۱۱ اسفند ۱۳۹۱

نامه‌ی یک یونانی از اهالی امروز


از نیویورک تایمز
ترجمه نیشابور

مثل بی‌شمار یونانی گرفتار در بحران اقتصادی، من و زنم روزه به روز زندگی می‌کنیم. از وقتی که روزنامه‌ای که به مدت ۲۳ سال ( و زنم ۱۷ سال) برای آن کار می‌کردیم بسته شد، هر دو بی‌کاریم. ۱۸ ماه است که حقوق نگرفته‌ایم. روزنامه از پنج ماه قبل از بسته شدن‌اش به ما حقوق پرداخت نکرد. میزان بی‌کاری روزنامه‌نگاران سی درصد است و میزان کل بی‌کاری بیست‌ و شش درصد. به این ترتیب چشم‌انداز امسال جالب نیست.

داستان ما داستان یونانی‌های زیادی است. حتی اگر اوضاع بعضی بدتر و بعضی به‌تر است. اما در کنار هم‌شهریانی که برای تهیه خوراک می‌جنگند، یا گرم کردن خانه‌شان یا داشتن یک زندگی معمولی، ما برای حفظ کرامت‌مان و بر علیه ناخوشی که کشورمان را فراگرفته می‌جنگیم.

به عبارتی بخت با ما یار بوده. پسرمان مثل خیلی از جوانان یونان را ترک کرد و موفق شد به عنوان مهندس انفورماتیک در اکوس استخدام شود. ما کشورمان را تماشا می‌کنیم که نسلی از جوانان با تحصیلات بالا و دیپلم‌هایی با کیفیت را از دست می‌دهد. پدر و مادرهای ما، خیلی پیر، در سلامت هستند و با پول بخور و نمیر بازنشستگی که در این دو سال نصف شده است به سر می‌برند. آن‌چه را که دارند و ندارند با ما تقسیم می‌کنند. چیزی که نزد خانواده‌های سنتی عادی‌ست و جبران فقدان برنامه خدمات اجتماعی را می‌کند.

در این ۱۸ ماه سعی کردیم در روزنامه‌ای کاری بیابیم. همراه گروهی از هم‌کاران سابق تلاش کردیم روزنامه‌ای بر وب دایر کنیم. بعد از ماه‌ها کار دشوار و بی‌مزد، سرمایه‌گذار اصلی چند روز قبل از انتشار بر انترنت، خودش و سرمایه‌اش را کنار کشید و از سرمایه‌گذاشتن در چنین اقتصاد ضعیفی ترسید.
به کارهای دیگری فکر کردیم. همسرم در یک نانوایی کاری پذیرفت. ما به صدور محصولات کشاورزی سنتی یونانی فکر می‌کنیم. در اقتصادی که معاملات مسکن خوابیده است توانستیم خانه کوچک ییلاقی‌مان را بفروشیم اگر چه با بیست در صد ضرر اما فکر می‌کنیم که بخت یارمان بوده است و می‌توانیم چند ماه بیش‌تر را صبر کنیم. موفق شدیم دست بانک را از اموالمان عجالتا کوتاه کنیم و خانه اتن را تا سال ۲۰۱۵ نجات دهیم. ما بخت بیش‌تری داشتیم از آن‌ها که مجبورند در اتومبیل‌شان بخوابند، تنها ملکی که برایشان باقی مانده، وقتی بانک خانه‌هایشان را از آنان گرفته است یا صاحب‌خانه‌ها دیگر اجاره نسیه نمی‌پذیرنند. معمولا بر محبت غریبه‌ها برای دوش گرفتن یا توالت رفتن حساب می‌کنند یا از پارک‌های عمومی استفاده می‌کنند.

ما می‌دانیم که بخت یارمان است که حیاط داریم. در این ماه ژانویه هرس کردن درخت برای روحیه خوب است. این بار اما هرس کردن درخت کافی نبود و مجبور شدیم که درخت خرزهره‌ای  را که پدر بزرگم به مناسبت تولد من  پنجاه هفت سال پیش کاشته بود قطع کنیم.

تا به حال بخت این را داشته‌ایم که از این  جنونی که درختان را قطع می‌کند تا خانه ها را گرم کند، برهیم. قیمت نفت خانگی دو برابر شده است در این یک سال. شوفاژهای مرکزی دیگر تقریبا کار نمی‌کند. بخاری‌های دیواری و هیزمی که تا به حال دکور خانه‌ها بود به کار افتاده‌اند. هر شب چشم‌ها می‌سوزد  در ساعتی که همسایه‌ها به خانه‌های  سردشان باز می‌گردند و آتن در ابری از چوب سوخته فرو می‌رود.
دولت آلودگی هوا را که از درجه خطرناک گذشته است هشدار می‌دهد اما مردم شانه بالا می‌اندازند و فکر می‌کنند که دولت می‌خواهد مردم را مجبور به استفاده از نفتی بکند که بر آن عوارض بسته شده است. مصرف این سوخت ۸۰ در صد سقوط کرده است.  و در همین زمان نگهبانی از جنگل‌ها جنگی بی هوده بر علیه جنگل‌زدایی را که از زمان اشغال نازی‌ها سابقه نداشته آغاز کرده.

ما مسلما بخت بیش‌تری داریم که از ۱۹۱ مرکز «سوپ مردمی »  کلیسای ارتودوکس آتن، استفاده نمی‌کنیم. بخت‌یار تر از «فقرای جدید»، مثل آن مرد پنجاه ساله با کت و شلوار «آرمانی» که آرنجش رفته بود و نشیمن‌گاهش ساییده شده بود و برق می‌زد و سعی می‌کرد در صفی که در مقابل «سوپ مردمی» در یکی از میدان‌ها تشکیل شده، دیده نشود. بخت‌یارتر از آن زنی که هر روز شش کیلومتر راه می‌آید تا با دو کاسه مواد خوراکی به خانه بازگردد و نگذارد شوهر بیمارش بفهمد که چیزی برای خوردن ندارند.

من و زنم گاهی از خود می‌پرسیم که آیا در مقام انکار نیستیم. اما فکر می‌کنیم که بزرگ‌ترین خطر به افسردگی و ملال تسلیم شدن است. هر دو برای از رخت‌خواب بیرون آمدن در روزهای تعطیل می‌جنگیم. هر روز صبح بلند می‌شویم و به هر شکلی شده می‌ایستیم. ما خوش‌حال خواهیم شد از صفر شروع کنیم.  اما از کجا شروع کنیم؟ هر کاری پول لازم دارد. ما به اندازه به سر کردن داریم. وقتی شب می‌خوابیم، یک روز را برده‌ایم.  و هفت شب، یک هفته را. چون ابر سیاه آسمان زمستان آتن می‌خواهیم ناامیدانه باور کنیم که اوضاع همیشگی نیست.

اما مطئن نیستیم. تنها می‌دانیم که این ابر بهار که بیاید رفتنی‌ست.

هیچ نظری موجود نیست: