۲۷ فروردین ۱۳۹۲

خداحافظ گاری


فکر می‌کردم فرانسویان بلد نیستند مثل کن لوچ فیلم بسازند چون تاچر نداشته‌اند اما دیروز فیلم خداحافظ گاری را دیدم. هر جا گشتی بزنید، جاهایی بیشتر از جاهایی، کارخانه‌ها و کارگاه‌هایی می‌بینید، بسته، خسته، خراب، افتاده. مثلا در ولایتی در فرانسه که درخت توت فراوان بوده- موافق با رشد درخت توت بوده، آب و خاکی  و باد موافق، هوایی موعود، این‌جا و آن‌جا، جا به جا، کارخانه‌ها و کارگاه‌های بافت ابریشم به امان خدا رها شده هست. و بعد کارگاه‌های بافت جوراب نایلون جایش را گرفته. آن‌هم بسته شده، کسی دیگر کرم ابریشم پرورش نمی‌دهد. درخت‌های توت خشک شده‌اند. کارگرهای آورده شده، آمده هم. کارگرها همان درختان توت‌اند. در همان‌جا که قدم بزنید یا با اتومبیل دوری بزنید، آثاری مانده است، چون درخت توت که مقاومت کرده است و گاه، تک و توک،  وجودش یادآور و نشان گذشته‌ای‌ست. گاهی هم کارگری، باقی‌مانده کارگری دیده می‌شود. در فرانسه هر جا که کارخانه‌ای هست، کارگر عربی هست. عرب مغربی. که مثل درخت توت کاشته شده یک روز تا تولید ابریشم کند، روز دیگر. کارگرها را کاشته‌اند. همان‌جا برایشان آلونک یا خانه ساخته‌اند. همان‌جا، درست مثل درخت توت. زن هم آورده‌اند. از بلادشان. زادو ولد هم کرده‌اند و بچه‌ها از میوه توت‌ها خورده‌اند. همه‌چیز همان‌جا. مثل درخت که تکان نمی‌خورد از جایش. خشک می‌شود بر جایش. مدرسه هم همان‌جا.

حالا که گاهی راه‌تان یکی می‌شود با این‌جاها، اهل پاریسی را می‌بینید که از شهر کنده است خود را و کنار یکی از این درختان توت، یکی از کارگاه‌های افتاده را خریده و مرمت و آتلیه‌اش کرده ، در کوچه‌های خلوت شهر در بعداز ظهری داغ با دامن‌های رنگین و بلند دارد می‌خرامد و  رویای رسیده‌اش را می‌چشد. رویایی که کارگر و درخت توت برایش باقی گذاشته.  و کارگر پیر، دو رویایش و دو پسرش، یکی ویرانه‌ها را بر می‌جهد تا کاری بهتر از چیدن اجناس در سوپرمارکت‌ها بیابد، پدر از غرور کارگر کفته. از زندان آمده، تازه. دیگری دارد عربی یاد می‌گیرد می‌خواهد به مغرب عربی که هرگز نه حرف زده و نه دیده است برود.

فیلم‌های  فرانسوی هرگز خشونت فیلم‌های انگلیسی را نخواهد داشت. شاید به این دلیل که کارگرها عرب‌اند. و در عرب‌های آن نسل رحمت هست. شاد چون کارگردان عرب است و او بخشیده است. شاید چون فرانسه تاچر نداشته است. یا شاید چون آزناوور ارمنی می‌خواند که بدبختی زیر آفتاب نرم‌تر است. « ببرید مرا، ببرید مرا، به آن‌جا ، به آن خاک شگفت، آن‌جا که تنها زندگی اهمیت دارد»
و فرانسه آفتابش بیش‌تر است.

- این ویدئوی آزناوور را انتخاب کردم از همین ترانه، به خاطر جوانی آزناوور به خاطر آستین‌هایش و به خاطر آن « حس غریبی که یک مرغ مهاجر دارد».

هیچ نظری موجود نیست: