۲۰ مهر ۱۳۹۲

سپتامبر و اکتبر


بیست و هفت سپتامبر

خانم ف تلفن کرد گفت برایت بلیط بگیرم کنسرت نامجوست یک شنبه‌شب
گفتم نه

بیست و نه سپتامبر
همین‌طوری که نشسته بودیم و اقای الف انواع خرماها را در برابر من گذاشته بود- رطب ایران هم بود و مرا به لیوانی آب انار خارجی- دوران، دوران انار است حالا، همه‌جور فضیلتی دارد حالا، زیبا و زنده می‌کند اصلا،  مهمان کرده بود - پدر آقای الف تاجر میوه بود در بغداد، داشت دنبال عودی می‌گشت که بسوزاند و من به او می‌گفتم که دود عود را خوش ندارم و او می‌گفت به جستجوی نوستالژی‌ چهارشنبه‌شب‌هاست که مادرش در بغداد عود می‌سوزاند، از او پرسیدم که آیا عابد عازریه را می‌شناسدکه حافظ خوانده است.
آقای الف گفت که این عرب‌ها تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستند که حافظ کیست. خیام را هم نمی‌دانستند که کیست. یک بار یک شاعر مصری می‌رود و خیام را ترجمه می‌کند و بعد ام کلثوم خیام می‌خواند. اما مصریان که خیام می‌شندیدند از حنجره  ام‌شان باز هم نمی‌دانستند که خیام کیست. آقای الف گفت که اصلا عرب‌ها هیچ‌کس را نمی‌شناختند. مگر کسی خیلی برگزیده از میان‌شان یا فارسی‌ می‌دانست با ایران آمده بود.
اقاب الف می‌خواست بگوید که خیلی از این عرب‌ها، این خواننده‌های عرب از غرب به حافظ و مولوی و باقی رسیده‌اند.
من با این ها کار ندارم. اما از این که همسایگان عرب ما تا همین چند‌وقت پیش حافظ نمی‌دانستند که چیست غرق در حیرتم .

پنج اکتبر
دیروز قفسه کتاب خریدم
سوارش کردم
رنگش کردم
آبی
بعد سیب‌ها و گلابی‌ها را در قفسه چیدم

دیروز مهمان داشتم
باید سیبی سرخ می‌کردم
نتوانستم
سرخ بود خیلی

شش اکتبر
به حضرت گفتم
از حضرت پرسیدم
این که شما نوشته‌اید
زیر برف‌پاک کن اتومبیل‌تان شعر زمستان یخ‌زده بود
 و این یخ‌زده را به نیمی چسبانده‌اید
مرا پریشان کرده
نمی‌دانم صرف فعل یخ‌ زدن است که در این صورت نباید بچسبد
یا نیست که می تواند بچسبد
 و اضافه کردم خطاب به ایشان که این چسبیدن‌ها کار دست آدم می‌دهد
منتظر پاسخ هستم تا تکلیفم روشن شود مثل روز نه مثل امروز

هیچ نظری موجود نیست: