۱۴ مرداد ۱۳۹۲

قرینه‌گی دست‌ها


این‌روزها نمی‌دانم با دست‌هایم چه کنم
می‌گذارمشان روی سرم
در قطار
در خیابان نشسته ایستاده رونده
این‌طور سنگینی شانه هایم را کمتر احساس می‌کنم

دیروز هم یکی از دست‌هایم را زنیور نیش زد
زنیوره از قلمرو‌اش دفاع کرد
مشغول زنیورگی‌اش بود
داشت شیره گل‌ها را می‌کشید
من در چیدن گل بودم که کار نیست و تنها از آدمیزاد برمی‌آید- ادمیزاد بهر چه کارآمده است؟
حالا قرینه‌گی دست هایم از بین رفته

هیچ نظری موجود نیست: