۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

بر بساطی که بساطی نیست


بعد دیگر نمی‌نویسی
مثل سین که بساطش را جمع کرد

بله سین بساطش را جمع کرد
بی‌خبر
یک روز
همان‌قدر بی‌خبر
که کودکی که می‌نشیند ناگاه یا می‌ایستد ناگاه یا راه می‌رود بی ما
 بالکنی بود سین بساطش را پهن کرده بود
هر چه ما دور انداخته بودیم استکان شکسته مثلا
کاسه بشقاب
یک چراغ
گل‌های خشک
نردبان
شمع
دست‌مال
سبد
گلدان لب‌پریده

بساطش را جمع کرده بود و در جعبه گذاشته بود
گل‌های خشک را از دیوار کنده بود
این‌جا سین  آش پخته بود و گربه به دور او چرخیده بود و غذاهای خیالی سین  را بوییده بود
سین معجون هم ساخته بود
هاون هم داشت
از ایران آورده بود
گل‌های زرد و سپید را کنده و کوبیده بود و در برگ‌های سبز پیچیده بود
جادوگری کرده بود و جادویی نشده بود
آرزو کرده بود و برآورده نشده بود

بساطش را جمع کرده بود
دعا هم دیگر نکرده بود
دعاها را هم پیچیده بود در دست‌مالی و به دورش نخ‌هایی و گذاشته بود  درز دیواری
بزرگ شده بود
خدا را هم رها کرده بود
خدا هم رها کرده بود

۲ نظر:

فرنگیس گفت...

بسیار زیبا وشاعرانه است۰

نیشابور گفت...

ممنون خانمی