۲۲ بهمن ۱۳۹۱

هدف جنگ فرانسه در مالی


مقاله‌ای از الیویه روآ
ترجمه نیشابور

هدف جنگ فرانسه در مالی مبارزه با تروریسم اسلامی و باز ستاندن   و برقراری تمامیت ارضی مالی است. مسئله دانستن رابطه بین این دو است: آیا تمامیت ارضی مالی از سوی تروریسم اسلامی در خطر است؟
این مسلما به آن‌چه ما تروریسم اسلامی می‌نامیم بسته است،  و در این‌جا ملاحظه می‌کنیم که ما از این به هم‌ریختگی معنی‌شناسانه‌ی  دست‌گاه بوش وقتی که این شعار « جنگ بر علیه تروریسم » را بعد از یازده سپتامبر اعلام داشت، خارج نشده‌ایم.
در این لفظ تروریسم اسلامی همه چیز می‌گنجانیم: القاعده مطمئنا، اما احزابی را که قبل از هر چیز ملی‌گرا هستند، حماس فلسطینی، جنبش‌هایی بومی که می‌خواهند شریعت را مستقر کنند. مثل طالبان در افغانستان  و انصارالدین در مالی، مثل هر جماعت دیگری که از شریعت اسلامی سخن می گوید.

تمامیت ارضی مالی زیر سؤال است
به دلیل همین درهم‌ریختگی، اجازه تعریف یک استراتژی روشن و طولانی مدت داده نمی‌شود، چرا که اجازه داده نمی‌شود میان عناصر مشروع که با آن‌ها می‌شود وارد مذاکره شد- حتی اگر مخالف غرب هستند و تروریست‌هایی که تنها هدف‌شان جنگ و دعواست و هیچ زمینه اجتماعی ندارند تشخیص قائل شد. تمامیت ارضی قبل از هر چیز به وسیله جنبش طوآرق شمال مالی زیر سوآل رفته که می‌کوید درست یا غلط، به اندازه کافی در معادلات قدرت به حساب‌اش نیاورده‌اند.  این‌جا صحبت از در خواستی سی ساله است. نتایج مستقیم تقسیم استعماری میان افریقای شمالی متشکل از دولت‌هایی عرب و افریقای مرکزی متشکل از دولت‌های افریقایی سیاه.
طوآرق‌ها که عده‌شان زیاد نیست اما در قلمرو وسیعی در سرحدات این دو حضور دارند بازنده این تقسیم بوده‌اند که نتیجه‌اش در چاد و مالی و نیجر و حتی در الجزایر و لیبی به مدت چندین دهه خود نشان می‌دهد. از قدرت رانده شده ، از قاچاق میان‌مرزی کسب و کار جدیدی یافته‌اند. از سنتی جنگ‌جو برخوردار، ازدعوای منطقه‌ای- انقلاب لیبی، سوءاستفاده کرده  و مسلح شده و بالاخره با رجوع به اسلام تا که حامل پیامی عالم‌گیر جلوه کنند، به بعضی‌شان رخصت می‌دهد تا فرای منافع قبیله‌ای متفقینی در میان جمعیت افریقایی بیابند.

 اما مسئله طوآرق از تنش قومی- ملی بر می‌خیزد و نه اسلام‌گرایی. این مسئله جز با مذاکرات سیاسی که هدفش تقسیم برابرانه سیاسی باشد قابل حل نیست. به اضافه برای استقرار تمامیت ارضی مالی، می‌بایست که حکومت  مرکزی  باثبات و محکم و به رسمیت شناخته شده وجود داشته باشد که وجود ندارد.
خطر این هست که به جای استقرار یک حکومت برای همه، دخالت فرانسه قدرت را به گروهی که دغدغه تقسیم ندارد بدهد و به تنش قومی  بیافزاید.
مسئله‌ای دوم که از مسئله مالی هم فراتر می‌رود، رادیکالیزه‌شدن جنبش‌هایی‌ست که نخست ملی‌گرایانه هستند. جنبش طوآرق را که در آغاز گروه‌هایی بیش‌تر سکولیه مثل جنبش ملی و آزادی‌خواه  آزاواد نمایندگی می‌کردند، جنبش سلفی جلو زده است که آن‌ها  هم طوآرق هستند، مثل انصارالدین که اجرای شریعت و تشکیل امارات اسلامی را به پیش می‌برد که بر حسب اتفاق   همان منطقه‌ای را در اشغال خود دارد که جنبش‌های ملی‌گرا.

از سال ۱۹۸۰در جهان مسلمان این پدیده‌ای متداول است: مجاهدین افغان به دنبالشان طالبان، حماس فلسطینی، حزب‌الله لبنان، این اسلامی‌شدن خواست و طلبی ملی‌گرایانه یا منطقه‌ای را تجسم می‌بخشد.  و عجیب نیست که در مناطق قبیله‌ای- افغانستان، پاکستان، یمن ، مالی، دگرگونی جنبش‌های ملی‌گرایانه به جنبش‌های مذهبی سلفی قوی‌تر است. از درخواست‌هایی مثل خودکفایی یا قومی‌گرایانه، اراده‌ای که طلبش امارات اسلامی‌ست پیشی می‌گیرد. جنوب افغانستان مثال خوبی است از جامعه‌ای قبیله‌ای - پشتوها، که بیان هویت قومی‌شان طالبان مذهبی است.
بدون شک از این روست که تنها مرجع شریعت است که اجازه می‌دهد تا از رقابت‌های قبیله‌ای عبور کنند و لازم به لغو نظام قبیله‌ای نباشند. پدیده در بسیج قبیله قدیمی‌ست- مثالش مهدی سودان است در سال ۱۸۸۰و جنگ الریف سال‌های ۱۹۲۰تا ۱۹۲۵. این جنبش‌ها را در جعبه تروریسم اسلامی گذاشتن محال و خطرناک است.
انشعاب انصارالدین  در مالی میان گرایش سلفی و آن‌ها که از قبل از همه به هویت طوآرق خود اعتبار می‌دادند- جنبش اسلامی، آزاواد، در بیست و چهارم ۲۰۱۳، علامت روشنی است که این سگانه ( شریعت، اجماع قبیله، درخواست‌های قومی- ملی) می‌تواند خود را به شیوه‌هایی متغیر  به دور یکی از این عناصر بازترکیب کند.

القاعده این میان چه می‌کند؟
هیچ. هیچ چیز تازه‌ای در شاخه مغرب القاعده نیست، یا در هر کدام از گروه‌های کوچک جهاد‌گرا بین‌المللی که در ساحل دلشان می‌خواهد نشو نما کنند. گروه متصل به القاعده صحرانشین هستند، اما در فضای گلوبال اینجا و آن‌جا می‌روند. ان‌ها به واقع در جامعه ریشه ندارند و اغلب از «بی‌ریشه»‌ها، خارجی‌ و خیلی متحرک، بخصوص چون تعدادشان اندک است عضو می‌گیرند.

طرح کلی این بیست سال فرقی نکرده است. القاعده از جهادگرهای بین‌المللی تشکیل شده که هرگز یک جنبش اجتماعی یا سیاسی بومی نیستند. این است ترکیب گروهی که به مجتمع گازی الجزایر حمله کردند: آدم‌هایی از هر تبار و نژاد به اضافه به اسلام کرویده‌ها.

شاخه مغرب القاعده لنگرگاه جامعه‌شناسانه در ساحل ندارد. اما خود را با وصلت با نیروهای بومی، به طور عموم با سلفی‌هامستقر  و از عناصر بزه‌کار هم استفاده می‌کند. در مورد افغانستان و پاکستان چنین بود، القاعده اساسا در حاشیه جهان مسلمان- بوسنی، چچن، افغانستان، یمن، ساحل- و کمتر در قلب خاورمیانه -جز دوره کوتاه أبومصعب الزرقاوي در عراق عمل می‌کند.

القاعده پارازیت دعواهای محلی است
القاعده یک جنبش سیاسی نیست که بخواهد امارات اسلامی واقعی بومی مستقر کند: هدفش غرب است، همچنان‌که حمله به مجتمع گازی الجزایر نشان داد که تنها غیر مسلمانان را نشانه رفته بودند. استراتژی القاعده گلوبال و خارج‌ارضی است: یعنی که دعوا‌ها را تکثر می‌بخشد اما همیشه غرب را نشانه رفته است. در یک کلام القاعده پارازیت دعواهای محلی‌است که منطق خود را دارند.
تاآن‌ها را در معنایی صد غربی رایکالیزه کند   و تا غرب را به دام مداخله  بیاندازد. دست‌گاه بوش این ابعاد خارج‌ارضی القاعده را متوجه نشد و می‌خواست به وسیله مهار قلمرو با پیاده‌کردن سرباز معابدشان را ضعیف کند، در سال ۲۰۰۱ در افغانستان. اما این استراتژی بی‌هوده است: برای اینکه قلمرو اشغال شود به صدها هزار سرباز نیاز هست و وقتی سربازها می‌رسند القاعده رفته است- همچون که در افغانستان شد و در مالی خواهد شد.
بدین معنی استراتژی اوباما- دخالت ندادن ارتش، استفاده از هواپیماهای جاسوسی، استفاده از اطلاعات و نیروهای مخصوص، هر چقدر به قانونی نبودن و بالاتر از آن به اخلاقی نبودنش اعتقاد داشته باشیم، مؤثرتر و کم هزینه‌تر است چون بر طبع القاعده منطبق است.
محال است که فرانسه به معابد‌سازی القاعده در مغرب به وسیله اشغال سرزمین پایان دهد. گروه می‌رود دورتر و خودش را بازسازی می‌کند.  و اگر هدف نابودی این گروه‌هاست، باز محال است: با توجه به تعداد اندک این مبارزین- چند صد نفر، با توجه به عضو‌گیری بین‌المللی آن‌ها، برایشان جا‌به‌جا شدن، از مرز گذشتن، با شلوار جین و ریش تراشیده به تورنتو و لندن بازگشتن آسان است. القاعده آسیب است اما تهدید استراتژیک نیست. برای اینکه سهم بزرگی از قدرتش زایل شود باید چنان کرد که نیروهای محلی که القاعده  پارازیتش می‌شود دیگر دلیلی برای حمایت آن  نداشته باشند.
این در افغانستان روی نداد. ملا عمر حاضر نشد بر خلاف رآی مشاورینش بن لادن را تحویل دهد. در بوسنی و عراق روی داد که خود مبارزین جهادگرهای خارجی را بیرون کردند: همان که می تواند در سوریه و یمن پیش آید. می‌تواند در مالی پیش بیاید اگر با نیروهای بومی مذاکره شود.
اما برای این نباید برچسب تروریسم که با آن گفت‌گویی صورت نمی‌گیرد چسباند. می‌توان امیدوار بود که پشت پرده، راه‌های ارتباطات مسدود نباشد.

هیچ نظری موجود نیست: