۲۹ مهر ۱۳۹۲

کامپیوترم مرد


دیروز صبح کامپیوترم مرد
اولش خوش‌حال شدم
به خودم گفتم حالا همه‌چیز مثل روز اول می شود
چیزی طول نکشید
دیدم که باید حاضر و غایب کنم
من که دوران سربازی را می‌گذرانم

بعد قفسه آشپزخانه از دیوار جدا شد
به همان‌که گفته بودم کامپیوتر کهنه و قبلی‌ام را بیاورد
از همان خانه‌ای که پشت سر گذاشتم
گفتم که بیاید و مجهز بیاید و قفسه را قبل از این‌که بر سر من فرود آید به دیوار مطمئن کند
یک‌شنبه بود و در خانه همسایه هشتادو چند ساله را زدم و گفتم می‌دانم که حق سروصدا ندارم اما باید دیوار راسوراخ کنم شاید چهار سوراخ شاید هم پنج
همسایه که مثل همیشه بی کفش بود و با جوراب
و شلوارش از زانو پاچه نداشت و آماده بود تا پذیرای آمپول‌های انسولین پرستار باشد
از من پرسید آیا می‌توانم گاهی نامه‌هایش را بالا بیاورم و کمتر گاهی آشغال‌هایش را پایین
فکر کردم قبلا هم فکر کرده بودم- آدم به خیلی چیزها فکر می‌کند مخصوصا اگر جلو چشمش باشند حتی اگر با دیواری از او جدا باشند
مثلا من به مادرم فکر نمی‌کردم مادرم فکر می‌شد در من
مادرم از من دور بود
یا من از مادرم دور بودم
عمر همسایه را داشت اندکی قبل از رفتنش
همسایه اما کنار من است از رگ گردن  کمی آن‌طرف‌تر
قبلا هم فکر کرده بودم که زن هم‌جوار آشغال‌هایش را چه کسی پایین می‌برد
گفته بودم به خودم در این‌گفت‌گوهای بی‌پایانی که آدم با خود دارد از آن‌ها که هیچ محل و مکانی را به خود اختصاص نمی‌هند بی اختصاص‌اند
زمان هم ندارند مثل خروس بی‌محل که همان بی‌زمان است اذان می‌گویند و آدمی را الصلا می‌دهند که وقت گفت‌گو با خود است
خوب است که پنج‌باری البته نزد سنی‌ها خدا آدمی را به خود می‌خواند که با او گفت‌گو کند
از خویش خلاص شود
پرسشم را با او در میان گذاشتم
از او پرسیدم آشغال‌هایش را چه کسی پایین می‌برد قبلا فکر کرده بودم شاید پرستار که روزی دو بار می‌آید و می‌رود
 نه پرستار تنها پرستاری می‌کند- آمپول می‌زند
همان مرد فروش‌گاه نزدیک خانه است که سلامش  آدمی را از مرگ نجات می‌دهد
وقتی اجناسی که زن هم‌سایه تلفنی سفارش داده را می‌آورد و در یخچال و  قفسه‌های زن می‌چیند و به وقت رفتن آشغال را هم با خودش می‌برد
مرد حالا رفته است مراکش
عید قربان را مرد رفته است
گفت که زن و بچه‌اش آن‌جایند
بعد از تنهایی آدم‌‌ها گفت
از زن‌ها و مردهایی که جدا زندگی‌می‌کنند
اشاره کرد به در روبروی در خانه‌اش و گفت مرد روبرو هم از زنش دور است
من فکر کردم که دوری با جدایی فرق می‌کند
زن همسایه وقتی از دیگری حرف می‌زند به خود اشاره دارد
زن همسایه از تنهایی حرف می‌زند تا از تنهایی‌اش بگوید
زن همسایه تنهایی‌اش را چنین فریاد می‌کند
با وقار و با این امر استقلالی که کار دست این مردمان داده است

کامپوتر آمده شد و قفسه به دیوار مطمئن
او که آمده بود رفت
زن همسایه در زد
شب شده بود و آسمان چند بار غریده بود
زن همسایه گفت و به وقت گفتن دستم را در دستش گرفت
گفت  بد کرده است که از من خواسته است گاهی نامه‌ها را بالا و آشغال‌ها را پایین ببرم
زن همسایه وقت زیادی دارد با خود گفت‌گو کند
نماز هم که نمی‌خواند
گفتم بد نکرده است
زن همسایه چند لحظه‌ای دم در خانه من تنهایی‌اش را از یاد برد
فکر کردم آیا مبتلایان به آلزایمر تنهایی‌شان را از یاد می‌برند

از من پرسید شب چه فیلمی را نگاه خواهم کرد
گفتم که فیلم نخواهم دید
گفت که او فیلم‌های قدیمی را نگاه می‌کند
اما آخر همه‌شان  خواب او را می‌برد
فکر کردم که خوب است که خواب هست

یک بار از او پرسیدم چرا کسی نمی‌آید با اتومبیل او را ببرد بگرداند
گفت که دوستانش همان‌ها که باقی‌مانده‌اند  سن و سال او را دارند
بعد گفت که دوست ندارد بیرون برود
که بیرون خیلی عوض شده است

کامپیوتر پیرم بوی خانه بزرگ و رطوبت می‌دهد
من مقاومت این سهم از مردم را در مقابل این جهان خوش دارم
فکر می‌کنم که تنهایی  و عزلت این کهن‌سالان  و دست ردشان به این دنیا فریادی‌ست برای خودش
وقتی در جشن‌های این جهان که برای گرامی‌داشت خودش می‌گیرد شرکت نمی‌کند
وقتی شب‌ها و روزهای تعطیل صدای کودکی از خانه‌شان نمی‌آید

۲ نظر:

حسین گفت...

می‌نویسم که بدانید فراموشتان نکرده‌ام و به هر دلیلی که نمی‌نویسید منتظر شما هستم،
مثل خیلیای دیگه

نیشابور گفت...

لطف دارید