۱۰ فروردین ۱۳۹۲

رد پا


رادیو می‌گوید که رد پای حیوان بر زمین اولین نوشته بود. حرف می‌زد. می‌گفت: بیا. پیدایم کن.

کَریم گربه‌ای اوزبک بود. صاحبانش یک روز کریم را به همسایه‌شان سپردند و سه‌هزار و دویست کیلومتر راندند و به سرای تازه‌شان، به روسیه رفتند. فکر کرده بودند که گربه تاب این همه راه را نخواهد آورد. بماند در قلمرواش. بهتر است. گربه‌ی اوزبک سه هزار و دویست کیلومتر را در نوردیده بود و به سرای صاحبانش، سه هزار و دویست کیلومتر آن‌سوتر رسیده بود. به در خانه.
رادیو می‌گفت چگونه باور کنیم؟ چگونه باور کنیم که گربه کریم بوده است. از کجا معلوم نباشد که صاحبان گربه، گربه‌ای دیگر را به جای کریم نگرفته باشند. راست می‌گفت رادیو، صاحبان نمی‌توانستند  به دیگران ثابت کنند که گربه همان کریم است و چون کریم است پس سه هزار و دویست کیلومتر راه رفته است. راه آمده است. به در خانه رسیده است.

رادیو می‌گفت، اما امیلی گربه کانادایی پوس- فرانسوی‌ها می‌گویند پوس الکترونیکی، داشت. زیر پوستش. پوس الکترونیکی سجل گربه بود. احوالش را ثبت کرده بود. می‌شد ثابت کرد که گربه‌ای که همان، تقریبا همان مسافت کریم را رفته بود و صاحبش را پیدا کرده بود، امیلی‌ست.

۹ فروردین ۱۳۹۲

پاریس نیمه‌شب


امروز فیلم نیمه شب در پاریس وودی الن را دیدم. فایده‌ای ندارد. آیا این امریکایی آن فیلم اولمی ایتالیایی را - نامش چه بود؟ افسانه می‌خواره مقدس را دیده است؟ با این حال اگر هنوز رز ارغوانی قاهره را نساخته بود، می‌شد به ابداعی دل خوش کرد. اما نه. پاریس این نیست.
وودی الن نمی‌تواند هیچ تاریخی را زنده کند. آدم‌هایش سبک‌اند. مقیم نیستند. در قالب و کالبد کسی نمی‌روند. نه این‌که فاصله‌ای میان آن‌ها و قصه باشد. از جنس هواند. بمیرند هم کسی دردش نمی‌گیرد. بمیرند هم کسی نمی‌میرد.

اَمِریکا اَمِریکا


در هر کدام از ما چیزی از امریکا هست. تبار ما را هم از قصه بافته‌اند. برای‌مان خواب می‌بینند. پای‌مان را در کفش‌های‌شان می‌کنیم. در کفش‌های یکی از این قصه‌ها. و راه می‌افتیم. برای من امریکا از میدان شوش آغاز می‌شد. از نازی آباد می‌گذشت.  به شهر ری نمی‌رسید. ری مکزیک است. سعید عسگر رازی‌ست. رازی  کشف می‌کند. ری نام هزار و یک شهر است. ری هزار و یکمین نام شهر است. در خواب قصه‌ای. ری سیزدهمین شهر جهان است. ری سه‌هزار سال پبش از میلاد ساخته شده‌است. قصه ری از یاد رفته. به خواب رفته. نشست کرده. پسری کم‌سال، یا سبزه‌خطی، بی‌خواب، به دنبال قصه‌ای، قصه‌ای به دنبال او، سواره بر موتور، میان خاک و آفتاب، بیابان، بی‌علف و آب. تفنگی در جیب. از مرز می‌گذرد. رویای امریکایی. بستان بهشت.

۳۰ اسفند ۱۳۹۱

پوفیوز روایتی از عرق‌خوران بامزه و مزه‌خوران بی‌عرق


چند بار گفتم پوف‌یوز و بعد به دهخدا رجوع کردم. دهخدا گفته بود: به معنای پست‌فطرت و انسان رذل بوده و یک نوع فحش و ناسزا هنگام دعوا می‌باشد. قسمت اولش درست بود و قسمت دومش به همان خنده‌داری توضیحات لغت‌نامه‌ها بود. نمی‌توانست بگوید فحش و ناسزاست که به هنگام نظربازی و عشق‌بازی و چیزهای دیگربازی مصرف می‌شود. آیا فحش مصرف می‌شود. دنبال توضیحات بیش‌تری رفتم.
نوشته بود: در زبان عامیانه به کسی گویند که در مراسم نوشیدن باده و شراب و عرق، عرق نمی‌خورد اما مزه عرق‌خوران را  می‌خورد. این‌جا باید صبر می‌کردم. فکر می‌کردم. از عملیاتی فرهنگی وخیلی پیچیده پرده برمی‌داشت. باید فکر می‌کردم چه می‌شود اگر یکی  در مراسم نوشیدن باده و شراب و عرق- شد سه واژه، برای ملتی که عرق نمی‌خورد، نباید بخورد- نخورد این سه واژه را و از مزه عرق بخورد. چه اشکالی، چقدر اشکال دارد که او را چنین، با چنین فحش و ناسزایی می‌نوازند. غیر از این که خورندگان عرق و باده و شراب و می  مست می‌شوند و آن یکی نه. یا خرمست و بدمست می‌شوند و عربده می‌کشند و آن یکی نه. مزه‌ها را خورده و حالا می‌نشیند به تماشا. هر چه اندیشیدم ندانستم چرا به چنین فحش و ناسزایی مزین می‌شود. فکر کردم شاید چون مراسم است. دهخدا گفته در مراسم نوشیدن آن چند واژه. مراسم مناسک و آیین دارد. آیین‌اش خوردن عرق بامزه است نه مزه بی‌عرق. مراسم‌اش مست شدن است. در سرزمینی که مستی راستی‌ست و باقی دروغ است.  و عرق حرام. باز هم ندانستم. عقلم قد نداد. چیزهایی هست که با عقل دانسته نمی‌شود. باید اندکی و بیش‌تر عقل نداشت.
فکر کردم در هر حال میان عرق خوران و مزه خوران دعوایی در می‌گیرد و هست که ناسزایی شکل گرفته.
فکر کردم اصلا چرا عرق خوران مزه خوران را به مراسم‌شان راه می‌دهند. فکر کردم چرا کاغذی چیزی نمی‌چسبانند به در مراسم‌شان و رویش نمی‌نویسند: این‌جا مزه بی‌عرق نمی‌توان خورد. ممنوع است. فکر کردم که قدرتش را ندارند. می‌خواهند مست شوند. وزارت کشور که تاسیس نکرده‌اند. فکر کردم چرا مزه خور بی‌عرق می‌رود در چنین مراسمی. فکر کردم برای این‌که قدرتش را اعمال کند. فکر کردم هر جا که دعوا هست، قدرتی اعمال شده است. او با لباس نشسته جایی که همه لخت می‌شوند. از این کارش خوشش می‌آید. حظ می‌کند. عرق‌خورها مست پاتیل خوششان نمی‌آید. اولش که نمی‌فهمند، به فلان جایشان هم نیست. بعد که به هوش آمدند می‌فهمند که فلان جایشان را  نشان همه دادند.  و خوششان نمی‌آید. معلوم نیست از آن  پوفیوز خوششان نمی‌آید یا از خودشان. بعد فکر کردم بی‌خود نیست که عرق حرام است. عرق نیست که حرام است. مستی حرام است. نشان دادن خودت حرام است. برهنگی حرام است. چون همیشه یکی هست که نشان می‌دهد و یکی هست که تماشا می‌کند. کاش تماشا می‌کرد. می‌بیند. اصلا اگر کسی نبود که ببیند چه جای نشان دادن بود. فکر کردم باید وزارت کشور تاسیس کرد.

این‌جا در این سوءتفاهم‌ستان مجازی باید خاطر‌تان را نشان کنم که این جانب با  مجازی‌کسی  دعوا نداشته و کسی را پوفیوز خطاب نکرده‌ام. دل‌تان را صابون نزنید. این‌جا باکسی دعوا ندارم.

۲۹ اسفند ۱۳۹۱

کربلای پنج


روی بعضی سنگ قبرها نوشته: رجعت در کربلای پنج. سربازان فرانسوی در جنگ اول در وردن  افتادند. افتادند و برنخاستند. فرانسوی‌‌ها می‌گویند افتادن. وردن هم جغرافیا نیست. وردن مکانی‌ست که قبل از این‌که سریازان بیافتند و بعد از  این‌هم که افتادند و برنخاستند، وردن نام داشته است. وردن اما کشتار است. حافظه آن.
کربلای پنج جایی‌ست. مثل پشت هیچ‌ستان. نه جغرافیاست و نه مکانی بوده است. نه کربلاست. کربلای جغرافیایی که از قبل از واقعه، کربلا بوده.  و نه کربلای واقعه است. کربلای پنج  هر چه که هست تقدسش را از چیزی دیگر از جایی دیگر و شاید نه چندان تصادفی از خاکی دیگر- جغرافیای دشمن می‌گیرد. کربلای پنج یک استعاره است. اشاره است. لعل است اشاره به لب یار.
سربازان کربلای پنج هم افتادند. برخاسته‌اند. کسی چه می‌داند.

۲۸ اسفند ۱۳۹۱

خراب


ظرف‌ها را شستم. فرق من و مادر بزرگم که نامش خورشید بود این است که او یخ حوض را می‌شکست گاهی و استکان‌ها را می‌شست. گاهی هم از جاده‌ای میان دو برف عبور می‌کرد.
امروز لیوان‌ها و فن‌جان‌ها و قاب‌ها را و چنگال‌ها را نشمردم. دیگر بی‌هوده است. اما نمی‌دانم سه نفر آدم چرا  و چقدر قاب کثیف می‌کنند و هیچ چیز مثل ظرف‌های کثیف زشت  نیست و برانداز.  شما خانه‌تان را تکان بدهید. من اگر آشپزخانه را بتکانم کافی‌ست. اصلا چه کسی گفته است ما باید همیشه به وظایف‌مان عمل کنیم. چرا همیشه یک‌طرفه است؟ این را پسر خواهرم یک روز پرسیده بود از یکی از بزرگان قبیله. بزرگ قبیله سکوت کرده بود و پسر خواهرم به وظیفه‌اش باز عمل کرده بود. سکوت از چاقو بدتر است. گاهی که از قبیله‌مان می‌گویم، می‌گویند: این که خوب است در قبیله ما به روی هم چاقو می‌کشند. چاقو کشیدن شرف دارد به مقابل ننشستن و در چشم تو  ننگریستن. در ننگریستن گریستن هست.
به سین گفتم اگر تو زود از خانه نروی، من خواهم رفت. نمی‌خواهم مثل مادرم خرابت کنم.  خراب‌مان کرد. نگفتم ویران. ویرانی فرق می‌کند. در خراب، در میان مردمان آن‌جا  و در کلامی که به‌کارش می‌بندند، چیزی موذی هست. چیزی که خراب است یعنی خوب کار نمی‌کند. آقا یخ‌چال‌مان خراب است. حال‌مان خراب است. برادرم، یکی از بزرگان قبیله یک روز گفته بود: آدم بچه‌اش بمیرد به‌تر است تا یخ‌چال‌اش خراب شود. اضافه کرده بود در ایران.  نمی‌دانم چرا مردم باید  اضافه کنند در ایران.   گویید  هم  در ایران و هم  برون آن  زندگی می‌کنند.  اصلا از جای دیگری به ایران که خودشانند می‌نگرند. وقتی می‌گویند ایران، از آن جدا شده‌اند. مادرم می‌گفت از وقتی که تلویزیون آمد من فهمیدم زندگی چیز دیگری است. منظورش این بود که زندگی جای دیگری‌ست. مادرم نمی‌دانست که رمبو شاعر فرانسوی  خیلی وقت پیش این را گفته بود. اضافه هم کرده بود: من یکی دیگر است. ماه‌واره که دیگر هیچ. هنوز آن را نداشت. وگرنه اصلا نمی‌مرد. از بس زندگی نکرده بود.
برادرم بچه‌اش مرده بود. دو بچه‌اش. در تصادف اتومبیل. خودش می‌راند. بچه‌هایش را. یخ‌چال‌اش خراب شده بود و مدتی منتظر تعمیر یخ‌چال مانده بود و هوا گرم شده بود.

فکر کردم اگر بزنم چند تایی از کاسه و بشقاب‌ها را بشکنم از تعدادشان کم می‌شود. آن‌وقت ظروف کمتری کثیف خواهد شد هر روز. این کاسه بشقاب‌های روی هم تا سقف رفته متعلق به دوران فئودالیته است.  حتما متوجه شده‌اید دیگر که  روحیات فئودالی دارم. گمان کنم از آن است که هرگز رانندگی یاد نگرفتم.  در عصر الاغ مانده‌ام. سرعت‌اش اندازه من است.  و نجابت‌اش. خانه‌ای بزرگ. حیاط. درخت. اگر شد باغ.  و اتاق. هر چقدر بیش‌تر به‌تر. آشپز و کلفت و نوکر. آشپزش می‌توانم من باشم. یا ظرف‌ها را می‌توانم من بشویم. این اهمیت ندارد. سوسیالیسم تخیلی من این است.
آن روزها اتاق گشوده بودم به سوی مردم. کاسه و بشقاب خریده بودم و تخت و بساط خواب. و منتظر. منتظر مهمان.
حالا در خانه بسته است. حوصله تکاندنش را هم ندارم. حوصله همیشه با حجت همراه است. دلیل. مدرک. باید به آدم ثابت کنند که خانه را باید به انتظار بهار تکانید. وقتی باورها همه یکی بعد از دیگری مثل نظام‌ها فرو می‌پاشد. حکایت عصای سلیمان است. موریانه خورده بودش. دل‌هامان چند روز یک بار می‌لرزد، کافی‌ست. دست‌مان هم که به وقت پیرشدن.

یک بار در این جلسات و کارگاه ترجمه رو به ملت گفتم: می‌دانید چرا در ایران شعر زیاد تولید می‌شود؟ ما به شعر می‌گوییم نظم. از بی‌نظمی‌ست. بازماندگان واقعه، واقعه فروپاشی نظام‌ها، به خود که می‌آیند و گرد و خاک را که از  خود می‌تکانند و موهای پریشانشان را که مرتب می‌کنند، بعد از این‌که اجساد را از زیر ویرانه‌ها بیرون کشیدند و خاک‌شان کردند و از زنده ماندن دیگر کسی امید بریدند، در محض بی‌امیدی اولین کاری که می‌کنند، رشته بریده کلام را نخ می‌کنند.

۲۷ اسفند ۱۳۹۱

منزل


قدیم‌ها زندگی از محدوده خانه و حجره فراتر نمی‌رفت
زندگی اهالی منزل بود
البته منزل‌ها بزرگ‌تر بود
بجه‌ها بیش‌تر
گاهی از یک زن در هر منزل هم
دو منزل
گاهی منزل را بر می‌داشتند می‌رفتند صحرا
آن‌‌وقت زندگی اندکی آن‌طرف‌تر از منزل می‌رفت

وقتی می‌گفتند برو زندگی‌ات را بکن
معنی‌اش این بود که خیلی از خانه‌ات دور نشو
خانه مرز زندگی ترا از زندگی یکی دیگر مشخص می‌کرد
از خانه‌ای دیگر
خانه‌ها هم به این دلیل بزرگ‌تر بود و
 حیاط داشت و من تا مدت‌ها
شاید هنوز هم حیاط را حیات می‌نویسم
یک حیاط برای حیات‌مان کافی بود

حالا من سال‌هاست
 دور از خانه
خیلی دور از خانه
معلوم نیست زندگی چه کسی را می‌کنم

بازی نمی‌کنیم


من به این آدم‌هایی که آدم‌هایی دیگر می‌گفتند
یه بچه بیار سرت گرم شه
غبطه می‌خورم
چطور شد که ما از آن‌ها این‌قدر دور شدیم
عروسک‌ هم بازی نمی‌کنیم حتی

۲۵ اسفند ۱۳۹۱

یادآوری



این عکس را دیده بودید
خواستم بگویم
این‌جا بهشت است و
او هم خداست

ای خاطرات انتخابات ۸۸


علی مطهری می‌خواهد که خاطره انتخابات ۸۸ از ذهن‌ها پاک شود.

در وابستگی به گوگل



یک روزکه برق رفت من تازه دریافتم که مولوی و حافظ و الکتریسیته نداشتند
نیماجان هم که روزهایش به شب می‌گذشتند

ای پاپ


پاپ سخن‌رانی کرده و حرف‌های زده
به زبان ابتالیایی
بعد
یک کلمه‌ای  ایشان به کار برده که  در زبان فرانسه دو معنی مختلف دارد خیلی مختلف
حالا فرانسوی‌ها نمی‌دانند با کدام معنی سخنان پاپ را مخابره کنند

چقدر


آدم چقدر برای تا کردن ملافه کوچک است.

ان‌وقت‌ها که ما آدم بودیم


یادم آمد یک بار
آن‌وقت‌ها که ما آدم بودیم
 و عید بود و
در ایران بودیم
من یک ماهی قرمز خریدم
عید تمام شد و
بهار هم و ماهی قرمز رنگش را از دست داد
بلورین بلورین شد
آن‌وقت‌ها برادری داشتم
خانه‌ی ما هم مورچه داشت و
برادرم مورچه‌ها را به خورد ماهی می‌داد و
ما مورچه‌ها را در دل ماهی می‌دیدیم

من دیگر ماهی قرمز نخریدم

امروز از هر دری گفتم


آدم‌ها وصلت که می‌کنند یا به وصل که  می‌رسند
تن دیگری می‌شود تن خودشان
آن‌قدر که دل‌شان را می‌زند
بعد پای زنی دیگر یا مرد دیگری که وسط می‌آید
دوباره تن دیگری می‌شود تن دیگری
از تن‌شان جدا می‌شود
آنوقت دو طریق گشوده می‌شود
یا به سوی وصل می‌روند- وصل دوباره
با به سوی فصل- پاره

این‌ها شعر نیست ریاضت ویرگول و نقطه است
امروز از هر دری گفتم
مرغ همسایه چهار بار خودش را به شیشه پنجره کوبید
نشانه بهار است

دیروز برف آمد


دیروز برف آمد
از دی‌شبش آغاز شد
ولوله مرغان خاموش شد
شما گویید اصلا نیوده است
صبح سپید بود
چند سانتی‌متر سپیدی
سین مدرسه نرفت
بعد آب شد
سپیدی مثل برف آب شد
سرهنگ شاه روزهای انقلاب گفته بود
مثل برف آب می‌شویم
سین باز مدرسه نرفت

امروز اول به صدای پت پت بخاری نفتی گوش دادم
بعد به صدای چک چک ناودان
گاهی هم شاخه‌ای خم می‌شود
سپیدی شانه‌اش را می‌تکاند
 و سبز می‌شود

باغ ابدی





این عکس را یکی گذاشته بر وب که بگوید کاخ و پارک ورسای به خاطر برف تعطیل بوده است.
دیدن عکس به یاد من آورد که دیشب دیر وقت به رادیو گوش می‌دادم و باغبانی داشت حرف می‌زد. از باغ‌های ابدی می‌گفت. از باغ ورسای که باغ ابدی‌ست. همیشه همین است هیچ‌وقت هیچ تغییری نخواهد کرد. اگر درختی بمیرد یا خشک شود یا به دلیلی دیگر جایش درخت دیگری می‌گذارند و بعد آرایشش می‌کنند. همان‌طور که می‌خواهند. باغبان می‌گفت که لویی چهاردهم در این باغ گردش می‌کرد و ابدیت باغ تسلی‌اش می‌داد. نامیرایی‌اش میرایی او را از یاد می‌برد.

مصطفی ملکیان


از وبلاگ نشانه

به دیدن دکترمصطفی ملکیان رفته بودیم. 11 ماه است که شدیدا بیماراست هرچند این بار نسبت به دفعۀ پیش، که دیدیمش، رنگ و روی بهتری داشت. خودش می‌گفت یک سال و دو روز طول کشید تا از هرهفت دانشگاهی که تدریس می‌کردم اخراج شدم. و روزی آمد که دیدم فقط حقوق همسرم مانده. با این‌حال می‌گفت از سر این واقعه هیچ غم و غصه‌ای سراغم نیامد.

دیدن دکتر ملکیان موج بلندی ازنازکی، رقت، عطشی شدید به خوب‌‌ و مهربان‌بودن، بی‌تعلقی و بی‌قیمتی هرچه قیمت دارد و نیاز به پریدن در من ریخت که هنوز درگیرش هستم. هرچند با زبان اعتقادات ملکیان، که دقیقا با آن آشنا نیستم، فاصله دارم.

این حس بار اولی است که او را دیدم:

با آدم‌های معروف خیلی ننشسته‌ام به یک معنا ازشهرت و مشهور فرارکرده‌ام، یعنی از یک جهت متاسفانه، زیاد همنشین آن‌ها نبوده‌ام تا قضاوت کنم ولی همین‌طوری می‌گویم که یک‌جور قحطی آدم‌های بزرگ داریم. بزرگ، منظورم، شخصیتی است که وقتی نزدیکش هستید بفهمید جنس جدایی دارد، بافتۀ دیگری است. مثلا یک‌جور بریدگی از روزمرگی‌هایی که من دچارش هستم، جدا از رنج‌ها و خوشی‌های ناچیز من، اصلا یک وقار و شکوهی که همراه افتادگی است و هیچ‌کدام از ارزش دیگری کم نمی‌کند. راستش فکر می‌کنم پیامبران هم این‌طوربوده‌اند. به‌غایت مهربانی را هم اضافه کنید. وقتی وارد شد آدمی جدا جلوه می‌کرد که شعاعی ازجذبه همراهش بود. همیشه از برخورد شیفته و مشتاق بعضی هوادارانش درمحیط مجازی دل‌خور می‌شدم. الان هم در نوشتن احتیاط می‌کنم. اما این‌قدر شخصیت کمیابی دارد که حدی ازآن اغراق‌ها و تملق‌ها طبیعی است نه اینکه درست باشد.

بار دوم همین چند روزپیش:

حس کردم با تمام ناآشنایی‌ای که او با ما یا من دارد انگار نزدیک‌ترین کس به من است. نه، گویی تا به‌حال نزد هیچ‌کس این‌قدر محترم شمرده نشده‌ بودم. من نه یک انسان مثل انسان‌های دیگر، نه یک زن مثل زن‌های دیگر، نه یک ایرانی، همشهری، هموطن مثل هم‌قطاران خودم، که انگار اصلا سوارهیچ قطاری نیستم. زیرمجموعۀ هیچ کلی. اهل هیچ کجا. من خودم هستم مثلا نگینی تنها، اصلا هر آدمی جواهری با رنگ وتراشی جدا، عنصرهایی مختلف، که هرکدام از یک معدن آورده شده‌اند. احساس وجودی با ترکیب انحصاری، نامشابه، شکافتنی و کشف‌کردنی. نه معمولی، مثل همۀ انواع. عزتی برای یک "یک‌دانه"و "وجودی دردانه". من جدا بودم ازهمۀ صفت‌های مشابه هم‌نوعانم. به‌گمانم همه همین حس را داشتند. گویی من در آیینۀ او خودم را دوست‌داشتنی می‌یابم.

بی تکلفی‌ او گیجم می‌کرد. درون یک شخصیت فاخر یک کودک ساده و یک‌رنگ نشسته بود، آبی زلال و جاری بود. در او همزمان، یک افسرده با یک روان‌شناس یا روان‌کاو، هر دم، درحال مکالمه بود. جای‌ِشان دائم با هم عوض می‌شد. اما پیش ما ابایی نداشت تا گفت‌و‌گوی این دو را علنی کند. من یادم می‌رفت او ملکیان است، خودش از یادم می‌برد.

با دیدن او دوباره هوای افسردگی به سرم زد.

آقای آیت‌الله


آقای آیت‌الله امینی امام جمعه قم فرموده‌اند: «بیداری اسلامی در همه جای جهان کاملا محسوس است و حتی دشمنان از این مسأله احساس خطر جدی می کنند واسلام به طور وسیع در حال گسترش است. چراکه دین اسلام به عنوان دین دوم جهان و حتی دین دوم کشورهایی مانند انگلستان شناخته شده و فرانسوی‌ها و آمریکایی‌ها هم گرایش بسیار زیادی به اسلام پیدا کرده‌اند. ما این نوع بیداری اسلامی و گرایش به اسلام را به نفع خود می دانیم، اما به نظر بنده اگرچه بیداری و توجه به اسلام وجود دارد، اما باید به سمتی حرکت کند و به نوعی تبلیغ شود که تشیع را گسترش دهد. لذا باید مشخص شود که چه کسانی روی این بیداری کار می کنند. آیا کتاب‌های اسلامی به زبان‌های مختلف وجود دارد تا برای آنها فرستاده شود؟ زیرا به عنوان مثال، مردم در فرانسه به سرعت به اسلام گرایش می یابند، اما متأسفانه کتاب های اسلامی که به زبان فرانسه باشد، در ایران بسیار کم است. در عین این‌که زبان‌های دیگر هم، چنین وضعی دارند.»

آقای ایت‌الله باید مشخص کنند که بالاخره اسلام مهم است یا شیعه. آیا شیعه مسلمان است یانه؟  سنی مسلمان است یا نه؟ جرا اگر بیداری اسلامی در راه است به نفع شیعه نیست؟ چطور بیداری اسلامی می‌تواند به نفع شیعه نباشد؟ اگر هر دو مسلمان هستند چرا بیداری یکی به نفع دیگری نباشد. یا مسلمان شدن دو مرحله دارد؟ اول مسلمان می‌شوند بعد شیعه. پس شیعه بودن و شیعه شدن برتری دارد به مسلمانی.
چرا و چطور مسلمان شدن در بلاد  فرانسه و انکلیس و امریکا کافی نیست و آنقدر کافی نیست که باید در مملکت بیکانه تبلیغ شیعه‌گری شود؟

ایشان که با علامه طباطبایی آشنایی داشته‌اند - در پایان همین سخن‌رانی از ایشان یاد می کنند لابد هانری کربن را می‌شناسند و می‌دانند که ایشان فرانسوی بودند  و کتاب‌های بی‌شمارشان در باره اسلام ایرانی و دوازده امام و امام زمان به زبان فرانسه است. پس مشکل نبود متون به زبان فرانسه نیست. ایشان همان‌قدر که مطلع هستند در فرانسه عده‌ای زیاد به اسلام روی می‌کنند باید مطلع باشند که عده‌ زیادی هم از اسلام در همین فرانسه روی بر می‌گردانند، به تحقیق و گفته مفتی‌های این‌جا.

آیا آقای آیت‌الله داستان کشتن امام شیعه مسجدی در بلژیک را نمی‌دانند. آیا علت‌اش را نمی‌دانند؟ آیا نمی‌دانند که بعد از مواضع ایران در  ماجرای سوریه است که این شکاف بیش‌تر و بیش‌تر شده است؟
عجب ماجرایی! با چند هزار کشته. حالا همه، همه یعنی اذهان بسیاری، در جهان مسلمانان سنی و جهان غیر مسلمان، ایران را حامی این کشتارها می‌دانند، ایران شیعه را. شما که به خاطر حفظ نظام سکوت کرده‌اید نمی‌دانید، ندانسته‌اید تا به حال که اسلام را در قلمرو پاره کرده‌اید؟  و جان شیعه را در دل این قلمرو. شما که به‌تر می‌دانید چه چیزی شیعه را از سنی جدا می‌کند، ندانسته‌اید که این جدایی حالا در جغرافیا اتفاق افتاده است؟‌ این‌ها را باید به صراحت بگویید تا مرزتان با آن‌ها که حامی حامیان اسد هستند چون می‌خواهند- گمان می‌برند از قلمرو ایران دفاع می کنند و درد دین ندارند مشخص باشد. باید دانسته شود که نظامی که شما از آن دفاع می‌کنید یعنی جمهوری اسلامی جغرافیایی دارد، قلمروی دارد.  و بیش‌تر به دلیل این جغرافیا  دعواست. اصلا امپریالیسم  و استکبار ماهیت‌اش به جغرافیا وابسته است. ایران منطقه‌ای ژئوپولیتیک است. ابن مهم است. اینکه شیعه است  درجه اهمیت کمتری‌ دارد. ما که از طریق کتاب‌های هانری کربن که دست و دلش در اولین تکان‌های انقلاب لرزیده بود بیش‌تر به شیعه رو آوردیم تا در محضر نظام و روحانیت، آن را فرای  قلمرو اگر چه نه خارج از آن دریافتیم.
نظام سرنوشت شیعه را به جغرافیای ایران پیوند زده است و در درون خویش و در درون این جغرافیا روز به روز از جان شیعه تهی می‌شود.  این هشت و چند ساله نتیجه مستقیم و آشکار آن بود.
حالا می‌خواهید چند شیعه  جان‌تهی هم در فرانسه و انگلیس و امریکا تولید کنید که چه بشود؟ که با سنی‌ها دعوایشان بشود؟ که در میادین پاریس و حومه بگویند مدینه فاضله ما ایران است که دارد با امپریالیسم بر سر غنی‌سازی اورانیوم می‌جنگد؟ یا اینکه  اسلام ایرانی هانری کربن را ترویج کنند به جای ایران اسلامی را؟ خدای نکرده دل‌تان را به شمارش نفرات مسلمان شیعه خوش کرده‌اید؟ وقتی مسلمانان دارند کشته می‌شوند؟

آقای آیت‌الله دوران تغییر کرده است. خودتان در این دخیل بودید. وارد تاریخ شدید و وارد تاریخ کردید. تاریخ هم که در جغرافیا روی‌میدهد. تکلیفتان را روشن کنید. یا به حجره‌هاتان بازگردید. خارج از تاریخ. جغرافیا که جبر است. و بگذارید کسانی، گروهی دیگر «مطلقا مدرن‌»تر از احمدی‌نژاد بیایند. بگذارید درهای «حرم‌»ها را کسانی «َدیگر» و نه تنها به روی چاوز به روی هانری‌کربن‌ها هم بگشایند

بشارالاسد می‌تواند جنگ را ببرد؟


این مطلب تاریخ ده ژانویه ۲۰۱۳ را دارد و مصاحبه‌ای‌ست با فابریس بالانش در باره  اوضاع سوریه.

مصاحبه اومانیته روزنامه حزب کمونیست فرانسه با جورج قُرم اقتصاددان و تاریخ‌دان مسیحی لبنانی- مارونی
در تابستان ۲۰۱۲
ترجمه سرسری نیشابور که مطمئن نیست اسامی عربی درون متن را درست نوشته باشد
اوتان هم همان ناتو است


- چه کارنامه‌ای می‌توان از بهار عرب نشان داد؟
- بدون شک روی‌دادهایی بزرگ در این یک سال و نیم واقع شده است. آن‌چه که من شورش و نه انقلاب نام دادم، در چند مرحله اتفاق افتاد. وقتی همه جامعه عرب در حریان ماه ژانویه، فوریه و مارس ۲۰۱۱ به خیابان آمدند. از هر سن و سالی و از هر طبقه اجتماعی به حکومت وقت اعتراض کردند. آن‌ها در عین حال به استبداد سیاسی و فقدان آزادی و بخصوص شرایط اجتماعی- اقتصادی و مشخصا به در صد بالای بیکاری که مشخصه اقتصاد عربی‌ست معترض بودند. بی‌کاری در جوان میان پانزده تا بیست سال سی در صد است. بنابراین در عین حال که تقاضای  کرامت اجتماعی بود درخواست آزادی سیاسی هم بود. این جنبش‌ها که به صورت عینی از عمان تا موریتانی جریان داشت، جنبش های متفاوت اروپایی را هم که به نئولیبرالیسم  و ریاضت اقتصادی و رشد بیکاری و بی‌ثباتی  شغل جوانان معترض بود الهام‌بخش شد.
با جنبش بسیار زیبایی روبرو بودیم که در هر دو کرانه مدیترانه متحد شد تا به حکومتان وقت اعتراض کند.
در مرحله دوم متاسفانه آن‌چه می‌توان ضد انقلاب نامید به وقوع پیوست. کنشی فوق‌العاده، حتی اگر رسانه‌های غربی خیلی کم به آن پرداختند، ورود و دخوال نیروهای نظامی عربستان سعودی به بحرین بود تا تظاهرکنندگان میدان لولو را در هم بشکند و دومین انحراف در یمن رخ داد ( که همین‌جا باید نقش زنان  را گرامی داشت) با پریزیدانت علی عبدالله  صالح مورد حمایت سعودی. بعد از آن اوضاع در لیبی و سوریه. خراب شد. در لیبی اوتان مداخله کرد با بمباران  وسیع که نیازی به آن نبود تا دیکتاتور لیبی بیرون انداخته شود.

- در سوریه چه می‌گذرد؟
- در سوریه مبارزه در سه سطح حریان دارد. نخست مسئله‌ای محلی بود. در آن‌جا هم خرابی اوضاع و شرایط اجتماعی- اقتصادی بخصوص در روستاها بود. اما قدرت حاکم در مقام انکار برآمد. بعد از آن مسئله منطقه‌ای شد. دخالت خشونت‌امیز قطر، ترکیه و عربستان سعودی. کشورهایی که درس دمکراسی به سوریه می‌دهند. و بعد بالاخره در سطح بین‌المللی آن‌جا که ناگهان چین و روسیه بر علیه اسباب دست شدن  سازمان ملل  شوریدند. از آن روز سوریه شد نماد در هم شکستن  اراده  یک‌جانبه ایالت متحده امریکا و متحدانش در مدیریت گیتی. بناربراین وضعیت سوریه به صورت خیلی پیچیده‌ای در آمد.

- راه حل چیست؟
-، امروز راه حلی نیست. شما با جنگی رسانه‌ای مواجه هستید، جنگ تصویری بی‌سابقه در تاریخ رسانه که تنها دکترین قطر و عربستان سعودی و امریکا و فرانسه و باقی کشورهای اروپایی‌ست. آن‌چه که نظام سیاسی می‌تواند بگوید شنیده نمی‌شود. مسلما حتی اگر هیچ‌گونه هواداری از  برای رژیم سوریه نداشته باشیم چیزی که قابل فهم است، باید طرفین دعوا شنیده شوند و نه تنها یک طرف. اگر می‌خواهیم به طرف آرامش برویم. من گفتم که باید نقشه محلی و منطقه‌ای و بین‌المللی را از هم جدا کرد در سوریه.
در سطح محلی شما با دو اپوزیسیون روبرو هستید که خیلی با هم متفاوت هستند و روز به روز هم جداتر می‌شوند. اپوزیسیون داخلی هست که از بسیار مبارز درجه اول تشکیل شده تا گاهی بیش از ده، پانزده و بیست سال زندانی بوده. مثل رهبر سابق کمونیست ریاض‌الترک که هجده سال زندان و انفرادی بود. این اپوزیسیون داخلی نمی‌گذارد در دام دیپلماسی غربی بیافتد، همچون که اپوزیسیون خارج می‌افتد. رژیم گشایشی خیلی کم‌رنگ و ناکافی  آغاز کرد. حتی گفت‌گویی راه انداخت متاسفانه بی نتیجه و ادامه یا در پاییز ۲۰۱۱ به اپوزیسیون اجازه داد بدون این‌که دستگیر شود در دمشق گرد هم بیاید.
اپوزیسیون خارجی از پناهندگان سیاسی شکل گرفته یا تنها از سوریه‌های مقیم خارج که بعضی شان با رژیم درگیری نداشته‌اند، چون خارج بوده‌اند، که خیلی زود به دام افتادند، مشخصا در دام دیپلماسی ترکیه و فرانسه. چرا که دو چهره مهم این اپوزیسیون خارج برهان قالیون دانشگاهی معروف فرانسه و باسما کودمانی است که در «ایرفی» به مدت درازی محقق بود. بعد اخوان‌المسلمین هستند و شخصیت‌هایی  خیلی نامتجانس که اغلب اولین بار است می‌بینیمشان و سابقه سیاسی ندارند.
 یکی دیده‌بانی حقوق بشر است که مقرش در لندن است و مستقیما در میدان نیست. همه این‌ها دریافتی از بی‌نظمی می‌دهد. دیدیم که چگونه اسباب دست گروهی به عنوان دوستان سوریه که اول در تونس و بعد در ترکیه و حالا در امریکا و بزودی در فرانسه نشست داشتند شدند. شورای ملی سوریه هم که اپوزیسون خارج درست کرد با نزاع داخلی فلج شده است. از طرفی به نظر می‌رسد که هیچ نفوذی بر آن‌چه ارتش سوریه آزاد می‌نامند ندارد که به طور انبوه اسلحه دریافت می‌کند که سهم بزرگی از طریق لبنان وارد می‌شود.
در سطح دیگر مسلما منطقه‌ای است. بر کسی پوشیده نیست که دیپلماسی اوتان یک هدف عمده و وسیع دارد که ایران را به ترک غنی سازی متقاعد کند.  رابطه سوریه و ایران و حزب‌الله و ایران را قطع کند.  و مسلما امنیت اسراییل را تضمین کند چرا که حزب‌الله دو بار با ارتش اسراییل جنگیده است و مجبورش کرده است که خاک لبنان را ترک کند بعد از بیست سال اشغال کشور. سال ۲۰۰۶ هم نگذاشته دوباره بیاید و آن ناحیه را بگیرد. حزب‌الله قدرت قابل ملاحظه خطرناک است برای اسراییل. پس هدف دعوا برای سوریه در بعد منطقه‌ای در صورت تغییر رژیم بستن آذوقه ارتش حزب‌الله است از طریق ایران و جدا کردن سوریه از ایران و تضعیف ایران به انتظار تغییر رژیم در تهران.
حالا در وجه بین‌المللی چین و سوریه معتقدند که خاورمیانه چهارراه ژئوپولیتیک و استراتژیک خیلی مهمی‌ست. بزرگ‌ترین ذخیره انرژی دنیا و نمی‌توانند مدیریت کامل آن را در اختیار امریکا و اعضای اوتان بگذارند. بنابراین تصمیم قطعی‌شان در در هم شکستن اتحاد امریکایی و اروپایی در خاورمیانه است.
در هر حال نمی‌خواهند که دست‌شان از تمام منطقه کوتاه شود و چون خوب می‌دانند که جنبش‌های مثل اخوان‌المسلمین و بنیاد‌گراها علامت‌هایی-چراغ سبز، به دولت‌های غربی داده‌اند که ضد غرب نیستند- عملا از مسئله فلسطین و رنج‌شان نمی‌گویند. اغلب نئولیبرال هستند. شما این وصلت را دارید که دارد خودش را به صورت نیرومندی قرص می‌کند، عربستان سعودی، قطر، امریکا، اروپا و نیروهای اسلامی گوناگون محلی در کشورهایی که انقلاب به خودشان دیدند.

- بحران سوریه آیا به صورت درازمدت  به لبنان سرایت خواهد کرد؟
- روشن بود که به لبنان سرایت می‌کند، مخصوصا از آن وقت که ترکیه بعد از روندی پیش‌رو، پس روی کرد.  لبنان کشوری که  جنبش‌های جهادی و تکفیری دارند به کمک عربستان رشد می‌کنند ، مرزی طولانی با سوریه دارد. می‌دانستیم که از چند ماه پیش که جنگجویان نظامی با اسلحه به عناصر سوریه ای نظامی ضد رژیم  کمک می‌رسانند و به سوی‌شان می‌روند. چیزی که طولانی بودن زدوخورد شهر حمس را توضیح می‌دهد. روشن است که شمال لبنان دالانی طولانی برای اسلحه رسانی به شورشیان است.

- نقش قطر و عربستان چیست؟
- در چهارچوب ضد کنش، کشورهای شورای همکاری خلیج که در رآس‌شان عربستان قدرت‌مند هست و قطر خیلی فعال. این اجماع از حکومت‌هایی تشکیل شده که با سخاوت زیاد دهه ‌ها سال است تمام جنبش‌های بنیادگرا (سلفی‌ها، اخوان‌المسلمین... ) را حمایت می‌کنند و آن‌ها را به مناسبت‌هایی مثل انتخابات سوق می‌دهند. بالاخره به این دو انقلاب می‌رسیم. از طرفی در زمان عملیات، این ضد انقلابی است که شورای همکاری خلیج دو کشور سلطنتی اردن و مراکش را هم دعوت می‌کنند و این دو کشور عضو شورا می‌شوند. بدین صورت تمام این ضد کنش از عربستان و قطر و اخوان و امریکا و اروپا برای مصادره انقلاب برنامه ریزی می‌کند. در ماه مه ۲۰۱۱ دیدیم که در نشست  سران هشت کشور در شهر دویل، قسمت بزرگی به شورش عرب اختصاص داده شد. به این نشست توجه‌ای نشد در حالی که تمام دنیا باید با دقت سند صندوق بین‌المللی را مطالعه می‌کردکه تایید و امضاء شده بود. که سی میلیارد دلار به انقلاب تونس و مصر کمک کرده بودند. کمک‌هایی که همیشه مشروط است. با اصلاحاتی باز هم بیش‌تر نئولیبرالی. یعنی همان اصلاحاتی که تونسی‌ها و مصری‌ها را به خیابان کشاند.

- می‌توان گفت که استراتژی امریکا پراگماتیک است. آماده همکاری با هر کسی که قدرت را به دست بگیرد تا امورشان بگذرد.
- استرتژی امریکا هنوز همان استراتژی نئوکنسرواتیست ژرژ بوش است. ترکیبی تازه از خاورمیانه تا راحتی خیال امریکا و امنیت نهایی اسراییل بدون این‌که اسراییل امتیازی دردناک بدهد فراهم شود. هر کس که سخن‌رانی اوباما را در قاهره شنیده باشد با دقت می‌تواند بفهممد که به قیمت خواندن چند آیه از قرآن و چند جمله مهربانانه از رنج فلسطینی‌ها و در حمایت اقلیت، در همان خط و جهت حرکت می‌کند جز در مورد عراق که می‌خواهد ترک کند و در افغانستان تمرکز کند.
رویای خاورمیانه به طور کامل در جهت منافع ژئواستراتژیک -اقتصادی غرب سیاسی است که اوتان پیش می‌برد. سیاست امریکا سیاستی‌ست  که نفاق هر چه بیش‌تر سنی و شیعی در ابعاد منطقه می‌افریند. ما از آن در لبنان رنج می‌بریم. در سوریه و در بحرین. هر جا که شما جماعت مسلمانان را دارید که سنی نیستند. علوی و شیعه و غیره هستند، استفاده از مذهب و دین و به بازی گرفتن آن مدتی است بر قرار شده است.
ترجمه نیشابور

بشارالاسد می‌تواند جنگ را ببرد؟

- در سخن‌رانی یک‌شنبه گذشته بشارالاسد گفت که برای انتخابات با وجود شروطی حاضر به گشایش است. عده‌ای این را چون آخرین تلاش‌های یک رژیم در اغمای سیاسی می‌بینند. شما چه فکر می‌کنید؟

ف ب- سخن‌رانی بشارالاسد در درجه اول برای این بود که نشان دهد هم‌چنان رئیس جمهور سوریه است و خیال دارد که بماند.  و ادعاهای مخالفین را که دو سال است می‌گویند رژیم هفته‌های آخر عمر خود رابه سر می‌برد و به زودی به کوبا و روسیه و ونزوئلا پناهنده می‌شود رد کند. از نظر نظامی هم این ادعا قابل تایید است. چرا که نیروهای رژیم شورشیان را به دروازه‌های دمشق رانده‌اند.  و حمص پای‌تخت انقلاب دوباره تقریبا در مهار ارتش سوریه در آمده است و حلب را هنوز موفق نشده‌اند در اختیار بگیرند علی‌رغم حمله قاطع سپتامبر گذشته. بله شورشیان در شمال و شرق پیش رفته‌اند اما در شهرهای بزرگ موفق نشده‌اند.
بشارالاسد اول از همه هوادارن خود را مورد خطاب قرار می‌دهد.به آن‌هاست که می‌خواهد اطمینان دهد که پیروز آینده است. از زاویه نگاه غرب و برای مخالفین سوریه می‌تواند کاملا غیر واقعی جلوه کند. هدفش متقاعد کردن اذهان عمومی غرب نیست و نمی‌خواهد  ائتلاف ملی سوریه را به سوی خود بخواند او شیخ احمد معاذالخطیب را مزدور غرب نامید و برده و از هر مذاکره‌ای با او سرباز زد. بشارالاسد یک روند گفت‌گوی ملی را اعلام کرده و بعد از آن انتخابات مجلس و بعد هم انتخابات ریاست جمهوری را بر طبق برنامه قبل. هیچ تغییری نسبت به قبل از بحران اعلام نشده است.
نشانی از اغمای سیاسی رژیم نیست. ضعیف شده است. اما امید دارد که دوباره روی پایش بایستد. در وضعیت کنونی مخالفین می‌تواند پیروز شود.

- اذهان مردم به کدام سو رو دارد، آیا می‌توان گفت که مخالفت واقعی با اسد در میان مردم وجود دارد؟

ف ب- با انتخاب اپرای دمشق که یکی از بزرگ‌ترین تالارهای پای‌تخت است به جای سالن دانشگاه یا مجلس او خواست نشان دهد که از محبوبیت زیادی برخوردار است. ما با هواداران زیادی همچون سال ۲۰۱۱ بیرون از تالار روبرو نشدیم. اقلیتی در میان اقلیت‌های مذهبی و بورژوازی و دستگاه بوروکراتیک، از هواداران سفت و سخت او هستند. اقلیتی از توده‌ی اعراب سنی و حلقه روشن‌فکران از او بیزارند.  و خواستار رفتن او هستند. اما برای اکثریت مردم سوریه بازگش صلح ارجحیت دارد. حتی اگر حفظ بشارالاسد بهای پرداخت شده باشد. بیش از آن‌که بخواهد مردم به او ملحق شوند سستی و بی‌علاقگی مردم را طلب می‌کند. می‌خواهد با سماجت ثابت کند که تا به آخر خواهد جنگید و آخرش هرج و مرج است. این مردم سوریه را وامی‌دارد که خواست‌های سیاسی خود را برای بعد از استقرار امنیت نگاه دارند. هدف بشاالاسد این است که نشان دهد رژیم بیش از مخالفین به تضمین امنیت قادر است و حمایت مردم را از شورشیان سلب کند.
این یک تکنیک قدیمی ضد شورش است که به یک عنصر ساده تکیه می‌کند: مردم همیشه اویی را که ترس بیش‌تری القا می‌کند و به‌تر امنیت را برقرار می‌کند ترجیح می‌دهند جدا از این‌که کدام بر حق‌اند. بمب‌باران‌های هواپیماهای سوریه بر  محله‌های شورشیان هدف دیگری ندارند که مردم عادی- غیر نظامیان را ناراضی کنند.

- وضعیت نظامی شورشیان چگونه است؟

ف ب- رژیم یک سوم خاک را در مهار خود دارد: پنجاه در صد جمعیت را. شورشیان تنها پانزده تا بیست در صد جمعیت را که سهمی از آن به کشور همسایه فرار می‌کنند. ده در صد جمعیت در مناطق در دست کردها هستند. محله‌های شمال حلب و قلمرو کردستان شمالی، متحدین استراتژیک رژیم و بالاخره بیست تا بیست و پنج در صد جمعیت در مناطق تحت کشمکش هستند. به طور کلی رژیم در جنوب و غرب سوریه قوی‌ست و شورشیان در شمال و شرق. قلمرو مملو از اقلیت‌های مذهبی - بیست در صد جمعیت در دست رژیم است. روستاها با هویت عرب سنی بیش‌تر به شورشیان سوق دارد. مگر که به صورت قبیله‌ای با رژیم بیعت کرده  باشند. وضعیت فوق‌العاده پیچیده‌ای است و تجزیه تحلیلی در جزئیات لازم دارد.
 شورشیان منشعب هستند و قادر نیستند حمله‌ای پای‌دار را تدارک ببینند. نفت‌نشین‌های خلیج به پای اسلام‌کراها پول می‌ریزند و آن‌ها هم خود را تحمیل می‌کنند و ارتش آزاد و نیروهای لائیک سوریه به حاشیه برده می‌شوند. اما تنها مسئله پول نیست. چرا که بیش‌تر اثر منفی بر مبارزین دارد چون می‌بینند که مسئولین پول‌ها را بالا می‌کشند. گروه‌های زیادی از ارتش آزاد سوریه دست به غارت زدند تا مخارج مبارزه  را تهیه کنند اما امروز به عادت تبدیل شده است و حتی تنها دلیل مبارزه: بی‌فایده است که دست به حمله‌ای بزنی در محله‌ای که دست ارتش حلب است چرا که چیزی برای غارت نیست. یک سری گزارش در گارین سال ۲۰۱۲ چاپ شد که رفتار عده‌ای از این گروه‌های شورشی را به خوبی نشان می‌داد. همه این‌ها باعث می‌شود که مردم شورشیان را طرد کنند و اسلام‌گراها را طلب کنند. همین حالا در بعضی از محله‌های حلب اسلام‌گراها زن‌ها را نمی‌گذارند رانندگی کنند و حجاب را اجباری کرده‌اند. دست‌گیری و اعدام به دست شورشیان هم آن‌ها را شبیه «بسیجیان» رژیم کرده است.

- در نتیجه همه این‌ها، چه چشم‌اندازی برای سوریه نقش می‌بیندد؟

ف ب- در درجه اول چشم‌انداز یک دخالت بیگانه دور می‌شود. کارگذاری موشک در ترکیه نمادین است. نه ایالات متحده و نه کشورهای عضو اتحادیه اروپا میل ندارند در جنگی درگیر شوند که سازمان ملل علنا آن را جنگ داخلی نامیده است.
پیش‌رفت اسلام‌کراها مخصوصا گروهی، شاخه‌ای از القاعده جلوی هر دخالت مستقیم ناتو را می‌گیرد.
فرانسه بخصوص وزارت امور خارجه چگونه می‌تواند اسلام‌گراها  را در شمال مالی به عقب براند و در به قدرت رسیدن آن‌ها در سوریه کمک کند؟ اسرائیل دارد نگران می‌شود. ارتش سوریه بلندی‌های جولان را رها کرده است.
در سوریه بشارالاسد استراتژی ضد شورش را به کار می‌برد که دارد به بار می‌نشیند. اوائل بحران برایش سخت بود که مردم را بسیج کند تا از رژیمی فاسد و دیکتاتوری دفاع کنند حالاصاحب ایدئولوژی‌ای بسیج‌کننده است. دفاع از سوریه در مقابل دخالت خارجی و اسلام‌گراها. اقتصاد در نقطه مرگ است، اما از حمایت و پشتی‌بانی مالی و نظامی ایران و روسیه برخوردار است که به او اجازه می‌دهد خرج دست‌گاه‌های حکومتی را بدهد و ارتش را اداره کند. شورشیان در وضعیتی شکنند‌تر هستند. کمک‌های خارجی کاهش می‌یابد به دلیل نبود موفقیت‌های چشم‌گیر. لوازم پیش‌رفته که این همه انتظارش می‌رفت نمی‌رسد. مخالفین مسلح و مخالفین سیاسی به نوافق نرسیده‌اند تا  یک سازمان محکم و واقعی تاسیس کنند و از جنگ‌شهری تا به قدرت را به دست گرفتن عبور کنند.
سال ۲۰۱۳ باز هم خونین خواهد بود. باید از مرز صدهزار کشته گذشت و میلیون آواره. هیچ مذاکره‌ای ممکن نیست. چرا که مخالفین زیادی منشعب هستند تا توافقی را به صورت واقعی به مرحله عمل در آورند. روسیه و ایران چون بیش از غرب و نفت‌نشین‌های خلیج خواهد باخت، ممکن نیست از حمایتشان از بشارالاسد دست بکشند. نتیجه بحران سوریه در میدان نظامی خواهد بود. تا ماه‌های آینده و شاید سال‌های آینده. مردم سوریه آشتی‌ناپذیر شده‌اند و این در نهایت به معنی باخت یک سرزمین است.
بشارالاسد می‌تواند جنگ را ببرد اما صلح را نخواهد برد.

۲۰ اسفند ۱۳۹۱

از نامه‌ای به رئیس جمهور


از وبلاگ فرزند آزادی

این موج تا پایان ما کشیده خواهد شد. (نامه ای به ریس جمهور)

کی بود که "چوانگ تسه" را می خواندم " درختی صدساله بینگار.از آن شاخه ای می برند,با تکه ای از این شاخه, ظرفی مقدس می سازند, نگارین وقلمزده.باقی به گودالی می افتد و در آن می پوسد. آنگاه می گویند ظرف زیباست . وباقی زشت! (سهراب سپهری , دست نوشه ها)
سلام آقای رئیس جمهور
حال شما خوب است؟ این روزها حال عدالت چطور است؟! بعد از این همه سال یادم افتاده که من هم  باید مثل همه این مردم صبور, سنگین وعزیز به شما نامه بنویسم. وحرف بزنم.واین بار در این سطور خودمانی برخلاف همیشه – که شما را خادم جمهور می خواندم --  جناب عالی را رئیس جمهور خطاب کنم. چرا که بعضی ها باورشان شده که از آنجا که خود وتبار خود را بزرگ زاده می خوانند – هرچند گیرم پدر تو بود فاضل   از فضل پدر تو را چه حاصل – شما را رعیت زاده وخادم شخصی خود وطبقه اشراف این دیار می انگارند وهرگونه وبا هر لفظی به محضرتان توهین می کنند وافترا می زنند ! اما دریغ از طاقت کوچک ترین تلنگر و نقدی به خود یا وابستگان نسبی وسببی یا شرکا ی قبیلگی شان!
آقای رئیس جمهور
شما  در تاریخ 12/11/91 در آن مجلس عاشقانه وحضور پر معرفت وشجاعانه فرمودید که " یک رعیت زاده اید" "از مردم"و برای  مردم..... البته  هنوز در این دیاربعضی ها به رسم جاهلیت خود را به نسب بزرگ زاده می خوانند!........
آقای رئیس جمهور
راستش را بخواهید ما از همان بهاراول –27 خرداد 84 – باور کرده بودیم که شما از جنس خود مایی.هرچند آن روز ها هنوز به سیاق فرهنگ فئودالی بزرگ زاده ها, رعیت زاده یک فحش بود.و تحقیر! و در بهار دوم –22 خرداد 88 – هم ادعا می شد  13 میلیون رای بزرگ زاده واشراف , خیلی بیشتر از 25 میلیون رای رعیت زاده ها وپابرهنه ها ست.
 – که البته بعدا معلوم شد که همان 13 میلیون هم جزو طرفداران الیگارشی نبودند. که اگر هم الان رای گیری شود اکثر انها نیز جزو 25 میلیون هستند --
اما امروز به لطف ومجاهد ت شما رعیت زادگی یک افتخار است.چرا که در روز روشن یکی از محبوب ترین ومجاهد ترین مردان این روزهای مستضعفین جهان خودر را رعیت زاده خواند. رئیس جمهور ما رعیت زادگان. والبته که پاپرهنگی شرافت دارد.  -- وقتی پایت برهنه باشد زیرو بمی زمین را بهتر حس می کنی,می فهمی کجا ایستاده ای.کفش حایلی است میان تماس ما وخاک.فراموشی زیرو بمی زمین.چقدر دلم می خواهد پیاده در دشت های روستا بدوم....--
آقای رئیس جمهور
می خواهم با شما حرف بزنم,اما نه, باید از سرحد حرف گذشت... یادتان هست که به روستا ها می رفتیم,در میان موج مردم چه چشم اندازی ما را در بر می گرفت,در روزها نه مرگ بود و نه زندگی, جاذبه ای عظیم تر ونیرومند تر از این همه ما را می کشید. ابدیت از ما دور نبود.و عدالت هم.
آن روزها بود که من به معنی ناب مردمی بودن پی بردم, پشم انداز ما "ولایت" بود,"عدالت"بود. "شعارناب"بود. "شعورناب"بود..چیزی دیگر در این چشم انداز جریان داشت وآن "مهرورزی" میان ما بود. به راستی چه چیزی گرانبه تر از این؟ نسل ما کجای این گذشته بهاری سفر کند که جا پای این مهرورزی وعدالت خواهی را نبیند. یاد همه لحظه هایی می افتم که مردمی بودن را باشما زیسته ام.
اما اینجا جای سپاسگزاری است. اندک اندک خودم را در گذشته نه چندان دور, نزدیک کی کنم. مهرورزی می تراوید, شور عدالت فریاد می کشید, عطشی روشن در پرشورترین لحظه ریشه نی دوانید. ه گونه می توان از این همه شفافیت گذشت.!
پرنده ولایت – با دوبال عدالت ومهرورزی – که در شبی از شبهای کودکی ما به باغ ما آمد (1357 ش) وبه صدای پای من از لای شاخه های درخت انجیر پر کشید ورفت! جا پایش را تنها روی چند لحظه کودکی ما نگذاشت.نه, سایه اش را همراه ما کرد واین سایه تا اینجا تا همین لحظه کشیده شده است.این حادثه بر سیمای زندگی من خط یادبود نیست.تاروپود آن است.آن شجره طیبه با خوشه های سرخ وسپید وسبز,برچه بسیار نوسان های من سرانگیز است.زیر این پرچم سایه روشن را زیسته ام.درد ولذت رازندگی کرده ام.چگونه می توان گفت حالت هایی که در آن جریان یافته برشی است از زیست ما؟! نه , این موج تا پایان ما کشیده خواهد شد. بی خود خیال می کنند که از آن خورشید سفر کرده ایم.
بگذریم............
در فصل همدلی الیگارشی قدرت وثروت, برای بنده احضاریه آمده و شما مورد هجمه مستندات نامبارک واز سویی بایکوت رسانه ای شده اید! می دانم که این روزها انگار این دیار, دیار دیگری شده است! وما در فصل همدردی رعیت زادگان قرارداریم. اما بیهوده خیال می کنند بهار از این دیار سفر کرده است.کمترین وزشی بهار را به این سو سفر خواهد داد.وزشی به اندازه لرزش یک برگ.
*******************************************************
1- پی نوشت:این نوشته یک بیان معرفتی از حس  راقم این سطور است. اگر نه جز یک بار  ان هم در روز خبر نگار جناب خادم جمهور را از نزدیک ندیده! آن هم از چند متری
2-پی نوشت:خبرگزاری فارس:
لاریجانی با اشاره به عرفی‌سازی دینی از برخی گرایش ها که وحی را به برداشت شخصی تبدیل می‌کند انتقاد کرد و گفت: دشمن در کشور انسانگرایی روستایی به راه انداخته‌ که اصالت وحیانی فکر دینی را تنزل دهد و مجرای آن را که روحانیت و حوزه‌های علمیه تعریف شده تقلیل دهد.
لطفا در جلسات سه جانبه که رئیس محترم مجلس را دیدید تبیین این موضوع را هم از ایشان بپرسید یا به ایشان بفرمایید که برای مردم هم تبیین کنند.تا برداشت اشتباه نشود!

حفظ یکی



برای آقای خمینی حفظ نظام از نماز واجب‌تر بود. ابن را لابد رو به روحانیت گفته بود یا از جای‌گاه یک روحانی به عموم. همه حالا دیگر می‌دانند بازرگان گفته بود که قبایی بوده دوخته به قامت ایشان. حالا مدافعان نماز یک طرف‌اند و مدافعان نظام یک طرف. مدافعان نماز طرف نظام‌اند تا وقتی‌که نظام طرف نماز باشد.  و مدافعان نظام هم تا وقتی که نماز طرف نظام باشد.
شاید اگر آقای خمینی بیش‌تر عمر می‌کرد قبایش پاره می‌شد. می‌شکافت.  و این از لزوم چیزها برمی‌خیزد. آمیختگی زمان گاهی مثل آمیختگی هواست. می‌پوساند. فاسد می‌کند. از ورود زمان مثل ورود هوا نمی‌توان جلوگیری کرد.

اگر دست فشردن هم نه، دست دادن خاتمی کفن‌پوش به خیابان می‌کشاند از حفظ نظام بودـ نمی‌دانستند، همان زمان که تمام زن و منزل دیپلمات‌ها برای داشتن کارت اقامت یا هر کاعذ دیگر در فرانسه باید عکس بی‌حجاب  و بی‌کلاه  و باقی تقدیم کنند؟ بنده برای انجام هر کاری که به کنسول‌گری مراجعه کنم در یک جیب شناسنامه دارم با عکس باحجاب و در جیبی دیگر کارت اقامت  با عکس بی‌حجاب.

اگر کفن‌پوشان امروز به خیابان نمی‌آیند هم به خاطر حفظ نظام است. همان سال اول دولت نهم بود که احمدی‌نژاد در یکی از سفرهایش به امریکایی لاتین کنار دختری ترد و از آن‌ها که مادرم لخت و برهنه می‌نامید ایستاده بود. عکسی نشانش می‌داد. آن‌جا هم نظام حفظ شد.
من نمی‌دانم آن روز آیا مراجع عمامه از سر بیانداختند یا نه. اما دلیل دوری من از احمدی نژاد دوری ایشان از هر چه مرجع است.

آقا هم نشان داده‌اند که بیش تر به سوی نظام کشش دارند تا به سوی نماز و دوری مراجع از ایشان هم از این روست.
آن‌که می‌توانست، قدرت نه، توانایی‌اش را داشت که نظام و نماز را به هم وصل کند یا جلو  جدایی‌شان را بگیرد الان در زندان است. لابد  از صبح تا شب نماز می خواند و به نظام فکر می‌کند.  یک بار گفته بود از کشتی نظام پیاده شده‌ایم از اسلام که پیاده نشده‌ایم. به راستی نظام چگونه می تواند یک مسلمان را مجازات و محکوم کند.  یک بار سروش گفته بود خطاب به روحانی در قم: مگر محمد خاتم پیامبران نبود.



خیلی جالب است
عده‌ای می‌گویند احمدی‌نژاد برنده خواهد بود. چون دختران را به ورزشگاه دعوت می کند. مادر‌مرده‌ای را در آغوش می‌فشارد و.
دوران اصلاح‌طلبان اما دعوت به سکولار شدن بود. سکولاریزاسیون. می‌گویند. عده‌ای دیگر.
احمدی‌نژاد آخوند کنار می‌زند. دینی بی‌مرجع. آجیل مشکل‌گشا. دل‌ربا.
انقلابی بی‌سر.



از نامه حسین درخشان حالم به هم خورد.
چه دوران منحطی!

۱۹ اسفند ۱۳۹۱

به‌ جا آوردن


من از کجا بدانم این سینه‌سرخ دل‌گنده که از زمستان را تا بهار به پشت پنجره ما می‌آید، همان سینه‌سرخ هر ساله است. از کجا به جا آورمش؟

دام زبان



امروز صبح در میان خواب‌و بیداری به این نتیجه رسیدم که گرفتار از گرفتن می‌آید و گرفتن گرفتار کردن است بعد به این‌که کسی‌که زبانش می‌گیرد یعنی در زبان گیر می‌کند یعنی که گرفتار زبان است و وقتی می‌گوییم زبانش بگیر یعنی گرفتار زبانش کن با زبان گرفتارش کن در دام زبانش بیانداز


در زبان فرانسه نگاه کردن با دوباره نگاه داشتن ساخته شده است
مثل این‌که لازم باشد برای دیدن چیزی اول آن را نگاه داشته باشی و
نگه‌داری یا نگاه‌داری همان پاییدن است  با چشم نگاه داشتن است
این‌که تا تو به چیزی نگاه می‌کنی آن‌چیز نگاه داشته می‌شود
پس چشم از او برندار

۱۸ اسفند ۱۳۹۱

اما آدم‌ها برابر نیستند برابرِ


من می‌بینم خداوند آدم‌ها را برابر آفرید
حداقل از یک گل
قهوه‌ای یا صورتی
شب را و روز را هم آفرید
اما آدم‌ها برابر نیستند
در برابر شب و روز
من می‌بینم هر بیست‌ و چهار ساعت
یک شب و یک روز است
نیمی در روشنایی و نیمی در تاریکی
یک شب تا بیداری
من اما  به دو شب تا بیداری نیاز دارم
گاهی بیش‌تر
یک زمستان
شاید از گِل درختانم
هر سال هم میوه نمی‌دهم

وای به‌ حالت


بعضی دل‌ها دل آشتی‌ست و بعضی‌دل‌ها دل قهر
وای به حالت
اگر دل قهر نداشته‌باشی و جای آشتی نباشد

حوصله بیدار شدن ندارم


نمی‌خواهم بهار بیاید
حوصله بیدارشدن ندارم
به جای ریشه شاخه داده‌ام
سنگین شده‌ام
برف کمرم را خم می‌کند
باد شاخه‌های تردم را می‌شکند
حوصله ولوله مرغان را ندارم
می‌خواهم بخشکم

۱۷ اسفند ۱۳۹۱

رسانه‌های چاوز




روزنامه لوموند بخش امریکایش در این مدت در چندین مقاله به وضعیت رسانه‌ها در ونزوئلا پرداخته است. در یکی از آن‌ها به خطر سی ماه زندان در صورت کشیدن  و انتشار کاریکاتوری از هوگو چاوز اشاره می‌کند.  و به جریمه شدن شبکه‌های تلویزیونی در صورت «تشویش اذهان عمومی».

مقاله‌ای چنین می‌نویسد:

رئیس چاوز چگونه رسانه‌ها را در خدمت کیش شخصیت به کار گرفت.
حکومت هفت شبکه تلویزیونی در اختیار دارد و سه رادیوی ملی آماده خدمت تا مردم را به انقلاب بولیواری بخواند. از زمان  شروع بیماری‌اش در سال ۲۰۱۱ تا زمان مبارزات انتخاباتی ۲۰۱۲، چاوز ورودی کوبنده به رسانه‌ها داشت با اضافه کردن زمان آنتن اجازه داده شده به هر نامزد، به نام رئیس حکومت.
گزارش‌گران بدون مرز در گزارشی به مصادره شدن کلام عمومی، اخلال در برنامه‌های صدا و سیما و به شکلی به سانسور اشاره می‌کنند. ۲۰۰۰ مداخله عنوان شده است. میان سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۰ که روی هم دو ماه آنتن بدون وقفه می‌شود. بدون به حساب آوردن برنامه «الو پرزیدنت» که چاوز خود اجرا می‌کرد.
در زمان تآسیس الو پرزیدنت در ماه مه ۱۹۹۹، چاوز این شو هفتگی را به موازات خلق و خوی خود کش داد. قصه تعریف کرد. آواز خواند. دشمنان را به سخره گرفت یا تصمیم‌های سیاسی اعلام کرد. مثل ملی‌کردن کمپانی‌های بزرگ. این‌خود‌گویی‌های بی پایانش که می‌توانست شش تا هفت ساعت به درازا بکشد، به لحظه‌های به یاد ماندنی تبدیل شد آن‌جا که خطاب به ژرژ بوش گفت: تو الاغ هستی. در برنامه ۱۹ مارس ۲۰۰۶.
جریمه‌ی شبکه خصوصی گلوبوویزیون به خاطر «تشویش اذهان عمومی». بستن قدیمی‌ترین شبکه خصوصی rctv ، کاهش تبلیغات خصوصی،  روش‌های مهار اطلاعات منتشر شده از طریق رادیو و تلویزیون و مطبوعات کشور، گزارش دیگری‌ست. قوانینی که او وضع کرد، تا مجازات پخش برنامه‌هایی معترض به مسئولین دولت تا ممنوع کردن پیام که ممکن بود اذهان عمومی را مضطرب کند، به لغو برنامه‌های شبکه تلویزیونی منجر شد.
تعداد شبکه‌های تلویزیون دولتی از یک به شش رسید. در حالی که شبکه‌های خصوصی منتقد دولت مورد تهدید واقع شدند. یا به خود‌سانسوری محکوم.

قدیمی‌ترین شبکه تلویزیون خصوصی یکی از قربانیان آن بود. بعد از این‌که در نوامبر سال ۲۰۰۶ سکانسی  پخش کرد که در آن وزیر انرژی ونزوئلا به کارمندان کمپانی نفتی می‌گفت اگر از رئیس حمایت نکنند باید شغل‌شان را ترک کنند، در کشوری که حکومت- رئیس به بازار کار تسلط دارد. چاوز به صورت علنی و عمومی به این شبکه و شبکه‌های دیگر  اخطار داد که در خطر از دست دادن جواز خود هستند.  یک ماه بعد چاوز تصمیم گرفت که  rctv دیگر بر فرکانس‌های عمومی پخش نشود.  در ماه مه ۲۰۰۷. شبکه به جای فرکانس‌ باز به روی کابل- ماهواره نقل و مکان کرد. سه سال بعد از کابل هم اخراج شد. اپراتورش را مجبور کردند تا دیگر برنامه‌هایش را پخش نکند.
چون  شبکه تلویزیونی معترض به نظام بود مورد تهدید واقع شد. در ژوئن ۲۰۱۱ شورش را در یک زندان پوشش داده‌ بود . آن‌جا که خانواده‌های زندانی‌ها پلیس را مقصر مرگ زندانی‌ها دانسته بودند. پرزیدنت چاوز به «به آتش کشیدن کشور با هدف براندازی» محکومشان کرد.
از موضوع‌هایی که تخم اضطراب به دل مردم می‌ پاشد. شورش در زندان است، کندی در رسید امداد بعد از زلزله است. رشوه است و البته افزایش جنایت که نباید افشا کرد و نباید نشان داد که سردخانه کاراکاس چقدر سرش شلوغ است  و از رنج خانواده‌هایی که مجبورند  به کارمندان پول بدهند تا جسد خویشان خود را در مدت قابل‌قبول‌تری تحویل بگیرند.

دولت خیلی زود دستور تفحص به هیئت بررسی  جهت تحقیق در مدیریت خشونت به دست شبکه تلویزیونی داد و به این نتیجه رسید که «نفرت را تشویق کرده  و به دلایل سیاسی تخم اضطراب  در دل مردم پاشیده» و شبکه را به ۲،۱ میلیارد دلار یعنی ۷،۵ در صد درآمدش در سال ۲۰۱۰ محکوم کرد. هم‌اکنون این شبکه تحت بررسی هیئت‌های دیگری‌ست.

الگوی چاوز


مصاحبه روزنامه‌ای با یک اقتصاددان فرانسوی

- چه چیزی سیاست اقتصادی دوران چاوز را از زمان به قدرت رسیدن‌اش مشخص می‌کند؟
بی‌شک مهار شرکت نفتی pdvsa در سال ۲۰۰۲. این شرکت در سال ۱۹۷۸ ملی شده بود اما نوعی استقلال را در استراتژی خود به کار می‌بست. این شرکت می توانست نوع و مقدار سرمایه‌گذاری‌اش را انتخاب کند و بخصوص سهمی را که به حکومت می‌رسید. از ۲۰۰۲ این غیرممکن شد. تبدیل شد به گاو شیرده دولت. قیمومیت وزارت انرژی و نفت، مهار شرکت، یک تکان بزرگ برای ۱۸ هزار کارمند بود. بخشی از آن‌ها دست به اعتصاب زدند. از دسامبر ۲۰۰۲ تا فوریه ۲۰۰۳ بعد از اخراج عده‌ای. اعتصاب کشور را فلج کرد. اما چیزی عوض نشد. الگوی چاوز راه خودش را می‌رفت.

- این الگو چیست؟
الگویی وجود ندارد. چون کاملا چشم به سوی نفت دارد. وابستگی ونزوئلا به طلای سیاه در زمان چاوز که قیمت آن از ده دلار به صد دلار رسید فزونی یافت. اکثریت درآمد حکومت از فروش نفت به دست می‌آید که هشتاد در صد صادرات را شامل می‌شود. به گفته opep، ونزوئلا اولین کشور نفت‌خیز جهان است. با ذخایرش در آمازونی با آن‌چه نفت سنگین نامیده می‌شود. یعنی قبل از عربستان سعودی. ونزوئلا یک اقتصاد تک‌تولیدی است. بدون اکسیژن، زیر بار ارز وارد شده از فروش نفت.

- ارزی که شما از آن صحبت می‌کنید، دلارهای امریکایی باعث این نتیجه نحس اقتصاد ونزوئلا شده است؟
ورود انبوه دلار امریکا اثرش بالابردن ارزش بولیوار، پول ملی کشور است.  و این رقابت تولید‌کننده‌های بومی و داخلی را بر باد می‌دهد. نمی‌توانند محصولاتشان را بفروشند چون خیلی گران است. مثلا واردات مسواک از ساختن آن در داخل ارزان‌تر است. سیاست زیادی ارزش بولیوار باعث مرگ سرمایه‌گذاری تولید‌کننده شده و این به سیاست واردات دامن زده است. امروز هشتاد در صد آن‌چه کشور مصرف می‌کند وارد می‌شود. حتی قهوه. ونزوئلا از قبل‌ها تولیدکننده مهم قهوه بود. امروز آن را وارد می‌کند.  و برای همین است که امریکا و کلمبی اصلی‌ترین شرکای اقتصادی او هستند. از کلمبی مواد غذایی وارد می‌شود و به امریکا نفت صادر.

- در آمد فروش نفت چگونه حرج می‌شود؟
چاوز این پول را برای سیاست خدمات اجتماعی‌اش خرج کرد. مثلا در بخش درمان، ونزوئلا توانست بر روی پزشکان کوبایی حساب کند که آن‌ها را با نفت ارزان‌تر از بازار عوض کرد. که البته صدای مخالفین را در آورد. آن‌ها اعتراض می‌کردند که نفت را مضمحل می‌کنید. این پزشکان به حاشیه‌های کاراکاس و جاهایی دیگر می‌رفتند و مردمی را که به هیچ درمانی دست‌رسی نداشتند مجانی معالجه می‌کردند. این شیوه برای مبارزه با بی‌سوادی به کار رفت.  و همین‌طور برای تآسیس فروش‌گاه‌هایی که قیمت‌هایشان تا بیست، سی در صد پایین‌تر از فروش‌گاه‌های خصوصی بود. او فقر را کاهش داد اما نابرابری را کاهش نداد.

- در بخش‌های دیگر مثل کشاورزی سیاست چاوز چگونه بود؟
قبل از او کشاورزی وجود نداشت امروز هم  در سال ۲۰۱۳ وجود ندارد. چندین مورد ملی‌کردن زمین‌های کشاوری عملی شد اما بیش‌تر برای مشغول کردن عده‌ای بود تا راه‌اندازی مشخصی از سیاست کشاورزی.
همه آن‌چه در ونزوئلا موفق شد موبوط و وابسته به نفت بود. غیر از pdvsa، برای بریتانیا bp، برای فرانسه total، برای اسپانیا
.respol

۱۶ اسفند ۱۳۹۱

یک شهر و چند دیوار









چاوزیسم


یکی نوشته در یکی از روزنامه‌های این‌جا امروز صبح
نیشابور هم سرسری ترجمه کرده:

من همیشه از خود پرسیدم چاوز چه می‌شد دو ونزوئلایی بی نفت. نفوذ چاوز با صعود قیمت نفت موازی بود. با صعود قیمت نفت قدرت‌اش فزونی یافت. وقتی به قدرت رسید در سال ۱۹۹۹ هر بشکه نفت خام در بازار بین‌الملل در میانگین سالانه ۱۷،۹۹ دلار بود. در سال ۲۰۰۸ به ۹۹،۹۶ و در سال ۲۰۱۲ به ۱۱۱،۹۶ دلار رسید.
این قدرن نفتی به چاوز قدرت نفوذ در امریکای لاتین داد و باعث شد به کشورهای متحد منطقه هم سخاوت‌اش را نشان دهد. ۳،۷ میلیارد کمک به بولیوی و اکوآتر و نیکارگوآ و کوبا.
در سیاست داخلی هم نفت امکان دست‌ ودل بازی به او داد. اما به چه قیمتی؟ او از این سلاح در بازار رقابت استفاده کرد.
اگر پزشک و دندان‌پزشک و رئیس کلینیک خصوصی بودید می‌بایست تحصیلات طولانی‌تان و سرمایه‌‌تان را از یاد ببرید. چاوز از کوبا در مقابل بشکه‌های نفت خام پزشک ارزان خریده بود.
اگر خرده بقال محله بودید، یا رئیس سوپرمارکتی، دولت شرکت‌های زنجیره‌ای و سوپرمارکت حکومتی به مردم عرضه کرده بود که در آن  اجناس به  پایین‌ترین قیمت به دلیل یارانه‌های دولتی به فروش می‌رسید.
برای فقرا خیلی خوب بود. خواهید گفت که به درمان دست‌رسی نداشتند و دچار سوءتغذیه بودند. بله اما این سیاست‌های اجتماعی و خدماتی تنها مختص فقرا نبود. به روی عموم گشوده بود. من در سال ۲۰۰۶ در مناطق مخالف‌نشین به چشم خود دیدم، حتی بورژواها از سوپرمارکت‌های حکومت خرید می‌کردند و به کلینیک‌های مجانی رجوع. همان شد که بازار خصوصی آب شد. می‌خواست با کاپیتالیسم مبارزه کند. با بقال محله مبارزه کرد. می‌خواست سوسیالیسم بولیواری را مستقر کند. مشتریان خود را یافت. متاسفانه بی‌شمار و این از قبل از قدرت گرفتن او بود. فقرایی که به محتاجان حکومت تبدیل شدند و همین طور رآی‌دهندگان و فدایی رئیس. پاداش سخاوت‌اش.
 و بخصوص فقرا را تکثیر کرد که به نوبت خود، وابسته خدمات اهدایی بخش عمومی شدند، وقتی که بخش خصوصی سایه خودش شد. این فقرای جدید به وسیله بسیج کمیته، «پیرهن‌قرمز‌»های محله شدند که به یاری رهبر بزرگ بولیواری می‌شتافتند و از نزدیک نافرمانان را زیر نظر داشتند.
ماشین مشتری‌سازی از فقرا که چاوز ابداع نکرده بود  پیرهن‌سرخ‌ها، «بی پیرهن»‌های آرژانتین سال‌های پنجاه را تداعی می‌کند. نتیجه‌اش قطبی‌شدن جامعه بود. آن‌جا که راست و چپ اغلب به صورت علنی- فیزیکی با هم گلاویز می‌شدند در فضایی پرتنش و خشونت‌بار.
کاریزماتیک و مگالومن در سخن‌رانی ۱۵ ژانویه ۲۰۱۱ چاوز ۴۸۹ بار واژه من را به کار برد.
رئیس فقید، وضعیتی پیچیده را به ارث می‌گذارد برای جانشین‌اش. متحد با دیکتارتورهایی با آینده‌ای ناروشن و یا به سر آمده مثل قذافی.  و دوستان هم‌جوار فقیر.
دولت‌مردان ونزوئلا باید هر چه زودتر دیپلماسی‌شان را از نو مرور کنند. با تورم سی در صد باید میان تندروی سوسیالیستی که بدون خشونت نخواهد بود و صلح‌سازی اجتماعی سیاسی، که جایی- کلامی به مخالفین در صحنه دمکراسی وا می‌گذارد،  انتخاب کنند. ممکن است که دیگر امکان سیاست سوسیال‌شان را نداشته باشند. امکانی که چاوز از آن طولانی مدت بهره برد. چرا که بهای نفت به دلیل بحران اقتصادی جهانی و استقلال برزیل و به زودی امریکا از انرژی  صعود دوران چاوز را نخواهد داشت.
بدون رهبر کاریزماتیک و بدون نفت و بدون دوستان با نفوذ، ونزوئلا فردا باید امکاناتش را دو باره بجوید. نه اینکه همچنان فقرا را در فقرشان تروخشک کند، بلکه آنان را از آن خارج کند و راه توسعه‌ای منطقی و متنوع را پی بگیرد.
آلترناتیو باور به این است که چاوزیسم این توهم نشسته بر بشکه‌های نفت یک اشتباه و خطر است. 

۱۵ اسفند ۱۳۹۱

وسترن


دنیای وسترن را دوست دارم. از خلال فیلم‌های وسترن. وسترن ریاضت کلام است. همانقدر مختصر و مفید که تیری که خلاص می‌شود. از هفت‌تیر تا قلب. مستقیم. راهی هر چه کوتاه‌تر. بر خلاف کلام آدم‌ها، غیرمستقیم. آدم‌ها در وسترن کمتر روبه روی هم حرف می‌زنند. همیشه یکی هست در کنارشان که به جای آن‌ها حرف می‌زند. شخص اول که بر اسب‌اش کنار شخص دومی سوار بر اسب‌اش سوار است، به دومی می‌گوید که چه باید گفت از قول شخص اول. شخص اول کلانتراست و شخص دوم برِ دست‌اش. و دست‌اش بر هفت‌تیر.  ابن‌که یکی کلانتر است و یکی دزد و جانی- زورگیر فرقی نمی‌کند. اینکه یکی نماینده قانون است و یکی قانون را زیر پای اسب‌اش می گذارد فرقی نمی‌کند. هردو برابرند. هر دو هفت‌تیر دارند. آن که تیزتیرتر است حرف آخر را می‌زند. فصل‌ال‌خطاب است. حرف تیر است. حرف‌تیر است. 

۱۴ اسفند ۱۳۹۱

فرمول


خانم د فرمولی دارد برای وقتی می‌خواهد  هنرپیشه‌ای را از هنرپیشه‌ای جدا، نشان کند.
فرانسوی‌ها فرمول‌هایی دارند. ما فارسی‌زبان‌ها فرمول نداریم مگر در علم شیمی و ریاضی. منظورم این است که برای فرمول واژه نداریم. فرانسوی‌ها هم آدمای امروزشان نه، آدمای دیروزشان فرمول‌ها راساخته‌اند. فرمول چیزی‌ست مثل بسته‌بندی. قدما در مرور تکرار، تجربه‌ای را بسته‌بندی کرده‌اند و گذاشته‌اند طاقچه. آماده.
ما هم مثلا با سعدی تا این‌جا آمده‌ایم. یعنی سعدی ما را تا این‌جا آورده است. جورمان را کشیده‌است.
تا این‌جا سوار گرده سعدی بوده‌ایم. سعدی و قدما. بغچه به دست.

آدم‌های امروز فرانسوی وقتی می‌خواهند بگویند گیلاس کرمو‌ست، فرمول را از طاقچه بر می‌دارند و بسته‌اش را باز می‌کنند و می‌گویند مستاجر دارد. بعد بسته را دوباره می‌پیچند و می‌گذارند برای نفر بعدی.
نوعی سوسیالیسم در این عملیات هست. سعدی و قدما  اهل  به اشتراک گذاشتن بودند. اگر به دیده قدما بنگریم، با نگاهی قدیمی خواهیم گفت که اهل کرامت بوده‌اند. تمام نمی‌شوند. مثل سفره عیسی مسیح. هر چقدر هم که بسته را باز کنید و از آن چیزی بردارید  تمام نمی‌شود.
خانم د می‌گوید فلان هنرپیشه-هنرپیشه مورد علاقه خانم د سَکَنهَ دارد. یعنی یکی درون‌‌اش خانه کرده. یعنی خانه خالی نیست. فلان هنرپیشه تسخیر شده است. مصادره شده. وقف است.

یک هنرپیشه، خانه است. خانه‌ای که اجاره می‌دهد. مثل گیلاس که خانه‌اش را به کرم اجاره می‌دهد.

سنگ سختی


سختی حد ندارد. سخت و سخت‌تر و سخت‌ترتر می‌شود. سختی سنگ است. بسابی‌اش، بتراشی‌اش تا مرگ سنگ. پایان سختی مرگ است.

جز او کسی نبود


در به روی بچه که به استقبال آمده بود باز شد. از در گذشت و به کوچه دوید. برف می‌آمد. برف بر موهای طلایی‌اش افتاد. کوچه را تا ته دوید و بازگشت. به در که رسید گفت: برف برای من می‌آید. راست می‌گقت. کسی جز او نبود.

۱۳ اسفند ۱۳۹۱

فردا خورشید قدرتش را اعمال می‌کند


رادیو گفت فردا خورشید- شاید هم آفتاب،  از کجا بدانم، زبان فرانسه هر دو را یکی می‌داند. وقتی می‌گوید خورشید می‌گوید آفتاب. وقتی می‌گوید آفتاب می‌گوید خورشید. مهتاب هم بی‌واژه است. وقتی می‌خواهند بروند زیر مهتاب بنشینند که نمی‌نشینند چون مهتابی ندارند می‌گویند نرویم زیر نور ماه بنشینیم. فرانسوی‌ها می‌روند زیر خورشید می‌نشینند.  کنار دریا. پشت به هم دراز به دراز. یکی چند سال پیش کتابی نوشته بود از همین ماجرا. مردمی که می‌روند و پشت به دنیا می‌کنند و رو به دریا. زیر خورشید.
من یادم نمی‌آید در ایران زیر ماه نشسته باشیم. می‌گویند نور ماه رنگ را بیشتر از نور خورشید می برد. ویترین‌ها را بیش از خورشید از ماه قایم می‌کنند. خیلی چیزها هست حالا که نامشان باقی مانده است. مثلا صراحی. تزیینی شده‌اند. آخرین صراحی را من در موزه لوور دیدم. خیلی چیزها به نوستالژی‌گاه افتاده‌اند و مثل دم بریده به ما دوخته شده‌اند و جز آه و ناله زندگی‌ای ندارند.
شعرها هنوز واژه‌ها را نجات می‌دهند. واژه‌ها هنوز در ابیات زندگی می‌کنند. ما در اشعار با واژه‌ها زندگی می‌کنیم. بعد از آن‌ها خارج می شویم و به زندگی بدون‌شان ادامه می‌دهیم. ریتسوس گفته بود کلمات دور از شعر می‌ترسند. حسابش را بکنید همه آن‌چه که بود و نیست. خیلی عجیب است که ما برای عالم غیب واژه داریم. برای چیزهایی که ندیده‌ایم و به دیده نمی‌آید.  و آن‌چه را که دیده‌ایم و دوست داشته‌ایم از واژه‌هاشان جدا شده‌اند. نیست شده‌اند. مثلا همین تشتی که مولوی می گوید از بام افتاد.

برای یلدا هم واژه ندارند. می نویسند بلند‌ترین شب سال. خانم ناشر می‌گوید چرا یک واژه شما شده‌است سه واژه ما؟ خانم ناشر برای همین شعرهای کوتاه چاپ می‌کند. ابیات را در برابر آینه می‌گذارد و اندازه می‌گیرد. بعد سماجت می‌کند و اصرار می ورزد. لغت‌نامه‌های موجود و ناموجود را بررسی می‌کند. ورق میزند. به دنبال نامی برای بلند‌ترین شب سال. می‌گویم جسته‌ایم ما. می‌گوید پس باید ساخت. اما زبان فرانسه جواز ساخت نمی‌دهد.

گاهی من کوتاه نمی‌آیم. مثل واژه‌هایی که هنوز به چیزها چسبیده‌اند. برسر میز مذاکره یک در صد هم به شیطان بزرگ وانمی‌گذارم. به نظرم می‌آید که دفاع از غنای روح زبان فارسی از غنای اورانیوم مهم‌تر است. مرگ را نوشته‌اند باختن. معترض می‌شوم. مرگ باختن نیست. برای شما مرگ باختن است نه برای ما. و در دل بر این ما می‌خندم. از این‌که خود را در مایی گنجانده‌ام. کنار ما نشانده‌ام. در مقابل شما. می گویند ببین، مرگ از دست دادن است، نیست؟ می گویم در ایران هیج فرزندی بعد از مرگ پدرش نمی‌گوید او را باختم.  و هیچ مادری در همین سه و چهار سال پیش نگفت پسرم را باختم. چرا مرگ را تفسیر می‌کنید؟  مؤلف گفته‌است مرگ. مگر واژه ندارید؟ بگذارید مرگ. مرگ تنها حقیقت است.

خانم ناشر گاهی شب می‌خوابد و صبح نشده بلند می شود و می آید و می‌گوید: نباید واگذار کرد. باید ترجمه کرد. ترجمه ناپذیر را.
گاهی نیمه‌های شب میان خواب و بیداری می‌یابد. می‌گوید یافتم. ترجمه برای خانم ناشر امری هستی‌شناسانه است. همان ناموس.

در این مواقع کوتاه می‌آیم. هر مقابل نشینی یک مذاکره است. زبان‌ مذاکره است. کوتاه می‌آید. باید توافق کرد. بر سر چیزهای هنوز مانده. زبان نجات می‌دهد. برای این‌که حرف بزنیم باید توافق کنیم. برای این‌که توافق کنیم باید حرف بزنیم. ما تنها نیستیم.

رادیو گفت فردا خورشید همه‌جا قدرت‌اش را اعمال و مرکور سقوط می‌کند. دهخدا گفت: مرکور، هرمس . رساننده ٔ پیغامهای خدایان از آسمان به زمین.

۱۲ اسفند ۱۳۹۱

و ز درون شب تاربک سرشت




چشم از من به نهان
سوی من می‌نگرد

چتر قرمز







یک ویتربن بیش از هر چیز از انحراف آدمی می‌گوید
اولش از پوشاندن آدمی شروع شد
نه اولش از پوشاندن آدمی شروع نشد
اولش آدم در بهشت بود که نه سرد و نه گرم بود و نه باران می‌آمد و نه برف و نه آفتاب بود و نه ابر و نیازی به لباس نداشت
خودش خودش را لخت یافت و خجالت کشید و تقصیرش را گذاشت گردن خدا
خدا هیچ‌کاره بود فقط خلق‌شان کرده بود
و گناهی از این بزرگ‌تر نبود
بعد از بهشت که بیرون آمد- من اصلا باور ندارم که خدا بیرونش کرد
خودش ابن قصه را سرهم کرد، سردش شد و نیازش به لباس شد
اول لباس برای ابن بود که سرما نخورد
اسمش هم پشمینه بود
از آن اسم‌های ساده‌ای بود که خدا می‌‌سازد
از پشم
مثل آدم که از گل
چه می‌دانست
بگذریم یک وبترین بیش از هر چیز از انحراف آدمی می گوید

جدایی جسم و جان


فکر می‌کنم از جایی به بعد جسم آدم جا می‌ماند از جان‌اش. راه‌شان جدا می‌شود. اول جسم است که جان را همراهی می‌کند. بعد این جان است که باید جسم را همراهی کند. اگر جان خواست و توانست جسم را همراهی کند، شخص پیری را پذیرفته است. و اگر نخواست. بدبختی‌ست.
دیشب در فیلمی شارلوت رامپلینگ که جسم و جان‌اش از هم جدا نشده‌اند در پای‌تخت برزیل که پای‌تخت جسم است جراح زیبایی بود. زن‌ها می‌آمدند و می‌خواستند کاری کند جراح، که جان‌شان با جسم شان کنار بیاید. زنی می‌گفت جسم من پنجاه ساله است و من بیست ساله‌ام. می‌بینید که  من‌اش جسم‌اش را جا گذاشته بود. من خیلی فکر کردم که چرا جسم‌اش من‌اش نیست. چطور این من از جسم جدا شده است و رفته است برای خودش. اتفاق ناگواری‌ست. سین که کوچک و کودک بود می‌پرسید چرا پیر می‌شویم؟ می‌گفتم چون نمی‌میریم.
مرگ اگر می‌پرسید چیست می‌گفتم اگر پیری  جدایی جسم و جان است، مرگ وقتی است که جان جسم را ترک می‌کند. از جدایی تا ترک راه زیادی‌ست. صبور باید بود.

۱۱ اسفند ۱۳۹۱

نامه‌ی یک یونانی از اهالی امروز


از نیویورک تایمز
ترجمه نیشابور

مثل بی‌شمار یونانی گرفتار در بحران اقتصادی، من و زنم روزه به روز زندگی می‌کنیم. از وقتی که روزنامه‌ای که به مدت ۲۳ سال ( و زنم ۱۷ سال) برای آن کار می‌کردیم بسته شد، هر دو بی‌کاریم. ۱۸ ماه است که حقوق نگرفته‌ایم. روزنامه از پنج ماه قبل از بسته شدن‌اش به ما حقوق پرداخت نکرد. میزان بی‌کاری روزنامه‌نگاران سی درصد است و میزان کل بی‌کاری بیست‌ و شش درصد. به این ترتیب چشم‌انداز امسال جالب نیست.

داستان ما داستان یونانی‌های زیادی است. حتی اگر اوضاع بعضی بدتر و بعضی به‌تر است. اما در کنار هم‌شهریانی که برای تهیه خوراک می‌جنگند، یا گرم کردن خانه‌شان یا داشتن یک زندگی معمولی، ما برای حفظ کرامت‌مان و بر علیه ناخوشی که کشورمان را فراگرفته می‌جنگیم.

به عبارتی بخت با ما یار بوده. پسرمان مثل خیلی از جوانان یونان را ترک کرد و موفق شد به عنوان مهندس انفورماتیک در اکوس استخدام شود. ما کشورمان را تماشا می‌کنیم که نسلی از جوانان با تحصیلات بالا و دیپلم‌هایی با کیفیت را از دست می‌دهد. پدر و مادرهای ما، خیلی پیر، در سلامت هستند و با پول بخور و نمیر بازنشستگی که در این دو سال نصف شده است به سر می‌برند. آن‌چه را که دارند و ندارند با ما تقسیم می‌کنند. چیزی که نزد خانواده‌های سنتی عادی‌ست و جبران فقدان برنامه خدمات اجتماعی را می‌کند.

در این ۱۸ ماه سعی کردیم در روزنامه‌ای کاری بیابیم. همراه گروهی از هم‌کاران سابق تلاش کردیم روزنامه‌ای بر وب دایر کنیم. بعد از ماه‌ها کار دشوار و بی‌مزد، سرمایه‌گذار اصلی چند روز قبل از انتشار بر انترنت، خودش و سرمایه‌اش را کنار کشید و از سرمایه‌گذاشتن در چنین اقتصاد ضعیفی ترسید.
به کارهای دیگری فکر کردیم. همسرم در یک نانوایی کاری پذیرفت. ما به صدور محصولات کشاورزی سنتی یونانی فکر می‌کنیم. در اقتصادی که معاملات مسکن خوابیده است توانستیم خانه کوچک ییلاقی‌مان را بفروشیم اگر چه با بیست در صد ضرر اما فکر می‌کنیم که بخت یارمان بوده است و می‌توانیم چند ماه بیش‌تر را صبر کنیم. موفق شدیم دست بانک را از اموالمان عجالتا کوتاه کنیم و خانه اتن را تا سال ۲۰۱۵ نجات دهیم. ما بخت بیش‌تری داشتیم از آن‌ها که مجبورند در اتومبیل‌شان بخوابند، تنها ملکی که برایشان باقی مانده، وقتی بانک خانه‌هایشان را از آنان گرفته است یا صاحب‌خانه‌ها دیگر اجاره نسیه نمی‌پذیرنند. معمولا بر محبت غریبه‌ها برای دوش گرفتن یا توالت رفتن حساب می‌کنند یا از پارک‌های عمومی استفاده می‌کنند.

ما می‌دانیم که بخت یارمان است که حیاط داریم. در این ماه ژانویه هرس کردن درخت برای روحیه خوب است. این بار اما هرس کردن درخت کافی نبود و مجبور شدیم که درخت خرزهره‌ای  را که پدر بزرگم به مناسبت تولد من  پنجاه هفت سال پیش کاشته بود قطع کنیم.

تا به حال بخت این را داشته‌ایم که از این  جنونی که درختان را قطع می‌کند تا خانه ها را گرم کند، برهیم. قیمت نفت خانگی دو برابر شده است در این یک سال. شوفاژهای مرکزی دیگر تقریبا کار نمی‌کند. بخاری‌های دیواری و هیزمی که تا به حال دکور خانه‌ها بود به کار افتاده‌اند. هر شب چشم‌ها می‌سوزد  در ساعتی که همسایه‌ها به خانه‌های  سردشان باز می‌گردند و آتن در ابری از چوب سوخته فرو می‌رود.
دولت آلودگی هوا را که از درجه خطرناک گذشته است هشدار می‌دهد اما مردم شانه بالا می‌اندازند و فکر می‌کنند که دولت می‌خواهد مردم را مجبور به استفاده از نفتی بکند که بر آن عوارض بسته شده است. مصرف این سوخت ۸۰ در صد سقوط کرده است.  و در همین زمان نگهبانی از جنگل‌ها جنگی بی هوده بر علیه جنگل‌زدایی را که از زمان اشغال نازی‌ها سابقه نداشته آغاز کرده.

ما مسلما بخت بیش‌تری داریم که از ۱۹۱ مرکز «سوپ مردمی »  کلیسای ارتودوکس آتن، استفاده نمی‌کنیم. بخت‌یار تر از «فقرای جدید»، مثل آن مرد پنجاه ساله با کت و شلوار «آرمانی» که آرنجش رفته بود و نشیمن‌گاهش ساییده شده بود و برق می‌زد و سعی می‌کرد در صفی که در مقابل «سوپ مردمی» در یکی از میدان‌ها تشکیل شده، دیده نشود. بخت‌یارتر از آن زنی که هر روز شش کیلومتر راه می‌آید تا با دو کاسه مواد خوراکی به خانه بازگردد و نگذارد شوهر بیمارش بفهمد که چیزی برای خوردن ندارند.

من و زنم گاهی از خود می‌پرسیم که آیا در مقام انکار نیستیم. اما فکر می‌کنیم که بزرگ‌ترین خطر به افسردگی و ملال تسلیم شدن است. هر دو برای از رخت‌خواب بیرون آمدن در روزهای تعطیل می‌جنگیم. هر روز صبح بلند می‌شویم و به هر شکلی شده می‌ایستیم. ما خوش‌حال خواهیم شد از صفر شروع کنیم.  اما از کجا شروع کنیم؟ هر کاری پول لازم دارد. ما به اندازه به سر کردن داریم. وقتی شب می‌خوابیم، یک روز را برده‌ایم.  و هفت شب، یک هفته را. چون ابر سیاه آسمان زمستان آتن می‌خواهیم ناامیدانه باور کنیم که اوضاع همیشگی نیست.

اما مطئن نیستیم. تنها می‌دانیم که این ابر بهار که بیاید رفتنی‌ست.