۷ مرداد ۱۳۹۲

یک نامه


به سپینود و پاسخ به پرسشش:
دیروز از خانه خانم ف بیرون آمدم. خانم ف بطری آب در کیفم گذاشت و گفت: زیاد زیر آفتاب نمان. نمی‌دانست که به زیر آفتابی دیگر می‌روم. هوا گرم اما داغ نبود. اتوبوس ۸۹ را گرفتم. می رفت به باغ لوکزامبورگ  و بعد به باغ گیاهان. در ایستگاه لوکزامبورگ پیاده شدم. گفتم می‌روم از درخت‌ها عکس بگیرم. به ام تلفن زدم. گفت که دارد دو تابلو می‌کشد. و اندکی بعدتر به من می‌پیوندد. روز آخر نمایشگاه شاگال بود در موزه لوکزامبورگ. مردم زیر آفتاب صف بسته بودند. یادم آمد روزی دیگر آمدم به زیارت شاگال اما سرخوش نبودم و در صف نماندم. صف بستم و وارد موزه شدم.  و موزه نورانی بود. شما گویید که پشت هر تابلو یک خورشید گذاشته بودند. روشن شدم. شلوغ بود. یک‌شنبه و روز آخر بود. با این حال مدت‌ها در برابر هر تابلو ماندم و تسبیح گرداندم. ترک آن همه قرمز و زرد و آبی آسان نبود.
جایی ابراهیم چاقو یه دست بالای سر اسحاق یا اسماییل- هر کدام که خوش دارید ایستاده بود. پیراهنش بادمجانی بود. موسی ده فرمان را دریافت کرده بود. بر سر قوم برگزیده کوبیده بود. موسی ظلمات پاشیده بود. ابراهیم سارا را گریه می‌کرد. سارا پیر یود. موسی مرگ بر مصریان  افشانده بود. هارون در مقابل شمعدانی. خدا در خواب بر سلیمان وارد شده بود. چقدر خوب کتاب مقدس را خوانده بود نقاش. چقدر ساز و آواز کشیده بود. چقدر از رقص متحرک بود.  فکر می‌کنم که روزگاری مردم چنین می‌دیدند. حرکت بیش‌تری در نگاه‌ها بود. جاها ثابت نشده بودند. هنوز خدا به هر چیزی نام نهاده بود. چبزها دنبال نام و جای شان بودند. چه نام داشت آن تابلوی زرد که گاو ویولون می‌زند و زن آبی دسته گلی به سویش دراز کرده است؟


فکر می‌کردم که نقاشی‌هایش مثل کتوب آسمانی نازل شده‌اند.  همه‌ی کتاب مقدس با آن همه حیوان و جانور.
یک جایی نقاش گفته بود که میان تابلوهای به صلیب کشیده شده‌ها و تابلوهای مذهبی و مردم سیرک فرقی نمی‌بیند. دریافته بود که میان کتاب مقدس و سیرک رابطه‌ای هست. همان هم‌نشینی ادم و حیوان. «جان‌دار تنها جان‌دار.» هم‌سری سلیمان و مور و ملخ. همان ناابستایی کتاب. همان که کریستیان یوین می‌گوید. کتاب می‌گریزد و کاغذ در دستمان می‌ماند.  یک جای دیگر گفته بود که می‌گویند او رئالیست نیست اما هست.  و من این را باور می‌کردم. من هم گاهی این طور می‌بینم. خانه‌ها و آدم‌ها را وارونه. گاوی بالای بخاری و خروس بالای دسته گل. اگر همیشه آن طور می‌دیدم شاگال می‌شدم.  و بعد من رنگ کم دارم. شاگال تمام قرمزها را تمام کرده است. هر چه قرمز را در آن تابلو پاشیده و تمام آبی را در آن یکی دیگر ریخته. چرا رنگ‌ها از جهان رخت بر بسته؟
اصلا نقاشان از وقتی رنگ از جهان داشت می‌رفت شروع به ثبت آن کردند.
داوود شاه. ۱۹۵۱ قرمز رنگ روغن
مداد‌های رنگی بر کاغذ ژاپن
جهار قصه رنگین هزارو یک شب

زنی با بچه‌ای نه هنوز یک ساله در آغوش. بچه آرام بود و آواز می‌خواند و زن رنگ‌ها را به بچه نشان می‌داد.
مآمور موزه پشت به تابلوها و رو به تماشاچیان ایستاده بود و نگاه گم کرده بود و آوازی چیزی  در گوش داشت.
دوران جنگ دوم و غصه یهودیان را  تابلوهایی چند از به  صلیب کشیده شدن نشان می‌داد.

پرسیده‌اید چگونه مرگ را نشان دهیم. من دیروز در مقابل نقش‌های شاگال به جنگ و مرگ و خونی که چنین به تعالی رسیده‌اند فکر می‌کردم. یک تابلو از اولین‌ها که در ۱۹۱۴ نقش شده بود و رنگ نداشت سربازی را نشان می‌داد. فقط صورت را و پایین تصویر یک شماره بود. شماره سرباز. سرباز فرسوده بود. تابلو نامش جنگ بود.  تابلویی دیگر ذکر قطره‌های خون نام داشت.
بدون جنگ آن نقش‌ها هم نبودند. 

ام بعد از موزه به من پیوست. تابلوهایش را فروخته بود می‌گفت. مثل همیشه سر یه سر هم گذاشتیم. راه رفتیم. جایی نشستیم و چیزی نوشیدیم. حرافی کرد. با من تا ایستگاه آمد.
من سوار قطار شدم. قطار داستان قبلی که متوقف شد به ام تلفن کردم. گفت کاش با تو آمده بودم .  و بعد دو ساعت حرف زد. تا قطار دویاره راه افتاد.

هیچ نظری موجود نیست: