۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

بر بساطی که بساطی نیست


بعد دیگر نمی‌نویسی
مثل سین که بساطش را جمع کرد

بله سین بساطش را جمع کرد
بی‌خبر
یک روز
همان‌قدر بی‌خبر
که کودکی که می‌نشیند ناگاه یا می‌ایستد ناگاه یا راه می‌رود بی ما
 بالکنی بود سین بساطش را پهن کرده بود
هر چه ما دور انداخته بودیم استکان شکسته مثلا
کاسه بشقاب
یک چراغ
گل‌های خشک
نردبان
شمع
دست‌مال
سبد
گلدان لب‌پریده

بساطش را جمع کرده بود و در جعبه گذاشته بود
گل‌های خشک را از دیوار کنده بود
این‌جا سین  آش پخته بود و گربه به دور او چرخیده بود و غذاهای خیالی سین  را بوییده بود
سین معجون هم ساخته بود
هاون هم داشت
از ایران آورده بود
گل‌های زرد و سپید را کنده و کوبیده بود و در برگ‌های سبز پیچیده بود
جادوگری کرده بود و جادویی نشده بود
آرزو کرده بود و برآورده نشده بود

بساطش را جمع کرده بود
دعا هم دیگر نکرده بود
دعاها را هم پیچیده بود در دست‌مالی و به دورش نخ‌هایی و گذاشته بود  درز دیواری
بزرگ شده بود
خدا را هم رها کرده بود
خدا هم رها کرده بود

۲۷ فروردین ۱۳۹۲

باید پا شد رفت


همه دارند از بوستون حرف می‌زنند. هنوز هیچ خبری از زلزله شرق ایران نیست. دیشب ساعت یازده بود که من آمدم پایین و تلویزیون را روشن کردم، تازه بمب‌ها منفجر شده بود. همه چیز تازه بود.  چند تا تصویر بود. بدون تفسیر. عده‌ای می‌دویدند، عده‌ای نمی‌دویدند و آمده بودند تماشا. بعد خاکی به هوا رفت و صدایی برخاست و آن‌ها هم که نمی‌دویدند شروع کردند به دویدن. بعد هر کس به  طرفی دوید.  من به درخت نگاه کردم و از خود پرسیدم برگ‌هاشان الان ریخت با برگ نداشتند. هوا گرم است با نه آن‌جا هم بهار نیامده است. مدتی طول کشید تا اوباما آمد و تند چیزهایی گفت و رفت و گفت که با میشل دعا می‌کنند. من به موهایش نگاه کردم که سفید شده بود. قبلش عکسی از خانه سپید بیرون داده بودند و اوباما نشسته بود پشت همان میز و تلفن دستش بود و کنارش دو یار، دو یاور، دو محرم- این‌ها را مفسران شروع کردن گفتن. مفسران که شروع کردند باید پا شد رفت. مفسران صداهایی می گذارند بر چیزهایی که فکر می‌کنند می بینند. مفسران جاهای خالی را پر می‌کنند. به جای شما پر می‌کنند. بعد دیگر شما نمی‌بینید. آن‌چه به شما نشان می‌دهند را می‌بینید. بعد همه یک چیز را می‌بینید.

خداحافظ گاری


فکر می‌کردم فرانسویان بلد نیستند مثل کن لوچ فیلم بسازند چون تاچر نداشته‌اند اما دیروز فیلم خداحافظ گاری را دیدم. هر جا گشتی بزنید، جاهایی بیشتر از جاهایی، کارخانه‌ها و کارگاه‌هایی می‌بینید، بسته، خسته، خراب، افتاده. مثلا در ولایتی در فرانسه که درخت توت فراوان بوده- موافق با رشد درخت توت بوده، آب و خاکی  و باد موافق، هوایی موعود، این‌جا و آن‌جا، جا به جا، کارخانه‌ها و کارگاه‌های بافت ابریشم به امان خدا رها شده هست. و بعد کارگاه‌های بافت جوراب نایلون جایش را گرفته. آن‌هم بسته شده، کسی دیگر کرم ابریشم پرورش نمی‌دهد. درخت‌های توت خشک شده‌اند. کارگرهای آورده شده، آمده هم. کارگرها همان درختان توت‌اند. در همان‌جا که قدم بزنید یا با اتومبیل دوری بزنید، آثاری مانده است، چون درخت توت که مقاومت کرده است و گاه، تک و توک،  وجودش یادآور و نشان گذشته‌ای‌ست. گاهی هم کارگری، باقی‌مانده کارگری دیده می‌شود. در فرانسه هر جا که کارخانه‌ای هست، کارگر عربی هست. عرب مغربی. که مثل درخت توت کاشته شده یک روز تا تولید ابریشم کند، روز دیگر. کارگرها را کاشته‌اند. همان‌جا برایشان آلونک یا خانه ساخته‌اند. همان‌جا، درست مثل درخت توت. زن هم آورده‌اند. از بلادشان. زادو ولد هم کرده‌اند و بچه‌ها از میوه توت‌ها خورده‌اند. همه‌چیز همان‌جا. مثل درخت که تکان نمی‌خورد از جایش. خشک می‌شود بر جایش. مدرسه هم همان‌جا.

حالا که گاهی راه‌تان یکی می‌شود با این‌جاها، اهل پاریسی را می‌بینید که از شهر کنده است خود را و کنار یکی از این درختان توت، یکی از کارگاه‌های افتاده را خریده و مرمت و آتلیه‌اش کرده ، در کوچه‌های خلوت شهر در بعداز ظهری داغ با دامن‌های رنگین و بلند دارد می‌خرامد و  رویای رسیده‌اش را می‌چشد. رویایی که کارگر و درخت توت برایش باقی گذاشته.  و کارگر پیر، دو رویایش و دو پسرش، یکی ویرانه‌ها را بر می‌جهد تا کاری بهتر از چیدن اجناس در سوپرمارکت‌ها بیابد، پدر از غرور کارگر کفته. از زندان آمده، تازه. دیگری دارد عربی یاد می‌گیرد می‌خواهد به مغرب عربی که هرگز نه حرف زده و نه دیده است برود.

فیلم‌های  فرانسوی هرگز خشونت فیلم‌های انگلیسی را نخواهد داشت. شاید به این دلیل که کارگرها عرب‌اند. و در عرب‌های آن نسل رحمت هست. شاد چون کارگردان عرب است و او بخشیده است. شاید چون فرانسه تاچر نداشته است. یا شاید چون آزناوور ارمنی می‌خواند که بدبختی زیر آفتاب نرم‌تر است. « ببرید مرا، ببرید مرا، به آن‌جا ، به آن خاک شگفت، آن‌جا که تنها زندگی اهمیت دارد»
و فرانسه آفتابش بیش‌تر است.

- این ویدئوی آزناوور را انتخاب کردم از همین ترانه، به خاطر جوانی آزناوور به خاطر آستین‌هایش و به خاطر آن « حس غریبی که یک مرغ مهاجر دارد».

۲۶ فروردین ۱۳۹۲

عابر پیاده


بخشیدن اگر گذشت است و گذشت گذشتن
بخشیدن عبور کردن است
 و عابر بخشنده
خاصه اگر پیاده باشد

که بگذرد


 انتظار من از روزگار گذشتن است

از دنیا رفتن


دنیا حرف تازه‌ای بزند اگر می‌خواهد نظر ما را جلب کند
وگرنه ما از آن می‌رویم

۲۴ فروردین ۱۳۹۲

از بهار خبری نیست


دیروز گفتم همسایه آمده و گاوها را آوردند. اما خبری نیست. امروز همه جا را گشتم. خاک‌ها را زیرو و رو کردم. همه خواب بودند. همان چند تا بنفشه وحشی هم سردشان بود. اصلا ممکن است نیاید. چه تضمینی هست. کسی هم از رادیو پرسید آیا آدم‌ها از سرما خودکشی می‌کنند. رادیو گفت ما می‌دانیم که نبود آفتاب باعث افسردگی می‌شود اما داده‌های چندانی در دست نداریم تا پاسخی درست به شما بدهیم.

همسایه‌ها و ما


همسایه‌مان آمده‌اند. ونسان گاوها را آورد. بهار را نه نوروز، گاوها می‌آورند. گاوها هم ممکن است یک ماه بعد از نوروز بیایند. مثل شکوفه‌ها که یعد از گاوها می‌آیند. یک تقویم نانوشته هست. نمی‌دانم چرا آمدن همسایه- ژاک و آرلت و گاوها هم‌زمان می‌شود. به هم خبر می‌دهند؟ امروز چند بنفشه وحشی سر از خاک بیرون آورده بودند.  شاخه‌ها را زدم. چند بوته از سرما خشک شده بودند. یکی‌شان پیچ امین‌الدوله بود. لابد حالا باید نوشت پیچ دولت امین. شاخه‌های پیچ خودش را به آن نرده‌ای که دیوار ما را از کوچه جدا می‌کند، دخیل بسته بود. این  کار را قبل از خشک شدنش کرده بود. حالا هیچ طوری نمی‌شود گره‌ها را باز کرد. باید آتششان  بزنم . چیزهایی هست که نمی‌شود و نشدنش پایان جهان را می‌ماند. همه چراغ‌ها خاموش می‌شود. دل آدم تنگ.
گاهی آدم بالای سر ویرانه‌ها می‌ایستد. و شاخه‌های خشک را به آتش می‌اندازد. سعی می‌کند خودش را نجات بدهد. اما غم لشکر انگیخته. شکست را می‌پذیرد. حالا باید جنازه‌ها را سوزاند.
گاهی هم مثلا پایی را قطع کرد.
ما بی هیچ کلامی آمروز آتش به پا کردیم.  و سوزاندیم. بی اشک و بی لبخند.

سطل زباله ژاک و آرلت پشت دیوار ما جای دارد. دیواری از درخت. ساعت به دور ریختن‌هایشان دقیق است. مثل آمدن و رفتنشان. صدای آرلت می آمد که دعوا می‌کرد. با خشونت و تلخی فریاد می‌زد که «آره همیشه حق با توست». چنان خشونت و تلخی که خیال می‌کردی الان پاره می‌کند، می‌شکند. الان یکی می‌رود و دیگر نمی‌آید. من اینطور گمان می‌کردم. اما هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌رود. از ذهنش هم خطور نمی‌کند. اصلا ژاک بی آرلت دو روز هم دوام نمی‌آورد. آرلت هم بی ژاک. ژاک هنوز زنش را طلاق نداده. مادر بچه‌هایش را. سی و چند سال است. خدا می‌داند چرا ژاک هنوز زنش را طلاق نداده. آرلت بیوه است. شوهرش مرده. پسرش هم در سی سالگی وقتی سی سالش بوده مرده. یک عمر است که ژاک و آرلت با هم زندگی می‌کنند. این‌جا خانه ژاک است. سی چهل سال پیش به چند هزار فرانک خریده. ژاک هنوز روایتش از پول ملی، که دیگر ملی نیست، روایتی کهن است. آرلت اما حواسش هست.  آرلت آپارتمانی دارد درحومه پاریس. اجاره. این‌جا ییلاقشان است. آرلت می‌داند اگر ژاک بمیرد، یعنی هر وقت که بمیرد، زن ژاک هم اگر نیاید بچه‌هایش می‌آیند ، او را از این‌جا بیرون می‌کنند. این را همیشه می‌گوید.

 فکر می‌کردم من که وقتی دعوا می‌کنی یاید بروی. خیال می‌کردم دعوا یعنی پارگی. یعنی گسست.  شکستن. چرا چنین خبال می‌کردم را نمی‌دانم. نمی‌دانم اولین کتابی که خواندم چه بود. نمی‌دانم تخم کدام ایدالیسم کی در من کاشته شد. ژاک و آرلت به دعواشان ادامه می‌دهند. صدای خشونت و تلخی آرلت هیچ‌وقت قطع نمی‌شود. حتی وقتی ما را به شام دعوت می‌کنند.  و دعواها  هیچ گسستی را هم باعث نمی‌شود. تقویم‌شان ورق می‌خورد.  ییلاق. قشلاق. سفرتابستان. سفر زمستان. جالیز خیار. پختن مربا.
ژاک شب‌ها خرخر می‌کند اما آرلت در همان اتاق و در همان بستر می‌خوابد. کنار ژاک. من هنوز نمی‌دانم چگونه می‌شود مردی را که خرخر می‌کند دوست داشت.  دوست‌نداشتنی‌ها را چگونه باید دوست داشت. مادرم این را یادم نداد.

یکی زیادی همه چیز را جدی می‌گیرد. این را آدم دیر می‌فهمد.

آن‌ها


آن‌ها
بعد از این‌که سال‌ها به هم گوش ندادند
تصمیم گرفتند
دیگر هیچ‌وقت
از خودشان نگویند

زن‌گفت



زن گفت: تو مرا تنها گذاشتی.
مرد گفت: نه.
زن گفت: چرا، تو مرا تنها گذاشتی.
مرد گفت: نه.
زن گفت:  برای تنهایی‌ام گریه حتی نکردی.

مارگریت


رادیو روشن است
دارند از مارگریت دوراس می‌گویند
دو زن
یکی اهل رادیو است و یکی با مارگریت در نوفل لوشاتو و درختان سیب زندگی کرده است
خانه نوفل شاتو یک آشپزخانه دارد پراز سیب و آرد و روغن و پر از دست‌های مارگریت
در خانه نوفل لوشاتو کتاب نوشته می‌شود فبلم ساخته می‌شود  و تارت سیب
از همان سیب‌هایی که آیت‌الله خمینی زیردرختش نماز خوانده است
خانه نوفل لوشاتو بوی سیب پخته می‌دهد
فیلم که ساخته می‌شود سیب  پخته می‌شود
فیلم که ساخته می‌شود و فیلم که ساخته شد
خانه که پر و خانه که خالی می‌شود
مارگریت تارت می‌پزد
خانه که پر می‌شود و خانه که خالی می‌شود از همه آن‌ها که مارگریت با دست‌هایش پخته است
مارگریت می‌نویسد

زن اهل رادیو می‌پرسد کدام کتاب مارگریت؟ زن می‌گوید: آه. یک جمله کافی‌ست. از اول. از وسط. از آخر.
همه مارگریت است.

یک دیوانه دو دیوانه


به یک دیوانه تنها در قلمرو اندیشه می‌توان پرداخت.  و وقتی شما دارید در قلمرو اندیشه  به دیوانه می‌پردازید، دیوانه به دیوانگی‌اش ادامه می‌دهد.  و وقتی دیوانه از قدرت هم بهره‌مند باشد، قدرت اندیشه شما تنها از پس پرداختن به  دیوانگی  بر آمده است. اندیشه‌ای که دو قدم هم از شما جدا نشده و دورتر نرفته است. امکاناتش را نداشته است. حال این دیوانه می‌خواهد مادر من یوده باشد یا آقای کیهان.
در مناسبات قبیله‌ای باشد یا از آن وسیع‌تر. قدرتش از مادر من بیشتر باشد و باز هم بیشتر. فرقی نمی‌کند. تا این مناسبات هست. قدرت هم هست. تا این مناسبات هست  و هیج «نهادی» دیوانه را از قبیله و جامعه جدا نکرده، دیوانه به دیوانگی‌اش ادامه می‌دهد. شما هم تنها قدرت این را داری تا در قلمرو اندیشه به او بپردازی، اندیشه‌ای که دو قدم بیش‌تر از شما دورتر نمی‌شود  و صدایش حتی به هم‌قبیله‌ها هم نمی‌رسد. کسی اندیشه شما را نمی‌خواند، بخواند هم، پشت گوش می‌اندازد. یا دور، شکستن مناسبات کار هر کسی نیست. مناسبات همان کشتی شکسته‌ است، که هنوز می‌شود به آن چسبید و شکستگی‌اش را ندید یا باور نکرد.  و گرنه باید شنا کرد. در موج و در باد و در گرداب. و نرسید به ساحل. باید فکر ساحل را رها کرد. وقتی ساحل همان مناسیات است. و اندیشه دست و پا زدن،  که نام دیگرش شنا کردن.

در همین پلاس یکی پرسیده  بوداگر قرار باشد در خروش دریا کسی را نجات دهید میان مادر و یچه‌تان و عشقتان ، کدام را انتخاب می‌کنید.
یکی پاسخ داده بود:
«مامانم، بچه میشه بازم بشه. عشق میشه تو دل از بین بره. تنها کسی که تکرار نمیشه و تو دلمون جاودانست مادره مادر.»

مگر نه؟


موسیقی رنج هم‌آهنگ شده است.

خواهش در بغل گرفتن یک مگس


می‌دانستم که  خواهش دیروز بغل کردن یک مگس  با شعری از فروغ رابطه دارد
امروز پیدایش کردم:

«آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟»

او هم جلوی پنجره ایستاده بود
پنجره تنهایی یا توقف ما را با جنبش بیرون مربوط می‌کند
مادریزرگم
تنها مادریزرگم و مادربزرگ تنهایم ساعت‌ها جلو پنجره می‌نشست در قاب پنجره
و جنبشی می‌جست

یک مگس


منتظرم یک مگس از جلوی پنجره گذر کند تا بغلش کنم.

۱۷ فروردین ۱۳۹۲

میکرب‌زدایی یا جانوران بی‌جان


عده‌ای هستند از زنان، آن‌جا، خیلی ترس‌ناک. فکر می‌کنم که از مادران خود جدا شده‌اند.  سیاسی نیستند. ممکن است از حداقل مشارکت یعنی رآی دادن هم حذر کنند. در حال خرید‌اند. از طلا و نقره تا عتیقه و جدیده. اهل مصرف‌اند. پول‌هایی دارند که باید خرج کنند. در داخل و در خارج. شوهران‌شان دکتر یا مهندس‌اند. به چیزی وابسته نیستند. به خاطرات‌شان. کفش عوض می‌کنند. پیراهن. فرش و پرده. خانه. به آسانی.
از تجدد و امروز تنها چیزی که می‌دانند و از آن خود کرده‌اند، میکرب‌زدایی است. همین‌است که ترس‌ناک است. هیچ جان‌داری از زیر دست‌شان زنده بیرون نمی‌آید. همیشه سم‌هایی دارند. مثل آن‌ها که سلاحی. کافی‌ست چند مورچه در کنار هم از سوراخی بیرون بیایند. و در پذیرایی خانه چشم ایشان  آن چند مورچه را ببیند. بمب‌باران سم  و به دیار عدم رفتن مورچه‌ها. از سوسک‌ها  نمی‌گویم که کشتن‌شان حقانیتی بی برو برگرد، بی‌شک و تردید، باور و ایمان است. شوهرشان اگر پزشک باشد، گربه از دیوار خانه‌شان پایین نمی‌آید. یک بار آن‌ها را در پاک کردن نخودهای سبز دیدم، زنان به دور ملحفه‌ای سپید و رویش باری از نخودهای سبز درون غلاف‌های خود. ناگهان جیغ بچه‌ها پیچیده در جیغ زنان و چند کرم سبز ابریشمین که فکر کرده بودند سبزی‌شان در سبزی نخودها پنهان خواهد شد. همین‌ها برای بچه‌های خود حیوانی نمی‌ماند که نخریده باشند اما بی‌جان. حیوانی حتی که  در آن آب و خاک و آن اقلیم دیده نشده است. من یک بار به گوش خود شنیدم که یکی از همین بچه‌ها، بچه‌های این زنان گفت: آن حیوان آب‌های خلیج در حال انقراض به جه درد می‌خورد. یودن با نبودنش چه فرقی می کند؟

این‌ها مرا می‌ترسانند. هیج مرغی حتی جرآت شکافتن خواب‌هاشان را ندارد. مادر من گاهی خواب می‌دید مرغی را که از پروازی به سرانگشت‌اش نشسته بود. خواب ها تعبیر داشتند و زندگان،  بود و نبودشان فرق می‌کرد، معنی داشت. مرغ نشانه بود. اگر خودش هم نبود.
این‌ها  خواب‌هایشان را هم سم‌پاشی کرده‌اند.

چهارسوق


در این چهارراه، چهارسوق، که هر کس چیزی عرضه می‌دارد، خودش را، فکر می کردم آیا ملاقاتی در می‌گیرد، میان کلمات. آیا اتفاقی می‌افتد؟ کسی مثلا آبستن می‌شود؟