۲۷ فروردین ۱۳۹۲

باید پا شد رفت


همه دارند از بوستون حرف می‌زنند. هنوز هیچ خبری از زلزله شرق ایران نیست. دیشب ساعت یازده بود که من آمدم پایین و تلویزیون را روشن کردم، تازه بمب‌ها منفجر شده بود. همه چیز تازه بود.  چند تا تصویر بود. بدون تفسیر. عده‌ای می‌دویدند، عده‌ای نمی‌دویدند و آمده بودند تماشا. بعد خاکی به هوا رفت و صدایی برخاست و آن‌ها هم که نمی‌دویدند شروع کردند به دویدن. بعد هر کس به  طرفی دوید.  من به درخت نگاه کردم و از خود پرسیدم برگ‌هاشان الان ریخت با برگ نداشتند. هوا گرم است با نه آن‌جا هم بهار نیامده است. مدتی طول کشید تا اوباما آمد و تند چیزهایی گفت و رفت و گفت که با میشل دعا می‌کنند. من به موهایش نگاه کردم که سفید شده بود. قبلش عکسی از خانه سپید بیرون داده بودند و اوباما نشسته بود پشت همان میز و تلفن دستش بود و کنارش دو یار، دو یاور، دو محرم- این‌ها را مفسران شروع کردن گفتن. مفسران که شروع کردند باید پا شد رفت. مفسران صداهایی می گذارند بر چیزهایی که فکر می‌کنند می بینند. مفسران جاهای خالی را پر می‌کنند. به جای شما پر می‌کنند. بعد دیگر شما نمی‌بینید. آن‌چه به شما نشان می‌دهند را می‌بینید. بعد همه یک چیز را می‌بینید.

هیچ نظری موجود نیست: