۷ تیر ۱۳۹۲

از سفره ماه ژوئن


- راه رفتم کبلومترها و دو درخت تنومند در مقابلم سبز شد
یکیش زیزفون است و پسر بچه‌ای خودش را از ان آویزان می‌کند
 و همان جا مشق‌هایش را می‌نویسد
دیگری را باید بروم از نزدیک خودم را معرفی کنم تا خودش را معرفی کند
تا به حال از ارتفاع درخت ندیده بودم
همیشه از پایین به درخت نگاه کرده بودم
در جانب راستم هم آب روان است

- هم‌سایه‌ام زنی هشتاد و دو ساله است. در ر ا که باز کردم بیایم تو کفت: خانم کوچکم نباید پیر شد. هر روز صیح و غروب پرستار می‌آید و  انسولین تزربق‌اش می‌کند. کفت که شب‌ها نمی‌خوابد و روزها حوصله‌اش سر می رود. مخصوصا یک شنبه‌ها. از من پرسید من آیا حوصله ام سر می رود؟ دیروز هم در بازار شعر پاریس مردی همین پرسید؟ پاسخ دادم که نه. به زن همسایه گفتم یعنی هیچ‌وقت بیرون نمی‌روید؟ کفت: نه خانم کوچک من نمی‌توانم.
اضافه کرد خانه من از خانه شما کوچک‌تر است و تازه من بالکن هم ندارم.  گفتم فرزند ندارید؟ کفت یک دختر دارد که کار دارد و در پاریس است. گفت که سی سال است که  بی شوهر است.
خوب شد که رفت. گفت که بیش از این بر سر پاهایش نمی‌تواند که بایستد، و عذر خواست و گرنه نمی‌دانستم چه کنم.  در را پشت سرم یستم و تکبه به در داده بر زمین نشستم.  و تا شب به دنبال دلیل زنده ماندن گشتم.
شب آخرین قطار را گرفتم چند دقیقه مانده به نیمه شب. چند نفر با من پیاده شدند و نزدیکی‌های خانه هیچ‌کس دیگر در  خیابان نبود.  ساعت یک شد، لباس‌های شسته مانده در ماشین را آویزان کردم. ساعت یک و نیم خوابیدم. ساعت هفت بود خوابم نمی‌برد، بر خاستم. در ورودی صدایی می‌آمد. زن به در می‌زد. ماموران آمده بودند. در را باز کردند. زن افتاده بود و نمی توانست برخیزد. معذرت خواست که نتوانسته در را باز کند.  مامورین آهسته حرف می‌زدند. زن را بلند کردند. سر جایش گذاشتند. از او پرسیدند چه می‌خواهد.  گفت که هیچ.  پرسیدند می‌خواهد برود بیمارستان؟ نمی‌خواست.  مامورین در را یستند و آهسته رفتند. من پشت در ماندم. تکیه به در. نشسته بر زمین. در صبح یک یک‌شنبه.

-کودکی جهار ساله پرسیده- از مجله فلسفه، چرا ما گوشت کسانی را که مرده‌اند نمی‌خوریم؟

هیچ نظری موجود نیست: