۱۰ شهریور ۱۳۹۲

سیگار و نیم‌کت


می‌رفتم سیگار بخرم. بله این روزها سیگار می‌کشم. خیلی هم مطمئنم هر روز یا شب که خواستم ترکش می‌کنم. من که ترک کردن بلدم. یک روز مثلا به من گفتند خانم از امروز با امشب دیگر قند نمی‌خورید. هرجا  و بی‌جا که قند بود.  من هم گفتم باشد و قند نخوردم. نه در میوه بالای درخت و نه در شیره جان‌ها.  پرهیز خانم.
نمی‌دانم دیگر چیزی هم مانده است که ترک نکرده باشم. بگذریم. می‌رفتم که سیگار بخرم. برای خودش مقصدی‌ست. شش یورو و سی سانتیم. حالا این‌ها اصلا مهم نیست. من هم اصلا مهم نیستم. خودم را هم ترک خواهم کرد.  قطار را خواهم گرفت.
جانب راست خانه من آب است و آب هست. این را گفته بودم یادتان می‌اید.
 و جا جا کنار آب نیم‌کتی گذاشته‌اند. که مردم بنشینند و به آب خیره شوند. مردم اما نیستند. من باید از کنار نیم‌کت ها بگذرم از آب بگذرم. از باغ کوچکی با درختانی کهن عبور کنم. به خبابانی برسم.  از خیابان عبور کنم. به سوی ابستگاه فطار روم.  و از کافه ایستگاه فطار یسته‌ای سیگار بخرم.  من در کنار ایستگاه فطار نشسته‌ام این روزها. می‌خواهم بروم. فطار برود.
از مردک نشسته پشت گیشه پرسیدم آیا حال قطارها به روز اول بازگشته است؟ دیگر کسی حرف‌های مرا نمی‌فهمد.  اضافه کردم ایا حال فطارها جا امده است. باز هم نفهمید.
پشتم را کردم و برگشتم و بر تابلوی آویزان بر دیوار  ساعت‌های تغییر یافته قطار را یادداشت کردم. دنیال ساعت آخرین قطار بودم. قطار مبادا.

سیگار خریده را در کبف گذاشتم. ادم حسابی که در خیابان و راه رونده سیگار نمی‌کشد.
آن‌هم وقتی که زن است.  به وقت رفتن مردی بر اخرین نیم‌کت بر سر راه من نشسته بود. در مقابلش قوی سپیدی گردنش را بیش از صد و هشتاد درجه قوس داده بود و  شپش‌هایش را می‌خورد. منقارنارنجی‌اش را کرده بود در تن سپیدش و می‌جست و می‌یافت.
مرد بر نیم‌کت شاید قو را نگاه می کرد. من نمی‌دانستم.  از کنار او گذشتم. تکان نخورد.  بعد جایش را عوض کرد.  بر نیکت بعدی نشست.   و بر نیم‌کت بعدی و نیم‌کت بعدی.
حالا این‌جا این حکایت را تمام می کنم. چون نیم‌کت‌های مرد هم تمام شد. اب از زیر پل  رد می‌شد و آن سوی پل دیگر نیم‌کتی نبود.

هیچ نظری موجود نیست: