۱۲ اسفند ۱۳۹۱

جدایی جسم و جان


فکر می‌کنم از جایی به بعد جسم آدم جا می‌ماند از جان‌اش. راه‌شان جدا می‌شود. اول جسم است که جان را همراهی می‌کند. بعد این جان است که باید جسم را همراهی کند. اگر جان خواست و توانست جسم را همراهی کند، شخص پیری را پذیرفته است. و اگر نخواست. بدبختی‌ست.
دیشب در فیلمی شارلوت رامپلینگ که جسم و جان‌اش از هم جدا نشده‌اند در پای‌تخت برزیل که پای‌تخت جسم است جراح زیبایی بود. زن‌ها می‌آمدند و می‌خواستند کاری کند جراح، که جان‌شان با جسم شان کنار بیاید. زنی می‌گفت جسم من پنجاه ساله است و من بیست ساله‌ام. می‌بینید که  من‌اش جسم‌اش را جا گذاشته بود. من خیلی فکر کردم که چرا جسم‌اش من‌اش نیست. چطور این من از جسم جدا شده است و رفته است برای خودش. اتفاق ناگواری‌ست. سین که کوچک و کودک بود می‌پرسید چرا پیر می‌شویم؟ می‌گفتم چون نمی‌میریم.
مرگ اگر می‌پرسید چیست می‌گفتم اگر پیری  جدایی جسم و جان است، مرگ وقتی است که جان جسم را ترک می‌کند. از جدایی تا ترک راه زیادی‌ست. صبور باید بود.

هیچ نظری موجود نیست: