۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

زبان می‌مونه


آدم وقتی از زادگاهش یعنی همان خانه‌اش می‌آد بیرون  زبانش می‌مونه. هانا آرنت گفته بود من دلم برای آلمان تنگ نمی‌شه. یه روز هم به دوستش که بهش پشت کرد، راستی راستی پشت کرد، داشت می‌مرد و در تخت‌خواب  مرگ بود، هانا رفت دیدنش، به هانا گفت تو مردم یهود را دوست نداری. هانا گفت من هیچ مردمی را دوست ندارم. من دوستامو دوست دارم. دوستش که  داشت می‌مرد در رخت‌خوابش چرخید و روشو برگرداند و پشت‌شو کرد به هانا.
هانا دلش برای زبان آلمانی تنگ می‌شد. در ایالات متحده امریکا انگلبسی را با لهجه غلیظ آلمانی حرف می‌زد.
من در این چند صد سال یک بار مزه سعادت را چشیدم. اون هم وقتی بود که رفته بودم شهر زادگاهم وسط شهر یه جایی که دیگه نباید باشه. یه دکانی که اون هم ممکنه نباشه، شانی می‌فروخت. یه مشت شانی خواستم.  دکان‌دار پاکت را که به دستم داد، با لهجه‌‌ی آن شهری‌ها فقط یک واژه به زبان آورد. گفت بستان. و ت‌اش را چید.
زبان چه زنده بود. و چه زنده می‌کرد.

هیچ نظری موجود نیست: