۷ تیر ۱۳۹۲

از سفره ماه ژوئن ۳


خواستم نامه اداری ینوبسم دیدم کاغذ ندارم. غرش‌های آسمان داشت تمام می‌شد که رفتم. درخت گیلاس کنار جاده از گبلاس آکنده بود. به گدایی لبحند زدم. دهان بی دندانش را گشود. به گداهای زن لیخند نمی‌زنم. خیابان خشن‌شان کرده است. از کولی‌ها می‌ترسم. نفرین می کنند،
پبرزنی پنجره اش باز بود و آن سوتر از پنجره بر صندلی‌اش نشسته بود و  خیابان را می نگریست.  یا خیابان را گوش می‌کرد. زنی دیگر گربه‌اش را صدا می‌زد. دیشب پیرمردی سگش را زیر باران به چرا آورده بود. شابد هم‌جواری پیران مرا مهریان  کند.

- دارم دانه های برنج را در کاسه قرمز با چوب به دهان می گذارم. با سماجت. بیست و یک دانه مانده است. سمج.

- چگونه از خاطر خاطره ساختیم؟

- رادیو دوساعت است که حرف می‌زند
 و من گوش‌اش نمی‌کنم

- الان گفت رادیو که
واژه صبح یعنی سپید
ولی نگفت که شب یعنی شبق

- دیشب این‌جا جشن بود و آتش‌بازی
پشت پنجره که به بمب‌های منفجره نگاه می‌کردم
یادم آمد ما به  بعضی‌شان از انواع خیلی دوران نخستین می‌گفتیم کوزه جنه
 و بعد فکر کردم که ما برای بمب واژه نداریم

- ما بمب نداریم
ما جن داریم

هیچ نظری موجود نیست: