۲۵ اسفند ۱۳۹۱

مصطفی ملکیان


از وبلاگ نشانه

به دیدن دکترمصطفی ملکیان رفته بودیم. 11 ماه است که شدیدا بیماراست هرچند این بار نسبت به دفعۀ پیش، که دیدیمش، رنگ و روی بهتری داشت. خودش می‌گفت یک سال و دو روز طول کشید تا از هرهفت دانشگاهی که تدریس می‌کردم اخراج شدم. و روزی آمد که دیدم فقط حقوق همسرم مانده. با این‌حال می‌گفت از سر این واقعه هیچ غم و غصه‌ای سراغم نیامد.

دیدن دکتر ملکیان موج بلندی ازنازکی، رقت، عطشی شدید به خوب‌‌ و مهربان‌بودن، بی‌تعلقی و بی‌قیمتی هرچه قیمت دارد و نیاز به پریدن در من ریخت که هنوز درگیرش هستم. هرچند با زبان اعتقادات ملکیان، که دقیقا با آن آشنا نیستم، فاصله دارم.

این حس بار اولی است که او را دیدم:

با آدم‌های معروف خیلی ننشسته‌ام به یک معنا ازشهرت و مشهور فرارکرده‌ام، یعنی از یک جهت متاسفانه، زیاد همنشین آن‌ها نبوده‌ام تا قضاوت کنم ولی همین‌طوری می‌گویم که یک‌جور قحطی آدم‌های بزرگ داریم. بزرگ، منظورم، شخصیتی است که وقتی نزدیکش هستید بفهمید جنس جدایی دارد، بافتۀ دیگری است. مثلا یک‌جور بریدگی از روزمرگی‌هایی که من دچارش هستم، جدا از رنج‌ها و خوشی‌های ناچیز من، اصلا یک وقار و شکوهی که همراه افتادگی است و هیچ‌کدام از ارزش دیگری کم نمی‌کند. راستش فکر می‌کنم پیامبران هم این‌طوربوده‌اند. به‌غایت مهربانی را هم اضافه کنید. وقتی وارد شد آدمی جدا جلوه می‌کرد که شعاعی ازجذبه همراهش بود. همیشه از برخورد شیفته و مشتاق بعضی هوادارانش درمحیط مجازی دل‌خور می‌شدم. الان هم در نوشتن احتیاط می‌کنم. اما این‌قدر شخصیت کمیابی دارد که حدی ازآن اغراق‌ها و تملق‌ها طبیعی است نه اینکه درست باشد.

بار دوم همین چند روزپیش:

حس کردم با تمام ناآشنایی‌ای که او با ما یا من دارد انگار نزدیک‌ترین کس به من است. نه، گویی تا به‌حال نزد هیچ‌کس این‌قدر محترم شمرده نشده‌ بودم. من نه یک انسان مثل انسان‌های دیگر، نه یک زن مثل زن‌های دیگر، نه یک ایرانی، همشهری، هموطن مثل هم‌قطاران خودم، که انگار اصلا سوارهیچ قطاری نیستم. زیرمجموعۀ هیچ کلی. اهل هیچ کجا. من خودم هستم مثلا نگینی تنها، اصلا هر آدمی جواهری با رنگ وتراشی جدا، عنصرهایی مختلف، که هرکدام از یک معدن آورده شده‌اند. احساس وجودی با ترکیب انحصاری، نامشابه، شکافتنی و کشف‌کردنی. نه معمولی، مثل همۀ انواع. عزتی برای یک "یک‌دانه"و "وجودی دردانه". من جدا بودم ازهمۀ صفت‌های مشابه هم‌نوعانم. به‌گمانم همه همین حس را داشتند. گویی من در آیینۀ او خودم را دوست‌داشتنی می‌یابم.

بی تکلفی‌ او گیجم می‌کرد. درون یک شخصیت فاخر یک کودک ساده و یک‌رنگ نشسته بود، آبی زلال و جاری بود. در او همزمان، یک افسرده با یک روان‌شناس یا روان‌کاو، هر دم، درحال مکالمه بود. جای‌ِشان دائم با هم عوض می‌شد. اما پیش ما ابایی نداشت تا گفت‌و‌گوی این دو را علنی کند. من یادم می‌رفت او ملکیان است، خودش از یادم می‌برد.

با دیدن او دوباره هوای افسردگی به سرم زد.

هیچ نظری موجود نیست: