۲۸ اسفند ۱۳۹۱

خراب


ظرف‌ها را شستم. فرق من و مادر بزرگم که نامش خورشید بود این است که او یخ حوض را می‌شکست گاهی و استکان‌ها را می‌شست. گاهی هم از جاده‌ای میان دو برف عبور می‌کرد.
امروز لیوان‌ها و فن‌جان‌ها و قاب‌ها را و چنگال‌ها را نشمردم. دیگر بی‌هوده است. اما نمی‌دانم سه نفر آدم چرا  و چقدر قاب کثیف می‌کنند و هیچ چیز مثل ظرف‌های کثیف زشت  نیست و برانداز.  شما خانه‌تان را تکان بدهید. من اگر آشپزخانه را بتکانم کافی‌ست. اصلا چه کسی گفته است ما باید همیشه به وظایف‌مان عمل کنیم. چرا همیشه یک‌طرفه است؟ این را پسر خواهرم یک روز پرسیده بود از یکی از بزرگان قبیله. بزرگ قبیله سکوت کرده بود و پسر خواهرم به وظیفه‌اش باز عمل کرده بود. سکوت از چاقو بدتر است. گاهی که از قبیله‌مان می‌گویم، می‌گویند: این که خوب است در قبیله ما به روی هم چاقو می‌کشند. چاقو کشیدن شرف دارد به مقابل ننشستن و در چشم تو  ننگریستن. در ننگریستن گریستن هست.
به سین گفتم اگر تو زود از خانه نروی، من خواهم رفت. نمی‌خواهم مثل مادرم خرابت کنم.  خراب‌مان کرد. نگفتم ویران. ویرانی فرق می‌کند. در خراب، در میان مردمان آن‌جا  و در کلامی که به‌کارش می‌بندند، چیزی موذی هست. چیزی که خراب است یعنی خوب کار نمی‌کند. آقا یخ‌چال‌مان خراب است. حال‌مان خراب است. برادرم، یکی از بزرگان قبیله یک روز گفته بود: آدم بچه‌اش بمیرد به‌تر است تا یخ‌چال‌اش خراب شود. اضافه کرده بود در ایران.  نمی‌دانم چرا مردم باید  اضافه کنند در ایران.   گویید  هم  در ایران و هم  برون آن  زندگی می‌کنند.  اصلا از جای دیگری به ایران که خودشانند می‌نگرند. وقتی می‌گویند ایران، از آن جدا شده‌اند. مادرم می‌گفت از وقتی که تلویزیون آمد من فهمیدم زندگی چیز دیگری است. منظورش این بود که زندگی جای دیگری‌ست. مادرم نمی‌دانست که رمبو شاعر فرانسوی  خیلی وقت پیش این را گفته بود. اضافه هم کرده بود: من یکی دیگر است. ماه‌واره که دیگر هیچ. هنوز آن را نداشت. وگرنه اصلا نمی‌مرد. از بس زندگی نکرده بود.
برادرم بچه‌اش مرده بود. دو بچه‌اش. در تصادف اتومبیل. خودش می‌راند. بچه‌هایش را. یخ‌چال‌اش خراب شده بود و مدتی منتظر تعمیر یخ‌چال مانده بود و هوا گرم شده بود.

فکر کردم اگر بزنم چند تایی از کاسه و بشقاب‌ها را بشکنم از تعدادشان کم می‌شود. آن‌وقت ظروف کمتری کثیف خواهد شد هر روز. این کاسه بشقاب‌های روی هم تا سقف رفته متعلق به دوران فئودالیته است.  حتما متوجه شده‌اید دیگر که  روحیات فئودالی دارم. گمان کنم از آن است که هرگز رانندگی یاد نگرفتم.  در عصر الاغ مانده‌ام. سرعت‌اش اندازه من است.  و نجابت‌اش. خانه‌ای بزرگ. حیاط. درخت. اگر شد باغ.  و اتاق. هر چقدر بیش‌تر به‌تر. آشپز و کلفت و نوکر. آشپزش می‌توانم من باشم. یا ظرف‌ها را می‌توانم من بشویم. این اهمیت ندارد. سوسیالیسم تخیلی من این است.
آن روزها اتاق گشوده بودم به سوی مردم. کاسه و بشقاب خریده بودم و تخت و بساط خواب. و منتظر. منتظر مهمان.
حالا در خانه بسته است. حوصله تکاندنش را هم ندارم. حوصله همیشه با حجت همراه است. دلیل. مدرک. باید به آدم ثابت کنند که خانه را باید به انتظار بهار تکانید. وقتی باورها همه یکی بعد از دیگری مثل نظام‌ها فرو می‌پاشد. حکایت عصای سلیمان است. موریانه خورده بودش. دل‌هامان چند روز یک بار می‌لرزد، کافی‌ست. دست‌مان هم که به وقت پیرشدن.

یک بار در این جلسات و کارگاه ترجمه رو به ملت گفتم: می‌دانید چرا در ایران شعر زیاد تولید می‌شود؟ ما به شعر می‌گوییم نظم. از بی‌نظمی‌ست. بازماندگان واقعه، واقعه فروپاشی نظام‌ها، به خود که می‌آیند و گرد و خاک را که از  خود می‌تکانند و موهای پریشانشان را که مرتب می‌کنند، بعد از این‌که اجساد را از زیر ویرانه‌ها بیرون کشیدند و خاک‌شان کردند و از زنده ماندن دیگر کسی امید بریدند، در محض بی‌امیدی اولین کاری که می‌کنند، رشته بریده کلام را نخ می‌کنند.

۲ نظر:

Khosro گفت...

1-برای کاسه بشقاب های زیاد. راه حل ما این است که هر کسی یک ظرف و کاسه و لیوان مخصوص دارد و حق استفاده از بقیه را ندارد. نتیجه اینکه زود زود باید کثیف ها را بشوییم و تلنباری کمتر می بینیم.
2- بسیار زیبا می نویسی و ممنون.

نیشابور گفت...

ممنون