۷ تیر ۱۳۹۲

نمی‌خواهم ببینم


نمی‌خواهم ببینم، فکر می‌کنم وقاحت می‌خواهد آدم بنشیند در برابر تلویزیون و مثلا خانه خرابی مردم را در سیل و زلزله تماشا کند. تماشا است دیگر. خیلی وقت‌ها هم حال مردم را نمی‌پرسم. که چه شود؟ اگر نتوانم دردی دوا کنم.
دیروز رفتم خرید. در فروش‌گاهی بزرگ، مآمور گدایی را بیرون کرد. گدا از این گداهای  خارجی بود. نام‌شان هم گدا نیست. چیز دیگری‌ست. پول‌هاشان را هم می‌دهند شراب می‌خورند. در خبابان می‌خوایند. از اول گدا نبودند. گدا به دنبا نبامده‌اند. بی کس‌اند از باباطاهر عریان بی‌کس‌تر. البته از دل مادری به این دنیا دعوت شده‌اند. بوی بد می‌دهند و پر از شپش‌اند.‌
دیروز نمی‌شد ینشینم و گربه کنم. جا نبود در آن فروش‌گاه بزرگ.
امروز رادیو گفت یکی پول نداشته اجاره خانه بدهد. یکی. یکی یعنی چه؟ پول‌ها‌یش تمام شده بوده است. پول‌ها تمام می‌شود.  آدم تمام نمی‌شود. در قبرستان می‌خوابیده است.  در آرام‌گاه کوچکی.
زن همسایه  ما‌ه‌هاست که از خانه  بیرون نرفته است. 
همیشه فاصله‌ای‌ست. چه خوب که همیشه فاصله‌ای‌‌ست. فکرش را بکنید که  نباشد.
من برده می‌شوم با سیل رنج مردم.
در را می‌بندم.  تلویزیون را روشن نمی کنم،  رادیو را خاموش می‌کنم. فراموشی کیمیاست.

هیچ نظری موجود نیست: