۱۰ شهریور ۱۳۹۲

دو کلاغ هم‌شاخه


دو کلاغ امده اند و روی مرتفع‌ترین شاخه درخت زیزفون نشسته‌اند. باد شاخه را تکان می‌دهد و با هر تکانی کلاغ‌ها بال می‌زنند و یاد را عبور می‌دهند. شاخه تاب می خورد و کلاغ‌ها با شاخه.
نمی‌دانم چه خویشاوندی با هم دارند. یکی دیگری بود و دیگری هیچ‌کس نبود چنین خواهد گفت لورکای شاملو. یکی رو به حنوب نشسته و یکی در مقابل شمال. تا من این‌ها را بنویسم آن‌که رو به شمال بود چند غار کرد و بال گرفت و رفت.  و با رفتنش شاخه را جنباند. کلاغ دیگر پنچه‌هایش را به شاخه فشرد با جنبش شاخه تکان خورد و همان‌طور که در برابر جنوب نشسته بود  رفتن  هم‌شاخه‌اش را نگاه هم نکرد. به نظرم از حرف‌های کلاغ فهمید که دارد می‌رود. بعد غار غار کرد و او هم رفت. تا من به این جا برسم  دو کلاغ رفتند و کبوتری آمد.  و دارد شپش‌هایش را می‌جوید.

هیچ نظری موجود نیست: