۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

دیروز حلوا پختم


دیروز حلوا پختم. کسی نمرده بود. یا همه مرده‌اند یا هیچ‌کس نمرده است. ما در گورستان به سر می‌بریم. در کشت‌زاری درو شده. سین یک روز در یکی از این کشت‌زارهای درو شده گندم گوش‌وارطلایش را گم کرد. گمان کنم آخرین یاد از ایران بود. کشت‌زار طلایی بود و همان شد که سین طلا را از طلا تشخیص نداد. گریه کنان پیش من آمد. گفتم مهم نیست. بهار گوشواره‌ات سبز خواهد شد و آخر بهار طلایی. گفت نه زمین را شخم خواهند زد. گفت حالا یک لنگه‌اش مانده با آن یک لنگه چه کند. گوش‌واره‌اش  هر لنگه سه قلب آویزان بود از طلای سرخ و سفید و زرد.  گفتم غصه نخور. می‌دهیم جواهرساز یک قلب از این لنگه بگیرد یک قلب هم از خودش بگذارد و با آن دو قلب یک لنگه دیگر بسازد. دنیا پر از قلب است دخترم.  و بعد در آغوشم گرفتمش. هیچ فکر نمی‌کردم سین این‌قدر زود بزرگ شود که دیگر در آغوشم جا نگیرد و دنبال آغوش دیگری باشد. هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنیم. هیچ‌وقت فکر این را نمی‌کنیم. این را به من نگفته بودند. با بچه‌ای که از مادرش بزرگ‌تر می‌شود، پلک بر هم نزده هنوز چه باید کرد. زمان را هم به ما نیاموختند. به ما گفته بودند کافی‌ست که دوست بداری. گویید شما که دوست داشتن معدنی‌ست که هر کس در زیر زمین خود دارد. کافی‌ست بتراشید. بکنید. پیش بروید. ذغال سنگ که نیست. بر که گردی با دستی پر از دوست داشتن خودت هم سوخته‌ای. گاهی از دوست داشتن دود می‌ماند.  ما همه نتیجه آمیزش‌ایم که تراش‌گران اندیشه و خیال عشق را از نفرتش جدا و خالص نکرده‌اند.
عشق یاد دادنی و یاد گرفتنی نیست. نفرت هم. خواهش آن دستی‌ست که به سوی سیب می‌رود. تا این‌جایش حرفی نیست. حرف از آن‌جا‌ست که سیب هست و خواهش دستی نیست.  صحبت معرفت سیب است. با سیب چه کنی اگر خواهش خوردنش نباشد.

کافی نبود. نیست. بچه تا بزرگ شود هزار طور دوست داشتن می‌خواهد. به ما خوردن نوزاد را یاد داده بودند. که آن هم غریزه است. با ما به این‌جا می‌آید. نوزاد خوردنی‌ست. معشوق خوردنی‌ست. از خوردنی بودن که گذر کرد چه باید کرد؟  با مردی که دیگر نه می‌خواهی بخوابی و نه هیچ‌کار دیگری اما هست و دوستش داری چه باید کرد؟ وقتی نمی‌توانی بار سبک کنی و به دریا بریزی چه باید بکنی. وقتی همه از تو آویزان شده‌اند و آستین و گریبانت پاره شده و جسمت سنگین و راه نمی‌توانی بروی چه باید بکنی. گورستان این‌جاست. جسم هنوز زنده تو. این مردگانند که دست از سرت بر نمی‌دارند نه زندگان. زندگان مردگانند. یک عکس از جوانی پدرم در اتاق من هست. گور اوست. پدرم در جایی در شهری مقدس کنار قبری مقدس‌تر خاک شده است. مردگان مقدس‌اند. باید مرد. من هرگز بر سر تربتش نرفته‌ام. چند وقت پیش می‌خواستم کسی را در این دنیای مجازی پیدا کنم که برود و از قول من چیزهایی به او بگوید. من حرف زدن با مرده‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها به من می‌چسبند بی‌کلام و مانع زندگی زنده‌ها می‌شوند. دیروز یکی در رادیو می‌گفت شرقی‌ها مخصوصا افریقایی‌ها خواب‌های طولانی می‌بینند. خواب‌هایشان به یخاطرمی‌ماند و وقتی آن‌را تعریف می‌کنند پایان ندارد. غربی‌ها خواب نمی‌بینند. خواب‌هایشان به خاطرنمی‌ماند و کوتاه است. بی‌دم و دنباله. شرقی‌ها می‌دانند چگونه با مرده حرف بزنند. روضه‌ همین است. چرا کسی این‌جا روضه نمی‌خواند. تا کسی دیگر سبک شود. این‌جا می‌روند خانه آنالیز همان که شما یاد گرفته‌اید تراپیست بخوانید تا مرده‌ها دست از سرشان بردارند.

دیروز حلوا پختم. کسی نمرده بود.  تلویزیون کردهای علوی را نشان می‌داد و می‌گفت آدم‌های خوبی‌اند. حلوا پختنشان را نشان داد. از آن‌جا بود که حلوا پختم. آرد را در ظرفی پر روغن چرخاند و پیچاند و گرداند. روغن با آرد گره خورد. پیچید. چرخید آمیخت. در هم رفت. رنگ گرفت. بو گرفت. کنارش شیره‌ای ساخت. شیره را به آن آمیخته داد و باز چرخاند و گرداند و پیچاند. همه در هم شد. روغن و آرد و آب و شکر و شهد. و شیرینی. حلوا شد. چیزی جدا و خالص نشده دیگر. چیزی تشخیص داده نشده دیگر. از جزئیاتش. از من. از او. ما چرا همیشه جداییم. بعد از این همه عشق‌بازی.  چرا خودمان می‌مانیم و خودمان.  و دود.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

کدام مرجع


 نوشته شده است جایی که رهبر مشایی را ترجیح می‌دهد به رفسنجانی. یعنی در یک انتخاب نهایی.
آن‌چه که مسلم است می‌خواهم بگویم آن‌چه که روشن است تاریکی‌هاست. این‌که جایگاه و بینش و چشم‌انداز جبهه‌ای را ندانی. تاریکی‌ها در آسمان ایران زیادند. یکی جبهه احمدی‌نژاد است. نمی‌دانی از کجا آمده و به کجا می‌رود. تاریخ تولدش کی و ریشه‌هایش به کجا می‌رسد. اما خودش در این هشت سال حداقل تاریکی‌اش را روشن کرده است. در میان تاریکی‌ها چند چیز روشن است. جایگاه مراجع. انتخابشان میان آقایان مشایی و رفسنجانی روشن است.
می‌ماند که شکاف این تاریکی‌ها و روشنی‌ها چقدر بیش‌تر شود. این‌که رئیس پلیس فتوا دهد را نمی توان از نقطه نظر فقهی بررسی کرد. مدت‌هاست از زمان انقلاب که جای‌گاه‌ها مخدوش و مغشوش شده است. یکی از دعواها دعوای مرجعیت با جبهه تاریکی‌هاست. گفتم مرجعیت و نه روحانیت. مرجعیت بازمانده از زمان قبل از انقلاب است.  و قرار نبوده است که به زمان متعلق و وابسته باشد. قرار بوده که مرجع باشد.
باز می‌ماند که شکاف رهبری با مرجعیت و با مرجع چقدر بیش‌تر شود. یعنی رهبری با مرجع. می‌ماند که رهبری می خواهد بر چه مرجعی تکیه کند. که ولایت چه فقیهی باشد.

به مرور زمان ۳


۱- میان عشق و نفرت جای عبور یک نخ هم  نیست.
چنان به هم پیچیده‌اند.


۲- بعضی بد نیستند اما بد می‌کنند.


۳- یکی دیروز گفت: از بیست تا چهل سالگی زمان داشتن است از چهل تا شصت زمان بودن از شصت به بعد نباید زمان بوده بودن باشد.

به مرور زمان ۲


به مرور و بی‌مرور

۱- «پیشانی ! ای پیشانی !
مرا کجا می‌نشانی
به تخت زر می‌نشانی
یا به خاکستر می‌نشانی»

لغت‌نامه گفته پیشانی از پیش و آنی تشکیل شده
خاتمی شده است پیش‌آنی مردم
مردم آن‌ها که آرزویی دارند برای این سرزمین مادر مرده
نه آن‌ها که به دنبال نان می‌دوند یک لقمه یا دو لقمه یا سه لقمه یا صدهزار لقمه
بی‌چاره خاتمی


۲- ولایتی: «هاشمی رفسنجانی در سال ۸۸ رهبر را تنها گذاشت.»
دارد برای هاشمی تبلیغ می‌کند و حواسش نیست.


۳- عده‌ای چیزهایی می‌گویند مثل این‌که انتخاب دیگری جز هاشمی رفسنجانی دارند اگر قرار است که رآی دهند.
می‌خواهند  برنامه ایشان را مثلا بررسی کنند. رفسنجانی خودش برنامه است. می‌ماند که جگونه بازی کند.
«این» یک انتخابات نیست.
ماگریت می‌فرماید.


۴- یه روز ما با آقای ر آمده بودیم ایران. انتخابات بود. بعد خیلیا به آقای ر که فرانسوی بود می‌گفتن: شما رآی نمی‌دی؟ یا مثلا به کی رآی می‌دی. بعد روز انتخابات شد بعضیا مخصوصا مردا رفتن رآی دادن. بعضی از زنا دنبال شناسنامه‌هاشون اونقدر گشتن تا غروب شد و وقت تمام. من اومدم دیدم مامانم دراز کشیده وسط پذیرایی همیشه وسط اتاق دراز می‌کشید اما نه زیر چل‌چراغ. گفتم نمی‌ری رآی بدی. ناله‌ای کرد و گفت دلم درد می‌کنه.


۵- دیشب تلویزیون گفت: هنر دست و دل بازی‌ست.
الان هم رادیو دارد می‌گوید: حافظه نمادین است. یعنی گاهی دولت‌ها چیزی نمی‌دهند، مثلا خسارت نمی‌دهند. اما روزی را برای یادآوری نشان می‌کنند. این نمادین است.

دهخدا گفته خسارت یعنی کم آمدن حاصل فروش از قیمت خرید.
خسارت دادن هم درست نیست نیت جبران خسارت است.

به مرور زمان



این‌ها را به مرور نوشته‌ام به مرور زمان و بی مرور


۱- بعضی چنان حرف می‌زنند و می‌نویسند که گویید این نظام را سر بقایی هست. چنان از اشکالات و  گره‌های نابینا و بینا سخن می‌گویند که گویید این نظام را قرونی رفته است و قرونی خواهد رفت. چنان از ولایت فقیه و جایگاهش، که نه‌گویید که تنها سی سال و غباری رفته است و سی سال و غباری نخواهد رفت.

طوفانی که در راه است، طوفان دگرگون کننده، زیرو رو کننده، جابه‌جا کننده، منقلب همه‌کس و همه چیز را از سر راه‌اش بر خواهد روبید. به هیچ‌چیز مجال بودن و شدن، خاصه شدن نخواهد داد. هر چقدر مشروع. هر چقدر بر حق، چیزی دیگر جدا-مجرد  از چیزی دیگر بر زمین وجود ندارد. حتی اگر بر همین زمین چنین تفاوت و چنین تبعیض در یک زمان- همین اکنون بی‌داد می‌کند. هماهنگی نیست. فرصت هم نیست.
طوفان درو خواهد شد. و نونهالان را با خود خواهد برد. اگر چیزی بماند چیزهای با ریشه‌های نهفته و باقی‌ست. ریشه‌هایی  چند صد ساله. هزار ساله.
وگرنه مدرنیته را اگر خاصیتی  باشد در پیش‌رفتن است. در دویدن، خاصه وقتی به جهان‌های دیر کرده می‌رسد.


۲- این‌هایی که شهید شدند می‌خواهند به چه شهادت  دهند؟


۳- گاهی آدم از رادیو و در تلویزیون و رسانه- این‌جا، می‌شنود و می‌خواند که بانک‌ها از فلان‌چیز مثلا رنج می‌برند. آن‌هم این روزها.
بعد آدم خوب فکر می کند که همه رنج می‌برند.


۴- آیت الله العظمی شبیری زنجانی مرجع عالی قدر مقیم قم، در دیدار با یکی از نزدیکان سیدمحمد خاتمی دعای زیر را با دستخط خود برای رییس جمهور سابق کشورمان فرستاد
«ای خدایی که وقتی حلقه‌های بلا به هم گره می‌خورد و انسان را در فشار قرار می‌دهد؛ در این زمان دری را به روی بندگان باز می‌کنی که افکار و اوهام بشر به آن جا نمی‌رسد. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و برای من که در بن بست گیر کرده‌ام، تو خودت راهی باز کن که به هیچ وهمی نمی‌رسد.»

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

زبان می‌مونه


آدم وقتی از زادگاهش یعنی همان خانه‌اش می‌آد بیرون  زبانش می‌مونه. هانا آرنت گفته بود من دلم برای آلمان تنگ نمی‌شه. یه روز هم به دوستش که بهش پشت کرد، راستی راستی پشت کرد، داشت می‌مرد و در تخت‌خواب  مرگ بود، هانا رفت دیدنش، به هانا گفت تو مردم یهود را دوست نداری. هانا گفت من هیچ مردمی را دوست ندارم. من دوستامو دوست دارم. دوستش که  داشت می‌مرد در رخت‌خوابش چرخید و روشو برگرداند و پشت‌شو کرد به هانا.
هانا دلش برای زبان آلمانی تنگ می‌شد. در ایالات متحده امریکا انگلبسی را با لهجه غلیظ آلمانی حرف می‌زد.
من در این چند صد سال یک بار مزه سعادت را چشیدم. اون هم وقتی بود که رفته بودم شهر زادگاهم وسط شهر یه جایی که دیگه نباید باشه. یه دکانی که اون هم ممکنه نباشه، شانی می‌فروخت. یه مشت شانی خواستم.  دکان‌دار پاکت را که به دستم داد، با لهجه‌‌ی آن شهری‌ها فقط یک واژه به زبان آورد. گفت بستان. و ت‌اش را چید.
زبان چه زنده بود. و چه زنده می‌کرد.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

پیش پاافتادگی شر


مرد گفت: زدی همه چیز رو شکستی. قبلش زن به مرد گفته بود تو زمان نازی‌ها حتما باهاشون همکاری می‌کردی. مرد گفته بود تو زدی همه‌چیز رو شکستی. زن گفته بود چند لیوان و فنجان شکستم. اما تو می‌تونستی نازی باشی. مرد گفته بود می‌فهمی چی داری می‌گی؟ زن گفته بود تو از شنیدن حرف بیش‌تر وحشت داری تا دیدن کار. مرد گفته بود چیزی که تو می‌گی وحشت‌ناکه. زن گفته بود کاری که تو کردی وحشت‌ناکه.  و ادامه داده بود کار تو همان پیش و پاافتادگی شری‌ست که هانا آرنت می‌گوید. شر که همیشه وحشت‌ناک و هیولایی نیست. شر معمولا پیش و پا افتاده است. هیولایی‌هاش نادرند. مث اون پسر ژاپنی که تو دانشگاه پاریس هم‌کلاسی‌شو خورد. هانا آرنت رفته بود و در دادگاه آیشمن شرکت کرده بود و به آیشمن زل زده بودو و برداشته بود نوشته بود: این مرد نه ضد یهوده و نه هیولا. این مرد به شدت معمولیه. این مرد وحشت‌ناک معمولیه. این مرد یک کارمنده. . کارش رو انجام داده. از خودش نپرسیده. تفکر را تعطیل کرده. بعد یهودیا و اسراییلیا درآمده بودند که تو ما رو دوست نداری. از همون وقت اصلا که با هایدگر دوست شدی معلوم بود.
زن گفت: یادته من داشتم گریه می‌کردم تو آشپزخانه و درم  بسته بودم. تو آمدی درو باز کردی و گفتی معذرت می‌خوام. باید شام بخورم.  نازی‌هام خیلی با تربیت بودن و اضافه کرد کاش یهودی‌هام چند تا لیوان شکسته بودن.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲

بازمانده


عکس آخرین خانه بازمانده را نشان داد و گفت: این خانه دایی‌ام بود. به آخرین خانه بازمانده نگاه کردم و گفتم بعد چه شد؟ گفت خرابش کردند و ساختند. از او پرسیده بودم دلت برای ایران تنگ نمی‌شود. گفته بود چیزی را که جا گذاشته‌ام پیدا نمی‌کنم. نیست. مفهوم نیست را کودکان می‌فهمند. مفهوم رفت را هم. وقتی کسی می‌رود پدر یا مادر. از در که می‌رود اولین بار. می‌رود نان یا سیگار بخرد. پشت در ناپدید می‌شود. از کجا بداند که بر می‌گردد و پیدا می‌شود؟ کودک می‌گوید نیست. رفت. عکس ایوانی بود که به دور اتاق‌ها چرخیده بود با نرده‌هایی چوبی و به درختان گشوده بود. شمال بود. آن دورها دریچه‌ای به شالی‌زار باز شده یود. من دریچه را باز کردم. او انگشتش را روی عکس گذاشت و  جایی خارج از عکس را نشانم داد و گفت این‌جا شالی‌زار بود.

وقتی می‌گویی بود بعنی نیست.
فعل بودن ما را مدام به گذشته رجوع می‌دهد.  و به نیستی. بودن ما را به نیستی رجوع می‌دهد. ما همیشه در گذشته هستی‌ داریم. ما یاد گرفته‌ایم یا عادت کرده‌ایم که آن باشیدن و هستن در زبان‌های دیگر- غربی را به بودن ترجمه کنیم. رادیو دیروز گفت اصلا ما از روز اول اشتباه ترجمه کردیم. گفت هایدگر این را گفته است که ما یعنی آن‌ها از روز اول یعنی از آن روزهایی که یونانیان جاه و جلالی داشتند و به این نکبت نیافتاده بودند و داشتند برای بقیه نسخه شهر و شهرنشینی و جمهوری و دمکراسی را می‌پیچیدند، همان موقع اشتباه شد. یکی بد ترجمه کرد. بعد این بودن کار دست ما داد. ما هی برای اینکه خودمان و یودنمان را ثابت کنیم باید به گذشته رجوع می‌کردیم. به هم عکس نشان می‌دادیم.
 
گاهی بودن همیشه هست. تا امروز امتداد دارد. اما این تنها در دامنه و گستره معناست. مجرد است. این خانه دایی‌ام بود. حالا نیست. این‌جا شالی‌زار بود. حالا نیست. این‌جا همین‌جا یک درخت بود. حالا نیست. کودک این حالا را هم اضافه نمی کند. از نظر او اضافه است. نیست کافی‌ست. کافی‌ست که نباشد. برای ما کافی نیست. نیستی کافی نیست، از نیستی‌مان هستی ساختیم. با نیستی ساختیم.

ما خودمان بازمانده‌هاایم. بازمانده از خودمان. یک روز رفته‌ایم نان  یا سیگار بخریم و پشت در ناپدید شده‌ایم. نگاه کن ما این بودیم. یک روز دیگر نبودیم. خرابمان کردند و آپارتمان چند طبقه  جایش ساختند. این عکس را ببین.
نرده چوبی‌ام را دیدی؟

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

sugar man


این‌ها را گوش بدید تا حوصله کنم و قصه‌اش را برایتان تعریف کنم این‌روزها بی‌حوصله‌ام
+
+
+

دیدید




دیدید دروغ نگفتم
من به شما دروغ نمی‌گویم
این شاگال و آن هم شاه بلوط‌اش

جایی که برای مردم باز می‌کند


دیروز دریافتم. پاریس اندرونی بیرونی ندارد.  برون درون است. در خانه را که می‌گشایید، خانه تا خیایان ادامه دارد. برای همین خانه‌ها کوچک است. پای‌تان را دراز کنید به کوچه می‌رسد. اگر آدم‌ها را بشمارید برون هزار برابر بیش جا داده است. مگر شب‌ها. هر جا و ناجا صندلی گذاشته شده تا شما هر جا و ناجا بنشینید. ننشستید هم لقمه و ساندویچ‌تان را به دندان می‌گیرید. سرپا یا رونده. خواستید که حتما می‌خواهید روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینید و حالا دیگر می‌دانید کجا قهوه خوب دارند، در هر کوچه یکی پیدا می‌شود، نشد به کوچه بعدی می‌روید، ارزشش را دارد. پاریس یعنی همین. دو کوچه آن سوتر را نوردیدن تا طلب مراد. مراد گاهی نمایشگاه  نقش‌های شاگال است در موزه لوکزامبورگ. حوصله صف را ندارید راه‌تان را می‌کشید و می‌روید تا در باغ احوال شاه‌بلوط‌ها را جویا شوید در این روز ناروشن بهاری. مراد شاه‌بلوط است. می‌توانید  در پاریس خانه‌ای نداشته باشید. در برونش به روی شما فراخ است.
در پاریس بیش‌تر از هر جایی مردم با هم زندگی می‌کنند و بی‌هم.
یک شهر یعنی زندگی برونی‌اش. جایی که برای مردم باز می‌کند.

دور میدان در هشتاد ثانیه