۲۴ فروردین ۱۳۹۲

یک دیوانه دو دیوانه


به یک دیوانه تنها در قلمرو اندیشه می‌توان پرداخت.  و وقتی شما دارید در قلمرو اندیشه  به دیوانه می‌پردازید، دیوانه به دیوانگی‌اش ادامه می‌دهد.  و وقتی دیوانه از قدرت هم بهره‌مند باشد، قدرت اندیشه شما تنها از پس پرداختن به  دیوانگی  بر آمده است. اندیشه‌ای که دو قدم هم از شما جدا نشده و دورتر نرفته است. امکاناتش را نداشته است. حال این دیوانه می‌خواهد مادر من یوده باشد یا آقای کیهان.
در مناسبات قبیله‌ای باشد یا از آن وسیع‌تر. قدرتش از مادر من بیشتر باشد و باز هم بیشتر. فرقی نمی‌کند. تا این مناسبات هست. قدرت هم هست. تا این مناسبات هست  و هیج «نهادی» دیوانه را از قبیله و جامعه جدا نکرده، دیوانه به دیوانگی‌اش ادامه می‌دهد. شما هم تنها قدرت این را داری تا در قلمرو اندیشه به او بپردازی، اندیشه‌ای که دو قدم بیش‌تر از شما دورتر نمی‌شود  و صدایش حتی به هم‌قبیله‌ها هم نمی‌رسد. کسی اندیشه شما را نمی‌خواند، بخواند هم، پشت گوش می‌اندازد. یا دور، شکستن مناسبات کار هر کسی نیست. مناسبات همان کشتی شکسته‌ است، که هنوز می‌شود به آن چسبید و شکستگی‌اش را ندید یا باور نکرد.  و گرنه باید شنا کرد. در موج و در باد و در گرداب. و نرسید به ساحل. باید فکر ساحل را رها کرد. وقتی ساحل همان مناسیات است. و اندیشه دست و پا زدن،  که نام دیگرش شنا کردن.

در همین پلاس یکی پرسیده  بوداگر قرار باشد در خروش دریا کسی را نجات دهید میان مادر و یچه‌تان و عشقتان ، کدام را انتخاب می‌کنید.
یکی پاسخ داده بود:
«مامانم، بچه میشه بازم بشه. عشق میشه تو دل از بین بره. تنها کسی که تکرار نمیشه و تو دلمون جاودانست مادره مادر.»

هیچ نظری موجود نیست: