۲۳ دی ۱۳۹۱

خواستن رفتن


فرانسوی‌ها رفتند در مالی،  با جهادی‌ها بجنگ‌اند، دیروز آقای اولاند آمد گفت که ما نه برای منافع‌مان می‌رویم. نمی‌دانم من خواب بودم یا بیدار که شنیدم رئیس جمهور مالی از فرانسه تقاضای کمک کرده‌ بود. من گاهی رادیو گوش می‌کنم و به خواب می‌روم و تاریخ را، باقی‌اش را خود می‌نویسم. حالا امروز خبر آمده که جنگ دیروز و دیشب خیلی خشونت‌بار بوده. جنگ جنگ است دیگر. این غربی‌ها فکر می‌کنند چون غربی‌اند اگر بروند جنگ، آینقدر که این‌ها قوی هستند نسبت به چند تا مرد آبی و افغان، جنگ جنگ نخواهد بود- بعد از یازده سپتامبر رفته بودم ایران، مردم می‌گفتند این‌ها، طالبان را می‌گفتند، شلوارشان را نمی‌توانند بکشند بالا، می‌خواهید بروند امریکا و هواپیما را در آسمان ایالات متحده امریکا بزنند و سرنگون کنند بر سر مردم، به حق حرف‌های نشنیده، شرقی‌ها هم این‌طور هستند، زبان‌شان قوی‌ست و قوه تخیل‌شان. مثلا ایرانی‌ها چند سال است که با زبان مقاومت می‌کنند. طالبان ده سال است  مقاومت می‌کند با ایمان‌اش، ایمان کورش. ایمان که همیشه نور نیست. ظلمات هم هست.  و حالا هم مجبورشان کرده  به رسمیت‌اش بشناسند اندک اندک. مردان صحرا هم حالا زده‌اند و چند فرانسوی را کشته‌اند و آقای اولاند عزا گرفته. خودشان رفتند لیبی را آزاد کنند و مردان صحرا را هم آزاد کردند. ما سال‌هاست حرف‌های شنیده می‌شنویم.

راستی روز سه شنبه بانک جهانی اعلام کرد در محاسبات‌اش اشتباه کرده و مردم اروپا نباید اینقدر ریاضت بکشند. خوب نیست. باید کم‌تر ریاضت بکشند. کمی هم سرمایه‌گذاری کنند. خود شما شاهد هستید که من که اصلا دانش اقتصادی ندارم و کارمند بانک هم نیستم و اهل ریاضیات هم نه، در همین‌جا چند بار نوشتم که این راه که می‌روید به ترکستان است. اروپا را از روی نقشه جغرافیا پاک خواهید کرد.
گمان نکنید حالا من به خود غره می‌شوم، نه، می‌ترسم. می‌ترسم.
سین به وقت ناهار گفت: یعنی باید از فرانسه رفت؟

دیروز همان خویشم که تلفن کرد، گفت که مردم ایران هی می‌روند. هی می‌خواهند بروند. این از آن بدتر است. خواستن رفتن از رفتن بدتر است. گفت از این خانه می‌خواهند بروند. از این روستا می‌خواهند بروند.  مردم روستا می‌خواهند بروند شهر. مردم شهر می‌خواهند بروند تهران. مردم پایین شهر تهران می‌خواهند بروند بالای شهر تهران. بالای شهر تهرانی‌ها می‌خواهند بروند خارج. آن خانمی هم که رفت خارج و رفت امریکا، هم خواست برود کره‌ای دیگر، رفت ماه.
بعد همان خویشم اضافه کرد: نمی‌شود، این‌طور که نمی‌شود ما بودن، با هم بودن، برای هم بودن را یاد بگیریم.
خویشم گفت اگر کاری برایش در خارج پیدا شود می‌رود. هر خارجی که باشد.


۱ نظر:

Brief Encounter گفت...

طالبان رو موافقم
عالی