۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲

بازمانده


عکس آخرین خانه بازمانده را نشان داد و گفت: این خانه دایی‌ام بود. به آخرین خانه بازمانده نگاه کردم و گفتم بعد چه شد؟ گفت خرابش کردند و ساختند. از او پرسیده بودم دلت برای ایران تنگ نمی‌شود. گفته بود چیزی را که جا گذاشته‌ام پیدا نمی‌کنم. نیست. مفهوم نیست را کودکان می‌فهمند. مفهوم رفت را هم. وقتی کسی می‌رود پدر یا مادر. از در که می‌رود اولین بار. می‌رود نان یا سیگار بخرد. پشت در ناپدید می‌شود. از کجا بداند که بر می‌گردد و پیدا می‌شود؟ کودک می‌گوید نیست. رفت. عکس ایوانی بود که به دور اتاق‌ها چرخیده بود با نرده‌هایی چوبی و به درختان گشوده بود. شمال بود. آن دورها دریچه‌ای به شالی‌زار باز شده یود. من دریچه را باز کردم. او انگشتش را روی عکس گذاشت و  جایی خارج از عکس را نشانم داد و گفت این‌جا شالی‌زار بود.

وقتی می‌گویی بود بعنی نیست.
فعل بودن ما را مدام به گذشته رجوع می‌دهد.  و به نیستی. بودن ما را به نیستی رجوع می‌دهد. ما همیشه در گذشته هستی‌ داریم. ما یاد گرفته‌ایم یا عادت کرده‌ایم که آن باشیدن و هستن در زبان‌های دیگر- غربی را به بودن ترجمه کنیم. رادیو دیروز گفت اصلا ما از روز اول اشتباه ترجمه کردیم. گفت هایدگر این را گفته است که ما یعنی آن‌ها از روز اول یعنی از آن روزهایی که یونانیان جاه و جلالی داشتند و به این نکبت نیافتاده بودند و داشتند برای بقیه نسخه شهر و شهرنشینی و جمهوری و دمکراسی را می‌پیچیدند، همان موقع اشتباه شد. یکی بد ترجمه کرد. بعد این بودن کار دست ما داد. ما هی برای اینکه خودمان و یودنمان را ثابت کنیم باید به گذشته رجوع می‌کردیم. به هم عکس نشان می‌دادیم.
 
گاهی بودن همیشه هست. تا امروز امتداد دارد. اما این تنها در دامنه و گستره معناست. مجرد است. این خانه دایی‌ام بود. حالا نیست. این‌جا شالی‌زار بود. حالا نیست. این‌جا همین‌جا یک درخت بود. حالا نیست. کودک این حالا را هم اضافه نمی کند. از نظر او اضافه است. نیست کافی‌ست. کافی‌ست که نباشد. برای ما کافی نیست. نیستی کافی نیست، از نیستی‌مان هستی ساختیم. با نیستی ساختیم.

ما خودمان بازمانده‌هاایم. بازمانده از خودمان. یک روز رفته‌ایم نان  یا سیگار بخریم و پشت در ناپدید شده‌ایم. نگاه کن ما این بودیم. یک روز دیگر نبودیم. خرابمان کردند و آپارتمان چند طبقه  جایش ساختند. این عکس را ببین.
نرده چوبی‌ام را دیدی؟

هیچ نظری موجود نیست: