۴ مهر ۱۳۹۲

دل من و این تلخی بی‌نهایت


تلخی بی نهایت نمی‌گذارد بنویسم
رادیو یک هفته است از ساعت یازده تا دوازده درباره دروغ می‌گوید
خبرهای خوب از این‌جا جدایم می‌کند اما به آن‌جا وصلم نمی‌کند
کجا بروم؟
جایی هست که یتوان بود بشود بود اما وصل بود؟
جایی که جامعه تو را نخورد اما بالا هم نیاورد تف نکند

فیلم این روزها جیمی پ  حکایت روانکاوی یک سرخ‌پوست فلان قبیله است البته سرخ پوستی در «حصر». سرخ‌پوستی که در جنگ دوم شرکت کرده و زخمی شده. روان‌کاو دُورُ نام دارد که در محیط روان کاوی - پزشکی آن روزها جایی ندارد. بهودی مجار است و به فرانسه امده و نام عوض کرده. سرخ‌پوست هم نام عوض کرده یا نامش عوض شده و هر دو به زبانی بیگانه زیان انگلیسی حرف می‌زنند. روان‌کاو از مردم شناسی به روان کاوی رسیده و اولین کسی‌ست که امر فرهنگ  را در روان‌پژوهی طرح می‌کند. حالا شاگردش- خلف یا ناخلف توبی ناتان می گوید بیماری‌هایی هستند که مریوط به فرهنگ‌اند. مردمان خارج از آن فرهنگ دچار و مبتلای آن بیماری نمی‌شوند. می‌گوید در افریقا واژه افسردگی تا قبل از به بازار آمدن داروهای افسردگی وجود نداشت. یک روز توبی ناتان کودکی از مغرب را یا شاید هم افریقا درست یه خاطر ندارم به زادگاهش فرستاد. علاجش را ختنه تشخیص داده بود. من شاهد ناسزاگویی لکان‌نشینان به توبی ناتان بوده‌ام.
قوم-روان پژوهان یا روان‌شناسی قومی به اونیورسالیسم اعتقاد چندانی ندارد. استاد توبی ناتان دُورُ انسان‌دوست است. من فکر می‌کنم ما از وقتی این دو واژه را به هم چسباندیم حتی با استفاده از عملیات نیم‌فاصله از هر دو واژه فاصله گرفتیم.
دُورُ می‌خواهد از رنج سرخ پوست بکاهد. فکر می‌کند لابد که از رنج «او» رنج می‌برد. اما سرخ‌پوست از اصل خود دور شده است. راستی این اصلی که مولوی از آن می‌گوید کدام است؟ به جایی بسته و وابسته است یا به ناکجایی؟
+

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

به ذوق جستجو می‌باید از خود تا ابد رفتن





 هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا

سیگار و نیم‌کت


می‌رفتم سیگار بخرم. بله این روزها سیگار می‌کشم. خیلی هم مطمئنم هر روز یا شب که خواستم ترکش می‌کنم. من که ترک کردن بلدم. یک روز مثلا به من گفتند خانم از امروز با امشب دیگر قند نمی‌خورید. هرجا  و بی‌جا که قند بود.  من هم گفتم باشد و قند نخوردم. نه در میوه بالای درخت و نه در شیره جان‌ها.  پرهیز خانم.
نمی‌دانم دیگر چیزی هم مانده است که ترک نکرده باشم. بگذریم. می‌رفتم که سیگار بخرم. برای خودش مقصدی‌ست. شش یورو و سی سانتیم. حالا این‌ها اصلا مهم نیست. من هم اصلا مهم نیستم. خودم را هم ترک خواهم کرد.  قطار را خواهم گرفت.
جانب راست خانه من آب است و آب هست. این را گفته بودم یادتان می‌اید.
 و جا جا کنار آب نیم‌کتی گذاشته‌اند. که مردم بنشینند و به آب خیره شوند. مردم اما نیستند. من باید از کنار نیم‌کت ها بگذرم از آب بگذرم. از باغ کوچکی با درختانی کهن عبور کنم. به خبابانی برسم.  از خیابان عبور کنم. به سوی ابستگاه فطار روم.  و از کافه ایستگاه فطار یسته‌ای سیگار بخرم.  من در کنار ایستگاه فطار نشسته‌ام این روزها. می‌خواهم بروم. فطار برود.
از مردک نشسته پشت گیشه پرسیدم آیا حال قطارها به روز اول بازگشته است؟ دیگر کسی حرف‌های مرا نمی‌فهمد.  اضافه کردم ایا حال فطارها جا امده است. باز هم نفهمید.
پشتم را کردم و برگشتم و بر تابلوی آویزان بر دیوار  ساعت‌های تغییر یافته قطار را یادداشت کردم. دنیال ساعت آخرین قطار بودم. قطار مبادا.

سیگار خریده را در کبف گذاشتم. ادم حسابی که در خیابان و راه رونده سیگار نمی‌کشد.
آن‌هم وقتی که زن است.  به وقت رفتن مردی بر اخرین نیم‌کت بر سر راه من نشسته بود. در مقابلش قوی سپیدی گردنش را بیش از صد و هشتاد درجه قوس داده بود و  شپش‌هایش را می‌خورد. منقارنارنجی‌اش را کرده بود در تن سپیدش و می‌جست و می‌یافت.
مرد بر نیم‌کت شاید قو را نگاه می کرد. من نمی‌دانستم.  از کنار او گذشتم. تکان نخورد.  بعد جایش را عوض کرد.  بر نیکت بعدی نشست.   و بر نیم‌کت بعدی و نیم‌کت بعدی.
حالا این‌جا این حکایت را تمام می کنم. چون نیم‌کت‌های مرد هم تمام شد. اب از زیر پل  رد می‌شد و آن سوی پل دیگر نیم‌کتی نبود.

دو کلاغ هم‌شاخه


دو کلاغ امده اند و روی مرتفع‌ترین شاخه درخت زیزفون نشسته‌اند. باد شاخه را تکان می‌دهد و با هر تکانی کلاغ‌ها بال می‌زنند و یاد را عبور می‌دهند. شاخه تاب می خورد و کلاغ‌ها با شاخه.
نمی‌دانم چه خویشاوندی با هم دارند. یکی دیگری بود و دیگری هیچ‌کس نبود چنین خواهد گفت لورکای شاملو. یکی رو به حنوب نشسته و یکی در مقابل شمال. تا من این‌ها را بنویسم آن‌که رو به شمال بود چند غار کرد و بال گرفت و رفت.  و با رفتنش شاخه را جنباند. کلاغ دیگر پنچه‌هایش را به شاخه فشرد با جنبش شاخه تکان خورد و همان‌طور که در برابر جنوب نشسته بود  رفتن  هم‌شاخه‌اش را نگاه هم نکرد. به نظرم از حرف‌های کلاغ فهمید که دارد می‌رود. بعد غار غار کرد و او هم رفت. تا من به این جا برسم  دو کلاغ رفتند و کبوتری آمد.  و دارد شپش‌هایش را می‌جوید.

لاله‌عباسی


سر راهم گل لاله عباسی دیدم. ابن‌جا می گویند زیبای شب. با زیبا در شب. شما هم از گل‌هایش که وقتی باز می شد بسته می شد و سرش به خود می‌پیچید بادکنک درست می کردید. بر دم‌شان می دمیدید تا بترکد و صدا کند. تا خوش‌حال شوید. به همین سادگی. و بعد تخمش. که می‌ریخت. ان تخم سیاه عجیب‌شکل. به درد جادوگری می‌خورد. در جیب‌های کودکی من - به قول حضرت کیارستمی هنوز از آن دانه‌ها هست.  با بزرگ شدن من قدرت جادوی‌شان کوچک  شد.

از کاه کوه ساختن



گاهی حافظ می‌آید


 گاهی حافظ می‌آید و سایه‌اش را پهن می‌کند
حافظ هم که نیاشد
سایه زیاد است بر سر ما
ما در سایه‌ی آفتاب سر می‌کنیم
بعد من که این جایم
جایی که نه سایه حافظ بر سر هست و نه سایه‌های منور دیگر
جایی که اصلا سایه‌ای نیست
حرف‌هایم را حتی وقتی به زبان حافظ به دهانم نمی‌آید
کسی نمی‌فهمد
باور کنید نمی‌فهمد
مثال بزنم؟
یک بار داشتم شعری اسپانیایی به زبان فراتسه در مجلسی قرائت می‌کردم
چراغ پشت سرم بود و سایه‌ام افتاده‌ بود بر کاغذ و  بر نوشته
نمی‌دیدم
رو به جماعت کردم و گفتم
بر خود سایه کرده‌ام باید از میان برخیزم
 و جماعت نمی‌دانست که سایه خواجه است بر سرم
« تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»

در کوچه و


در کوچه و خیابان
شده‌ام گرگ بیابان

به دنبال خضر


دانیل گفت: فردا نان می‌پزیم، می‌آیی؟ یادم آمد که اسماییل گفته بود به رفقابش، می خواهید انقلاب کنید صبح نباشد. نان پختن مثل دین می‌ماند. ساعت دوازده شب بابد خمیر ترشت را که ساخته‌ای به مایه‌ات- خمیرت اضافه کنی.  یگذاری تا شفق. بلند شود چون ساقه گیاهی- انتخاب ساعت شش حکمتی دارد.، زمان مناسب اندازه گرفته شده است، اندازه‌ای که خمیر- آمیزه آرد و آب و آن موجودات زنده لازم و نیاز دارند تا حجم بگیرند و اتفاقاتی صورت بگیرد. فردا۰ یک روز بعد سر ساعت شش به سر وقتش می‌روی، ورزش می‌دهی. ورزش می‌دهی.  ورزش می‌دهی.  و بعد باقی ماجرا.  تنور می‌افروزی.  و باقی ماجرا.
شش ساعت فاصله است.  و این فاصله نیک‌تر است که در شب و به شب باشد. اگر ساعت دوازده شب به من بیاید ساعت شش صبح نمی‌آید و امور نان به انتظار من نمی‌ماند. نان حکم دین را دارد. اوقات خودش را. کار نان طولانی‌ست. مراسم خودش را دارد و حکمت خودش را.  اگر یکی از آن را انجام ندهی و یا بد انجام دهی و یا، نانت نمی‌شود. نان پختن ساده است. از قوانین ساده‌ای فرمان می‌برد.  اما فرمان می‌برد.  نان پختن به دنبال خضر رفتن است. چشم بسته.  بی پرسش.

دون‌ ژوان


رادیو امروز صیح گفت که دون ژوآن مولیر روشن‌فکر است یعنی با کله‌اش سروکار دارد. اما دون ژوآن موزارت  آوازه‌خوان است.  گفت که اواز با خواهش و تمنا سروکار دارد.  که لابد جایش در دل است. این‌ها را هم از قول کی‌یرکه‌گارد می‌گفت. 

بگذار


پریروزها به یکی که راهش را گم کرده بود و پیدا نمی‌کرد- گم کردن یک چیز است و پیدا نکردن یک چیز و جستن همه چیز و هر دو، گفتم از سر ناچاری: بگذار راهت پیدایت کند.

راز تشنگی که نپرسیدم


مرد باز می‌گشت. شلوار کوتاه پوشیده بود و جوراب سفید و کفش راحت و پیرهنش را رها کرده بود بر شکمش. سبیل داشت. سبیل این‌جا نشانه چیزی‌ست. هیچ‌کس بی‌مقصود سبیل نمی‌گذارد. پلیس‌های ضد شورش سبیل دارند. یکی از جنس‌های هم‌جنس‌گراها. نوستالژیک‌های قرن نوزده. پروست سبیل داشت و تمام مردهای موپاسان. استعمار سبیل داشت. ایرانی‌های چپ این‌جا که آمدند سبیل داشتند. سال‌ها بعد بی‌ سبیل‌ شدند . در آن هم مقصودی بود. برای بعضی هم‌چون که برای گربه سبیل‌شان  حجت تعادلشان را دارد. 
مرد باز می‌گشت.  قوطی آب‌جویی از ساکش بیرون آورد و بازش کرد و سر کشید.
راز تشنگی‌اش را نپرسیدم.  در آن وقت صبح.

وقتی که چیزی به چیزی چسبیده و وقتی که


در کار رنگ بودم
اینه افتاد
دور چوبی‌اش شکست
چسب را آوردم تا  تکه را به هم بچسبانم
تکه‌ها را به هم چسباندم
اما سه انگشتم به هم چسبید و چسب هم به یک انگشتم
نیم ساعت بیشتر طول کشید تا انگشتانم از هم جدا شد و چسب از من
بعد آشغال‌های روی میز به انگشتم چسبیده ماند
حالا چند روزی زیر آب داغ ظرف خواهم شست تا همه چیز به حال اول برگردد
حال اولی که هیچ به هیچ چسبیده نیست