۲۶ بهمن ۱۳۹۱

انقلابی و دیپلمات


آقا گفته‌اند من دیپلمات نیستم. من انقلابی‌ام. بله میرحسین هم کمتر از چهار سال پیش جلوی همه ما این را گفتند. ما خیلی نمی‌توانیم بفهمیم یا مصمم شویم که نیت و قصد میرحسین از این کلام چه بود. در برابرش رئیس جمهور نامزد بود. کسی که عین او بود و نبود. یعنی عین او در مقامی برابر او بود چون نامزد بود و عین او نبود چون در مقام ریاست جمهوری نبود. آیا چون ایشان می‌خواست یعنی احمدی‌نژاد خود را انقلابی‌تر از همه به حساب بیاورد، یعنی با پرشی خیلی بالا، خیلی بلند، به صدر انقلاب برسد و از آن عبور که نه، بجهد، از این‌رو بود.  دیدیم که در اولین سخن‌رانی بعد از رآی گیری، بعد از اجتماع در میدان، بعد از خواندن روضه حضرت زهرا، شاید فردایش بود، در تلویزیون، دیدیم که از اقای خمینی هم گذشتند. البته روی‌دادهای همان‌روزها، یعنی روزهای بعد از آن دیگر مجال نداد که کسی برنامه‌اش را پیاده کند. روی‌داد‌ها روی‌داد و هر کسی را با خودش برد.
بله ما نمی‌دانیم که منظور میر حسین چه بود. شاید می‌خواست که نگذارد این پرش و جهش انجام گیرد. او می‌خواست به صدر انقلاب برگردد. نه به خاطر بازگشت به صدر. به خاطر ارزش‌های انقلاب- از نظر او.  می‌خواست بگوید من ارزشی هستم. ارزش یعنی اصول اگر چه اصول‌گرایان همان ارزشی‌ها نیستند.  درست به همین دلیل است که ارزش و اصول را نباید هیچ‌وقت به دیگران واگذاشت. باید بر سر ارزش و اصول دعوا کرد. وگرنه می‌‌خواهید بر سر چه دعوا کنید؟
یک بار هم قبل از انتخابات و بعد از مناظره‌ها نوشتم که از دید من و از دید من از مناظره‌ها میر حسین کیست و چیست و کجا ایستاده است و احمدی‌نژاد کیست و چیست و کجا ایستاده است.
گفتم که میرحسین می‌خواهد امروز را به دیروز وصل کند و پسران را به پدران. احمدی‌نژاد در فیلم تبلیغاتی‌اش موشکی به هوا پرت می‌کرد. یک روز ژان لوک گدار گفته بود. از این پرتاب موشک به کره‌ای دیگر، به جایی دیگر، به جایی جدا از زمین ما، مای آدم‌های خاکی با قصه و غصه‌های خاکی گفته بود.  و از تصویر موشک به هوا که تصویر اخراج است گفته بود. خارج شدن. ما به این دنیا می‌آییم. موشک از این دنیا می رود. دنیا برای ما همین کره خاکی‌ست. تا به امروز مادری در کره مریخ نزاییده است. موشک این دنیای خاکی را ترک می‌کند. از آن خارج می‌شود. این‌ها همه نشانه است. به قولی آیه است. آدم با این گفت‌ها جهت را نشان می‌کند. می‌گوید کجا می‌خواهم بروم. کجا می‌خواهی بروی. کجا نمی‌خواهم بروم. مردم فرانسه در دعوای بر سر قانونی کردن ازدواج  هم‌جنس دارند می‌گویند ما چنین جامعه‌ای، در چنین دنیایی می‌خواهیم زندگی کنیم و مخالفان‌شان می‌گویند ما نمی‌خواهیم. تصویر موشک هم تصویر است. علامت و نشانه است. از میل قلبی یا باطنی یا خیال و وسوسه یا ناخودآگاه یا حتی فکر و اندیشه خبر می‌دهد.  و کسی که علامت را می‌بیند به میل و وسوسه  و باقی نگاه می‌کند و می‌گوید من با تو نمی‌آیم. چون تو دلت به جای دیگری خوش است. به جایی که تا به حال کسی نرفته. کسی از آن شناختی ندارد. تو میلت به ناشناخته است. و ناشناخته در زندگی جمعی ترس‌ناک است. ناشناخته مردم را نمی‌داند به کجا می‌برد. این‌جا منظور ناشناخته‌ای ست که درصد ناشناختگی آن خیلی بالاست. خطر دارد. یک آدم می‌تواند خودش را به هوا بفرستد. اصلا برود ببیند آن‌جا، در ناشناخته چه خبر است. اما سفر دست‌جمعی نمی‌شود کرد. نمی‌توان مردم یک سرزمین را سوار موشک کرد و به هوا و ناشناخته فرستاد. مردم وزن دارند و به جاذبه زمین دل‌خوش‌اند. همین که اگر نان ندارند بخورند باز پایشان بر زمین است. بر زمین چند تا ارزش و اصول. از گرسنگی و دل‌ضعفه هم اگر سرشان گیج رفت، تکیه می‌کنند به همین چند تا اصول و ارزش. نمی‌شود گفت که ای آقا چرا انقلاب کردی؟ غلط کردی. بعد تازه بر روی همین زمین می‌شود آرزو داشت، امید داشت که بشود بر سر ارزش و اصول گفت و گو کرد. بازشان کرد. آزادی هم ارزش است. ارزش انقلاب بود. تضمین نشد. اما امید تحقق‌اش که هست. اگر نباشد که اصلا داستان عوض می‌شود. عدل بود. عدالت بود. البته هیچ‌کدام کافی نیست. باید اسباب آن را فراهم کرد. اسباب عدالت را که از آزادی هم مهم‌تر است. نه برای فرد. برای جمع. تا امید و آرزویش نباشد که اسباب‌اش فراهم نمی‌شود.
از نظر من میرحسین چنین انقلابی بود. دستش به ارزش و اصول بود، به آن‌ها محکم چسبیده بود که به هوا نرود. به سوی ناشناخته.

حالا آقا آمده است و می‌گوید من دیپلمات نیستم. من انقلابی‌ام. این سخن دیپلمات را از انقلابی جدا می‌کند.  آیا می‌کند؟ اما این اشکالی ندارد. اشکال وقتی است که هم انقلابی باشی و هم دیپلمات.  و هم آقا. آقای خمینی وقتی جام زهر را نوشید چه بود؟

هیچ نظری موجود نیست: