۲ مرداد ۱۳۹۲

قطار بیست‌و‌دو و سی‌و‌شش دقیقه


قطار ساعت بیست و دو و سی وشش دقیقه را گرفته بودم. قطاری مستقیم به سوی خانه.  چند دقیقه قبل از حرکت نشسته بودم. واگن ها خلوت بود. کتابم را بیرون کشده بودم.  و حساب کرده بودم کمتر از یک ساعت دیگر قبل از رسیدن به خانه و قبل از ایستادن قطار تمامش خواهم کرد.
قطارهای مستقیم راحت‌تر و خنک‌تر هستند.  قطار قبل و قطارهای بعدی تلق و تلق و دلنگ دلنگ. میان راه توقف می‌کنند. قبل از توقف کردن از سرعت می‌کاهند. ترمز می‌کنند. خودشان را روی ریل‌ها می‌کشند با امتناع. می‌ایستند. در باز می شود. صداهایی. یکی می‌آید. یکی می‌رود. در بسته می‌شود. صداهایی. فرصتی اندک. قطار نمی‌ماند. سرعت می گیرد تا توقف‌گاه بعدی.
قطارهای نامستقیم خنک نیستند. پنجره‌ها در گرما باز است. صدای قطار از بیرون به درون می‌آید. آدم صدای خودش را نمی‌شنود. باد گرم می‌وزد.
چند دقیقه به خانه مانده بود. کمتر از پنج دقیقه. زن سیاهی هم‌ردیف من دامنش را به خود پیچیده بود و دراز کشیده بود. سیاهان به کودکان شبیه‌ترند. بی‌هوا و قید. شامش را خورده بود. دراز کشیده. حرف می‌زد. با کسی که من نمی‌دیدم. تلفن به دست و به گوش. مآمور کنترل بلیط آمده بود. مسافران به دورتر از خانه من می‌رفتند. قطار تکان خورد. یکه خورد. صداهایی ناشناخته آمد. کمی بعد ایستاد. در صفحه آخر کتاب کریستف اعتمادزاده بودم. نوه ب آذین. صدایی گفت که قطار ایستاده است و به درها نباید دست زد. چراغ‌های خانه از دور پیدا بود. زنی مآمور و مسئول گفت که باید پلیس بیاید و مآموران آتش‌نشانی. کسی خودش را پرت کرده است. کتاب تمام شده بود. در صفحه آخر کسی خودش را از پشت‌بام‌های ایران پرت کرده بود. کفش هایش را درآورده بود و خودش را پرت کرده بود.
زن گفت که دو ساعت طول خواهد کشید. کسی چیزی نگفت. ساعت بیست و سه وچهل دقیقه شده بود. قطار سرد بود. لباس‌ها در خور گرمای روز بود.  پسری تلاش می‌کرد در را باز کند.  تلفن‌ها به کار افتاد.
- تو برو بخواب. من معلوم نیست کی بیایم.
زوج‌ها پیر و جوان چیزی برای تعریف کردن داشتند. کسی از  ملال‌شان بیرون‌شان می‌کشید. عجالتا.
یک ساعت گذشت. رئیس قطار آمد. گفت که از پاریس سفارش راننده داده‌اند.
- این راننده حق رانندگی ندارد دیگر.
شاید می‌خواست بگوید عجالتا. یک ساعت دیگر گذشت. عده‌ای خوابیدند. شیشه بیرون قطار را نشان نمی‌داد. خود را می‌دیدم. از ساعت دو گذشته بود که صدایی گفت چند دقیقه دیگر حرکت می‌کنیم. راه افتادیم. کمتر از پنج دقیقه دیگر قطار ایستاد و من پیاده شدم. مآموران چند کارتون بطری آب برای مسافرین سوار قظار می‌کردند. ایستگاه تعطیل بود. پسری که پیاده شده بود به بطری‌های آب اشاره کرد و رو به من گفت: اگر تشنه‌ای. تشنه نبودم.
در خیابان تنها گربه‌ای بی‌خواب پا به پای من  تا خانه آمد. ساعت دو ونیم رسیدم.
..............................................
این را قبلا نوشته بودم:

راننده‌های قطار

دیشب که دیر وقت کنار رادیو دراز کشیدم، داشت می‌گفت از دوازده خودکشی که همین دو روزه به انجام رسیده بود. مردم خودشان را پرت می‌کنند.
در زبان فرانسه به راننده قطار می گویند شومینو. راه آهن می‌شود شومن دو فر که از ترکیب جاده و راه و آهن ساخته شده. نام این راننده‌های قطار همیشه در گوش هست. چون زیاد اعتصاب می‌کنند و در واقع نامشان با اعتصاب گره خورده. دیشب اما یکی‌شان پشت رادیو به نام دیگران حرف می‌زد و از تجربه یک راننده قطار از این جسم زنده‌ای که از هیچ‌کجا بیرون می‌آید و تو می بینی‌اش و جسم تو که نشسته در اسبابی با سرعت زیاد که اگر ترمز کنی و قطار سریع‌السیر نباشی یک کیلومتر آن سو تر و اگر سرعتت بیش‌تر باشد ، سه کیلومتر آن‌سو تر می‌ایستی، تصادف دو جسم است که یکی به هیچ فکر می‌کند و یکی به دیگری.
یکی قطارش دیگر حرکت نمی‌کند. قبل از رسیدن به ایستگاه آخر متوقف می‌کند خودش را. یکی راننده قطار خود است و یکی راننده قطار شرکتی دولتی. یکی خودش را می‌برد با سایه‌هاش. یکی خودهایی مسافر که از این‌جا به آن‌جا می‌روند با سایه‌ها و آفتاب هاشان و فکر می‌کنند که آسمان همه جا یک رنگ نیست.

راننده قطار بر مسیری از قبل تعیین شده می‌رود مسیرهای شناخته شده. از شهری به شهری. آن یکی راننده، راهش دیگر بر هیچ نقشه‌ای رسم نشده.

راننده داشت از تجربه اش می‌گفت و از آن‌چه می‌شود بعد از اینکه جسم خودش را پرت می‌کند. صدایی که می‌آید و بعد یک کیلومتر یا سه کیلومتر آن سو تر . و بعد باید بیایی یالای سر تکه‌های باقی‌مانده از آن یکی راننده و بعد روز تمام می‌شود و شب به خانه می‌آیی. با تکه‌ها در دست. و بعد تکه‌ها مدتی با تو می‌مانند. تسلایی نیست. راننده قطار می‌گفت. تا اینکه روزی این‌طور به خودت می‌گویی: کمکش کردم من.

هیچ نظری موجود نیست: