در تصاویر پیکسه‌لیزه شده چیز دیگری‌ست. زن هر روز به کوچه رفته و به هر چه دیده سلام کرده. به لسان عرب. یک روز به گربه‌ای زخمی سلام کرده. گربه‌ای زخمی و زار. در کوچه‌های حمص. یک روز به گربه‌ای بالای سر سگی مرده. یک روز به کودکی چند ساله. چهار، پنج اندکی بیش‌تر شاید، بزرگ‌تر. که شقایقی زنده در میان خانه‌های ریخته پیدا کرده و چیده تا به قبر پدرش ببرد. پدرش وسط خیابان خاک شده. این‌طور به نظر می‌رسد. بچه گل‌ها را برای پدرش می‌برد و با او حرف می‌زند. ما نمی‌دانیم که یک کودک در جنگ چه می‌کند. همان‌طور که نمی‌دانیم یک کودک در صلح چه می‌کند. ما از کودک چیزی نمی‌دانیم. از یک گربه در جنگ هم نمی‌دانیم. از یک گربه‌ی آواره در کوچه‌های حمص. آواره و مجروح. ما را اما متآثر می‌کند. بیش‌تر از تصویر شکنجه آدمی. مردی مثلا. من از تصور گوش تا گوش بریدن کسی به دست کسی متآثر نشدم. تصویر را ندیدم. اما تصورش کردم. اما تصویر گربه رنجور از پا درآوردم. شقاوت و مهربانی با هم بود. دو چیز روبه‌روی و با هم. رودر روی هم.  و آن کودک با دسته‌های گل‌اش که به سوی پدر می‌رفت. از کوچه که می‌گذشت مواظب اسنای‌پر بود. می‌دانست کجا باید راه برود و کجا باید بدود. آدم دلش می‌خواست دنبال بچه راه بیافتد. برود هر جا که او می‌رود. تا آخرش. گاهی دوریین کوچک سیماو از جسد یا زخمی‌ای فیلم گرفته بود ، جسمی که وسط خیابان افتاده بود و ما دست‌های نامرئی می‌دیدیم یعنی دست‌هایی که نمی‌دیدیم چون گاوبازان فیلم‌های وسترن طنابی به گردن اسب می‌انداختند، به پای جسم یا جای دیگرش طناب را گیر می‌انداختند و می‌کشیدندش. ما می‌دیدیم که طنابی جسد یا زخمی را می‌برد. می‌کشد. روزی دیگر و سلامی دیگر ما کودکانی می‌دیدیم که نمی‌دانستیم پدرشان کیست، مادرشان کیست. بعد سیماو مدرسه ساخت. در وسط خرابه‌های حمص. بچه‌های کوچه را در کلاس جمع کرد. تکه فیلم‌هایی از چاپلین پیدا کرد. نشانشان داد بچه‌ها خندیدند. بعد کسانی آمدند به سیماو گفتند که او نمی‌تواند مدرسه بسازد چون حجاب ندارد. ما این‌ را ندیدیم. آن‌ها را هم ندیدیم. سیماو روایت کرد. در تمام این مدت اوسامه این‌جا بود و نگران اما سیماو را به گرفتن تصویر، به دام انداختن تصویر تشویق می کرد. سیماو در کوچه‌های حمص راه افتاده بود و از زندگی تصویر می‌گرفت. کافی نبود که خودش ببیند. باید دیگری می‌دید. دیگران می‌دیدند که زندگی مقاومت می‌کند. لنگان و زخمی در کوچه‌های حمص می‌رود. 

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

آن روی سکه توسعه


مصاحبه با پل ویریلیو
ترجمه نیشابور
- شما آن‌چه فاجعه‌گرا نامیده‌اند نیستید. شما ما را به آن روی سکه توسعه هشدار می‌دهید. به آن رویی که دانایی نادانی می‌خوانید. در باره این آدمی که مرتب در حال ابداع و ابتکار است چه فکر می‌کنید. 
پل ویریلیو: اگر افتادگی نباشد دانش و علم نیست. تحول و توسعه شناخت نخواهد بود اگر به جانیاوردن و ناشناختن نباشد. تنها آن‌که به ندانستن‌اش آگاه باشد می‌تواند بداند. آن‌که گمان کند که می‌شناسد هیچ‌وقت نخواهد شناخت. حداقل دانشی جادویی و غیرعقلایی خواهد بود. ندانستن لیاقت می‌خواهد. همان‌طور که ترز داویلا گفته:  افتادگی حقیقت است. افتادگی تواضع نیست. خالی باید  تا پری باشد. فقدان باید تا تمایل و تمنا باشد. سرچشمه جهان از خلاء و فقدان است. 

ما داریم به حدود دست می‌زنیم. حد و مرز تجربه‌ی شناخت. اگر علوم دقیقه‌ای باشد از آن روست که تجربه‌ی آزمایش‌هایی هست تا درستی قضیه و مفهوم را بررسی کند. از هیروشیما به بعد، از زمان اولین تجربه آزمایش هسته‌ای-ترینیتی، ما به حدود دست بردیم. و انصراف از آن‌جا می‌آید. و این‌که ما آزمایشات دیژیتالی می‌کنیم تا از انفجار بمب جلوگیری کنیم. می‌بینیم که مسئله حد و اندازه تجربه و آزمایش، حد و اندازه علوم دقیقه را مطرح می‌کند. زمین برای جای‌دادن همه توسعه  تحول‌یافته  کوچک است. اکولوژیست‌ها می‌گویند چند کره زمین لازم است. برای منافع کوتاه‌مدت خیلی کوچک است. 
ما وارد عصر نتایج توسعه شده‌ایم. سقوط اقتصادی یکی از مثال‌هاست. چرا که سوانح امروز سوانحی محلی نیستند. تمام و تام‌اند. به معنی این نیست که تحول دنیا را مصیبت‌بار ببینیم، به معنی آن است که جدی‌اش بگیریم. زمان آن است که آزمایشات و تجربیات آینده را پرس و جو کنیم. مثل لازرهای قوی یا  سرعت بخشیدن به ذره یا شوک‌وارد کردن ( که آزمایش آن در چنان زمانیت‌ی جاری‌ست، چنان ناچیز که از اندازه آدمی خارج می‌شود). این حد و اندازه را به رسمیت شناختن سیر قهقرایی نیست. پرسشی مشخص را مطرح کردن است. آیا حد و اندازه‌ای برای تجربه و آزمایش‌ها هست یا نه؟ هر کسی خواهد گفت: آری هست. چرا که هر چیزی که حد واندازه ندارد، متعلق به نظمی الهی‌ست و نه علوم انسان.

نمی‌توان تکنیک را بدون نظر داشتن به هوش‌یاری و بیداری، به جهل و ندانستن و علوم سانحه پیش برد. من دوست دارم به این جمله چرچیل باز گردم: خوش‌بین کسی‌ست که بخت‌یاری و فرصتی پس پشت هر بدبختی و بلایی می‌بیند. نمی‌توان از یاد برد که ابداع ناو، ابداع غرق شدن است و ابداع قطار، ابداع از ریل خارج شدن و ابداع هواپیما، ابداع سقوط.

- آدم رابطه‌اش  را با زمان از دست داده است. از زمان محلی و تاریخی به زمان آنی و جهانی عبور کرده. این مسلما رابطه‌اش را با جهان تغییر داده.
پل ویریلیو: جهان را به هیچ کاهش داده است. جهان در انقباض زمان کاهش پیدا کرده است. در کنار اکولوژی سبز و آلودگی ماده، آلودگی فاصله است ( در معنای رابطه با چیزها فهمیده شود). فاصله‌ها کم می‌شود آن‌جا که پدیده‌ها سرعت پبدا می‌کنند و این اجتناب‌ناپذیرانه اشباع خواهد شد. 

بنیاد ثروت در گذشته انبار کردن بود. چه سرمایه‌ای مثل طلا، چه لوازم شهرسازی، مثل آدم‌ها در شهرها. همه این‌ها با پدیده سرعت بخشیدن بزرگ شدند. 
همه‌چیز را می‌خواهیم و همین حالا: این تقاضا متعلق به نظم الهی‌ست. دیوار والت‌ایستریت را منفجر کردند چرا که از ترادٌر سنتی عبور شده بود. امور مالی دیگر بر مرجع انسانی استوار نیست. زمانی‌ست که دیگر اتوماتیک شده، آنی و جهانی، که تنها لوژیسیل‌ها می‌توانند مهار کنند و نه ریاضی‌دان‌ها. هیچ ذهن انسانی قادر نیست چنین تجزیه تحلیلی بکند. 
ما داریم سریع‌شدن واقعیت را زندگی می‌کنیم.  امروز عصر نانوتکنولوژی را زندگی می‌کنیم. نانو-لحظه، پیکو-لحظه. زمانی که از دست ما در می‌رود.  آدمی در یک میلیاردم لحظه زندگی نمی‌کند. یعنی در همین حالایی که گذشت. چرا که او به فکر کردن نیاز دارد، به فهمیدن و به رسم کردن.

- به نظر می‌رسد که آدمی مشغول دوباره ابداع محیطی برای زیستن است......
پل ویریلیو: او دیگر به اصل و تبار احتیاج ندارد. وطن، سرزمینی که در آن به دنیا می‌آییم.  به یک مسیر تبدیل می‌شود. در ابتدای قرن بیستم، شهر خانه آدم بود، به خاطر رادیو و تلفن. امروز شهر برروی آدم است. به خاطر تکنیک حمل‌شدنی. با کامپیوتر و تلفن همراه ما شهر را همراه خود می‌بریم. لباس ما می‌شود یا به‌تر است بگویم زره ما. 
فردا، شهر را با خودمان خواهیم داشت با puce رادیو فرکانس. عصر تلقیح فرکانس در تن خواهد بود. به محض تولد رمزی خواهیم داشت به ما اختصاص داده شده که به هنگام مرگ باطل خواهد شد.
آدم خانه‌نشین‌شده به کسی تبدیل شده که همه‌جا خانه خود است و خانه‌به‌‌دوش. او در هرجا که باشد هیچ‌جا نیست. خانه‌نشینی جایش را به ردیابی‌شونده‌گی داده است. 
همه‌جا‌حاضری، آنیت، جای ثبات در یک جای مشخص را گرفته است. ما در وسط بحران مکان هستیم. «ناکجا» به مسکن مردمانی در ترانزیت-محل گذر تبدیل شده است. 

- ابداع ابزار تکنیک، ابداع فوتوتی آدمی‌ست؟
پل ویریلیو: همه‌جا‌حاضری، آنیت، فوریت، از صفات الهی‌ست. انسان همه‌جا حاضر نیست. حتی اگر گمان کند که هست. جان‌دار یعنی زنده. جنب‌و‌جوش ما در حدود انسانی متوقف می‌شود. و تکنولوژی ما که به وسیله لوژیسیل وسیستم ریاضی به دست می‌آید از دست آگاهی انسان در می‌رود. در سقوط‌های اقتصادی آن را می‌بینیم. پس پشت بحران اقتصادی، یحران لوازم هست، بحران لوژیسیل. اگر زمان پول است، سرعت قدرت است. ما این قدرت را در اختیار الگوسازی ریاضی می‌گذاریم. پس تعجبی ندارد که قدرت از دست‌مان در می‌رود و بحران سیاسی به وجود می‌آید. نمی‌توان انکار کرد که ابداع ابزار، اتوماتیکی‌شدن. ابداع بی‌کاری‌ست. ابزار انسان را زائد کرده است. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که زنده را انکار می‌کند. اتومات جانشین فکرکننده می‌شود. اگر ماشین محاسبه کند، به‌زودی کسی نخواهد بود که به نسل‌های آینده ریاضیات بیاموزد. با کامپیوتر ما همین حالا در انکار کلام هستیم. انقلاب انفورماتیک ربطه با دانش را تغییر داده است. ما در دوران «نسخه بردار و بچسبان» به سر می‌بریم. به خاطر بیاوریم که خواندن بودلر احساس آهنگی‌ست. که زندگی ضرب‌آهنگ دارد. زندگی با هنر، با رقص و موسیقی قابل مقایسه است. سرعت محتومیت نیست.  و برای اینکه به پرسش شما پاسخ گوییم، به خاطر بیاوریم که سرعت پیری جهان است. 

- ما در تناقض هستیم: روی گشودن به جهان، بستن آن است، خفه کردن‌اش. آدمی دارد معنی تاریخ را از دست می‌دهد....
پل ویریلیو: آنیت، جای کنونیت می‌نشیند. ما دو جور تاریخ داشتیم: تاریخ عمومی، یعنی تاریخ بزرگ و بعد تاریخ روی‌دادها، روی‌دادهایی که جهان را تغییر دادند. ما وارد تاریخ سانحه‌ای می‌شویم. در آنیت پس از هیجان. در زمان واقعی دیگر رآی و نظر نیست که می‌ماند، هیجان است. 
بینش تلویزیونی فروریزی دو برج و سونامی هیجان را نشانه می‌رود و نه رآی و نظر را. ما به دیکتارتوی هیجان می‌رسیم. هم‌زمانی احساسات در مقیاس جهانی. تصور اینکه میلیارد آدم بتوانند در یک زمان، یک احساس داشته باشند، کمونیسم احساسات است. از توتالیتاریسم مائو و بقیه خیلی فراتر می‌رود. هم‌زمانی احساسات در زمان واقعی. اولین تکان و ضربه احساساتی، به تاریخ پا گذاشتن بر ماه باز می‌گردد. 

از تاریخ ما چه می‌ماند؟ ظرفیت حافظه سرعت فراموشی‌ست. هرچه بیش‌تر پیش برویم، بیش‌تر فراموش می‌کنیم. مسئله حافظه به مسئله سرعت‌گرفتن مربوط است که خاطرات را محو می‌کند، آن‌قدری‌ که پشتوانه حافظه کنونی دوام ندارد. برعکس گرانیت و مرمر و کاغذ و پاپیروس که هنوز با ما از دوران قدیم حرف می‌زنند. داریم میراث‌مان را پاک و محو می‌کنیم. 

- برای رفع نیازمان به اطلاعات، اکران‌ها  را تکثیر کردیم، اکران‌های تلویزیون، کامپیوتر و حالا تلفن. این تکثیر منبع می‌بایست اطلاعات را به‌بود بخشد در حالی که به گیجی‌مان دامن زد. 
پل ویریلیو: پرسپکتیو زمان واقعی، بینش جهان را به وسیله تله- بینش با خود آورد. بینش جوامع قدیمی مربوط به تخیل و شناخت بود. بینش زمان ما، بینش بصری‌ست که پایان را می‌بیند. دیوارها را  و بینشی یگانه دارد. مگالومانی(جنون خودبزرگ‌بینی) جایش را به مگالوسکوپی داده است. عصر روشنایی اولین چرخش ما در تغییر جهان بود، چشم ما را به روی پرسپکتیو در نقاشی باز کرد. بعد ابداع عکاسی اجازه داد که طبیعت خودش را ثبت کند. امروز با گوگل ارث داریم بینشی آنی از جهان را به انجام می‌رسانیم. چیزی که تله- نظارت را پشت سر می‌گذارد. ما در مقابل عینک تازه‌ای قرار می‌گیریم. عالم‌گیر. می‌توان همه را دید، اما از آن طرف هم همه ما را می‌بینند. حصر و حبس غیرقابل مقایسه‌ای‌ست. کلوستروفوبی( مرض هراس از جای تنگ و بسته) زاده خواهد شد. از لحاظ بصری صحیح- بر وزن از لحاظ سیاسی صحیح سر در خواهد آورد. از لحاظ سیاسی صحیح به نوشتار مربوط بود، از لحاظ  بصری صحیح به اکران مربوط است. جوامع از زاویه تصویر تصحیح خواهند شد. همانطور که عینک تصحیح دیدن من است، از لحاظ بصری صحیح، تصحیح جامعه است. دنیا با خود  را دیدن، خود را تصحیح می‌کند. با مونتاژ این کار را می‌کند. 

نباید معنی واژه médiiatiser _مدیاتیزه را فراموش کرد. که به معنی تسلیم شدن است. وقتی فئودال رعیت را مدیاتیزه می‌کرد. یعنی به مهار درآوردن.  و مفهوم masse média معنی رابطه با یکی دیگر یا چند تای دیگر را نمی‌دهد، معنی رابطه با توده را می‌دهد. ما وارد دوران مهار توده شده‌ایم که تنها در استبداد وجود دارد. 

- رفته رفته از واقعیت به مجاز غلتیدیم؟ 
پل ویریلیو: فضای مجازی دنیای مصنوعی بود: یک سیبرکلونی. وقتی مردم استعمار می‌کردند و مستعمره داشتند. امروز مستعمره خلق می‌کنیم که به صورت مجازی وجود دارد که توجه و نفع ما را استعمار می‌کند. روحیه استعماری پایان نیافته است. از دنیای واقعی فتوحات جغرافیایی، یه فتح مردمان تسلیم‌شده به این توهم بصری تغییرجا داده است. کلوستروفوبی پدیده‌ای توده‌ای خواهد شد.‌ قدیم در باره تب obsidinal حرف می‌زدند: پریشان‌ذهنی مردم اشغال‌شده. باید یادآور شد که در گتوی ورشو، مردم وسط چله زمستان پنجره‌ها را باز می‌کردند، در حالی که از سرما می‌شد مرد. اشغال‌شده‌ها مجبور بودند: نفس نمی‌کشیدند دیگر. این است تب اوبسیدینال. من فراموشش نکردم. خود من کلوستروفوب هستم. فکر می‌کنم عنصر مهمی در کار من است برای این‌که این پدیده گازگرفتگی- خفه‌گی را حس کنم.

- اگر ما چنین سر یه زیر به سوی توسعه تکنیک پیش می‌رویم بی‌آن‌که از خود پرسشی بکنیم شاید از این روست که نمی‌خواهیم با خود روبه‌رو شویم؟
پل ویریلیو: کتابی از گراهام گرین هست که من خیلی دوست داشتم: وزارت ترس. چه عنوانی. می‌خواهد بگوید که ما ترس را اداره می‌کردیم. به سرویس اطلاعاتی  تنزی‌ها رجوع می‌دهد که فرانسه را به وسیله سرویس جاسوسی و تبلیغات قبل از تانک‌ها فتح کرد. اول ترس را اداره می‌کنیم بعد قول امنیت می‌دهیم. ترس از زمان هیروشیما به جای‌گاه علم رفته است. اوپن‌هایمر گفته بود: شاید که مرتکب گناه شده‌ایم. از آن‌جا بار مسئله علم  منفی شد. قرار بود که خوش‌بختی بیاورد، ناگهان بدبختی آورد. اول مرده‌ها را دیدیم مستقیم در معرض قرار گرفته. بعد به ابرها فکر کردیم که حرکت می‌کردند و تمام گیتی را می‌آلودند. این‌جا وزارت‌خانه ترس هست و تبلیغ توسعه نقاب بحران است. توسعه یک خطر اعظم است. ترسی کیهانی.


- زیررو‌شدن‌های آینده چه خواهند بود که آدمی مجبور به روبه‌رویی‌شان خواهد شد؟
پل ویریلیو:  رابطه‌اش با جهان( جهان همچون مکان).  در عصرکرومانیون جهان یک عالم بود. در آن زمان، این آدم بود که به‌ دنبال گله می‌رفت و میدان‌اش آزاد بود. نسل‌های بعدی حصار را زندگی کردند. یعنی کوچکی دنیا را. اقتصاد از اکولوژی عبور کرد. چگونه در دنیای غنایم کاهش‌یافته زندگی‌کنیم؟ در دنیای ساییده‌شده؟ به برهوت و آخر زمان فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم که جهان باقی خواهد ماند، متحول خواهد شد. ابداع‌هایی غیرقابل‌تصور صورت خواهد گرفت. اما حصار خواهد بود.   گفتمان سیاره‌ای دیگرهم  توهم است. لازم نیست فتوحات استعماری را دوباره از سر بگیریم. همین‌جا باید راه‌حلی پبدا کنیم. در همین کوچک‌شدن جهان. در این افتادگی جهان  خیلی‌کوچک‌شده، همین‌جا به شناختی دست پیدا می‌کنیم که به ما اجازه رفتن به جایی را خواهد داد که هیچ‌کس نمی‌داند. 

- باید رفتاری  پیدا کنیم تا مدرنیته را زندگی کنیم. از آن‌جا که شما توسعه را با مقام استعمار قابل مقایسه می‌دانید، آیا باید مقاومت کنیم یا سازش؟

پل ویریلیو: باید سعی کرد و فهمید که مشغول توسعه بودن چیست؟ توسعه ما را اشغال می کند و مشغول. باید فایده این ابزارهایی که با خود حمل می‌کنیم را تجزیه و تحلیل کنیم. این زره تکنولوژی را که خودمان را به آن ملبس کرده‌ایم. باید مفهوم اشغال را قبل از سازش یا مقاومت بدانیم. بعد از دومین جنگ جهانی، بسیاری در باره فرانسوی خوب و فرانسوی بد نوشتند، اما مفهوم اشغال مورد بررسی قرار نگرفت. من بچه بودم. اشغال شده بودم و مشغول این اشغال بودم. مسئله‌ای واقعی‌ست. چون اشغال‌گر لزوما بربر نیست. توسعه به مثابه اشغال‌گر بربریت نیست. در فرانسه وضعیت هم‌دستی در جرم برپا بود، علی‌رغم دست‌گیری‌ها و تیرباران‌ها. چون با هم زندگی می‌کردند. هم‌چنان‌که با توسعه زندگی می‌کنیم. فساد وانحراف این‌جاست. واقعیت توسعه را  به نفع ترویج آن می‌پوشانند. توسعه و فاجعه دو روی یک سکه‌اند. هم‌چون که هانا آرنت می‌گفت. ما باید دانشگاه فکر تاسیس کنیم. باید اندیشه کرد. آزادی این‌جاست و خوش‌یینی این است.

۳ شهریور ۱۳۹۳

بهشت کجاست؟



رفتم یک بسته تمبر پستی بخرم. گفت قرمز یا سبز؟ گفتم سبز. گفت هفت یورو و خرده‌ای. پول را دادم و پرسیدم فرق‌شان چیست؟ گفت تمبر سبز سوار هواپیما نمی‌شود. اکولوژیک است. نامه‌ها دیرتر می‌رسد. 



فیلم ایرلندی بود. مرد کشیش بود. برق به شهر آمده بود. زنی نشسته بود در تاریکی. چراغ را روشن کردند. زن به مرد که کشیش بود گفته بود قبل از این‌که برق بیاید دعا بخواند. کشیش دعا خوانده بود. 
زنی که نشسته بود در روشنایی به مرد گفته بود بهشت کجاست؟ مرد کشیش گفته بود صورت خدا.



زن نشسته بود روبه روی گوجه‌فرنگی‌ها، زرد و سبز و نارنجی و قرمز و صورتی و داشت تخم‌های‌شان را هر کدام جداگانه در ظرفی می‌ریخت. مرد دسته‌  گوجه‌فرنگی‌های  کوچک قرمز را با شاخه به هم بند کرده بود و خوشه‌های بزرگ را از سقف چوبی آویزان کرده بود و زیرش به خواب رفته بود.

۳۰ مرداد ۱۳۹۳


جدایی مذهب از فرهنگ


اولیویه روآ می‌گوید:

چرا ده‌ها هزار از مسلمان‌های آسیای میانه مسیحی  و شاهدان یهوه شدند؟ چگونه کلیسای پروتستان اوانژلیک می‌تواند در مراکش و الجزایر پا بگیرد؟ چرا اوانژلیسم پروتستان چنین در برزیل نفوذ دارد( ۲۵ میلیون عضو در سال ۲۰۰۷) یا درغرب افریقا؟ چگونه می‌توان توضیح داد که مذهبی که زودتر از بقیه در دنیا رشد می‌کند پانته‌کوتیسم است؟ چرا سلفی‌های  رادیکال جوانان اروپایی را از سفید و سیاه جذب می‌کنند؟ چگونه است که القاعده سازمانی «اسلام‌گرا» از بیش‌ترین تعداد به اسلام گرویده‌ها تشکیل شده؟  و برعکس چرا کلیسای کاتولیک اینقدر به سختی می‌تواند بره‌هایش را حفظ کند و آن‌ها  را در غرب از دست می‌دهد؟ چگونه است که مدافعان سنت انگلیکان محافظه‌کار امروز از اهل نیجریه و اوگاندا و کنیا هستند در حالی که اسقف اعظم کلیسای انگلیس، روآن ویلیامز شریعت را حق  مسلمانان بریتانیایی می‌داند و مانعی برای کشیشان هم‌جنس‌گرا نیست؟ چرا ارتودوکسی اسلاو بر خلاف پروتستانتیسم بر هویت ملی خود همچون هندوئیسم چنبره زده است؟ چرا بودیسم در غرب رشد می‌کند؟ چرا شدت ایدئولوژی دین در ایران به سکولار شدن جامعه مدنی منجر می‌شود؟ چرا کره جنوبی به نسبت جمعیت‌اش بیش‌ترین  مروجان پروتستان در دنیا تولید می‌کند( بعد از امریکا)؟ فرضیه برخورد یا گفت‌گوی تمدن‌ها اجازه فهمیدن این جنبش‌ها- جنبیدن‌های تکنونیکی  را نمی‌دهد و نقشه‌ها را به هم می‌ریزد و قلمروها و هویت‌ها را و رابطه سنتی  میان مذهب و فرهنگ  را در هم می‌شکند. چه می‌شود وقتی ادیان از ریشه فرهنگی خود کنده می‌شوند؟ یا ساده‌تر اگر بگوییم چگونه است که  به نظر می‌رسد این مذاهب هستند که طبقه‌بندی دوباره هویت را به دوش دارند؟

می‌گوید:
دو تز در آخرین ربع قرن بیستم رودر روی هم قرار می‌گیرند: یکی در سکولاریزاسیون روندی گریزناپذیر، هم شرط تجدد و هم نتیجه آن می‌بیند ، دیگری بازگشت مذاهب را ملاحظه می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید، هم‌چون اعتراضی علیه مدرنیته‌ی بیگانه‌کن و توهم‌زا، یا شکلی دیگر برای ورود به تجدد. 
این بحث روشن‌فکرانه محض نیست: در فرانسه وسط معرکه لائیسیته است. آیا باید لائیسیته را در مقابل مذهب تحمیل کرد حتی اگر به قیمت نفی آزادی فردی تمام بشود یا این‌که این  بازبه‌ دوران آمدن مذهب، تنها  پرتوی از تنوع است، از غنا و آزادی انسان؟ 

اما یک سوءتفاهم بزرگ در این بحث هست: سکولاریزاسیون دین را پاک نکرده. با جدا کردن‌اش از محیط فرهنگی ما، برعکس، آن را بسان مذهبی ناب ظاهر کرده است. به واقع سکولاریزاسیون کار خودش را کرده است: آن‌چه که ما شاهدش هستیم فرمول‌بندی میلیتان-هواداران مذهب است در فضایی سکولاریزه شده که به مذاهب خودمختاری داده است و در نتیجه شرایط  گسترش‌شان را فراهم کرده است. سکولاریزه‌شدن و مدرنیزه‌شدن مذاهب را مجبور کردند تا از فرهنگ جدا شود، خودش را خودمختار بیاندیشد و خود را در فضایی که دیگر یک قلمرو نیست و بنابراین دیگر  تسلیم سیاست نیست بسازد. شکست دین سیاسی ( اسلامیسم چون  حکومت دینی) از آن‌جا ناشی می‌شود که می‌خواست تا با سکولاریزاسیون  در میدان خودش رقابت کند: فضای سیاسی( ملت، حکومت-اتا، شهروند، نهاد، نظام بندی قضایی). چنین سیاسی‌کردن دین هر بار آن را سکولار می‌کند، چرا که با سیاست هر روزه  است  که باید بسازد، چرا که از هر کس هم بیعت می‌خواهد و هم آزادی. دین سیاسی به سادگی میان دو ضرورت گیرافتاده است: بی‌ایمانی افتضاح و فاجعه است اما ایمان تنها می تواند فردی باشد. این دین سیاسی فقط بر این اصل که همه باید ایمان داشته باشند می‌تواند کارکرد داشته باشد، اما نمی‌تواند به این ایمان اطمینان کند، پس باید تظاهر را اعمال کند، چیزی که بعد از این، او را از معرفی خود  تحت  عنوان بروز و بیانِ ایمان مشترک  یک جماعت منع می‌کند. 
پیوندی تنگاتنگ میان سکولاریزاسیون و جنب‌وجوش مذاهب هست: دین واکنشی بر ضد سکولارشدن نیست، محصول آن است. سکولاریزاسیون مذهب‌سازی می‌کند. بازگشت مذاهبی در کار نیست، جهش- موتاسیون است، این موتاسیون بی‌شک دورانی دارد، لزوما به عصر مذهبی منجر نمی‌شود.

می‌گوید:
رابطه میان دین و فضای عمومی‌ست که تغییر کرده است، چون بازگشت مذهب به فضای عمومی تحت اشکال عیان و معلوم فرهنگی صورت نمی‌گیرد بلکه به صورت نمایشی از مذهبی خالص یا سنتی دوباره ساخته شده ارائه می‌شود. دین‌گرایی‌هایی که در هر جهت روی می‌‌دهد نشانه خوبی از این گنگی و تشویش میان  فرهنگ و دین است. اما روشن است که در هر صورت اشکالی‌ست بنیادگرایانه یا  کاریزماتیک از مذاهبی  که تحول‌شان از همه دیدنی‌تر و تماشایی‌تر بوده است. چه اوانژلیسم پروتستان، چه سلفیسم مسلمان. چنین شق‌ و رق شدنی کلیسای کاتولیک و یهودیت و حتی هندوئیسم را هم در می‌نوردد. بنیادگرایی شکلی‌ست از مذهب که بیش‌تر از همه با جهانی‌شدن  کنار می‌آید، چرا که بی‌فرهنگی خود را که ابزار ادعای عالم‌گیرایی‌- اونیورسالیته‌ست  قبول می‌کند.

می‌گوید:
امروز دو پدیده نقشی کلیدی در موتاسیون دین بازی می‌کند: از قلمروخارج‌ شدن و از فرهنگ‌خارج شدن. خارج شدن از قلمرو تنها به رفت و آمد مردم مربوط نیست ( امری که تنها چند در صد از جمعیت دنیا را تشکیل می‌دهد)، رفت و آمد اندیشه است و وسایل و اشیاء فرهنگی، اطلاعات و نوع مصرف به طور کلی در محیطی بی‌قلمرو. اما شیء مذهبی برای رفت و آمد و گردش باید اونیورسال به نظر بیاید،  و نه متصل به یک فرهنگ خاص که باید قبل از این‌که پیام را دریافت کنیم، بفهمیم‌اش. بنابراین دین خارج از دانش رفت و آمد می‌کند. رستگاری به دنبال دانستن نیست به دنبال باورکردن است. هر دو مسلما مغایرتی با هم ندارند  در دینی که   در فرهنگ جاسازی شده و  تآملی فقهی  را در تماس با فلسفه و ادبیات پرورانده. اما این اتصال نه تنها ضرورت ندارد و لازم نیست بلکه خود به مانعی تبدیل می‌شود وقتی قرار است که در زمانی واقعی، در فضایی که اطلاعات جانشین دانستن است، رفت و آمد صورت بگیرد.
ترجمه نیشابور
ادامه دارد

۱۷ مرداد ۱۳۹۳

سفره زیزفون


 آقای الف گفت که زنی شاعر به او عاشق شده است و خرما تعارفم کرد. همیشه میان من و آقای الف خرما هست. ما تا به امروز از خرماهای بسیاری حرف زده‌ایم. خرمای  آن روز عقیق بود. پوست‌اش شفاف بود و گوشت‌اش آن سوی پوست پیدا بود و  به رنگ چشمان زنی عرب بود.  و مثل همیشه از ایرانیان که تجارت نمی‌دانند گفت. 
بعد مستوره‌ای از عطر را بویاندم. از بوی رز تا یاس. آن که شوق مرا برانگیخت علیاحضرت گل سرخ نام داشت. آقای الف گاهی می‌رود در دکان عطرفروشی و بو می‌کند. یک روز مرا با خودش برد. خیابان شانزه لیزه. عطرفروشی‌های شانزه‌ لیزه را دختران مغربی گذاشته‌اند تا مشتری‌های پرپول عرب را راه بیاندازند. به آقای الف گفتم: یک بو را چگونه می‌توان ثبت کرد. از کجا معلوم است که این بو همان بو باشد؟ حتی اگر فرمول شیمیایی‌اش را در دفتری نوشته باشند. 


به شما نگفتم. ایام زیزفون بود. به وقت افطار سفره عطرش را می‌گشود و سحر می‌بست. 

که نجوشم


حالا اگر من چنین بنویسم می‌گویند طفلک متاثر از زبان فرانسه است اما ایشان:

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

خانم ف و همسایه مادام بوواری


خانم ف گفت: بیا کمک کن ملافه‌ام را عوض کنم. بعد گفت روتختی رو کوتاه کردم. عنکبوتا سوارش می‌شدن و بالا می‌آمدند. بعد کفش‌دوز را نشان داد که به دیوار بود و گفت: نمی‌دانم از کجا آمده. 
بعد دراز کشیده بودم بر زمین صاف. خانم ف بر تخت. گفتم اگر الان از سوریه رد می شدم و نوزادی افتاده بود بر سینه‌ام می‌فشردم‌اش. خانم ف چیزی گفت. در انکار من. گفتم حالا که از سوریه رد نشده‌ام. 

بعد گفتم چیزی را که قبلا هم گفته بودم. گفتم زن‌ها در قدیم نوزاد درمانی می کردند. 



خانم ف گفت: تو راست و ناراست را به هم آمیختی. خانم ف گاهی می‌رود  و به وبلاگ سر می‌زند و خدا می‌داند چه می‌خواند و چگونه می‌خواند. این بار دوم بود که تذکر می‌داد. بار دیگر دو سال پیش بود. گفت خانم فلان سگ‌اش را به خانه پسرش می‌برد. تو پسر را دختر و دختر را پسر نوشته‌ای. بعد گفت من کی گفتم که بچه‌هایش خوبند. آن‌ها هم خوب نیستند و اشکالاتی دارند.  به خانم ف گفتم نوشتن نوشتن  است و گفتن نیست. پرسیدم فکر می‌کند از حقیقت دور شده‌ام. گفت از واقعیت دور شده‌ای. گفتم من که ادعای بازتاب واقعیت نداشته‌ام. من خواستم تنهایی خانم جیم را نشان دهم و گمان می‌کنم خواننده هم تعقیبم کرده است.  تنهایی خانم جیم واقعیت است. 
خانم ف می‌خواست به شما بگوید گول مرا نخورید. دست‌اش یه شما نمی‌رسد.  فکرش را بکنید که همسایه‌های مادام بوواری زنگ بزنند  و بگویند نه داستان این‌طوری نبود. آن‌طوری بود. 
گفتم مادام بوواری چون سین تلفن کرد و گفت دارد مادام بوواری می‌خواند.

مادام بوواری و



 مادام بوواری حکایت مصرف‌گرایی‌ست. فلوبر ضد مدرنیته است. حتی از راه آهن بیزار است. قرن نوزدهم فلوبر تجلی مدرنیته است. فلوبر اما ضد انقلاب نیست. فلوبر ضد حماقت است. مادام بوواری تنها از عشق  خودکشی نمی‌کند از بار قرض هم. رادیو می‌گوید.

یادم آمد که رنه ژیرار هم گفته بود:
در استاندال یک دوگانگی میان اشتیاق  و بطالت هست. اشتیاق صحت دارد و بطالت از از نگاه دیگری تغذیه می‌کند. اینکه مدام و مرتب زیر نفوذ و متآثر از دیگری باشیم. آنچه استاندال برملا می‌کند این است که با انقلاب همه به درون بطالت رفتند، یعنی در «تمایلات تقلیدی» افتادند. ما در عین‌حال نگاه کننده و نگاه شونده شدیم. این است که استاندال کشف می‌کند. که خیلی به توکویل نزدیک است.
توکویل توضیح می‌دهد که به هنگام انقلاب، هزاران جوان فکر کردند که با برانداختن شاه، آن‌ها مانعی را  از میان برمی‌دارند که مانعشان بود اویی باشند که جایشان را اشغال کرده بود. .پس گمان بردند که همه می‌روند که او بشوند. و متوجه نمی‌شدند که تنها و یگانه مانع، بعید- دوردست، نسبتا ناچیز می‌رود که جایش را به همه موانع کوچکی بدهد که هر کس برای هر کس خواهد بود.
انقلاب تولد جهان بالزاکی است که هر کس رقیب دیگری‌ست. کشفی که تمام آثار من از آن تغذیه می‌کند.

از زندان گذشتم


از زندان گذشتم. دیوارهای بلند داشت و خارهای سیمین.  و زندانیان خطرناک. تا ابد. 

دور حیاط زندان گل بود. اسطخودوس و گل سرخ و گیاهانی بی‌گل.  و اتومبیل مردمانی که وارد زندان می‌شوند و خارج، ازآن. پایین‌تر خانه‌ها بود در امتداد خیابان و مردمانی دیگر که شمشادهایشان را آرایش می‌کردند. پایین‌تر باغچه‌ای سرازیر می‌شد و درختی  در شیب باغچه آلوهایش را از خود آویزان کرده بود. پایین‌تر شهر بود. 

زود می‌میرند


در فیلم‌های قدیمی زیاد سیگار می‌کشند.  خطر می‌کنند. زود می‌میرند. کم می‌دانند. 

عشق‌ قهرمانی‌ و سلحشوری‌ست. 

کافه شش‌ گارسن


رفتم دیدن آقای الف. قبل‌اش سری به کافه زدم که شاید آن‌جا باشد. به گارسن اولی گفتم الف این‌جاست؟ گارسن اولی از گارسن دومی پرسید اقای الف این جا بود؟ گارسن دومی از گارسن سومی پرسید و سومی از چهارمی و چهارمی از پنجمی و پنجمی از ششمی. این‌جا کمتر کسی را آقا صدا می‌زنند. آقا با نام کوچک. آخرین گارسن به پنجمی گفت و پنجمی به چهارمی و چهارمی به سومی و سومی به دومی و دومی به اولی که آقای الف امروز در کافه دیده نشده.
رفتم دیدن آقای الف. نمی خواستم از عراق حرف بزنیم. دلش را نداشتم. گفت فلانی این‌جا بود. فلانی از  اهالی کربلا. گفت که به او گفته‌ام شیعیان عراق همان‌ها هستند که پدر علی را درآوردند. هیچ فرقی نکرده‌اند. 
بعد نامه‌ای را نشانم داد که به رئیس جمهور نوشته بود. نامه را خطاطی کرده بود.  اولین بار هم که آقای الف را دیدم در همان کافه‌ی شش‌ گارسن از من پرسید که نامم چیست و نام را بر کاغدی خطاطی کرد. اقای الف همیشه در جیب‌اش کاغذ و چندین قلم رنگین دارد.  و دانه های هل. وقتی کنارش می‌نشستم دانه هل تعارفم می کرد.  و من که هل جویدن و مکیدن را بلد نبودم هل را در جیب می‌گذاشتم.  و بعد جیب هایم پر هل می‌شد. با شماردن دانه‌های هل می‌شد فهمید که من چند بار به کافه رفته‌ام و چند بار کنار آقای الف نشسته‌ام. 

رئیس جمهور هم نامه‌ای در پاسخ آقای الف نوشته بود. نامه خطاطی نبود و با دست نوشته نشده بود و نشان ریاست جمهوری عراق را داشت. اما خط کوفی جمیلی بود.   هر دو نامه از انترنت گذشته بود. 

۱۵ مرداد ۱۳۹۳

شب‌سوزانی


دست‌ها برای خمیر کردن است و ورز دادن و سفال‌گری و بعد برای نوشتن با مداد. نوشتن و نه چیزی گفتن. دوراس می‌گوید نوشتن چیزی نمی‌گوید. برای گفتن هم نیست. می‌گوید یک کتاب یک شب است. می گوید شب است. 
رادیو چند روز است از دوراس می‌گوید. صبح‌ها. صدای دوراس.  و صدای آدم‌هایی که از دوراس می‌گویند. دوراس برای من همیشه پیام‌بر بوده. نه برای پیش‌گویی‌ها که روایت‌اش پیش می‌گوید. برای نوشتن چیزهایی که از گوینده و نوشتنده جداست.  و نه برای قداست. که از او جداست. بوبن گفته بود قداست سنگین می‌کند. ثقل است.
برای نوشتن که از او جداست. مثل متونی که صاحب‌اش پیام‌بر نیست. پیام‌بر آن را آورده است. بر او نازل شده است. از کجا؟ از آسمان. آسمان نام عام غیب است. خدا گفت بخوان. خدا همه نام‌های خاص غیب. والری گفته بود که نخستین بیت داده می‌شود. از آسمان می‌افتد. دوراس راوی است. همیشه فاصله‌ است. «من» نیست.
- او چه می‌گوید؟
- می‌گوید که دنیا به سوی باخت‌اش می‌رود. تنها سیاست ممکن. 

پیام‌یر برگزیده است. برگزیده غیب. کودک هم با عالم غیب سروکار دارد. بعد بزرگ می‌شود. بعد با پیام‌بران. با واسطه. پیام‌بران و کودکان بی‌واسطه‌اند. 
پیام‌ها از جسم دورند. نوشتن‌های دوراس از جسم دورند. از درد می‌گوید نه از دردمند. دوراس مسیر خلاف این دنیا را گرفته بود. می‌گفت از قول، از گفت دیگری، بی‌جسم، که دنیا دارد به سوی باخت خود می‌رود. دوراس به بردن نمی‌رفت. 
پیام‌ها از جسم دورند. جانشینان پیام‌آوران، اصراری در نزدیکی آن‌ها به اجسام دارند. می‌خواهند که هر جسمی کالبد پیام شود. می‌خواهند پیام آمده از غیب ظاهر شود. 
دوراس گفته بود کتاب شب است. کتاب‌های آسمانی هم. نور بر آن‌ها پاشیدن آدم‌ها را می‌سوزاند. تظاهر و ادعا و اصرار بر نورانی بودن آن‌ها چنان که هیچ تآویلی دیگر ممکن نباشد سوزاندن کتاب است. کتاب‌سوزانی‌ست. وشب‌سوزانی و غیب‌سوزانی. 

دست‌ها برای نان و برای سفال و برای نوشتن داده شده‌اند.