۱۰ اسفند ۱۳۹۱

گردشی با رفقا در بعدازظهری زمستانی





ریتسوس


شبی سیاه، خسته بعد از ساعت ها کار در خانه ناشر، ترجمه سرسری  و بی‌ترتیب ریتسوس شاعر یونانی که شکل افلاطون و سقراط را دارد:



۱- چکش به دست گرفته‌ام
هوا را می‌تراشم
مجسمه‌ی ترا می‌سازم
گشوده
واردش می‌شوم
می‌مانم

۲- به چه دردی می‌خورند ستارگان
اگر تو نباشی


۳- ماهی‌گیران رد شدند
با سبدهایی خالی
ماه می‌تپید
بر زانوی تو
دیگر چیزی
خالی را از پری  جدا نمی‌کند


۴- بعدش شب آمد
دو صندلی چوبی
زیر مهتاب
بر صندلی
آن دو نفر
پاها لخت
روبه روی هم
 نوک پای هم را
لمس می‌کردند 
فقط 


۵- این جسم که
بزرگ می‌شود
در عمق شب
پاها
 از تخت بیرون می‌زند
از پنجره بیرون می‌زند
ستاره‌ای زاده می‌شود
کلیدی گم می‌شود
دری می‌بندد
من بیرون می‌مانم
دستان مجسمه
بر زانو‌هایم می‌افتد


۶- همین‌جوری بهتر است
همیشه همین‌جوری بهتر است
جای شکرش باقی‌ست خدا جان
بگذار نفسم جا بیاید
میان دو قهوه
 و سه جنگ


۷- واژه‌ها باز هم یک پوست دیگر دارند
درون‌شان
مثل بادام
 یا صبر



۸- رویاها حراف
واژه‌ها ول‌خرج
ماه من فروتن
ما دو تا
تنهایی
یواشکی در گوشه‌ای
می‌شاشیم


۹- واژه‌های بیرون مانده از شعر می‌ترسند


۱۰- من و صندلی‌ام
با هم سلوک داریم


۱۱- گناهانشان را بر گرده دیگران گذاشتند
 و مقدس شدند


۱۲- این بنا را
با سنگ‌های سنگ‌سار 
برپا کردم


 ۱۳- پرچم‌ها را جمع کردند
به‌خانه‌هاشان باز گشتند
پول‌هاشان را شمردند


۱۴- برای یافتن گذشته
باید خیلی پیش بروی


ماهور بود


اتومیبل می‌رفت
نی می‌دمید
مار سحر می‌شد

ماهور بود

ریشه‌های آسمان




استفاده از مداد‌رنگی



درخت‌کشی با مداد سیاه زمستان






نبود میسرم








هزار جهد بکردم که سر عکس بپوشم






۹ اسفند ۱۳۹۱

گردباد زندگی


حالا که استفان هسل نیست و این همه هست نمی‌توان به فیلم ژول و ژیم فکر نکرد. به زنی- مادرش که آواز می‌خواند و کودکی- او که همان دور برها بود. میان دو مرد و مادرش. استفان هسل می‌گفت هر وقت ژان مورو را می‌بینم هیجان زده می‌شوم.
ترانه را سرژ رضوانی ساخته است همان که گیتار می‌نوازد.

استفان هسل درگذشت


امروز صبح با خبر مرگ این مرد بیدار شدم. راست‌اش فکر نمی‌کردم روزی خواهد مرد آنقدر که جوان بود در نود و چند سالگی.
دو سال پیش از او نوشته بودم.


خیلی‌ها ژول و ژیم را دیده‌اند. فیلم فرانسوا تروفو را. خیلی‌ها قصه‌اش را به یاد دارند. دو مرد و یک زن و عشقی میانشان. اصلا مگر می‌شود این فیلم را از یاد برد. حالا می‌خواهم از فرزند آن زن که نقشش را ژان مورو بازی می‌کند، حرف بزنم . فرقش این است که در فیلم کودک دختر است و قهرمان من پسر. بله، این داستان واقعی‌ست و یکی از مردان قصه تعریفش کرده‌است. فرانسوا تروفو فیلمش را بر اساس کتاب ساخته است. هر دو با اصل ماجرا فرق‌هایی دارند. اما آن دو مرد و آن زن زیسته‌اند و آن پسر در میان عشق سه نفر بزرگ شده‌است.
حالا آن پسر، قهرمان من نود و سه سال دارد و این روزها در اینجا در فرانسه جنجالی را برانگیخته است. چرا؟
چون مردم را به تحریم محصولات اسرائیلی حاصل از مناطق اشغالی خوانده است و این در فرانسه جرم محسوب می‌شود. یعنی تعبیر به نفرت بر علیه مردم و ملتی به حساب می‌آید. از او شکایت شده است. انجمن ضد یهودی‌ستیزی شکایت کرده است. این اما قسمتی از ماجراست: اواسط همین ماه کنفرانسی که قرار بود با حضور او و لیلا شهید و نماینده عرب پارلمان اسرائیل و عده‌ای دیگر انجام شود، در مدرسه‌‌ی عالی «اکُل نرمال سوپریور» همانجا که او و سارتر و الن بادیو و خیلی‌های دیگر درس خوانده‌اند، به دستور رئیس مدرسه عالی لغو شد. انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از وزیر آموزش عالی درخواست لغو کنفرانس را کرده بود. همانجا و به خاطر همان هم بود که لیلا شهید فلسطینی گفته بود در مدارس را که می‌بندید، پس می‌خواهید برویم در مسجد و کلیسا و کنیسه کنفرانس بگذاریم؟ انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از حمایت روشنفکرانی مثل برنارد هانری لوی- مدافع سکینه و الن فینکلکروت نام بردند، که البته آنان دفاع خویش را از لغو کنفرانس تکذیب کردند. با این حال الن فینکلکروت از لغو برنامه اظهار خرسندی کرد چرا که به عقیده او دروازه باز می‌شد برای چنین کنفرانس‌هایی در دانشگاه‌های دیگر. رئیس دانشگاه دلیل لغو برنامه را جلوگیری از تشویش و تحریک اعلام کرده است.
بعد از لغو کنفرانس سروصداها در اعتراض به سانسور و تجاوز به آزادی بیان بلند شد. یکی از معترضین هم الن بادیو بود.
این‌ها را می‌نویسم تا فضای این دوران اینجا را نگاشته باشم. فضای سانسور و تجاوز به آزادی را. فضای ترس و ترساندن را. فضای یک بام و دو هوا را. فضای چپ ورشکسته و راست بی هویت و راست افراطی پیش رونده را. سیاست را. وضعیت دمکراسی را. می‌شود با جاهایی دیگر مثل خودش مقایسه‌اش کرد. می‌توان با خودش، خود سال‌های گذشته‌اش مقایسه‌اش کرد. می‌توان هم مطلبی نوشته که از کجا، از کی، چطور و چگونه این مسیر از سر گرفته شد. این سیر قهقرایی.
اما من به قهرمانم بر‌می‌گردم. به این مرد نود و سه ساله و هنوز بر پا، ایستاده. برآمده‌ از ژول و ژیم. ایشان در سال ۲۰۱۰ میلادی همین چند وقت پیش، کتابی مختصر نوشتند که چهار میلیون فروش داشت  و به ده‌ها زبان ترجمه  شد به نام «به خشم بیایید». عنوان کتاب، واژه‌ای فرانسوی، به خشم آمدن، به غضب آمدن ، اعتراض کردن، شرم کردن معنی می‌شود. ویکتور هوگو می‌گوید: این شرم وخشم، عنصری الهی‌ست در وجود مادی ما، نخستین جرقه، که خاموش نمی‌شود. او ژان‌وال ژان بینوایان را دارای این عنصر الهی می‌داند. استفان هسل جوانان را به بیداری این عنصر الهی در وجود خویش فرا می‌خواند.
استفان هسل در سال ۱۹۱۷ در برلن متولد می‌شود. مادرش دختر بانکدار و پروسی و پروتستان است و پدرش فرانس یا فرانز هسل مترجم و نو یسنده آلمانی، عضو خانواده بورژوای آلمانی، از تباری یهودی لهستانی، به پروتستانتیسم لوتری گرویده که تجارت غله می‌کنند.
فرانس، پدر از جوانی به زبان و یونان باستان علاقه داشت و مادرش هلن گراند هسل، به نقاشی. رمان ژول و ژیم را پیر روشه یعنی ژیم، دوست و رقیب فرانس هسل یعنی ژول نوشته است.
در سال ۱۹۲۴ به همراه پدر و مادرش و برادر بزرگتر به فرانسه مهاجرت می‌کنند. دیپلم دبیرستان را در ۱۵ سالگی به دست می‌آورد. تحت نفوذ والتر بنیامین ، دوست پدر که با او در جستجوی زمان از دست رفته پروست را ترجمه کرده و در شور و شوقی که درس‌های الکساندر کوژِو بر انگیخته به پدیده شناسی و معنای تاریخ هگل روی می‌آورد. وارد مدرسه عالی علوم سیاسی می‌شود. در سال ۱۹۳۷ صاحب ملیت فرانسوی گردیده، وارد «اکل نرمال سوپریور» شده و درس های پدیده شناسی را دنبال می‌کند. خود می‌گوید که بیش از هر چیز از سارتر و درس هایش و کتاب های سرگیجه و دیوار متأثر است. نوعی اخلاق و مسئولیت‌پذیری را به او یاد می‌دهد.
با زنی یهودی و روس ازدواج می‌کند. مترجم کنفرانس‌ها و دختر بوریس میرکین- گتزویچ، پرفسور معروف حقوق اساسی در فرانسه. سپتامبر همان سال به جنگ اعزام می‌شود. در سال ۱۹۴۰ زندانی شده و می‌گریزد. در ۱۹۴۱ به ژنرال دوگل می‌پیوندد و به جبهه آزادی فرانسه. خلبان هواپیمای بمب افکن می‌شود. اما دفتر مرکزی اطلاعات دوگل و مقاومت او را به عنوان مرتبط با انگلیسی‌ها می‌‌گمارد. در مارس ۱۹۴۴ برای مأموریت به فرانسه فرستاده می‌شود و در ماه ژوئیه دستگیر می گردد و در اوت به آلمان فرستاده می شود، همزمان با ۳۶ مأمور مخفی بریتانیایی فرانسوی و بلژیکی. ۱۶ مأمور از میانشان به دار آویخته می‌شوند. پنج نفر تیرباران. در آن هنگام است که دو زندانی مخالف آلمانی با همکاری پزشک اردوگاه موفق می‌شوند هویت سه مآمور را با سه زندانی مرده تعریض کنند. یکی از سه نفر استفان هسل است که به عنوان رئیس حسابداری اردوگاه منصوب می شود. فرار می‌کند و هنگاه فرار دوباره دستگیر می‌گردد. یک بار دیگر از اعدام نجات پیدا می‌کند و در ۴ آوریل هنگام انتقالش با قطار، می‌گریزد و به نیروهای آمریکایی در هانور ملحق می‌‌شود و از آنجا به پاریس فرستاده.
در نوامبر ۱۹۴۵ به عنوان سفیر فرانسه در چین معرفی شده و تا ۱۹۸۵ در دیپلماسی می‌ماند.
در سال ۱۹۴۶ به سازمان ملل واردشده و به عنوان دفتر دار کمیسیون حقوق بشر انتخاب می‌شود و هنگام نگارش اعلامیه حقوق بشر حضور دارد.
سفیر فرانسه در سازمان ملل می گردد. بعدها مقام‌هایی گوناگون در سایگون، الجزایر، سویس، نیویورک به عهده
داشته و چهره‌ای مدافع حقوق بشر به خود می‌گیرد.
در کابینه فرانسوا میتران به درجات بالایی می‌رسد.
در کنفرانس جهانی ملل بر سر حقوق بشر، فرانسه را نمایندگی می کند. در روابطش با رؤسای افریقا از سیاست فرانسه انتقاد می کند و از بریز و بپاش کمک‌ها و وام‌ها. گزارشش به دهان الیزه خوش نمی‌آید و گزارش را از زیر دست و پا جمع می‌کند. همچون گزارش‌های دیگری که سیاست فرانسه در افریقا را معترض است. در دفاع از حقوق به اصطلاح «بی کاغذها» در فرانسه فعال است. او مدافع اروپایی سوسیال‌تر است. او اولین کسی است که فراخوان برنامه شورای ملی مقاومت را در شصت‌مین سالگردش در سال ۲۰۰۴ امضا می‌کند که جوانان را به دفاع از میراث مقاومت و آرمان‌های آن تشویق می کند. در ۲۰۰۸ در میدان جمهوری در پاریس به بی احترامی به بند بیست و پنج اعلامیه حقوق بشر به وسیله دولت فرانسه اعتراض می‌کند که بر طبق آن باید هیچ‌کس بی‌خانمان نماند. در ۲۰۰۹ در گردهمایی سبزهای اروپا در پاریس شرکت جسته و از آنها در انتخابات اروپا حمایت می‌کند.
در ۲۰۰۶ حمله اسرائیل به لبنان را محکوم می‌کند. در ژانویه ۲۰۰۹ بعد از حمله اسرائیل به غزه از جنایت جنگ و جنایت بر علیه بشریت سخن می‌گوید در سپتامبر ۲۰۰۹ خواستار تحریم تولیدات اسرائیل در مناطق اشغالی می‌شود.

۲۶ بهمن ۱۳۹۱

رنه ژیرار می‌گوید ۵


این‌ها را باید زیر سایه خود رنه ژیرار خواند
پس باید به اولین رنه ژیرار رجوع شود
 و زیر سایه تاریخ مهیب اروپا
که تاریخ مسیحیت و تاریخ مدرنیته است


رنه ژیرار می‌گوید

کاتولیک بودن، هم‌مانندی با این چهره وحدت است. با این عامیت خاص که پاپ می‌نامند.
اندیشه اروپا به واتیکان پناه برده است. بیش‌از اینکه به پاریس و برلن و وین و مسکو پناه ببرد. میان پاپ‌نشینی و امپراطوری، این پاپ‌نشینی است که پیروز شده.  و از  زمان ژان- پل دوم به پدیده‌ای جهان‌گیر تبدیل گشته.  چرا که  او همان‌وقت که حقوق بشر را تبرگ می‌گفت  در ید و شم حلالی می‌خواست. اندیشه اروپایی که پاپ‌ها امروز از آن با سماجت دفاع می‌کنند، هویت همه انسان‌هاست. اما هویتی در تصرف  عقلی که قادر به گنجاندن و پذیرفتن الهی است  که این هویت می‌پندارد.

از وقتی که ناپلئون پاپ هفتم را به گروگان گرفت کاتولیک‌ها او را دجال خواندند. رنه ژیرار می‌گوید که گرفتن قدرت این‌جهانی بهترین  برای کلیسا بود.

فروپاشی اندیشه اروپایی، آسیب‌دیده از قرن‌ها رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپانه و گرایش‌های مختلف امپراطوری  و رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپ‌نشینی و رقابت میان مدعیان امپراطوری و بعد میان آلمان و فرانسه، رقابتی که  به افراط کشیده می‌شود، پاپ‌نشینی را آزاد کرد.
پاپ ژان پل دوم در سفر فرانسه‌اش همان مکانی  را برگزید که دوگل و آدناور آشتی کرده بودند. بر ویرانه‌های جنگ.

رنه ژیرار می‌گوید
مردم  در سخنان اولین پاپ آلمانی بونوآ(بندیکت) شانزدهم در  راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶، اعلام جنگی بر علیه اسلام و پروتستان‌ها دیدند. اما آن دفاعیه‌ای برای خرد بود. همان لوگوس یونانی. همه بر او تاختند و هر کس به دلیلی،  پاپی را عقب‌گرا خواندند که مدافع عقل از آب در آمد.  پاپ نقشی نمادین در اروپا و جهان بازی کرده است. می‌گویند که این پاپ آخرین پاپ اروپایی‌ست. من ملاحظه می‌کنم که وقتی برگزیده شد که موتور اقتصادی آلمان و فرانسه خوب کار نمی‌کرد. بعد از انتخاب اولین نام کوچک «بونوآ (بندیکت)»،  برای آشتی به آشوویتس می‌رود، این‌ها نشانه و علامت است که باید بر آن‌ها تآمل کرد. به بونوآ(بندیکت) پانزدهم اندیشه کنید که از فراموشی بیرون‌اش می‌کشد: پاپی که در سال ۱۹۱۴ برگزیده شد، که با تمام وجود علیه جنگی که بی‌هوده‌اش می پنداشت برخاست اما پیام صلح‌اش شکست خورد. در ماه اوت ۱۹۱۷ آلمان‌ها و فرانسوی‌ها از او متنفر می‌شوند و اولی‌ها او را ضد آلمان و دومی‌ها ضد فرانسه می‌خوانند. کلمانسو او را بوش می‌نامد.  و ایتالیایی‌ها او را به کنفرانس صلح راه نمی‌دهند. پاپی که پشت جنگی وحشت‌ناک پنهان‌کردند. جنگی میان دو بت‌پرستی ملی‌گرا.

از او که دورتر برویم به پاپ بونوآ(بندیکت) چهاردهم می‌رسیم از ۱۷۴۰ تا ۱۷۵۸ ، که پاپ آشتی میان اسپانیا و سیسیل و پرتغال بود. که پروس را به رسمیت شناخت که پیش‌رفت و علم را ارج نهاد و با بزرگ‌ترین دانش‌مندان به مکاتبه پرداخت  و احترام پروتستان‌ها را جلب کرد. حال بهتر می‌توان انتخاب نام کوچک را توسط بونوآ شانزدهم دریافت.
باید به این دوقرنی که پشت سر گذاشتیم اندیشید. به رابطه فرانسه و آلمان که میان جنگ و صلح، نظم و بی‌نظمی را دامن زدند.

رنه ژیرار می‌گوید
تا چندی قبل هنوز در اسطوره فرانسه بزرگ بودیم. با لویی چهارده و ناپلئون. دوگل این اسطوره را از آن خود کرد. ما در دوران دیگری هستیم. یعنی خروج از مذهب ملی‌گرایی. ادامه راه دوگل، چیز خوبی‌ست که دوگل بود. رد کردن اسطوره دوگل.
قبر ناپلئون مثل قبر ژول‌ سزار است، خداگونه. اما مرگش چیزی بنیاد‌ نگذاشته. امپراطوری فرانسه با او مرده. برادرزاده‌اش نام نبردها و ژنرال‌ها را به کوچه‌ها و خیابان‌ها و ایستگاه‌های مترو  پاریس داده. اما نام‌ها تنها کوچه‌ها و خیابان‌ها و مترو را یادآوری می‌کند تا نبردها و ژنرال‌ها را.

پاپی آلمانی و اروپایی که از خرد دفاع می‌کند و می‌خواهد به آنکارا برود. پاپ نمی‌تواند بگوید که جهان رو به افراط می‌رود. او بر گفت‌گو انگشت می‌گذارد. آن‌جا را نشان می‌دهد که گفت‌گو قطع و پاره شده است. او از یک آشتی فوری و ضروری می‌گوید.

رنه ژیرار می‌گوید
دین مسیحی عنصر مرکزی مذهبی را در پیدایش فرهنگ نشان می‌دهد. دین مسیحیت راستین‌ترین  افسون‌زدای مذهبی‌ست. چرا که خطایی را که مذاهب کهن بر آن بنیان شده‌اند: لزوم به قربانی کردن، خشونت، قربانی کردن بلاگردان، بر ملا می‌کند. مسیح مردمان را از قربانی محروم کرده است. قربانی دیگر نظمی برپا نمی‌کند، خشونت، خشونت را متوقف نمی‌کند.
آن‌ها که فکر می‌کردند که آن مذاهب شکست خوردند، می‌بینند که همچون محصول افسون‌زدایی، دوباره پیدایش شده است. محصولی اما آلوده، بی‌اعتبار شده. از دست دادن قربانی، تنها مکانیسمی که خشونت را مهار می‌کرد.

رنه ژیرار می‌گوید که مسیح جنگ می‌آورد چون حقیقت را به انسان‌ها می‌گوید. حقیقت خشونت بار انسان را. اینکه نظم‌شان نتیجه خشونت است. نتیجه قربانی کردن. تقدس نشانه ریختن خون است. با این معرفتی که مسیح با خود می‌آورد،خشونت را باطل می‌کند. مردم را از مکانیسم قربانی کردن محروم می‌کند.
دیگر نمی‌توان قربانی کرد و نظم را برقرار. فایده‌ای ندارد. اما رقابت مانده است و به افراط کشیدن و کشیده شدن.

رنه ژیرار می‌گوید که «مصیبت»ِِ مسیح ما را به بمب هسته‌ای می‌کشاند. مکاشفه یعنی حجاب دریدن. یعنی حلول مسیحیت در تاریخ که «مادران را از فرزندان جدا می‌کند». حتی معجزه‌ها در انجیل‌ها دعوا برپا می‌کند. آدمی با دروغ نمی‌تواند با حقیقت روبه رو شود این است حقیقت بی‌بازگشت مسیحیت.
از میان رفتن قربانی کردن، به انفجار می‌انجامد. چرا که نظم سیاسی و مذهبی‌ست که ما را مهار می‌کند.

بونوآ (بندیکت) شانزدهم همان را در سخنان راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶ گفت که باید بگوید و آن را با شجاعت گفت. گفت که جای جنگ عقل بر علیه مذهب را جنگ مذهب بر علیه عقل می‌گیرد. باید با گوش‌هایی دیگر این سخنان را شنید. سخنان پاپ آلمانی که ارزش‌های غیر قابل نقض اروپا را قبل از رفتن به آنکارا بازتعریف می‌کند. چه چیز بنیادینی به ما می‌گوید؟ که جدایی میان ایمان و عقلِ نشان شده، دارد ما را ترک می‌کند. که عقل چنین کوچک شده که مسئله اخلاق و مذهب دیگر به او مربوط نیست. پس حقیقت مسیحی این‌جا در برابر دو مذهب قرار می‌گیرد:  و مهیب‌تر، چرا که یکی در مقابل دیگری قرار گرفته است: عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی.
این ضعیف شدن عقلانیت به اعتقاد بونوآ شانزدهم  خلاصه شدن عقل است در تنها دامنه کاملا خالصِ پراتیک، به « دریافت تجربی- ریاضی از علم» و در نهایت نادیده‌گرفتن هر آن‌چه یونانی‌ست. پاپ بونوآ شانزدهم پاپ کاتولیک آلمان، اروپا را متوجه خطر نادیده‌گرفتن یونان می‌کند. تنها یک فقه عقلایی «منطقی، عاقلانه»، قادر به جای‌دادن الهی،  گفت‌گوی راستین فرهنگ و ادیان که نیازش ضروری‌ست را، ممکن می‌گرداند.

رنه ژیرار می‌گوید
پاپ می‌خواهد که گفت‌گوی عقل و ایمان گفت‌گویی عقلایی باشد. آن عقل فقهیی را با تمام وجود می‌خواهد که می‌بایست از  عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی  افسون‌زدایی کند. عجیب است که کسی این شکست عقل را نمی‌بیند. پاپ به ما هشدار می‌دهد که عقل یونانی در حال از بین رفتن است و از بین رفتن عقل جا را برای عقل‌گرایی زنجیر پاره کرده باز می‌کند. تحقیر مذاهب به وسیله عقل‌گرایی بستری فراهم می‌کند برای مذاهب منحرف. پاپ می‌گوید ما جنگ عقل علیه ایمان را می‌شناسیم و دیدیم که پیروز نشد که ایمان مقاومت می‌ورزد. ما شمشیرش را دیده‌ایم. بحث با اسلام تنها می‌تواند بر زمینه‌ای فقهی و مردم‌شناسانه صورت بگیرد. تنها شیوه‌ای که به جنگ‌های صلیبی منجر نشود. تنها راه خروج از رقابت‌های میان دو عالمی که همه چیز نزدیک‌شان می‌کند و در عین حال در برابر هم قرارشان می‌دهد.

     « خدا از خون لذت نمی‌برد و بنا بر عقل عمل نکردن خلاف ذات خداست. ایمان میوه جان است و نه جسم. آن‌که می‌خواهد کسی را به ایمان بخواند باید قادر به کلام و اندیشه باشد، به شیوه‌ای درست و نباید به دنبال خشونت و تهدید برود......... برای متقاعد کردن جانی مستعد عقل، به زور بازو نیازی نیست و نه به چیزی برای زدن،  و نه هیچ وسیله‌دیگری که کسی را به مرگ تهدید کند.»

بونوآ (بندیکت) شانزدهم از دانشمند اهل اسکندریه -قرن دوم و سوم قبل از میلاد، تشکر می‌کند که کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کرد و به این دیدار ایمان و عقل، میان فلسفه راستین روشنایی و دین امکان داد.  و به این مشابهتی که میان عقل انسانی و عقل الهی هست تاکید می‌کند.
قبل از رفتن به آنکارا می‌خواهد به ترکیه از اروپا، از ارزش‌های اروپا بگوید، از این دیدار ایمان و عقل که به آن ارثیه حقوقی روم هم اضافه شد.

نامه‌‌ای در ۱۳۸۴


این نامه را عبدالله شهبازی بعد از اینکه در سال ۱۳۸۴ به احمدی‌نژاد رآی داده‌است- بر اساس تحليل معين جامعه‌شناختي از فرايند تکوين و تصلب ساختار اليگارشيک در ايران، به قول خودش، از دوستی دریافت کرده است:

«پندار من،  هر چند خام، اين است كه مافياي قدرت در ايران يكي نيست؛ بلكه متكثر و چندگونه است. تحقيقاتتان شما را دست كم با دو گونه از اين چند گونه عميقا آشنا كرده است. به اوّلي مي‌گويم مافياي قدرت و ثروت و به دوّمي مي‌گويم مافياي قدرت و امنيت. ماجراي شاخص اوّلي قراردادهاي نفتي است و ماجراي شاخص دوّمي روزنامه‌هايي است كه هر بار و هر جا يكي از مقام‌هاي سابق امنيتي علم‌شان مي‌كند. خواه اين مقام سعيد حجاريان باشد، خواه محمد عطريان‌فر، خواه فريدون وردي‌نژاد، خواه حسين شريعتمداري و خواه علي ربيعي. اين‌ها گفتمان اطلاع‌رساني را در ايران به ابزاري براي حفظ و گسترش قدرت خود و ادبيات اطلاع‌رساني را به ادبيات امنيتي بدل كردند. در واقع من دارم از يك نظام متكثر مافيايي حرف مي‌زنم، چيزي شبيه آن كه امبرتو اكو در مقاله‌اش در شماره‌ چهار فصل‌نامه‌ي «ارغنون» خيلي واضح توصيفش كرده است. اگر آن مطلب را نخوانده‌ايد حتما بخوانيد. مطمئنم شما نكته‌هاي بسياري در رد و نيز در تأييد آن مطلب در ذهن‌تان داريد.

اما اين‌ها كه ما مي‌شناسيم‌شان تنها عناصر بافت قدرت نيستند. در بافت متكثر قدرت نيز، درست مانند جامعه، گروه‌هايي هستند كه به حاشيه رانده‌اندشان و حالا سر بلند كرده‌اند و سهم خود را مي‌طلبند. بي‌دليل نيست كه اين گروه‌ها با رهبري احمدي‌نژاد صداي مردمي شده‌اند كه در حاشيه‌اند. هر دو در اين در حاشيه بودن شريك اند. آن حكايت مثنوي را كه يادتان هست؟ «آن حكيمي گفت ديدم در تكي/ مي‌دويدي زاغ با يك لك‌لكي/ اين عجب ديدم بجستم حالشان/ تا ز وجه مشترك يابم نشان/ ....حيران و دنگ/ چون بديدم هر دوان بودند لنگ».

اين گروه‌هاي به حاشيه قدرت رانده شده چندان ناشناس هم نيستند. سابقه‌ حجتيه‌اي مهدي چمران و حسن بيادي و مشايي و شيخ عطار و حضور پررنگ اين انجمن در دانشگاه علم و صنعت و تاثير رگه‌ كمونيسم‌ستيزشان بر افرادي چون احمدي‌نژاد گم نيست. همين رگه در زمان تسخير سفارت آمريكا در احمدي‌نژاد بود كه او را معتقد كرده بود خطر اصلي الحاد كمونيسم شوروي است نه امپرياليسم آمريكاي اهل كتاب و تا آخرين لحظه هم برش پاي مي‌فشرد. همين روحيه باعث شد تا تندروهاي آن روز «تحكيم» نتوانند تندروهاي «انجمن»‌زده را تحمل كنند و عملاً احمدي‌نژاد و سيدزاده را طرد كنند. [بنگريد به مقاله «دفتر تحکيم وحدت» در ويکي پدياي فارسي- شهبازي]

همين روحيه است كه در تهران چند عضو شوراي شهر را به مجلس «عمركشان» مي‌كشاند و همين روحيه است كه سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران را وامي‌دارد كه روز شهادت امام حسن عسكري را جشن آغاز ولايت امام زمان اعلام كند و تمام تهران را با تبليغ‌هاي سه متر در چهار متر بپوشاند و به روي خودش هم نياورد كه انگيزه اصلي‌اش بيش از به امامت رسيدن امام زمان، تقارن اين روز با روز مرگ عمر است. همين روحيه است كه سهرابي ‌نامي را وامي‌دارد كه نقشه مسير حركت امام زمان را ترسيم كند و از شهرداري خواهان چاپش در تيراژ وسيع جهت كمك به مؤمنين باشد...

اما انجمن حجتيه يكي از گروه‌هاي به حاشيه رانده است. در كنار اين‌ها سرداري هم هست كه در حيات امام خميني آن قدر خطا و فساد كرد كه او دستور داد به جايي تبعيدش كنند كه قلب خطر باشد شايد شهيد شود و حسنات قبلي‌اش از كف‌اش نرود. و دعاي خير امام هم كارساز نشد و اگر بدانيد الان در كدام مدرج و مرتبه هست يقين دست خود را به دندان خواهيد گرفت. اين سردار و اطرافيانش نيز ديگر دوست ندارند در حاشيه باشند. [منظور سردار محمدباقر ذوالقدر است. شهبازي]

در حوزه‌هاي ما كسي با دارودسته‌اش جا خوش كرده است كه در زمان امام جبهه رفتن شاگردانش را ممنوع كرده بود، در ابتداي رهبري آقاي خامنه‌اي در جمع دوستانش كتابي در حد مقدمات در دستش مي‌گرفت و مي‌گفت خامنه‌اي اگر توانست دو صفحه از اين متن را درست بخواند آن وقت بيايد و ادعاي فقاهت كند. همين آدم و اطرافيانش هستند كه حوزه قم را به شكل يك معبد مقدس براي تكريم و عبادت شخص و نفس استاد درآورده‌اند و گوش هر كه را كه جم بخورد چنان مي‌پيچانند كه آهش دودآلوده به فلك برسد. مگر يادتان رفته آن بدبخت را كه يك مصاحبه با «شرق» كرد و به چنان شكر خوردني واداشتندش كه گفت مطالب آن مصاحبه را شيطان به من القا كرده و من از روي استاد خجالت‌زده‌ام. و رفت و مثل سگ تيپا خورده بر در سراي استاد نشست تا بالاخره پذيرفتندش. و صد البته با دو صد شرط و بند.

من تعجب مي‌كنم و گمان مي‌كنم اين روزها خسته‌ايد، وگرنه شما با آن هوش درخشان و حسادت برانگيزتان با نگاهي كوتاه به آن فهرست اسامي حاميان روحاني احمدي‌نژاد مي‌توانستيد بفهميد كه اين‌ها كه‌اند و اهل كدام مشرب‌اند. و ببينيد آن پرورنده‌ها چه موجوداتي هستند و چقدر خطرناك‌اند كه در يك قلم از كارهاشان اين همه اسم‌هاي ژنريك فراهم كرده‌اند كه در روزهاي لازم در برابر يا با ياد اسم‌هاي اصلي علم كنند...

و پرتوان‌ترين و داناترين محصولات اين كارخانه عليل‌پرور كساني مثل عليرضا پناهيان‌اند كه در تهران با آن لحن لاتي‌شان عربده‌هاي «اي امام زمان ما رو از اين كفر و موسيقي خلاص كن» مي‌كشند و تا پاي‌شان به تورنتو مي‌رسد چنان مرعوب مي‌شوند كه از هر روشنفكري روشنفكرتر مي‌شوند و گفته‌هاشان خنده‌دار مي‌شود و مجبور مي‌شوند برادري خيالي براي خودشان بسازند و بگويند آن‌ها كه از قول من شنيده‌ايد حرف‌هاي برادر من است. تا جايي كه يكي آن ميان بلند شود و بگويد من خودم اين‌ها را در مهديه تهران از دهان خودت شنيده‌ام و خلاصه كار به جايي برسد كه لقب «حاج عليرضا مارمولك» بهش بدهند...

آن نسل كه در خودش موسي صدر و حكيم و محمدباقر صدر و حسن زاده آملي و جوادي آملي و بهشتي و مطهري و قدوسي و اشراقي داشت، كارش به اين‌جا كشيده است كه امروز شاهديم. نمي‌دانم چه طور مي‌توانيم دل به اين فضلاي قلابي كه دست بالا مثل مقتدا صدرند، خوش كنيم. دست كم من ترجيح مي‌دهم به اين ضريح كه كور مي‌كند و شفا نمي‌دهد دخيل نبندم.

حركت مافيايي تخريب احمدي‌نژاد را خوب ديديد، اما به حركت مافيايي تعزيز احمدي‌نژاد هم نگاه كنيد. ديده‌ايد بر ديوارها چه مي‌نويسند؟ «تا دولت كريمه يك يا حسين ديگر» و «مرگ بر اغنيا، درود بر احمدي‌نژاد.» اين فرمول تحريك احساسات طبقاتي و مذهبي مردم براي يك هدف فاسد سياسي نبايد براي من و شما ناآشنا باشد. «شاس» هميشه با همين دوز و كلك‌ها رأي مي‌آورد و خودش را سكان قايق طوفان‌زده اسرائيل مي‌كند. رونوشت‌ها شديدا برابر اصل است.

فكر مي‌كنم شما هم در باره تحليلم از «القاعده» با من موافق باشيد. ايران انقلاب كرد. خطر اسلام، به عنوان چيزي ناشناس و جدا از كمونيسم، اردوگاه استكبار را ترساند. مسلمان‌هاي عالم چشم به ايران دوختند. اين سلفي‌ها و وهابي‌ها را نيز آزرد. از اتحاد استكبار با اينان «القاعده» شكل گرفت و توانست با ژست‌هاي راديكال و ايجاد قطبي مقابل ايران پتانسيل جوان و جهادگر عالم اسلام را دور خود جمع كند و با چند حركت احمقانه مانند يازده سپتامبر به صفر برساند. اين‌ها نيز خودشان خوب مي‌دانند كه در سطح نخبگان پتانسيل‌شان صفر است، و براي يغماي پتانسيل مذهبي و عدالت‌جويانه مردم آمده‌اند. اين باعث مي‌شود كه چهار يا هشت سال ديگر «يك يا حسين ديگر» و «جنگ فقر و غنا»، كه از اصلي‌ترين پتانسيل‌هاي حركت امام خميني بود، به واژه‌هايي مشكوك با خاطره‌اي دوست‌نداشتني بدل شوند. يادتان نرود كه برنامه‌ريز اقتصادي اين حضرت دكتر خوش‌چهره است كه فرق اقتصاد خرد و كلان را نمي‌داند و مي‌كوشد براي اداره ايران برنامه‌اي بريزد كه دست بالا به درد اداره يك بقالي مي‌خورد. تقصيري هم ندارد. دكترايش برنامه‌ريزي شهري است و نه اقتصاد.

عليرغم فساد آشكار و گسترده صنعت نفت اين حقيقت است كه وزارت نفت در ايران تنها سازمان اداري است كه توانسته تجربه بوروكراتيك چند دهه‌ خود را نگه دارد و دچار گسست نشود. روا نمي‌بينم براي شما از ارزش اين تجربه‌ي مدون بگويم كه اولين بار شما بوديد كه ضررهاي گسست در تجربه بوروكراتيك را نشان من داديد. و واقعيت اين است كه اين‌ها نمي‌توانند از نيازهاي مالي‌شان در راه رسيدن به قدرت و از سفره گسترده‌ پرنعمت نفت صرف‌نظر كنند و در عين حال قول داده‌اند كه دست بر نفت بگذارند و كارها را بر مداري ديگر درآورند. تقدير كار از همين الان پيدا است. قراردادها همچون پيش و گاه ظالمانه‌تر خواهد بود. نام پورسانت‌گيرها عوض خواهد شد. عده‌اي هم به شخم زدن سيستم بازمانده از پيش مي‌افتند تا هم نشان بدهند كه دارند در نفت كارهايي كلان مي‌كنند و هم رد قراردادها را پاك كنند.

با شما موافقم كه جامعه ايران در شرايطي نيست كه بتوان درش را بست و دخترانش را از ريمل و شلوار پاچه كوتاه و روسري شل محروم كرد. اما اتفاقاً درست در همين شرايط است كه مي‌توان جمود و خشك‌انديشي را با ظاهري دل‌فريب حاكم كرد. بنا نهادن جامعه‌اي بيمار مانند مالزي يا اسرائيل در اين شرايط چندان سخت نيست و اتفاقاً با شرايط داخلي و خارجي و اقتصادي و گرايش‌هاي عقيدتي حضرات بستگي تام و تمام دارد. يقين دارم كه حق با شما است كه «دولت آينده مجبور است سلايق و علايق آحاد ملت و توده مردم را به حساب آورد.» و فكر مي‌كنم دقيقاً به همين دليل است كه از هم اكنون دارد زيركانه اين سلايق و علايق را به سوي حداقل‌هاي مبتذل و چندش‌آور سوق مي‌دهد. اين حرف‌ها حساب‌شده است كه «احمدي‌نژاد با مو و آستين كاري ندارد.» و نتيجه‌اش راضي كردن مردم است به اين كه از آزادي‌ها آزادي‌هاي تني و جنسي و از آزادي‌هاي تني و جنسي تنها مشروعات را بخواهند و احمدي‌نژاد هم همين‌ها را بهشان مرحمت كند. آن‌چه در اين ميان البته ناپديد خواهد شد آزادي بودن و انديشيدن و پي‌گرفتن و پژوهيدن و دانستن است. همان حق مغصوب شما و، اگر بي‌ادبي نباشد كه خود را كنار شما ببينم، همه ما كه با حروف و كلمه‌ها سر و كار داريم.

پيروزي احمدي‌نژاد همان صفر كردن پتانسيل‌ها و حاكم كردن بي‌لياقت‌ها و آغاز شكست جنبش محرومان و جنگ فقر و غنا خواهد بود. شما شرايط بر سر كار آمدن هيتلر در آلمان را خوب مي‌شناسيد. منظورم شرايط داخلي آلمان در آن زمان است. خوب مي‌دانيم كه سرخوردگي فرودستان و توطئه توطئه‌گراني كه هميشه توطئه مي‌كنند به رايش سوّم انجاميد. در آغاز رايش سوّم، مارتين هيدگر، متفكري كه من سخت دوستش دارم، و شجاعت، درايت و نگاه تيزش را هميشه مي‌ستايم با نگاهي به اين حركت محرومان نويد عصري نو در سايه‌ي موعودي كه دارد مي‌آيد را داد. چندان نگذشت كه او هم آنچه بايد مي‌ديد را ديد و آن‌چه مي‌توانست كند را كرد، و كار نازي‌ها با او به جايي كشيد كه كلاس‌هايش را بستند، كتاب‌هايش را از كتاب‌فروشي‌ها جمع كردند و سوزاندند، و به اردوگاه كار اجباري تبعيدش كردند. اما هنوز هم پس از گذشت اين همه سال، آدم‌هاي هرزه و بي‌مايه‌اي مثل كارل پاپر و دارودسته‌اش او را حامي نازيسم مي‌نامند و به او طعنه‌هاي زهرآگين مي‌زنند. اين چيزي است كه من را نگران مي‌كند. اين كه خود ببينيد اين كوتوله‌ها آن‌ها نبودند كه ما چشم انتظارشان بوديم و موعود نبودند و نشدند و ميل مردم به موعود را خبيثانه غارت كردند و مردم را از هر موعودي روي‌گردان...

و عجيب‌ترين چيز در نوشته شما. شما واقعاً از اين كه با ويران شدن ايران پيش‌بيني‌تان درست درآمده شاديد؟ گمان كنم سهو قلم است. اگر نه در شما هرگز چنين روحيه‌اي نديده‌ام و بارها خلافش را ديده‌ام. يقين دارم كه شاد نيستيد. تنها اميدواريد. اميدوار به همين موعودهاي كوتاه‌قد پرمدعا.»

امروزتان را برداشته‌اید و رفته‌اید در دیروز


تاریخ این نوشته نهم فوریه است

حالا من تازه از بیرون آمده‌ام و هنوز کفش به در نیاورده‌ام و با کفش آمده‌ام وسط.

اما راستی راستی فکر کردید که مثلا باید به گوگوش بعد از انقلاب  اجازه داده می‌شد که آواز بخواند؟
نه، یا شوخی می‌کنید یا خودتان را زده‌اید به کوچه علی چپ و در این دشت پلاس شما هم آوازی می‌خوانید؟
 بخوانید.

شاید اصلا اشتباه می‌کنم اما در خاطرات کودکی من هست که شجریان رادیو را تحریم کرد، چون  گوگوش آن‌چا آواز می‌خواند و باز هم شاید این‌ها را من خواب دیده‌ام اما آقای بنان آمدند از گوگوش دفاع کردند.
حالا اگر شجریان و گوگوش  آشتی کرده‌اند و با هم عکس می‌گیرند، حرفی دیگر است. هزار سال گذشته است. بله می‌دانم سی و چهار سال از انقلاب می‌گذرد. هزار سال گذشته است و به قیمت گزافی فهمیده‌اند که جای برای هر دو می‌تواند باشد. تازه فهمیده‌اند و هیچ تضمینی نیست که فردا این جای آن  را تنگ نکند.

گوگوش که به اندازه هفت عمر زندگی و کرد و آواز خواند و شاه ماهیان آواز  بود. یعنی در جهان سوم کسی بیش‌تر از او باید کام بگیرد؟ حالا اگر اتفاقی افتاد و نشد که دیگر بخواند نمی‌شود که برود در جایی از خاک پهناور برای خودش زندگی کند؟ مثل میلیون‌ها آدمی که زندگی می‌کنند؟ آن‌چه بر او گذشت خیلی سخت بود؟ باز هم باید می‌درخشید؟ نمی‌خواست مثل میلیون‌ها آدمی که در تاریکی زندگی می‌کنند در تاریکی بماند؟ اگر نخواند و نشد که بخواند، ایرانیان چیز بزرگی را از دست دادند؟

گوگوش که هر شب در تلویزیون رادیو می‌خواند و می‌رقصید. پس چرا مردم انقلاب کردند؟ آن بساطی که مردم به هم ریختند. همان بساط بود. بساطی که در آن  گوگوش روز و شب آواز می‌خواند. با هزار و یک رنگ.
مگر صدا و سیما دست‌گاه تبلیغ نظام نیست؟ شما فکر کردید که مردم رفتند که تلویزیون و رادیو را بگیرند و خوب و بدش را جدا کنند و خوب‌هایش را بر چینند و بدش را بریزند دور؟ این اسمش انقلاب نیست. چیز دیگری‌ست.

 مثل این است که بیاییم و لولیتا را با ذهنیت و معیارهای امروز بسنجیم همان‌طورهم  می‌سنجند و بگوییم اگر امروز بود نباید منتشر می‌شد که اگر امروز بود  به واقع رمان لولیتا منتشر نمی‌شد. اگر امروز بود «تن تن در فلان کشور افریقایی» چاپ نمی‌شد که چاپ هم نمی‌شد. اگر دیروز بود می‌گذاشتند همه با خیال راحت هر جا بخواهند سیگار بکشند. در قطار ، در هواپیما. در کافه و قهوه‌خانه. اگر امروز بود روبس‌پیر گردن نمی‌زد. اگر امروز بود روبس‌پیر گردن‌اش هم زده نمی‌شد.

امروزتان را برداشته‌اید و رفته‌اید در دیروز. فردا را رها کرده‌اید.

دمکراسی و جمهوری


مسئله این است
آیا می‌شود وصله‌های ناجور را به هم وصل کرد؟
دموکراسی وصل تکه‌هاست وصله‌هاست
دهخدا می‌گوید وصله یعنی پاره کاغذ و جامه و غیره
هر چیز که آن را به چیز دیگر پیوند کنند
در فرانسه مثلا یعضی جمهوری‌خواه‌اند
بعضی دموکرات
نه به معنای امریکایی آن
مثلا راست افراطی یا فاشیست‌ها هم ممکن است رآی بیاورند
اما بر اساس قانونی که جمهوری را در بر می‌گیرد یا بر عکس جمهوری که قانون و اصولی را در بر می‌گیرد راست افراطی حتی اگر مردم را هم به دنبال‌اش داشته باشد از جمهوری خارج شده است
راست افراطی یا فاشیسم همان وصله ناجور است که وارد دموکراسی است اما خارج از جمهوری‌ست.

رادیو با که حرف می‌زند؟


بعد از چند ساعت برگشتم به اتاق
دیدم رادیو همینطور دارد حرف می زند
فهمیدم که رادیو برای من حرف نمی‌زده است
من به حرف‌های کسی که با من حرف نمی‌زده است گوش می‌داده‌ام

فقط


چو غلام آفتابم
فقط
 در سایه‌اش  راه می‌روم
فقط

انقلابی و دیپلمات


آقا گفته‌اند من دیپلمات نیستم. من انقلابی‌ام. بله میرحسین هم کمتر از چهار سال پیش جلوی همه ما این را گفتند. ما خیلی نمی‌توانیم بفهمیم یا مصمم شویم که نیت و قصد میرحسین از این کلام چه بود. در برابرش رئیس جمهور نامزد بود. کسی که عین او بود و نبود. یعنی عین او در مقامی برابر او بود چون نامزد بود و عین او نبود چون در مقام ریاست جمهوری نبود. آیا چون ایشان می‌خواست یعنی احمدی‌نژاد خود را انقلابی‌تر از همه به حساب بیاورد، یعنی با پرشی خیلی بالا، خیلی بلند، به صدر انقلاب برسد و از آن عبور که نه، بجهد، از این‌رو بود.  دیدیم که در اولین سخن‌رانی بعد از رآی گیری، بعد از اجتماع در میدان، بعد از خواندن روضه حضرت زهرا، شاید فردایش بود، در تلویزیون، دیدیم که از اقای خمینی هم گذشتند. البته روی‌دادهای همان‌روزها، یعنی روزهای بعد از آن دیگر مجال نداد که کسی برنامه‌اش را پیاده کند. روی‌داد‌ها روی‌داد و هر کسی را با خودش برد.
بله ما نمی‌دانیم که منظور میر حسین چه بود. شاید می‌خواست که نگذارد این پرش و جهش انجام گیرد. او می‌خواست به صدر انقلاب برگردد. نه به خاطر بازگشت به صدر. به خاطر ارزش‌های انقلاب- از نظر او.  می‌خواست بگوید من ارزشی هستم. ارزش یعنی اصول اگر چه اصول‌گرایان همان ارزشی‌ها نیستند.  درست به همین دلیل است که ارزش و اصول را نباید هیچ‌وقت به دیگران واگذاشت. باید بر سر ارزش و اصول دعوا کرد. وگرنه می‌‌خواهید بر سر چه دعوا کنید؟
یک بار هم قبل از انتخابات و بعد از مناظره‌ها نوشتم که از دید من و از دید من از مناظره‌ها میر حسین کیست و چیست و کجا ایستاده است و احمدی‌نژاد کیست و چیست و کجا ایستاده است.
گفتم که میرحسین می‌خواهد امروز را به دیروز وصل کند و پسران را به پدران. احمدی‌نژاد در فیلم تبلیغاتی‌اش موشکی به هوا پرت می‌کرد. یک روز ژان لوک گدار گفته بود. از این پرتاب موشک به کره‌ای دیگر، به جایی دیگر، به جایی جدا از زمین ما، مای آدم‌های خاکی با قصه و غصه‌های خاکی گفته بود.  و از تصویر موشک به هوا که تصویر اخراج است گفته بود. خارج شدن. ما به این دنیا می‌آییم. موشک از این دنیا می رود. دنیا برای ما همین کره خاکی‌ست. تا به امروز مادری در کره مریخ نزاییده است. موشک این دنیای خاکی را ترک می‌کند. از آن خارج می‌شود. این‌ها همه نشانه است. به قولی آیه است. آدم با این گفت‌ها جهت را نشان می‌کند. می‌گوید کجا می‌خواهم بروم. کجا می‌خواهی بروی. کجا نمی‌خواهم بروم. مردم فرانسه در دعوای بر سر قانونی کردن ازدواج  هم‌جنس دارند می‌گویند ما چنین جامعه‌ای، در چنین دنیایی می‌خواهیم زندگی کنیم و مخالفان‌شان می‌گویند ما نمی‌خواهیم. تصویر موشک هم تصویر است. علامت و نشانه است. از میل قلبی یا باطنی یا خیال و وسوسه یا ناخودآگاه یا حتی فکر و اندیشه خبر می‌دهد.  و کسی که علامت را می‌بیند به میل و وسوسه  و باقی نگاه می‌کند و می‌گوید من با تو نمی‌آیم. چون تو دلت به جای دیگری خوش است. به جایی که تا به حال کسی نرفته. کسی از آن شناختی ندارد. تو میلت به ناشناخته است. و ناشناخته در زندگی جمعی ترس‌ناک است. ناشناخته مردم را نمی‌داند به کجا می‌برد. این‌جا منظور ناشناخته‌ای ست که درصد ناشناختگی آن خیلی بالاست. خطر دارد. یک آدم می‌تواند خودش را به هوا بفرستد. اصلا برود ببیند آن‌جا، در ناشناخته چه خبر است. اما سفر دست‌جمعی نمی‌شود کرد. نمی‌توان مردم یک سرزمین را سوار موشک کرد و به هوا و ناشناخته فرستاد. مردم وزن دارند و به جاذبه زمین دل‌خوش‌اند. همین که اگر نان ندارند بخورند باز پایشان بر زمین است. بر زمین چند تا ارزش و اصول. از گرسنگی و دل‌ضعفه هم اگر سرشان گیج رفت، تکیه می‌کنند به همین چند تا اصول و ارزش. نمی‌شود گفت که ای آقا چرا انقلاب کردی؟ غلط کردی. بعد تازه بر روی همین زمین می‌شود آرزو داشت، امید داشت که بشود بر سر ارزش و اصول گفت و گو کرد. بازشان کرد. آزادی هم ارزش است. ارزش انقلاب بود. تضمین نشد. اما امید تحقق‌اش که هست. اگر نباشد که اصلا داستان عوض می‌شود. عدل بود. عدالت بود. البته هیچ‌کدام کافی نیست. باید اسباب آن را فراهم کرد. اسباب عدالت را که از آزادی هم مهم‌تر است. نه برای فرد. برای جمع. تا امید و آرزویش نباشد که اسباب‌اش فراهم نمی‌شود.
از نظر من میرحسین چنین انقلابی بود. دستش به ارزش و اصول بود، به آن‌ها محکم چسبیده بود که به هوا نرود. به سوی ناشناخته.

حالا آقا آمده است و می‌گوید من دیپلمات نیستم. من انقلابی‌ام. این سخن دیپلمات را از انقلابی جدا می‌کند.  آیا می‌کند؟ اما این اشکالی ندارد. اشکال وقتی است که هم انقلابی باشی و هم دیپلمات.  و هم آقا. آقای خمینی وقتی جام زهر را نوشید چه بود؟

جدی و ناجدی


تاریخ این نوشته هفتم فوریه است

در ایران دو نوع آدم هست. جدی و ناجدی. تعداد ناجدی‌ها خیلی زیادتر است. خیلی. خوب، معلوم است که تعداد جدی‌ها کم است. خیلی کم. جدی‌ها آن‌ها هستند که از این تکیه کلام فرهنگی « ای بابا» مصرف نمی‌کنند. ناگفته نماند که این عبارت خیلی ایرانی را با دو لحن مختلف می‌توان ادا کرد که در معنی آن و در نیت گوینده فرق می‌گذارد. کلا ایرانی‌ها هنوز قومی هستند که  که لحن‌های‌شان وارد لغت‌نامه نشده است. یعنی هنوز با زبان حرف نمی‌زنند.
لازم به گفت نیست که جدی‌ها در زندانند.  و ناجدی‌ها در زندانی دیگر. دیواری این دو را از هم جدا می‌کند.

اورژانس بیمارستان


تاریخ این نوشته هم ششم فوریه است

سوار قطار که شدم اوائل دسامبر بود. به خانم ف تلفن کردم که من راه افتادم. گفت که اقای ه افتاده است و شاید جایی‌اش شکسته است. آقای ه برادر خانم ف است. یکی دو ساعتی طول کشید تا به خانه خانم ف برسم. وقتی رسیدم گفت بیا شام را بخوریم و بعد آن می‌رویم سراغ ه. از بیمارستان مرخص‌اش کرده‌اند آمده است خانه. شام را که خوردیم خانم ف به برادرش تلفن کرد. برادرش گفت پزشک از بیمارستان تماس گرفته گفته باید بیایی. بعد هم داشت راه‌اش را می‌کشید که برود پای پیاده بیمارستان. خانم ف به برادرش گفت که نرود. ما با تاکسی می‌آییم دنبال‌ات و می‌رویم بیمارستان. تا اینجای داستان پیش و پا افتاده است و چیزی برای گفتن ندارد. آقای ه بالای هفتاد سال دارد. دقیق آن را نمی‌دانم همانطور که نمی‌دانم خانم ف چقدر عمر کرده‌است یا چند بهار را دیده است. می‌دانم در بهار به دنیا آمده است. روز اول بهار.
سال‌های عمر  خود را هم نشمرده‌ام. چند بهار را به یاد دارم.  و یک بهار را بیش‌تر. بهار پشت پنجره بود. کوچه از برف خالی شده بود. چند دختر کوچک پیراهن‌های چین‌دار پوشیده بودند. به جسم کوچک‌شان. جوراب‌های سفید توری. و کفش‌های ورنی قرمز. کوچه رنگ غلیظ خاک داشت و آفتاب بود. من پشت پنجره.

تاکسی گرفتیم و آقای ه را به بیمارستان نزدیک خانه‌اش رساندیم. همان‌جا که وقتی که افتاده بود و از هوش رفته بود برده بودنداش. حالا خطایی از بیمارستان سر زده بود و او را پای پیاده فرستاده بودند خانه.  و بعد او را خواسته بودند. اورژانس بیمارستان پر از آدم بود. ناخوش و شکسته آمده بودند و نوبت خود را انتظار می‌کشیدند. آن‌چه می خواهم بگویم از این‌جا شروع می شود. آن‌چه می‌خواهم بگویم این هم نیست که آقای ه پزشک است و گنجینه حکایت و قصه و اخبار و اطلاع از جبهه‌های جنگ ایران و عراق.  متخصص بی‌هوشی بوده است.

قسمت اورژانس بیمارستان بعد از مدتی انتظار شما را برهنه می‌کنند و لباس بیمارستان را به شما می‌دهند که جلو بسته و پشت باز است. ساعت نزدیک نیمه شب بود. دختری که تصادف کرده بود و چانه‌اش شکسته بود استفراغ می‌کرد. پیرمردی خیلی پیر غر می‌زد که کی نوبت‌اش می‌رسد. زنی همه دست‌گاه‌ها و بندها و سیم‌ها را از خود‌ کند و جامه بیمارستان را پرت کرد. برهنه بلند شد روی تخت نشست. پیرمردی دیگر با سرم آویزان قدم می‌زد. زن آسیای دور مرا صدا می‌زد که پرستاری صدا بزنم. پرستار نمی‌آمد. نگهبان مردی عرب بود و با پیرمردی بر صندلی چرخ‌دار نشسته که از بیمارستان خارج می‌شد، عربی حرف می‌زد.
اجسام ضعیف بود.  بی‌بضاعت بود. یا شکسته، یا پیر و چروکیده یا کثیف و خونین بود. جلایی نداشت. رحم را بر می‌انگیخت. از برهنگی دیگری خبر می‌داد. پوستی بر تن نبود. اصلا در این بخش اورژانس بیمارستان وجود نداشت. یا همه جسم بود. درد می‌کرد.
از نیمه‌شب گذشته بود. از کنار آقای ه آمدم و به خانم ف که در بیرون بیمارستان در حیاط تلفن‌کاری می‌کرد گفتم حالا تو برو پیش برادرت من این‌جا می‌مانم. باران می‌آمد. از مجله‌های کثیف و کهنه روی صندلی یکی برداشتم و نشستم. ورق زدم. چند خانم هنرپیشه  فرانسوی در مقابل دوربین عکاس برهنه شده بودند و تبلیغ زیرجامه کرده بودند. زیرجامه‌های زنانه فرانسوی. خطوطی خوش. رنگ‌های قرمز. ارغوانی. حریر. مخمل. تور.

خوب، ما یا بر این آگاهیم یا بر آن. هیچ‌وقت نه هر دو با هم. یا در این جسمیم یا در آن جسم.  و زندگی ادامه دارد. خدا را شکر.

دیشب یا پریشب خانم نویسنده‌ای تعریف می‌کرد که نمی‌دانم در کدام تمدن کهن، روزی در اوج زیبایی و شباب جسم،  شاید هم در اوج شکوفایی روح، مردم نقشی از خودشان به دست نقاشی می‌کشیدند. نه از برای دیوار و نشان دادن. برای این‌که با خود‌شان در گور گذاشته شود. به کور ببرند.

باز هم قطر


وبلاگ پشت پلاس می‌ماند
مدت‌هاست دستی بر سر و صورت وبلاگ نکشیده‌ام
تاریخ این نوشته ششم فوریه است


چند بار از قطر نوشته بودم. حالا هم مدت کمی است این‌جا صحبت قطر است. چون دارد فرانسه را می‌خرد. از این هم نوشته بودم و وهابیت‌اش را به این‌جا و آن‌جا صادر می کند. دیشب در یک برنامه تلویزیونی توضیح می‌دادند که وهابیت عربستان با وهابیت قطر فرق می‌کند و گاهی این دو وهابیت با هم دعوای‌شان می‌شود یا بهتر است بگویم به رقابت در می‌آیند. قطر جای خیلی کوچکی است و با پولی خیلی زیاد. وسط عربستان و ایران. می‌گویند قطر شده‌است خاک غرب. یعنی غرب با قطر نقشه جدید خاورمیانه را می‌کشد. پولش‌اش را خرج می‌کند. برای خودش سرمایه‌گذاری می کند و نقشه غرب و اسلام وهابی‌اش را می‌چیند. تیم فوت‌بال می‌خرد. جوانان حاشیه نشین پاریس را می‌خرد.  و در فوت‌بال و جوانان حاشیه نشین پاریس هم بسیار مسلمان هست و گرایش به وهابی‌گری.
می‌گویند که قطر وقتی- در واقع وقتی فرانسهِ سارکوزی با کمک قطر پرستاران بلغار زندانی و اسیر قذافی را آزاد کرد، در مقابل‌اش از فرانسه خواست که در صورت انجام معاملات ملکی در خاک فرانسه مالیات ندهد. یعنی امروز اگر یک فرانسوی آپارتمانی بخرد به مبلغ دویست هزار یورو و دو سه سال دیگر  بخواهد آن را بفروشد، سی و پنج در صد از اضافه قیمت بعد از فروش  را باید به دولت مالیات بدهد. اما قطری از خرید و فروش املاک مالیاتی به دولت فرانسه نخواهد داد.
قطر امروز در تمام کشورهای اروپایی، اروپای جنوبی تا یونان پول خرج می‌کند و سرمایه‌گذاری می‌کند.
چند روز پیش هم نوشتم که صدای رسانه‌ها در آمده بود که قطر دارد به جهاد‌گرهای مالی کمک می‌کند و سربازان فرانسه دارند با آن‌ها می‌جنگند و از آن طرف ما از همان‌ها که مورد حمایت قطر هستند در مصر و در لیبی و سوریه حمایت می کنیم. می‌گویند همان‌طور که شیراک دوست حریری بود- شیراک و همسرش بعد از بی‌کاری تا مدت‌ها در یکی از آپارتمان‌های اشرافی آقای حریری در پاریس می‌نشستند، نزدیک موزه لوور. بله، همان‌طور که حریری دوست شیراک بود، امیر قطر دوست سارکوزی‌ست. دوستی‌های دست و دل بازانه‌ای هم هست.

می‌گویند قطر فرانسه را به لیبی فرستاد. می‌گویند که وهابی‌ها در جایی در لیبی مشغول تمرین‌های نظامی هستند. می‌گویند در همان نفشه خاورمیانه غرب بخصوص امریکا از اخوان‌المسلمین خیلی راضی است. موافق بازار آزاد و لیبرالیسم. ، بدون سندیکا. بدون حقوق کارگر و کارمند. ساختن مسجد.
دوستان تونسی من می‌گویند که قطر در همه رستاخیزهای عرب به نفع اسلام‌گرایان دخالت کرد. می‌گویند تلویزیون الجزیره تخم نفرت می‌کارد. دوست عراقی من می‌گوید بدون تلویزیون الجزیره اتفاقات سوریه امکان‌پذیر نبود. کسی از صفحه فیس‌بوک گوینده معروف زن تلویزیون الجزیره  نوشته‌هایی در دفاع از هیتلر می‌خواند.  و سخن‌رانی‌های روحانی مشهور، رهبر معنوی اخوان‌السلمین، قرضاوی هم بر ضد اسرائیل و یهود در همه جا بر همین وب پیدا می‌شود. چند وقت پیش به دلیل همین سخن‌رانی‌هایش سارکوزی مجبور شد به فرانسه راه‌اش ندهد.

می‌گویند نقشه غرب را که قطر اجرا می‌کند بر علیه ایران  و شیعه است.  و درست در این وضعیت است که آقای احمدی‌نژاد به مصر سفر می‌کند  و آن‌جا مجبور به شنیدن سخنان شیخ الازهر می‌شود. من امروز صبح خبر را از رادیوی این‌جا هم شنیدم این پذیرایی از احمدی‌نژاد را.  و حالا شروع داستان است. غرب مثل همیشه خودش را درقصه‌ای درگیر می‌کند که پایانش را نمی‌داند. ایران اگر زود نجنبد  دیر خواهد شد. آقای احمدی‌نژاد از پس این معادلات شکل گرفته و در حال شکل گرفتن بر نمی‌آید. روزی گمان می‌برد که جای بن لادن را نزد مردم عرب خواهد گرفت. آن قبل از انتخابات ۸۸ و قبل از بهار عربی و قبل از ماجرای سوریه بود. سرعت تغییرات مجال نمی‌دهد. تغییرات را هم کسی دیگر پیش‌بینی نمی‌کند.  در غرب جز اقتصاد نمی‌بینند. هیچ‌کس  به واقع تروریسم را جدی نگرفته است. برای پلسی کردن فضا خوب است و توجیه سرکوب  و شکنجه.  و تحریک سرویس‌های جاسوسی و اطلاعات و روانی کردن مردم. اروپا حتی نمی‌تواند از ارزش‌های خود دفاع کند. در برابر قطر زانو می‌زند.
جمهوری اسلامی زودتر باید سر عقل بیاید. روحانیت باید زودتر این را بفهمد. امیدوارم سخنان شیخ الازهر را همه در ایران شنیده باشند و فکری به حال خودشان بکنند. به حال اسلام و به حال ایران.

۲۲ بهمن ۱۳۹۱

هدف جنگ فرانسه در مالی


مقاله‌ای از الیویه روآ
ترجمه نیشابور

هدف جنگ فرانسه در مالی مبارزه با تروریسم اسلامی و باز ستاندن   و برقراری تمامیت ارضی مالی است. مسئله دانستن رابطه بین این دو است: آیا تمامیت ارضی مالی از سوی تروریسم اسلامی در خطر است؟
این مسلما به آن‌چه ما تروریسم اسلامی می‌نامیم بسته است،  و در این‌جا ملاحظه می‌کنیم که ما از این به هم‌ریختگی معنی‌شناسانه‌ی  دست‌گاه بوش وقتی که این شعار « جنگ بر علیه تروریسم » را بعد از یازده سپتامبر اعلام داشت، خارج نشده‌ایم.
در این لفظ تروریسم اسلامی همه چیز می‌گنجانیم: القاعده مطمئنا، اما احزابی را که قبل از هر چیز ملی‌گرا هستند، حماس فلسطینی، جنبش‌هایی بومی که می‌خواهند شریعت را مستقر کنند. مثل طالبان در افغانستان  و انصارالدین در مالی، مثل هر جماعت دیگری که از شریعت اسلامی سخن می گوید.

تمامیت ارضی مالی زیر سؤال است
به دلیل همین درهم‌ریختگی، اجازه تعریف یک استراتژی روشن و طولانی مدت داده نمی‌شود، چرا که اجازه داده نمی‌شود میان عناصر مشروع که با آن‌ها می‌شود وارد مذاکره شد- حتی اگر مخالف غرب هستند و تروریست‌هایی که تنها هدف‌شان جنگ و دعواست و هیچ زمینه اجتماعی ندارند تشخیص قائل شد. تمامیت ارضی قبل از هر چیز به وسیله جنبش طوآرق شمال مالی زیر سوآل رفته که می‌کوید درست یا غلط، به اندازه کافی در معادلات قدرت به حساب‌اش نیاورده‌اند.  این‌جا صحبت از در خواستی سی ساله است. نتایج مستقیم تقسیم استعماری میان افریقای شمالی متشکل از دولت‌هایی عرب و افریقای مرکزی متشکل از دولت‌های افریقایی سیاه.
طوآرق‌ها که عده‌شان زیاد نیست اما در قلمرو وسیعی در سرحدات این دو حضور دارند بازنده این تقسیم بوده‌اند که نتیجه‌اش در چاد و مالی و نیجر و حتی در الجزایر و لیبی به مدت چندین دهه خود نشان می‌دهد. از قدرت رانده شده ، از قاچاق میان‌مرزی کسب و کار جدیدی یافته‌اند. از سنتی جنگ‌جو برخوردار، ازدعوای منطقه‌ای- انقلاب لیبی، سوءاستفاده کرده  و مسلح شده و بالاخره با رجوع به اسلام تا که حامل پیامی عالم‌گیر جلوه کنند، به بعضی‌شان رخصت می‌دهد تا فرای منافع قبیله‌ای متفقینی در میان جمعیت افریقایی بیابند.

 اما مسئله طوآرق از تنش قومی- ملی بر می‌خیزد و نه اسلام‌گرایی. این مسئله جز با مذاکرات سیاسی که هدفش تقسیم برابرانه سیاسی باشد قابل حل نیست. به اضافه برای استقرار تمامیت ارضی مالی، می‌بایست که حکومت  مرکزی  باثبات و محکم و به رسمیت شناخته شده وجود داشته باشد که وجود ندارد.
خطر این هست که به جای استقرار یک حکومت برای همه، دخالت فرانسه قدرت را به گروهی که دغدغه تقسیم ندارد بدهد و به تنش قومی  بیافزاید.
مسئله‌ای دوم که از مسئله مالی هم فراتر می‌رود، رادیکالیزه‌شدن جنبش‌هایی‌ست که نخست ملی‌گرایانه هستند. جنبش طوآرق را که در آغاز گروه‌هایی بیش‌تر سکولیه مثل جنبش ملی و آزادی‌خواه  آزاواد نمایندگی می‌کردند، جنبش سلفی جلو زده است که آن‌ها  هم طوآرق هستند، مثل انصارالدین که اجرای شریعت و تشکیل امارات اسلامی را به پیش می‌برد که بر حسب اتفاق   همان منطقه‌ای را در اشغال خود دارد که جنبش‌های ملی‌گرا.

از سال ۱۹۸۰در جهان مسلمان این پدیده‌ای متداول است: مجاهدین افغان به دنبالشان طالبان، حماس فلسطینی، حزب‌الله لبنان، این اسلامی‌شدن خواست و طلبی ملی‌گرایانه یا منطقه‌ای را تجسم می‌بخشد.  و عجیب نیست که در مناطق قبیله‌ای- افغانستان، پاکستان، یمن ، مالی، دگرگونی جنبش‌های ملی‌گرایانه به جنبش‌های مذهبی سلفی قوی‌تر است. از درخواست‌هایی مثل خودکفایی یا قومی‌گرایانه، اراده‌ای که طلبش امارات اسلامی‌ست پیشی می‌گیرد. جنوب افغانستان مثال خوبی است از جامعه‌ای قبیله‌ای - پشتوها، که بیان هویت قومی‌شان طالبان مذهبی است.
بدون شک از این روست که تنها مرجع شریعت است که اجازه می‌دهد تا از رقابت‌های قبیله‌ای عبور کنند و لازم به لغو نظام قبیله‌ای نباشند. پدیده در بسیج قبیله قدیمی‌ست- مثالش مهدی سودان است در سال ۱۸۸۰و جنگ الریف سال‌های ۱۹۲۰تا ۱۹۲۵. این جنبش‌ها را در جعبه تروریسم اسلامی گذاشتن محال و خطرناک است.
انشعاب انصارالدین  در مالی میان گرایش سلفی و آن‌ها که از قبل از همه به هویت طوآرق خود اعتبار می‌دادند- جنبش اسلامی، آزاواد، در بیست و چهارم ۲۰۱۳، علامت روشنی است که این سگانه ( شریعت، اجماع قبیله، درخواست‌های قومی- ملی) می‌تواند خود را به شیوه‌هایی متغیر  به دور یکی از این عناصر بازترکیب کند.

القاعده این میان چه می‌کند؟
هیچ. هیچ چیز تازه‌ای در شاخه مغرب القاعده نیست، یا در هر کدام از گروه‌های کوچک جهاد‌گرا بین‌المللی که در ساحل دلشان می‌خواهد نشو نما کنند. گروه متصل به القاعده صحرانشین هستند، اما در فضای گلوبال اینجا و آن‌جا می‌روند. ان‌ها به واقع در جامعه ریشه ندارند و اغلب از «بی‌ریشه»‌ها، خارجی‌ و خیلی متحرک، بخصوص چون تعدادشان اندک است عضو می‌گیرند.

طرح کلی این بیست سال فرقی نکرده است. القاعده از جهادگرهای بین‌المللی تشکیل شده که هرگز یک جنبش اجتماعی یا سیاسی بومی نیستند. این است ترکیب گروهی که به مجتمع گازی الجزایر حمله کردند: آدم‌هایی از هر تبار و نژاد به اضافه به اسلام کرویده‌ها.

شاخه مغرب القاعده لنگرگاه جامعه‌شناسانه در ساحل ندارد. اما خود را با وصلت با نیروهای بومی، به طور عموم با سلفی‌هامستقر  و از عناصر بزه‌کار هم استفاده می‌کند. در مورد افغانستان و پاکستان چنین بود، القاعده اساسا در حاشیه جهان مسلمان- بوسنی، چچن، افغانستان، یمن، ساحل- و کمتر در قلب خاورمیانه -جز دوره کوتاه أبومصعب الزرقاوي در عراق عمل می‌کند.

القاعده پارازیت دعواهای محلی است
القاعده یک جنبش سیاسی نیست که بخواهد امارات اسلامی واقعی بومی مستقر کند: هدفش غرب است، همچنان‌که حمله به مجتمع گازی الجزایر نشان داد که تنها غیر مسلمانان را نشانه رفته بودند. استراتژی القاعده گلوبال و خارج‌ارضی است: یعنی که دعوا‌ها را تکثر می‌بخشد اما همیشه غرب را نشانه رفته است. در یک کلام القاعده پارازیت دعواهای محلی‌است که منطق خود را دارند.
تاآن‌ها را در معنایی صد غربی رایکالیزه کند   و تا غرب را به دام مداخله  بیاندازد. دست‌گاه بوش این ابعاد خارج‌ارضی القاعده را متوجه نشد و می‌خواست به وسیله مهار قلمرو با پیاده‌کردن سرباز معابدشان را ضعیف کند، در سال ۲۰۰۱ در افغانستان. اما این استراتژی بی‌هوده است: برای اینکه قلمرو اشغال شود به صدها هزار سرباز نیاز هست و وقتی سربازها می‌رسند القاعده رفته است- همچون که در افغانستان شد و در مالی خواهد شد.
بدین معنی استراتژی اوباما- دخالت ندادن ارتش، استفاده از هواپیماهای جاسوسی، استفاده از اطلاعات و نیروهای مخصوص، هر چقدر به قانونی نبودن و بالاتر از آن به اخلاقی نبودنش اعتقاد داشته باشیم، مؤثرتر و کم هزینه‌تر است چون بر طبع القاعده منطبق است.
محال است که فرانسه به معابد‌سازی القاعده در مغرب به وسیله اشغال سرزمین پایان دهد. گروه می‌رود دورتر و خودش را بازسازی می‌کند.  و اگر هدف نابودی این گروه‌هاست، باز محال است: با توجه به تعداد اندک این مبارزین- چند صد نفر، با توجه به عضو‌گیری بین‌المللی آن‌ها، برایشان جا‌به‌جا شدن، از مرز گذشتن، با شلوار جین و ریش تراشیده به تورنتو و لندن بازگشتن آسان است. القاعده آسیب است اما تهدید استراتژیک نیست. برای اینکه سهم بزرگی از قدرتش زایل شود باید چنان کرد که نیروهای محلی که القاعده  پارازیتش می‌شود دیگر دلیلی برای حمایت آن  نداشته باشند.
این در افغانستان روی نداد. ملا عمر حاضر نشد بر خلاف رآی مشاورینش بن لادن را تحویل دهد. در بوسنی و عراق روی داد که خود مبارزین جهادگرهای خارجی را بیرون کردند: همان که می تواند در سوریه و یمن پیش آید. می‌تواند در مالی پیش بیاید اگر با نیروهای بومی مذاکره شود.
اما برای این نباید برچسب تروریسم که با آن گفت‌گویی صورت نمی‌گیرد چسباند. می‌توان امیدوار بود که پشت پرده، راه‌های ارتباطات مسدود نباشد.

۱۵ بهمن ۱۳۹۱

سیرانوی برژراک - رنه ژیرار می‌گوید ۴


سیرانوی برژُراک خاطر دختری‌ به اسم رکسان را می‌خواهد.  رکسان  مرد دیگری را. مردی زیباروی. کریستیان.  زیبا روی اما نه ادب‌دان. نه آداب ادب دار. سیرانو برژُراک زیبا نیست و دماغ بزرگی دارد و عقلش هم نمی‌رسد دماغش را عمل کند. تراژدی او دماغش است و با دماغش سیرانوی برژُراک است. می‌داند که رکسان عاشق ادب است. عاشق آداب کلام است. سیرانوی برژُراک کلام مرد زیباروی می‌گردد. ادموند رُستان داستان را قافیه داده‌است. تنها شخصیت اول هزار و هشت‌صد بیت به زبان می‌آورد.

 هنگامی که در آغاز داستان مرد زیباروی، از نامه نوشتن و گریختن از دیدن رکسان خسته شده‌است، مبادا که دریابد او هیچ از ادب بهره نبرده‌است، بر نیمکتی کنار رکسان می‌نشیند و به او می‌گوید دوستش دارد. رکسان می‌پرسد: چگونه؟ و او تکرار می‌کند که دوستش دارد و رکسان می‌پرسد: و باز ؟ و او هیچ ندارد که بگوید. و رکسان فکر می‌کند که مرد چون عشقش را نمی‌تواند بیان کند، پس دوستش ندارد.

رنه ژیرار می‌گوید: وقتی که رکسان مست از عشق لبان کریستیان را می‌بوسد برای اولین بار ، سیرانو برای دل‌خوشی خود، دل‌گرمی خود می‌گوید رکسان لبانی را می‌بوسد که واژه‌های من از آن برون آمده است. لبانی که واژه‌های من ادا کرده است.

از این‌جاست که کتاب دروغ‌های رمان‌تیک و حقیقت رمان‌‌آمیز رنه ژیرار شکل می‌گیرد.

رنه ژیرار می‌گوید ۳


سال‌های درست بعد از جنگ دوم جهانی بود. رنه ژیرار در بیست و چهار سالگی به امریکا رفت. آن‌جا به تدریس و مطالعه ادبیات فرانسه پرداخت. خودش می‌گوید آن زمان رسم بر این بود که از تفاوت‌ها شروع کنند. تفاوت اثرها و رمان‌ها و نویسندگان. اما او متوجه شباهت‌ها شد و از شباهت ها آغاز کرد و همین شد سرچشمه نظریه رقابت تقلیدی یا امیال تقلیدی او.

رنه ژیرار این نظریه را با مثلث تعریف و تشریح می‌کند. او معتقد است که ما صاحب امیال‌مان نیستیم.  و این البته نفی فردیت است و داستان دیگری. می‌گوید که بر یک قاعده مثلث سوژه است که طلب و تمایل دارد. بر یک قاعده آن ابژه و مطلوب، میان سوژه و ابژه واسطه یا الگو که قبل از سوژه طالب ابژه است یا صاحب ابژه است.  و رابطه‌ای این سه را به هم وصل می‌کند. رابطه‌ای در حال جریان.
می‌گوید که ارزش ابژه در خود ابژه نیست. در علاقه و میل واسطه است به ابژه. ما از طریق واسطه ابژه را دوست داریم. او خانم بوواری را مثال می‌زند که عشق‌اش از عشق های دیگری نوشته در رمان‌های دیگری تغذیه می‌کند. یا دن‌کیشوت که ادای شه‌سواران قرون وسطی را در می‌آورد، نوشته در متون کهن. در نوشته‌های آتی می‌توان از ادبیات مثال‌های بیش‌تری زد.  و پر حوصله‌تر.
رنه ژیرار از پروست و زمان از دست رفته می‌گوید، از شکسپیر، از داستایوفسکی،   و از دیگران.

همان‌طور که ارزش ابژه به میل واسطه به ابژه مربوط است. میلِ واسطه به ابژه هم به میل ما-سوژه‌ها به ابژه مربوط است. یعنی ما خود به نوبه خود به واسطه برای دیگری تبدیل می‌شویم. ما مرتب و مدام جای‌مان را به سوژه و  واسطه می‌دهیم و این را نزدیکی  و اندازه علاقه و میل ما به ابژه تنظیم می‌کند. به جایی می‌رسیم که ابژه را فراموش می کنیم. وقتی که سوژه و واسطه هر یک در جای متحرک خود به رقابت در می‌آیند.  و رقابت به دعوا و به جنگ می‌کشد و به خشونت.

رنه ژیرار رمان همیشه شوهر داستایوفسکی را مثال می‌زند. داستان شوهری است که سال‌های بعد، بعد از مرگ همسرش به سوی معشوق همسرش باز می‌گردد. در مثلث شوهر، زن و معشوق. هر دو شوهر و معشوق از طریق ابژه که زن است با هم در ارتباط رقابتی هستند.  و چون هر دو یک زن، همان‌زن را می‌خواهند در رقابت تقلیدی. در واقع وجود معشوق زن را جذاب‌تر می‌کند برای شوهر و متقابلا وجود شوهر زن را جذاب‌تر برای معشوق. یعنی هر دو از طریق ابژه- زن، اندازه جذابیت خود را می‌سنجند. در رمان داستایوفسکی اینکه شوهر بعد از مرگ زن- ابژه به سراغ معشوق می‌آید، نشان از رابطه متقابل آن دو با هم دارد حتی بدون  وجود ابژه. مسلما هیچ‌کدام از این نویسندگان در زمان و مکان خود از نظریه رنه ژیرار آگاه نبودند و از هیچ نظریه دیگری هم . اما واقعیت‌های روابط آدمی را که آن‌ها قادر به دیدن‌اش بودند  و نگاشتن‌اش، خود باعث شکل گرفتن نظریه رقابت تقلیدی شده‌است.
رنه ژیرار می‌گوید من برای توجیه نظریه‌ام رمان  و نمایش‌نامه نخواندم. ادبیات مرا به سوی نظریه‌ام سوق داد.
رنه ژیرار می‌گوید در آگهی‌های تبلیغاتی هیچ‌وقت شما را مستقیما به ابژه وصل نمی‌کنند. بلکه شما را از طریق واسطه، کسی دیگر به ابژه وصل می‌کند. شما به ابژه یا کالای معرض تبلیغ میل گرایش پیدا می‌کنید برای اینکه می‌خواهید مثل آن کس که به شما نشان داده می‌شود شوید.

می‌گوید ما گرایش داریم که علت دعوا را از تفاوت‌ها آغاز کنیم.  نظریه رقابت تقلیدی به ما نشان می‌دهد که غیبت تفاوت می‌تواند نزاع‌ساز باشد. که اگر هر کس دیگری را تقلید کند و به همان میل کند که دیگری میل دارد،  و هر چقدر بیش‌تر دو سوژه به یک چیز میل کنند. هر چقدر بیش‌تر دو سوژه که واسطه و الگو هم هستند به یک ابژه میل کنند، خطر بیش‌تری هست که با هم درگیر شوند. وقتی ابژه قابل تقسیم نباشد. و ابژه همیشه قابل تقسیم نیست یا به اندازه کافی برای همه آدم‌-سوژه‌ها نیست.

آن‌وقت هر کس و هر کدام دیگری را دشمن خطرناک خواهد دید، درست وقتی که از هر وقت دیگری بیش‌تر به آن یکی دیگر شبیه است. نظریه رقابت تقلیدی دعوای ما را در روشنایی روز قرار می‌دهد. ما از طریق دیگری به امیال‌مان پی می‌بریم یا دیگری امیال‌ما را در ما بر می‌انگیزد. بیدار می‌کند.
نظریه رقابت تقلیدی به ما نشان می‌دهد که ما قادر به جنگ و دعوا هستیم. دعوا وقتی بالا می‌گیرد که تفاوت عینی میان رقبا کم می‌شود. دعوا میان قبیله‌ متفاوت. فرهنگ متفاوت. دین متفاوت. هر چقدر جهانی‌تر می‌شویم این تفاوت‌ها، این ویژه‌گی‌های تفاوت رنگ می‌بازند. پدیده مشخص روزگار ما این تقلید متقابل است که گوشه‌ای دور افتاده از جهان را به گوشه‌ای دیگر وصل می‌کند. یا دعوایی در این گوشه دنیا را به آن گوشه وصل می‌کند.

دعوا وقتی مستقر می‌شود که واسطه که الگوی ما بود،  و ما می‌خواستیم از او تقلید کنیم و مثل او شویم، مانع ما می‌شود که ما به امیالی برسیم که خود او در ما به وجد آورده بود. از او متنفر می‌شویم. دشمن می‌شود.

این را می‌دانیم که ادیان می‌توانند خشونت‌بار باشند. رنه ژیرار می‌گوید که ادیان و مذاهب در تحول بشر نقش داشتند، اولین نهادی که به بشر یاد داد تا خشونت را مهار کند. رنه ژیرار مکانیسم قربانی را در دعواهای کهن و جوامعه کهنه، برای بقای جامعه و از بین نرفتن نوع بشر و بازگشت صلح شرح داده است. قربانی و قربانی کردن به طور محدودی از خشونت جلوگیری می‌کرد تا دعوای بعدی. سرچشمه خشونت در ادیان نیست در رقابت تقلیدی انسان‌هاست.

رنه ژیرار نشان داد که ادیان ابراهیمی این خشونت پنهان در جوامعه کهن را برای مهار خشونت افشا کردند  و صلیب عیسی مسیح، علامت افشای این خشونت پنهان بود. از آن به بعد، خشونت کارکردش را از دست داد. دیگر اجماعی بر گناه‌کار بودن قربانی نیست.  و درست به این دلیل است که خشونت نتیجه ندارد. ما همه دیگر قبول نمی‌کنیم که بی گناهی را قربانی کنیم تا از خشونتی بزرگ‌تر حذر کرده باشیم.

رنه ژیرار می‌گوید شناختن آن که اول شروع کرد دشوار است و ناممکن. می‌گوید این را همه پدران و مادرانی که  بچه در خانه دارند می‌دانند.  و داستان انجیل را نقل می‌کند که روزی مسیح در مسیرش به زنی زناکار- محکوم به زنا رو به رو شد که مردانی سنگ به دست احاطه‌اش کرده بودند. انجیل می‌گوید که مسیح سر به زیر انداخت و نشست و بر زمین  با انگشت‌اش چیزی نوشت و گفت : آن که گناهی نکرده  سنگ اول را بزند. باقی روایت را می‌دانیم.
رنه ژیرار اضافه می‌کند که اگر مسیح سر به زیر انداخت و چشم به زمین دوخت برای این بود که مبادا با نگاهش خشم مردان را برانگیزد. 

۱۳ بهمن ۱۳۹۱

زهر دهان خانم بوواری


آقای فلوبر می‌گوید که طعم زهر  را در دهان خانم بوواری  مزه می‌کرده‌ است.
و خانم بوواری جوهر تف کرده است.