۱۴ مرداد ۱۳۹۲

چوپی و حشرات


اول- شب‌ها که گرم است و پنجره را باز می‌گذارم و نوری اندک روشن. حشرات می‌آیند و درست بالای سر من می‌چسبند به سقف و تا صبح بر سر و صورت من چیزهایی می‌پاشند. صبح تا بیدار و بلند شوم رفته‌اند از همان راهی که آمده‌اند.  می‌خواهم یک شب پنجره را بر آن‌ها ببندم  بعد از ورودشان. و صیح  جارویرقی  قورتشان بدهد یک نفس.  آیارتمان ادم را این گونه می‌کند شما نمی‌دانید. همزیستی از میان می‌رود. شهرنشینی غالب می‌شود. همان تمدن.  و قلمرو من قلمرو من  می‌شود. غیر قابل تقسیم. جانواران. بعد درخت‌ها و بعد و کم‌کم نویت آدم‌ها می‌رسد.
حاروبرقی‌هایی که آدم‌ها را فروکشد هم ساخته شده. در اوج تمدن. وقتی موزارت به گوش می‌رسیده.  گاهی صدای عر عر خر و قارقار کلاغ به آدمیت نزدیک‌تر است.  گفتم گاهی؟


دوم-  پنحره را باز کردم چراغ  را روشن و همه حشرات را صدا کردم بیایند بالای سرم تا صبح چوپی بگیرند.


هیچ نظری موجود نیست: