۷ مرداد ۱۳۹۲

یک نامه


به سپینود و پاسخ به پرسشش:
دیروز از خانه خانم ف بیرون آمدم. خانم ف بطری آب در کیفم گذاشت و گفت: زیاد زیر آفتاب نمان. نمی‌دانست که به زیر آفتابی دیگر می‌روم. هوا گرم اما داغ نبود. اتوبوس ۸۹ را گرفتم. می رفت به باغ لوکزامبورگ  و بعد به باغ گیاهان. در ایستگاه لوکزامبورگ پیاده شدم. گفتم می‌روم از درخت‌ها عکس بگیرم. به ام تلفن زدم. گفت که دارد دو تابلو می‌کشد. و اندکی بعدتر به من می‌پیوندد. روز آخر نمایشگاه شاگال بود در موزه لوکزامبورگ. مردم زیر آفتاب صف بسته بودند. یادم آمد روزی دیگر آمدم به زیارت شاگال اما سرخوش نبودم و در صف نماندم. صف بستم و وارد موزه شدم.  و موزه نورانی بود. شما گویید که پشت هر تابلو یک خورشید گذاشته بودند. روشن شدم. شلوغ بود. یک‌شنبه و روز آخر بود. با این حال مدت‌ها در برابر هر تابلو ماندم و تسبیح گرداندم. ترک آن همه قرمز و زرد و آبی آسان نبود.
جایی ابراهیم چاقو یه دست بالای سر اسحاق یا اسماییل- هر کدام که خوش دارید ایستاده بود. پیراهنش بادمجانی بود. موسی ده فرمان را دریافت کرده بود. بر سر قوم برگزیده کوبیده بود. موسی ظلمات پاشیده بود. ابراهیم سارا را گریه می‌کرد. سارا پیر یود. موسی مرگ بر مصریان  افشانده بود. هارون در مقابل شمعدانی. خدا در خواب بر سلیمان وارد شده بود. چقدر خوب کتاب مقدس را خوانده بود نقاش. چقدر ساز و آواز کشیده بود. چقدر از رقص متحرک بود.  فکر می‌کنم که روزگاری مردم چنین می‌دیدند. حرکت بیش‌تری در نگاه‌ها بود. جاها ثابت نشده بودند. هنوز خدا به هر چیزی نام نهاده بود. چبزها دنبال نام و جای شان بودند. چه نام داشت آن تابلوی زرد که گاو ویولون می‌زند و زن آبی دسته گلی به سویش دراز کرده است؟


فکر می‌کردم که نقاشی‌هایش مثل کتوب آسمانی نازل شده‌اند.  همه‌ی کتاب مقدس با آن همه حیوان و جانور.
یک جایی نقاش گفته بود که میان تابلوهای به صلیب کشیده شده‌ها و تابلوهای مذهبی و مردم سیرک فرقی نمی‌بیند. دریافته بود که میان کتاب مقدس و سیرک رابطه‌ای هست. همان هم‌نشینی ادم و حیوان. «جان‌دار تنها جان‌دار.» هم‌سری سلیمان و مور و ملخ. همان ناابستایی کتاب. همان که کریستیان یوین می‌گوید. کتاب می‌گریزد و کاغذ در دستمان می‌ماند.  یک جای دیگر گفته بود که می‌گویند او رئالیست نیست اما هست.  و من این را باور می‌کردم. من هم گاهی این طور می‌بینم. خانه‌ها و آدم‌ها را وارونه. گاوی بالای بخاری و خروس بالای دسته گل. اگر همیشه آن طور می‌دیدم شاگال می‌شدم.  و بعد من رنگ کم دارم. شاگال تمام قرمزها را تمام کرده است. هر چه قرمز را در آن تابلو پاشیده و تمام آبی را در آن یکی دیگر ریخته. چرا رنگ‌ها از جهان رخت بر بسته؟
اصلا نقاشان از وقتی رنگ از جهان داشت می‌رفت شروع به ثبت آن کردند.
داوود شاه. ۱۹۵۱ قرمز رنگ روغن
مداد‌های رنگی بر کاغذ ژاپن
جهار قصه رنگین هزارو یک شب

زنی با بچه‌ای نه هنوز یک ساله در آغوش. بچه آرام بود و آواز می‌خواند و زن رنگ‌ها را به بچه نشان می‌داد.
مآمور موزه پشت به تابلوها و رو به تماشاچیان ایستاده بود و نگاه گم کرده بود و آوازی چیزی  در گوش داشت.
دوران جنگ دوم و غصه یهودیان را  تابلوهایی چند از به  صلیب کشیده شدن نشان می‌داد.

پرسیده‌اید چگونه مرگ را نشان دهیم. من دیروز در مقابل نقش‌های شاگال به جنگ و مرگ و خونی که چنین به تعالی رسیده‌اند فکر می‌کردم. یک تابلو از اولین‌ها که در ۱۹۱۴ نقش شده بود و رنگ نداشت سربازی را نشان می‌داد. فقط صورت را و پایین تصویر یک شماره بود. شماره سرباز. سرباز فرسوده بود. تابلو نامش جنگ بود.  تابلویی دیگر ذکر قطره‌های خون نام داشت.
بدون جنگ آن نقش‌ها هم نبودند. 

ام بعد از موزه به من پیوست. تابلوهایش را فروخته بود می‌گفت. مثل همیشه سر یه سر هم گذاشتیم. راه رفتیم. جایی نشستیم و چیزی نوشیدیم. حرافی کرد. با من تا ایستگاه آمد.
من سوار قطار شدم. قطار داستان قبلی که متوقف شد به ام تلفن کردم. گفت کاش با تو آمده بودم .  و بعد دو ساعت حرف زد. تا قطار دویاره راه افتاد.

۲ مرداد ۱۳۹۲

قطار بیست‌و‌دو و سی‌و‌شش دقیقه


قطار ساعت بیست و دو و سی وشش دقیقه را گرفته بودم. قطاری مستقیم به سوی خانه.  چند دقیقه قبل از حرکت نشسته بودم. واگن ها خلوت بود. کتابم را بیرون کشده بودم.  و حساب کرده بودم کمتر از یک ساعت دیگر قبل از رسیدن به خانه و قبل از ایستادن قطار تمامش خواهم کرد.
قطارهای مستقیم راحت‌تر و خنک‌تر هستند.  قطار قبل و قطارهای بعدی تلق و تلق و دلنگ دلنگ. میان راه توقف می‌کنند. قبل از توقف کردن از سرعت می‌کاهند. ترمز می‌کنند. خودشان را روی ریل‌ها می‌کشند با امتناع. می‌ایستند. در باز می شود. صداهایی. یکی می‌آید. یکی می‌رود. در بسته می‌شود. صداهایی. فرصتی اندک. قطار نمی‌ماند. سرعت می گیرد تا توقف‌گاه بعدی.
قطارهای نامستقیم خنک نیستند. پنجره‌ها در گرما باز است. صدای قطار از بیرون به درون می‌آید. آدم صدای خودش را نمی‌شنود. باد گرم می‌وزد.
چند دقیقه به خانه مانده بود. کمتر از پنج دقیقه. زن سیاهی هم‌ردیف من دامنش را به خود پیچیده بود و دراز کشیده بود. سیاهان به کودکان شبیه‌ترند. بی‌هوا و قید. شامش را خورده بود. دراز کشیده. حرف می‌زد. با کسی که من نمی‌دیدم. تلفن به دست و به گوش. مآمور کنترل بلیط آمده بود. مسافران به دورتر از خانه من می‌رفتند. قطار تکان خورد. یکه خورد. صداهایی ناشناخته آمد. کمی بعد ایستاد. در صفحه آخر کتاب کریستف اعتمادزاده بودم. نوه ب آذین. صدایی گفت که قطار ایستاده است و به درها نباید دست زد. چراغ‌های خانه از دور پیدا بود. زنی مآمور و مسئول گفت که باید پلیس بیاید و مآموران آتش‌نشانی. کسی خودش را پرت کرده است. کتاب تمام شده بود. در صفحه آخر کسی خودش را از پشت‌بام‌های ایران پرت کرده بود. کفش هایش را درآورده بود و خودش را پرت کرده بود.
زن گفت که دو ساعت طول خواهد کشید. کسی چیزی نگفت. ساعت بیست و سه وچهل دقیقه شده بود. قطار سرد بود. لباس‌ها در خور گرمای روز بود.  پسری تلاش می‌کرد در را باز کند.  تلفن‌ها به کار افتاد.
- تو برو بخواب. من معلوم نیست کی بیایم.
زوج‌ها پیر و جوان چیزی برای تعریف کردن داشتند. کسی از  ملال‌شان بیرون‌شان می‌کشید. عجالتا.
یک ساعت گذشت. رئیس قطار آمد. گفت که از پاریس سفارش راننده داده‌اند.
- این راننده حق رانندگی ندارد دیگر.
شاید می‌خواست بگوید عجالتا. یک ساعت دیگر گذشت. عده‌ای خوابیدند. شیشه بیرون قطار را نشان نمی‌داد. خود را می‌دیدم. از ساعت دو گذشته بود که صدایی گفت چند دقیقه دیگر حرکت می‌کنیم. راه افتادیم. کمتر از پنج دقیقه دیگر قطار ایستاد و من پیاده شدم. مآموران چند کارتون بطری آب برای مسافرین سوار قظار می‌کردند. ایستگاه تعطیل بود. پسری که پیاده شده بود به بطری‌های آب اشاره کرد و رو به من گفت: اگر تشنه‌ای. تشنه نبودم.
در خیابان تنها گربه‌ای بی‌خواب پا به پای من  تا خانه آمد. ساعت دو ونیم رسیدم.
..............................................
این را قبلا نوشته بودم:

راننده‌های قطار

دیشب که دیر وقت کنار رادیو دراز کشیدم، داشت می‌گفت از دوازده خودکشی که همین دو روزه به انجام رسیده بود. مردم خودشان را پرت می‌کنند.
در زبان فرانسه به راننده قطار می گویند شومینو. راه آهن می‌شود شومن دو فر که از ترکیب جاده و راه و آهن ساخته شده. نام این راننده‌های قطار همیشه در گوش هست. چون زیاد اعتصاب می‌کنند و در واقع نامشان با اعتصاب گره خورده. دیشب اما یکی‌شان پشت رادیو به نام دیگران حرف می‌زد و از تجربه یک راننده قطار از این جسم زنده‌ای که از هیچ‌کجا بیرون می‌آید و تو می بینی‌اش و جسم تو که نشسته در اسبابی با سرعت زیاد که اگر ترمز کنی و قطار سریع‌السیر نباشی یک کیلومتر آن سو تر و اگر سرعتت بیش‌تر باشد ، سه کیلومتر آن‌سو تر می‌ایستی، تصادف دو جسم است که یکی به هیچ فکر می‌کند و یکی به دیگری.
یکی قطارش دیگر حرکت نمی‌کند. قبل از رسیدن به ایستگاه آخر متوقف می‌کند خودش را. یکی راننده قطار خود است و یکی راننده قطار شرکتی دولتی. یکی خودش را می‌برد با سایه‌هاش. یکی خودهایی مسافر که از این‌جا به آن‌جا می‌روند با سایه‌ها و آفتاب هاشان و فکر می‌کنند که آسمان همه جا یک رنگ نیست.

راننده قطار بر مسیری از قبل تعیین شده می‌رود مسیرهای شناخته شده. از شهری به شهری. آن یکی راننده، راهش دیگر بر هیچ نقشه‌ای رسم نشده.

راننده داشت از تجربه اش می‌گفت و از آن‌چه می‌شود بعد از اینکه جسم خودش را پرت می‌کند. صدایی که می‌آید و بعد یک کیلومتر یا سه کیلومتر آن سو تر . و بعد باید بیایی یالای سر تکه‌های باقی‌مانده از آن یکی راننده و بعد روز تمام می‌شود و شب به خانه می‌آیی. با تکه‌ها در دست. و بعد تکه‌ها مدتی با تو می‌مانند. تسلایی نیست. راننده قطار می‌گفت. تا اینکه روزی این‌طور به خودت می‌گویی: کمکش کردم من.

۲۹ تیر ۱۳۹۲

هنوز کودکی


صیح هنوز کودکی‌ست
سهمی

اندکی بغض اندکی شعف
بعد
باقی روز

عبور مردم


در جانب راست من پلی بر چندین  مرغابی و دو سه قوی سپید هست
گاهی من به عبور مردم  بر پل می‌نگرم
یعضی با جسم‌شان راه می‌روند
یعضی با روح‌شان

آخرش


- آخرش این زندگی ما را می‌کشد


- آبم مده
نانم مده

در ماه رمضان

حالا از این که بگذریم من به زمانه‌ای که روزی تنها آب بوده است و نان  غبطه می‌خورم

روز
اب
نان

دیدید چگونه از شمس‌ام جدا شدم؟


- گوگل می‌پرسد: تازه چه خبر؟
می‌گویم غبطه یعنی:
«آرزو بردن به نیکویی حال کسی بی آن که زوال آن
از او خواهد»


- چرا بعضی‌ها غایب‌اند این روزها؟
این گوگل به غیبت شما بی‌اعتناست
باشید
نباشید
دمش را هم تکان نمی‌دهد


- با روان کاوان معاشرت داشته‌ام- دور از دیوان
ایرانی و غیرایرانی- فرانسوی لاکانی
خودمرکزبین و خودخواهند
گاهی بی‌شعور اجتماعی
یا فرزندان پدرو مادرهای خوب مراوده داشته‌ام
لااابالی‌اند

واژه‌ها جور چیزها را می‌کشند


خواب دیدم یکی به سوسک‌ها می‌گفت صنوبر
قبلا هم گفته بود واژه‌ها بی گناه‌اند
جور چیزها را می‌کشند
و اضافه کرده بود بی‌نوا واژه کثیف

کار رسانه رساندن است


یک رسانه  در فرانسه عنوان خبرش این است:
در ایران یک آیت‌الله  اجازه داده که مسلمانان در ماه رمضان ینوشند.
اگر زبانتان فرانسه باشد و این زبان را بخوانید و از همه جا بی‌خبر باشید چنین از این جمله برداشت می‌کنید که یک آیت‌الله در ایران اجازه داده مسلمانان در ماه رمضان مشروب بنوشند.
این اولین دریافت است.  و بعد اگر کمی مطلع باشید به اب نوشیدن فکر می‌کنید و دریافت دوم این است که فلپ قلپ آب می‌توانید بخورید.

تا


امروز ملافه را بد تا کردم
حالم خوب نبود

روزگار ما را بد تا می‌کند
حالش خوش نیست

من راهم


مسیح گفت می‌خواهید راه مرا ادامه دهید
من راهم

در حاشیه ریل‌های قطار


گردوها در حاشیه ریل‌های قطار
گردوها در نیمه راه رسیدن خود هستند امسال دیر راه افتاده‌اند
راه گردو رسیدن است

خانه‌ای فروشی در حاشیه ریل‌های قطار

با تیر تمام می‌شود


گاهی خرداد در تیر تمام می‌شود
با تیر تمام می‌شود


۱- صاحبان دو برج توآمان از کمپانی هواپیمایی که بر  فرق سر عمارت خراب شد، شکایت کرده  و خواستار جبران خسارت شده‌اند.

۲- سپاه شیراز با انتشار بیانیه‌ای به دلیل برنامه‌ریزی برای برگزاری جشن تولد آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی عذرخواهی کرد.

 ۳- احمدی‌نژاد گفته است: به‌خدا اگر اجازه داده می‌شد و موانعی نبود، من تمام ثروت کشور را به‌صورت سهام عدالت بین تمام مردم ایران توزیع می‌کردم.

۴- رادیو رفته بود بیرمانی دیروز
از مردم می‌پرسید چه تغییر کرده
مردم هم می‌گفتند:حالا کارت بانکی داریم و می‌توانیم قسطی اتومبیل بخریم و خیابان‌ها هم راه‌بندان است

۵- «هرانا، تارنمای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران خبر داد، به‌تازگی شهرداری تهران اقدام به قطع شبانه درختان چنار خیابان ولی‌عصر تهران کرده، که بعضی از آن‌ها حدود ۷۰ سال قدمت دارند.»
یک زمانی کیارستمی گفته بود خیابان نامش عوض می‌شود. پهلوی می شود ولی‌عصر اما درختان چنار سرجایشان می‌مانند.

کودتای مصر- طارق رمضان


این مطلبِ  سایت طارق رمضان بود در باره کودتای مصر این هم ترجمه واقعا سرسری من
.................
دو سال از من دلیل نرفتنم به مصر را سوال می‌کردند. منی که به مدت هجده سال از ورود به کشور منع شده بودم. من هم پاسخ می‌دادم که با اطلاعاتی که در اختیار دارم روشن است که ارتش مصر هم‌چنان اوضاع را در مهار دارد و در واقع هیچ‌وقت صحنه سیاسی را ترک نکرده است.
هرگز در هیجان و هیاهوی  «انقلابی» عمومی شریک نشدم. و باور نکردم آن‌چه در مصر و تونس می‌گذرد میوه یک زیروروشدن ناگهانی تاریخی‌ست.  با مردم بد رفتار شده بود. دیکتاتور و بحران اجتماعی را تحمل کرده بودند و به خاطر کرامت‌شان به پاخاستند، به خاطر عدالت اجتماعی و آزادی. باید به این بیداری سلام کرد. به این «انقلاب روشن فکرانه» و به شجاعت مردم. اما نمی‌تواند با قرائتی ساده‌لوحانه از داده‌ها و بازی‌های سیاسی و ژئواستراتژیکی همراه و توجیه شود.
نزدیک به سه سال پیش در یک کتاب و چند مقاله خوانندگانم را هشدار دادم که چقدر تحلیل‌های سیاسی و رسانه‌ای از اتفاق‌های عجیب وملاحظات ژئواستراتژیک خالی‌ست.
ارتش مصر به بازی سیاسی نیامده است، ارتش مصر بازی سیاسی را هرگز ترک نکرده است. سقوط مبارک اولین کودتای نظامی داخلی بود که اجازه داد نسل جدیدی از نظامیان بر صفحه سیاسی پس پشت اکران یک دولت غیرنظامی قرار بگیرند. من اظهارات فرمانده ارتش را نقل کردم که گفته بود انتخابات ریاست جمهوری موقتی خواهد بود برای مدت شش ماه تا یک سال.
امریکائیان تمام روند را تحت نظر داشتند: متحد امریکا در مصر به مدت بیش از پنجاه سال ارتش است و نه اخوان‌المسلمین.  تصمیم به براندازی مرسی قبل از سی ژوئن گرفته شده بود. گفتگویی میان مرسی و ژنرال ال‌سی‌سی نشان می‌دهد که نقشه براندازی و بازداشت او هفته‌ها قبل از به میدان آمدن مردم که کودتای نظامی را توجیه می‌کند به نام اراده‌ی مردم، کشیده شده بود.
واکنش امریکا که از کودتا نام نمی‌برد را چگونه تحلیل کنیم. اگر کودتا را به رسمیت می‌شناخت نمی‌توانست از رژیم تازه  حمایت مالی کند. عجیب است که از یک طرف ادعای غافل‌گیرشدن می‌کند و از طرف دیگر باید از براندازی حمایت مالی و سیاسی و قانونی بکند.  اروپائیان هم به دنبالشان: «ارتش تنها از مردم حمایت و پی‌روی کرده است.»   خیلی دمکراتیک به ندایشان پاسخ گفته است . قطع برق که مردم به مدت چند ماه متحمل شدند، قحطی گاز و بنزین ناگهان متوقف شد. چنین به نظر می‌رسد که مردم را از نیازهای اولیه خود محروم کردند تا برخیزند.
امنستی انترناسیونال از رفتار عجیب نیروهای مصری خبر داد که تظاهرات را نگاه می‌کردند و مداخله نمی‌کردند. می‌گذاشتند خشونت بالا بگیرد. اما بعد به تمام آژانس‌های خبری از تصاویر با هلکوپتر گرفته شده که مردم را نشان می‌داد ارتش را در نقش نجات‌دهنده گرامی می‌دارند  مخابره می‌کردند.
پس ما در ادامه «بهار عرب» و «انقلاب» مصر هستیم که ارتش ژنرال سی‌سی محافظت می‌کند. ژنرالی که به دست ارتش امریکا تربیت شده. ژنرال هرگز ارتباطش را با امریکا قطع نکرده- انترناسیونال هرالدتریبون ششم و هفتم ژوئیه فاش می‌کند که او نه تنها برای امریکاییان شناخته شده بلکه با اسراییلی‌ها هم درهماهنگی بوده است. حتی در زمان مرسی. ژنرال قبلا در سرویس اطلاعاتی شمال سینا کا می‌کرده و در ارتباط یا امریکاییان و اسرائیلیان بوده است.
آن‌چه متعجب می‌کند ساده‌لوحی و فقدان تجربه و نوع ارتباطات مرسی است و متحدان او و سازمان اخوان‌المسلمین. به مدت سه سال من از نقد اندیشه و عمل و استراتژی حزب عدالت و آزادی و رهبران حزب دست نکشیدم- بیست و پنج سال است که از تحلیل‌های  سخت‌گیرانه دست برنداشته‌ام.
دام روشن بود و ندانم‌کاری واضح. می‌توان به مرسی خرده گرفت که تلاش نکرد تا با مخالفین وارد گفتگو شود و آن‌ها را به ورود به دولت یا به گفتگویی ملی دعوت نکرد اپوزیسیون با هر کار او مخالفت می‌کردند. اما مدیریت امور حکومت و رابطه‌اش با اعضای مرکزی حزب و گوش ناشنوایش به صدای مردم و بعضی از مشاورینش و تصمیم‌های غلطش که خود بعدا به غلط بودن بعضی از آن‌ها اذعان داشت باید مورد نقد جدی قرار بگیرد.
مهم‌تر از همه نبود بینش سیاسی و قدرت اداره فوریت‌هاست و در سیاست اقتصادی مبارزه با فساد و فقر و مدیریت امور اجتماعی و تعلیم و تربیتی.
توقعات صندوق بین‌المللی پول قدرت را در وضعیتی غیرقابل تحمل قرار داد: مرسی با سادگی بر حمایت این نهاد حساب می‌کرد. جالب است که امروز بعد از براندازی صندوق می‌خواهد وضعیت را عادی کند. بله ساده لوحی مرسی تعجب‌برانگیز است. دولت او و اخوان‌المسلمین بیش از شصت سال در اپوزیسیون بود و تحت سرکوب ارتش با تبرک امریکا و غرب، چطور فکر کرد که این‌ها از قدرت گرفتن او پشتیبانی خواهند کرد؟ به نام دمکراسی؟ مگر از تاریخ درس نگرفتند؟ از الجزایر و اخیرا از فلسطین. من منتقد محتوای سطحی برنامه و استراتژی سیاسی مرسی واخوان‌المسلمین بوده و هستم- سازش با ارتش و امریکاییان- سازش در اقتصاد تا مسئله فلسطین و غیره و درست این بی‌هوشی سیاسی است که تعجب بر می‌انگیزد. این‌که مرسی به ژنرال سی‌سی ده روز قبل از برکنار شدنش بگوید که او رئیس است و اوست که می‌تواند ژنرال را بر کنار کند و امریکا اجازه کودتا را نخواهد داد،  سورئالیستی‌ست.
موضع سلفی‌ها هم تعجب‌آور بود. که به نظامیان و به دمکرات‌ها پیوستند. با این حال آژانس‌های رسانه‌ای غرب سلفی‌ها را اسلامیست‌های متحد اخوان معرفی کردند در حالی که آن‌ها متحدین راستین نظام‌های امیرنشین هستند. متحدین منطقه‌ای امریکا. می‌خواستند مشروعیت مذهبی اخوان المسلمین را خدشه‌دار کنند. به هنگام براندازی مرسی به او خیانت نمی‌کنند اما استراتژی و وصلت حقیقی آن‌ها افشا می‌شود. غریب نیست که اولین کشوری که دولت تازه را به رسمیت می‌شناسد امارات و عربستان و قطر هستند که حمایت مالی‌شان می‌کنند. قرائت سطحی سیاسی می خواهد وانمود کند که عربستان یا قطر از اخوان پشتیبانی می کنند در حالی که آن‌ها ضامن سیاست امریکا در منطقه هستند. می‌خواهند گرایش‌های گوناگون اسلام سیاسی را پاره پاره کنند وآن‌ها را به درگیری بکشانند و کشورهای مختلف منطقه را متزلزل کنند.
این استراتژی مضاعف است و میان سازمان‌های سیاسی سنی عمل می‌کند ومیان شیعه و سنی. ایالات متحده امریکا مثل اروپا با اسلام سیاسی سلفی‌های امیرنشین - با ضدیت‌شان یا دمکراسی‌، با بی احترامی به حقوق اقلیت با پایمال کردن حقوق زنان و اجرای بی قیدو شرط شریعت هیچ  مشکلی ندارد. از منافع ژئواستراتژیک و اقتصادی منطقه و سیاست سرکوب  و عقب‌مانده‌ای که در داخل اعمال می‌کند، نگهبانی می‌کند.
باقی حفظ ظاهر است. میلیون‌ها مصری دومین انقلاب را حمایت کردند و ارتش را صدا کردند و ارتش هم فرمان برد. بعد ارتش  قدرت را به غیرنظامیان واگذار خواهد کرد.
هفته آینده سناریوهای در نظر گرفته شده برای غیرنظامی جلوه داده شدن رژیم فاش خواهد شد. باید به یاد آورد که ارتش به مدت ده‌ها سال چهل در صد از بخش اقتصاد را در دست دارد و اداره می‌کند و اولین توشه‌بردار کمک یک و نیم میلیارد دلاری امریکاست.
رئیس منتخب با گودتای نظامی سرنگون شد. چیزها را باید با نامشان خواند. مردم در خواست مشروع زندگی و زنده ماندن، عدالت و کرامت،  در عملیات رسانه‌ای-نظامی شرکت کردند. اوضاع وخیم است و سکوت غربیان افشا کننده. بهار عربی در کار نیست و انقلاب عطری تلخ دارد.


- طارق رمضان، نوه بنیان گذار اخوان‌المسلمین است. او ملیت سوئیسی دارد. روشنفکر و اسلام شناس و نویسنده و متفکر است و استاد در دانشگاه‌های غرب. ورود او به کشورهای زیادی ممنوع است. مثل مصر و عربستان سعودی و امریکای بوش. از هجده
سال پیش ورودش به مصر ممنوع شده است. او را دستگیر کردند و چون سوئیسی بود و نمی‌توانستند شکنجه‌اش کنند مصری دیگری را جلو چشمانش شکنجه کردند. فرانسوی‌ها او را دوست ندارند. با لائیسیته فرانسوی جور در نمی‌آید.

۲۳ تیر ۱۳۹۲

رادیو صبح زود


صبح زود رادیو می‌گفت
ما همه غبار ستاره‌هاییم

لحن زن


دارم برای هشت‌صد و سی‌و پنج‌مین بار Out of Africa را می‌بینم. تلویزیون نشان می‌دهد.
تنها این بار است که متوجه می‌شوم بدون لحن صدای زن این فیلم این فیلم نیود. دهخدا می‌گوید لحن یعنی دریافتن و آگاه و خبردار گردیدن به حجت خود. زن می‌گوید زمین گرد است که ما راه‌مان را نبینیم، ندانیم. لحن صدای زن تمام این فیلم است. زمان‌های از دست رفته. مرد به زن می‌گوبد می‌خواهم چیزهایی نشانت دهم که به زودی نخواهد بود. مردها خوب است که همیشه چیزی نشان  زن دهند. زن‌ها خوب است که همبشه چیزی به مرد نشان دهند. مرد موی زن را می‌شوید.
زن خیلی جوان است و پیر هر دو.
فیلم سفید‌ها را نشان می‌دهد در خاک سیاهان. من خوش‌حالم که راز افریقا را فاش نمی‌کند.
ما افریقا را از چشم سفیدان دیده‌ایم. زن پایش را می‌شوید. مرد به زن می‌گوید که خوب است که او آن‌جاست. ما چیزی را با چشم خودمان نمی‌بیتیم. شب است. وسط بیابان خدا چادر زده‌اند. میز گذاشته‌اند و رومیزی انداخته‌اند سفید. سفیدها سفیدی‌شان را با خود می‌برند افریفا. هیچ سفیدی آنقدر سفید نیست که در افریقا.
چه پادشاهی بوده‌است افریقا.

مغول‌ستان


- تلویزیون دارد می‌گوید نزد مغول‌ها اسب دزدی احترام دارد
اما اسب دزدیده حق دارد دوباره اسبش را از دزد بدزدد و زن اسب دزد را هم بدزدد
تلویزیون از این حرف‌ها می‌زند
شما باور نکنید
اصلا چه چیزی‌ست که آدم چیزی را که خودش ندیده باور کند
بلند شوید بروید مغول‌ستان خودتان
اما وقتی برگشتید چیزی تعریف نکنید


- حسن یوسفم را بوسیدم

من برای او چه فایده‌ای دارم


ـ قرار بود این‌جا رمضان باشد امروز
شعبان ماند

- زن‌ها اگر مرد بودند
هیچ زنی را به زنی نمی‌گرفتند


- بعضی  رنج‌هاشان هم خیلی متشخص است


- به این نتیجه رسیدم یهترین حیوان خانگی یه قول این خارجی‌ها حیوان همراه، شتر است
بهار پشمش را قیچی می‌کنم و زمستان از پشمش جامه  می‌بافم
خسته شدم سوارش می‌شوم
گرسنه شیرش را می‌دوشم
 و مطمئنم به حرف‌هایم با شکیبایی گوش خواهد داد
منتهی نمی‌دانم من برای او چه فایده‌ای دارم

شهر بی‌اینه


مترو شلوغ بود. پر از توریست . پیش‌نهاد و  التماس من این است که واژه توریست ترجمه نشود. توریست توریست است. توریست واژه نیست. خودش واژه‌اش  را همراه می‌آورد. به توریست نمی‌توان جهان‌گرد و سیاحت‌گر نام داد. همان‌گونه که آن که هواپیما سوار می‌شود و از جایی به جایی دیگر برده می شود مسافر نیست. هواپیما هم نیست. یعنی هوا را هم نمی پیماید. هواپیما هوا را می پیماید. شما فشرده درست مثل چمدان‌هایتان- در هواپیما، شما و چمدان‌هاي‌تان خیلی فرق ندارید، می‌نشینید. در جایی که جایی نیست . در زمانی مختل که گاهی از شما دزدیده می شود و گاهی به شما بازگردانده می‌شود.  توریسم تجاوز است. کسی که به مکانی که به آن بی تعلق است داخل می شود و خارج و از این دخول و خروج جز آشغال چیزی نمی‌ماند. نه سفرنامه‌ای. نه سیاحت‌نامه‌ای و نه جهان‌نامه‌ای. چیزی بر چیزی رد و اثر نمی‌گذارد. کار رفت‌گران افزون می‌شود.
شما به این واژه خاک‌روبه توجه کنید. در دوران‌های گذشته چیزی به نام آشغال‌دانی نبوده است. آشغالی نبوده است.  مردم خاک می‌روبیده‌اند.  غبار از هم. زباله مفهومی مدرن است.

مترو شلوغ بود. مردم مثل چمدان‌های در هواپیما به هم چسبیده بودند. در مترو است که می فهمیم آدم‌ها چه قابلیت  انعطافی دارند. چگونه اجسام به هم می‌چسبد. چگونه فرورفتگی در برآمدگی می‌نشیند. چگونه بوها تقسیم می‌شود. چگونه پوست‌ها به هم مماس می‌شود. چگونه هم‌سر می‌شویم. ایستگاه بعدی در گشوده می شود و هم‌سر پیاده.  هم‌سر دیگری سوار. چه کسی متفکر  چنین قریت تن‌ها بوده است. , و غربت‌ تن‌ها.

مترو شلوغ یود و همه دست‌گیره به هم تعارف می‌کردند. گاهی هم از موی یکی، به موی یکی می‌آویزی. گاهی می‌افتی در آغوش کسی. شانه برهنه زنان از ثقل ساک سرخ بود.
به جعدها عرق نشسته بود و به بناگوش چسبیده بود.  و چمدان‌ها. و ساک‌ها.

پاریسی‌ها توریست نیستند. چادرنشینند. گاهی تمام زندگی شان را در بغل می‌گیرند، سوار مترو  و اتوبوس می‌شوند.  گفته بودم یک بار که زنان بدون آینه ماتیک می‌زنند. یک روز صبح دختری را در کافه دیدم که ریمل می‌زد بی‌آینه.  باور نمی کنید اما دیروز در اتوبوس زنی را دیدم که ایستاده و نه حتی آویزان به میله یا دست‌گیره‌ای  ماهی می‌خورد با دست. پاریس شهر بی آینه است.  کسی خیلی با تصور خود کار ندارد. کسی خیلی با تصور خویش در چشم دیگری کار ندارد.

۱۶ تیر ۱۳۹۲

و همه دنیا خراب از آن


خانم ف برای تلفن دستی‌اش صدای مرغابی را انتخاب کرده. مرغابی‌ها کپی رایت ندارند. حالا در جانب راست من که اب روان است و چند قوی سپید و چندین مرغابی چپ چپ و راست و قد و نیم قد روان، تلفن خانم ف زنگ می‌زند.
 و همه دنبا  خراب از آن

مردم دیگر از آن دنیا نمی‌ترسند


روز یک‌شنبه
کلبسا دارد مردم را به سوی خود می‌خواند. دعوت به نماز می‌کند. ناقوس‌ها از روز جزا می‌گویند.  مردم دیگر از آن دنیا نمی‌ترسند. وحشت‌شان از این دنیاست.

۱۳ تیر ۱۳۹۲

بعد غم


بعد غم در ناخودآگاه مقیم می شود وقتی که هیچ‌کس نتوانست مقیم گیسوانت شود. شب، نیمه شب بیدار می شوی و می بینی جایش را کنارت انداخته است. پتو و ملافه‌ات را می‌کشی و می‌بری  آن سوتر. می‌خوابی. منتظر می‌ماند که بخواب روی، می‌آید دویاره کنارت دراز می‌کشد. صبح  با هم بیدار می‌شوید.

گاهی خرداد


گاهی خرداد در تیر تمام می‌شود

این قطارهای باری


دیگر زمانش رسیده که از خود جدا شوم


وای وای
این قطارهای باری
چه آوازی
چه آوازی


زیزفون سرساعت معینی
شب که می‌رسد
عطرش را رها می‌کند

تو چرا با منی؟


یک بابایی بود آمده بود رادیو، یادم رفته بود به شما بگویم، من نصف چیزهایی که رادیو می‌گوید ، حتی نصف نصف‌اش را هم نمی‌گویم. یک بابایی آمده بود رادیو که در باره زوج‌ها کار کرده بود. نصف نصف چیزهایی که رادیو می گوید گفتن ندارد. یا تراژدی‌ست که تراژدی محتومیت است و یا حقیقت است و حقیقت تلخ است.  می‌دانم من.  روزی چند فنجان میل می‌کنم. با فاصله. فاصله خیلی مهم است. باید رعایت شود. حقیقت مثل آنتی بیوتیک است باید تا به آخر خورد و گرنه نه تنها فایده ندارد می‌تواند نتیجه عکس بدهد.
دیده‌اید که وقتی سوگند می خورند، سوگند می‌خورند که اول حقیقت را بگویند و بعد تمام حقیقت را.
بابای رادیو تعربف می‌کرد که یک زوجی نشسته بودند داشتند فیلم کلینت استوود را نگاه می کردند سرراه مادیسون را. مرد لم داده بود بر کاناپه- شما می گویید مبل و زن داشت اشک می‌ریخت. فیلم تمام شد و زن اشک‌هابش را که پاک کرد روبه مرد کرد و پرسید: تو برای چه با منی؟
مرد پاسخ داد: کجا بروم؟

موسم مربا‌پزان


با خودم کتاب نیاورده‌ام
یک ماه است که بی‌کتابم
خانم ف می‌گوید: آخر چطور دو کتاب با خود برنداشتی
می گویم دو کتاب به چه دردی می خورد
حالا تمام کاتولوگ‌ها و تبلیغات و بروشورها را می خوانم و الان  روی مقوای خمیر دندان را
از همه بهتر کاتولوگ مغازه‌های لوازم خانه است
سمساری‌های شیک
ظرفی برای نرم کردن انواع فلفل خشک
آسیابی بلورین برای نارین کردن جوزی نایاب
هاونی از سنگ گرانیت
سیرله کن
ساطوری با دو تیغه
موسم مرباپزان است
آسیابی سیب‌تان را پوست می‌کند
ابزاری هسته‌تان را در می‌آورد
دیگری شیره‌تان را می‌کشد

ماشین لباس شویی


هیچ‌کس مثل ماشین لباس‌شویی مرا صدا نمی‌زند
وقتی رخت‌ها را شسته است

اما بچه‌ها جای‌شان کجاست؟


آسمان سوار بر ایر تپه را پایین آمده است. عده‌ای پرنده در سهم من از آسمان گرد‌همایی گذاشته‌اند.  روز اولی‌ست که در درختان جنبشی در نگرفته‌است. از مبارزه دست کشیده اند؟ باد عقب نشسته است؟
سگی و صاحبش صبح زود بیدار شده بودند. زود‌تر از شهر.  سگ زمین را می‌جست و صاحب را با خود می‌برد. میان نیروی سگ و صاحب مقاومتی  بود و قلاده پاره نمی‌شد. قلاده هیج‌وقت پاره نخواهد شد. محکم‌تر از مقاومت. صاحب قلاده را به دور مچ‌اش انداخته بود.
من زیاد پنجره دارم.  و تنها دو چشم.  گاهی آن چه برون است به درون می‌آید. مثل این دو درخت زیزفون چندین ساله.  بچه سه‌چرخه‌اش را زیر گل‌های زیزفون رها کرده. سه روز است. بچه‌ها ناگهانی‌اند. ناگهان از جایی به جایی می‌روند. از حالی به حالی. به مقصد نرسیده رها می‌کنند. چنین می شود که روزی توپ شان، روز دگر چرخشان و روزهای دگر، در هر کدام چیزی از آن‌ها رها می شود.  و بعد بزرگان سر می‌رسند،  مادرانه‌هایش و چرخ و توپ و هر چیز را رها شده در هر کدام روز، بر می‌دارند و سر جایش می‌گذارند. اما جای چرخ و توپ کجاست.  مادرها بچه‌ها را هم می‌خواهند سرجای‌شان بگذارند. اما بچه‌ها جای‌شان کجاست؟