۱۳ اسفند ۱۳۹۱

فردا خورشید قدرتش را اعمال می‌کند


رادیو گفت فردا خورشید- شاید هم آفتاب،  از کجا بدانم، زبان فرانسه هر دو را یکی می‌داند. وقتی می‌گوید خورشید می‌گوید آفتاب. وقتی می‌گوید آفتاب می‌گوید خورشید. مهتاب هم بی‌واژه است. وقتی می‌خواهند بروند زیر مهتاب بنشینند که نمی‌نشینند چون مهتابی ندارند می‌گویند نرویم زیر نور ماه بنشینیم. فرانسوی‌ها می‌روند زیر خورشید می‌نشینند.  کنار دریا. پشت به هم دراز به دراز. یکی چند سال پیش کتابی نوشته بود از همین ماجرا. مردمی که می‌روند و پشت به دنیا می‌کنند و رو به دریا. زیر خورشید.
من یادم نمی‌آید در ایران زیر ماه نشسته باشیم. می‌گویند نور ماه رنگ را بیشتر از نور خورشید می برد. ویترین‌ها را بیش از خورشید از ماه قایم می‌کنند. خیلی چیزها هست حالا که نامشان باقی مانده است. مثلا صراحی. تزیینی شده‌اند. آخرین صراحی را من در موزه لوور دیدم. خیلی چیزها به نوستالژی‌گاه افتاده‌اند و مثل دم بریده به ما دوخته شده‌اند و جز آه و ناله زندگی‌ای ندارند.
شعرها هنوز واژه‌ها را نجات می‌دهند. واژه‌ها هنوز در ابیات زندگی می‌کنند. ما در اشعار با واژه‌ها زندگی می‌کنیم. بعد از آن‌ها خارج می شویم و به زندگی بدون‌شان ادامه می‌دهیم. ریتسوس گفته بود کلمات دور از شعر می‌ترسند. حسابش را بکنید همه آن‌چه که بود و نیست. خیلی عجیب است که ما برای عالم غیب واژه داریم. برای چیزهایی که ندیده‌ایم و به دیده نمی‌آید.  و آن‌چه را که دیده‌ایم و دوست داشته‌ایم از واژه‌هاشان جدا شده‌اند. نیست شده‌اند. مثلا همین تشتی که مولوی می گوید از بام افتاد.

برای یلدا هم واژه ندارند. می نویسند بلند‌ترین شب سال. خانم ناشر می‌گوید چرا یک واژه شما شده‌است سه واژه ما؟ خانم ناشر برای همین شعرهای کوتاه چاپ می‌کند. ابیات را در برابر آینه می‌گذارد و اندازه می‌گیرد. بعد سماجت می‌کند و اصرار می ورزد. لغت‌نامه‌های موجود و ناموجود را بررسی می‌کند. ورق میزند. به دنبال نامی برای بلند‌ترین شب سال. می‌گویم جسته‌ایم ما. می‌گوید پس باید ساخت. اما زبان فرانسه جواز ساخت نمی‌دهد.

گاهی من کوتاه نمی‌آیم. مثل واژه‌هایی که هنوز به چیزها چسبیده‌اند. برسر میز مذاکره یک در صد هم به شیطان بزرگ وانمی‌گذارم. به نظرم می‌آید که دفاع از غنای روح زبان فارسی از غنای اورانیوم مهم‌تر است. مرگ را نوشته‌اند باختن. معترض می‌شوم. مرگ باختن نیست. برای شما مرگ باختن است نه برای ما. و در دل بر این ما می‌خندم. از این‌که خود را در مایی گنجانده‌ام. کنار ما نشانده‌ام. در مقابل شما. می گویند ببین، مرگ از دست دادن است، نیست؟ می گویم در ایران هیج فرزندی بعد از مرگ پدرش نمی‌گوید او را باختم.  و هیچ مادری در همین سه و چهار سال پیش نگفت پسرم را باختم. چرا مرگ را تفسیر می‌کنید؟  مؤلف گفته‌است مرگ. مگر واژه ندارید؟ بگذارید مرگ. مرگ تنها حقیقت است.

خانم ناشر گاهی شب می‌خوابد و صبح نشده بلند می شود و می آید و می‌گوید: نباید واگذار کرد. باید ترجمه کرد. ترجمه ناپذیر را.
گاهی نیمه‌های شب میان خواب و بیداری می‌یابد. می‌گوید یافتم. ترجمه برای خانم ناشر امری هستی‌شناسانه است. همان ناموس.

در این مواقع کوتاه می‌آیم. هر مقابل نشینی یک مذاکره است. زبان‌ مذاکره است. کوتاه می‌آید. باید توافق کرد. بر سر چیزهای هنوز مانده. زبان نجات می‌دهد. برای این‌که حرف بزنیم باید توافق کنیم. برای این‌که توافق کنیم باید حرف بزنیم. ما تنها نیستیم.

رادیو گفت فردا خورشید همه‌جا قدرت‌اش را اعمال و مرکور سقوط می‌کند. دهخدا گفت: مرکور، هرمس . رساننده ٔ پیغامهای خدایان از آسمان به زمین.

هیچ نظری موجود نیست: