۱۰ شهریور ۱۳۹۲

گاهی حافظ می‌آید


 گاهی حافظ می‌آید و سایه‌اش را پهن می‌کند
حافظ هم که نیاشد
سایه زیاد است بر سر ما
ما در سایه‌ی آفتاب سر می‌کنیم
بعد من که این جایم
جایی که نه سایه حافظ بر سر هست و نه سایه‌های منور دیگر
جایی که اصلا سایه‌ای نیست
حرف‌هایم را حتی وقتی به زبان حافظ به دهانم نمی‌آید
کسی نمی‌فهمد
باور کنید نمی‌فهمد
مثال بزنم؟
یک بار داشتم شعری اسپانیایی به زبان فراتسه در مجلسی قرائت می‌کردم
چراغ پشت سرم بود و سایه‌ام افتاده‌ بود بر کاغذ و  بر نوشته
نمی‌دیدم
رو به جماعت کردم و گفتم
بر خود سایه کرده‌ام باید از میان برخیزم
 و جماعت نمی‌دانست که سایه خواجه است بر سرم
« تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»

هیچ نظری موجود نیست: