۷ تیر ۱۳۹۲

سایه‌اش از سر ما کم


ما زیر سایه خورشید هر جا که باشد  می‌نشینیم. از خدا می‌خواهیم که سایه‌اش را از سرمان کم نکند.
گاهی اما همه آفتاب می‌شود و سایه‌اش از سر ما کم. یا همه  سایه و خورشید کم.  

نوزاد را به خاطر بسپار


دیروز گنجشکی قورت دادم.  در گلوگا‌هم گیر کرده بود. آن‌چه صورت می‌نامند  را به شیشه چسبانده‌ بودم. هر دو می‌باریدیم. در دو سوی پنجره. من و آسمان.
یک ماه است سین را ندیده‌ام. می‌ترسم آن‌چه صورت‌اش می‌نامند بگریزد. خاطره‌ها تاب جسم  پر تحول کودکان را ندارند. از سینما پر تحرک‌ترند.  مادران پای دویدن از پس این تحول و تحرک را ندارند.  یک بچه کم است. چند می تواند بسنده باشد  آغوش خالی را دومی پر می‌کند وقتی اولی می‌رود از آغوش شما و سومی دومی را و.
نوزاد را به خاطر بسپار.


- چقدر گس بودم
از  درخت گردو گذشتم 

نمی‌خواهم ببینم


نمی‌خواهم ببینم، فکر می‌کنم وقاحت می‌خواهد آدم بنشیند در برابر تلویزیون و مثلا خانه خرابی مردم را در سیل و زلزله تماشا کند. تماشا است دیگر. خیلی وقت‌ها هم حال مردم را نمی‌پرسم. که چه شود؟ اگر نتوانم دردی دوا کنم.
دیروز رفتم خرید. در فروش‌گاهی بزرگ، مآمور گدایی را بیرون کرد. گدا از این گداهای  خارجی بود. نام‌شان هم گدا نیست. چیز دیگری‌ست. پول‌هاشان را هم می‌دهند شراب می‌خورند. در خبابان می‌خوایند. از اول گدا نبودند. گدا به دنبا نبامده‌اند. بی کس‌اند از باباطاهر عریان بی‌کس‌تر. البته از دل مادری به این دنیا دعوت شده‌اند. بوی بد می‌دهند و پر از شپش‌اند.‌
دیروز نمی‌شد ینشینم و گربه کنم. جا نبود در آن فروش‌گاه بزرگ.
امروز رادیو گفت یکی پول نداشته اجاره خانه بدهد. یکی. یکی یعنی چه؟ پول‌ها‌یش تمام شده بوده است. پول‌ها تمام می‌شود.  آدم تمام نمی‌شود. در قبرستان می‌خوابیده است.  در آرام‌گاه کوچکی.
زن همسایه  ما‌ه‌هاست که از خانه  بیرون نرفته است. 
همیشه فاصله‌ای‌ست. چه خوب که همیشه فاصله‌ای‌‌ست. فکرش را بکنید که  نباشد.
من برده می‌شوم با سیل رنج مردم.
در را می‌بندم.  تلویزیون را روشن نمی کنم،  رادیو را خاموش می‌کنم. فراموشی کیمیاست.

از سفره ماه ژوئن ۳


خواستم نامه اداری ینوبسم دیدم کاغذ ندارم. غرش‌های آسمان داشت تمام می‌شد که رفتم. درخت گیلاس کنار جاده از گبلاس آکنده بود. به گدایی لبحند زدم. دهان بی دندانش را گشود. به گداهای زن لیخند نمی‌زنم. خیابان خشن‌شان کرده است. از کولی‌ها می‌ترسم. نفرین می کنند،
پبرزنی پنجره اش باز بود و آن سوتر از پنجره بر صندلی‌اش نشسته بود و  خیابان را می نگریست.  یا خیابان را گوش می‌کرد. زنی دیگر گربه‌اش را صدا می‌زد. دیشب پیرمردی سگش را زیر باران به چرا آورده بود. شابد هم‌جواری پیران مرا مهریان  کند.

- دارم دانه های برنج را در کاسه قرمز با چوب به دهان می گذارم. با سماجت. بیست و یک دانه مانده است. سمج.

- چگونه از خاطر خاطره ساختیم؟

- رادیو دوساعت است که حرف می‌زند
 و من گوش‌اش نمی‌کنم

- الان گفت رادیو که
واژه صبح یعنی سپید
ولی نگفت که شب یعنی شبق

- دیشب این‌جا جشن بود و آتش‌بازی
پشت پنجره که به بمب‌های منفجره نگاه می‌کردم
یادم آمد ما به  بعضی‌شان از انواع خیلی دوران نخستین می‌گفتیم کوزه جنه
 و بعد فکر کردم که ما برای بمب واژه نداریم

- ما بمب نداریم
ما جن داریم

از سفره ماه ژوئن ۲


- دیروز لویی آمد درخت دوم را نشانش دادم گفت که زیزفون نقره‌ای‌ست و گل نمی‌دهد.
من این‌جا مقدار زیادی آواز پرنده دارم. آن‌ها در میان شاحه‌ها و برگ‌ها پنهان می‌شوند و ولوله می‌کنند. یک نوع میارزه سیاسی‌ست یا میارزه مدنی.  بعد قطاری می‌آید و آوازشان را با خود می برد.  صدای قطار با آواز مرغ‌ها می‌آمیزد.  و رفته می‌شود.  بعد مرغ‌ها دوباره می‌خوانند. من زیاد دارم آواز مرغ. اگر بخواهید سهمی به شما می‌دهم. حالا دیگر صدای قطار سریع‌السیر را از قطار باری تشخیص می‌دهم. اما آواز مرغ‌ها را نه.
در این ارتفاع درخت، که می‌نشبنم پرنده‌ای می‌آید و در بلند‌ترین شاخه زیزفونی که گل می‌دهد و روزی که  من به رآی گیری بروم درست مثل چهار سال پیش گل‌هایش شکفته شده و عطرش  رها، می‌ایستد.

یک جفت کبوتر هم هست. سخت عاشق. کنار آب روان. بر درختی خشک.

- بعضی‌ها وقتی رآی می‌دهند که دمکراسی کاملا برقرار شده باشد.

- مثل این که اقا گفتند نظام و کشور دو چیز است و نه یک چیز.
این یعنی کشور چیزی ست بزرگ‌تر از نظام.  کشور نظام را در بر می‌گیرد اما نظام کشور را در بر نمی‌گیرد. این‌قدرها هم که می‌گفتند آغوش نظام بزرگ نیست. تنگ‌تر هم می‌شود باز.

- دارم دنبال چارقدم می‌گردم برای فردا

- کارو یک‌سره کنید
حوصله کنسولگری ندارم دوباره

- فتنه کور شد

از سفره ماه ژوئن


- راه رفتم کبلومترها و دو درخت تنومند در مقابلم سبز شد
یکیش زیزفون است و پسر بچه‌ای خودش را از ان آویزان می‌کند
 و همان جا مشق‌هایش را می‌نویسد
دیگری را باید بروم از نزدیک خودم را معرفی کنم تا خودش را معرفی کند
تا به حال از ارتفاع درخت ندیده بودم
همیشه از پایین به درخت نگاه کرده بودم
در جانب راستم هم آب روان است

- هم‌سایه‌ام زنی هشتاد و دو ساله است. در ر ا که باز کردم بیایم تو کفت: خانم کوچکم نباید پیر شد. هر روز صیح و غروب پرستار می‌آید و  انسولین تزربق‌اش می‌کند. کفت که شب‌ها نمی‌خوابد و روزها حوصله‌اش سر می رود. مخصوصا یک شنبه‌ها. از من پرسید من آیا حوصله ام سر می رود؟ دیروز هم در بازار شعر پاریس مردی همین پرسید؟ پاسخ دادم که نه. به زن همسایه گفتم یعنی هیچ‌وقت بیرون نمی‌روید؟ کفت: نه خانم کوچک من نمی‌توانم.
اضافه کرد خانه من از خانه شما کوچک‌تر است و تازه من بالکن هم ندارم.  گفتم فرزند ندارید؟ کفت یک دختر دارد که کار دارد و در پاریس است. گفت که سی سال است که  بی شوهر است.
خوب شد که رفت. گفت که بیش از این بر سر پاهایش نمی‌تواند که بایستد، و عذر خواست و گرنه نمی‌دانستم چه کنم.  در را پشت سرم یستم و تکبه به در داده بر زمین نشستم.  و تا شب به دنبال دلیل زنده ماندن گشتم.
شب آخرین قطار را گرفتم چند دقیقه مانده به نیمه شب. چند نفر با من پیاده شدند و نزدیکی‌های خانه هیچ‌کس دیگر در  خیابان نبود.  ساعت یک شد، لباس‌های شسته مانده در ماشین را آویزان کردم. ساعت یک و نیم خوابیدم. ساعت هفت بود خوابم نمی‌برد، بر خاستم. در ورودی صدایی می‌آمد. زن به در می‌زد. ماموران آمده بودند. در را باز کردند. زن افتاده بود و نمی توانست برخیزد. معذرت خواست که نتوانسته در را باز کند.  مامورین آهسته حرف می‌زدند. زن را بلند کردند. سر جایش گذاشتند. از او پرسیدند چه می‌خواهد.  گفت که هیچ.  پرسیدند می‌خواهد برود بیمارستان؟ نمی‌خواست.  مامورین در را یستند و آهسته رفتند. من پشت در ماندم. تکیه به در. نشسته بر زمین. در صبح یک یک‌شنبه.

-کودکی جهار ساله پرسیده- از مجله فلسفه، چرا ما گوشت کسانی را که مرده‌اند نمی‌خوریم؟

سفره انداخته


سفره‌ی انداخته‌ام را تکاندم این ها ازش ریخت
چیزهایی بیات شده‌اند شاید:

- نکنه آقا هم به روحانی رآی دادن
یواشکی


- این غربیا
بله به قول نام‌جو این غربیا
فکر می‌کنند اون‌که عمامه‌اش سفیده آیت‌الله نیست
ما هم گفتیم نه بابا بی‌سوادا عمامه سفیدا  سبد اولاد پیغمبر نیستند

- این مرغان  خیلی شلوغ می‌کنند
مخصوصا که رگبار زده   و حالا بعد از رگبار است
گاهی چنان اصراری می کنند
که به نظرم می‌آید  چیزی می‌گویند
 و مجبور می‌شوم پاسخ ‌دهم

- لویی نان پخته
یکی برای من آورده
هر چه می‌خورم تمام نمی‌شود

- این‌دفعه اصول‌گراها فتنه کردند
مثل این است

۱ تیر ۱۳۹۲

زمان من‌ام


رادیو گفت بورخس یک روز نوشته است:

زمان رود است
 و  می‌برد با خود مرا
رود منم
زمان پلنگ  است و می بلعد مرا
پلنگ منم
زمان آتش است و  می سوزاند مرا
آتش منم

رادیو فرانسه حرف می‌زد

۲۶ خرداد ۱۳۹۲

کشتی


نمی‌دانم نظام کیست و چیست. و نمی‌دانم این مردم بودند که نظام را به کشتی‌ تیر خورده شان سوار کردند یا نظام بود که مردم را سوار کشتی شکسته‌اش کرد در هر صورت کشتی شکسته غرق نشد.  می‌دانم که کشتی نظام از کشتی تیرخورده مردم شکسته است. می‌دانم نظام به مردم نیاز دارد. این یکی از حرف‌هایش بود. مردم به نظام نیاز ندارند اما نمی‌خواهند کشتی‌اش  غرق شود.  و باز در هر صورت نظام هم مثل مردم زنده و متحول است. حداقل قابلیت‌اش را دارد،
ابن را به طور مرتب در این چند دهه نشان داده‌است.  به مردان‌اش بنگرید.

۲۵ خرداد ۱۳۹۲

دلینگ و تلق صدای قطار است


من دلینگ دلینگ و تلق تلق رفتم رآی دادم و دلینگ دلینگ و تلق تلق برگشتم


امشب نباید به پایان برسد
شبی که ظرفیت  اتفاق خوب را  دارد