۱۳ تیر ۱۳۹۲

تو چرا با منی؟


یک بابایی بود آمده بود رادیو، یادم رفته بود به شما بگویم، من نصف چیزهایی که رادیو می‌گوید ، حتی نصف نصف‌اش را هم نمی‌گویم. یک بابایی آمده بود رادیو که در باره زوج‌ها کار کرده بود. نصف نصف چیزهایی که رادیو می گوید گفتن ندارد. یا تراژدی‌ست که تراژدی محتومیت است و یا حقیقت است و حقیقت تلخ است.  می‌دانم من.  روزی چند فنجان میل می‌کنم. با فاصله. فاصله خیلی مهم است. باید رعایت شود. حقیقت مثل آنتی بیوتیک است باید تا به آخر خورد و گرنه نه تنها فایده ندارد می‌تواند نتیجه عکس بدهد.
دیده‌اید که وقتی سوگند می خورند، سوگند می‌خورند که اول حقیقت را بگویند و بعد تمام حقیقت را.
بابای رادیو تعربف می‌کرد که یک زوجی نشسته بودند داشتند فیلم کلینت استوود را نگاه می کردند سرراه مادیسون را. مرد لم داده بود بر کاناپه- شما می گویید مبل و زن داشت اشک می‌ریخت. فیلم تمام شد و زن اشک‌هابش را که پاک کرد روبه مرد کرد و پرسید: تو برای چه با منی؟
مرد پاسخ داد: کجا بروم؟

۲ نظر:

ناشناس قدیمی گفت...

بیچاره مرد!

نیشابور گفت...

!