۱۷ فروردین ۱۳۹۲

میکرب‌زدایی یا جانوران بی‌جان


عده‌ای هستند از زنان، آن‌جا، خیلی ترس‌ناک. فکر می‌کنم که از مادران خود جدا شده‌اند.  سیاسی نیستند. ممکن است از حداقل مشارکت یعنی رآی دادن هم حذر کنند. در حال خرید‌اند. از طلا و نقره تا عتیقه و جدیده. اهل مصرف‌اند. پول‌هایی دارند که باید خرج کنند. در داخل و در خارج. شوهران‌شان دکتر یا مهندس‌اند. به چیزی وابسته نیستند. به خاطرات‌شان. کفش عوض می‌کنند. پیراهن. فرش و پرده. خانه. به آسانی.
از تجدد و امروز تنها چیزی که می‌دانند و از آن خود کرده‌اند، میکرب‌زدایی است. همین‌است که ترس‌ناک است. هیچ جان‌داری از زیر دست‌شان زنده بیرون نمی‌آید. همیشه سم‌هایی دارند. مثل آن‌ها که سلاحی. کافی‌ست چند مورچه در کنار هم از سوراخی بیرون بیایند. و در پذیرایی خانه چشم ایشان  آن چند مورچه را ببیند. بمب‌باران سم  و به دیار عدم رفتن مورچه‌ها. از سوسک‌ها  نمی‌گویم که کشتن‌شان حقانیتی بی برو برگرد، بی‌شک و تردید، باور و ایمان است. شوهرشان اگر پزشک باشد، گربه از دیوار خانه‌شان پایین نمی‌آید. یک بار آن‌ها را در پاک کردن نخودهای سبز دیدم، زنان به دور ملحفه‌ای سپید و رویش باری از نخودهای سبز درون غلاف‌های خود. ناگهان جیغ بچه‌ها پیچیده در جیغ زنان و چند کرم سبز ابریشمین که فکر کرده بودند سبزی‌شان در سبزی نخودها پنهان خواهد شد. همین‌ها برای بچه‌های خود حیوانی نمی‌ماند که نخریده باشند اما بی‌جان. حیوانی حتی که  در آن آب و خاک و آن اقلیم دیده نشده است. من یک بار به گوش خود شنیدم که یکی از همین بچه‌ها، بچه‌های این زنان گفت: آن حیوان آب‌های خلیج در حال انقراض به جه درد می‌خورد. یودن با نبودنش چه فرقی می کند؟

این‌ها مرا می‌ترسانند. هیج مرغی حتی جرآت شکافتن خواب‌هاشان را ندارد. مادر من گاهی خواب می‌دید مرغی را که از پروازی به سرانگشت‌اش نشسته بود. خواب ها تعبیر داشتند و زندگان،  بود و نبودشان فرق می‌کرد، معنی داشت. مرغ نشانه بود. اگر خودش هم نبود.
این‌ها  خواب‌هایشان را هم سم‌پاشی کرده‌اند.

۲ نظر:

میچکاکلی گفت...

نمیشود این رمز ارسال پیام را حذف کنید نیشابورجان؟ چه کنم،من رباتم.

نیشابور گفت...

میچ‌کاکلی‌جان
برش داشتم