۱۷ دی ۱۳۹۱

اُل‌می


فیلم اُلمی کارگردان ایتالیایی که سال ۱۹۷۸ جایزه نخل طلایی جشن‌واره کن را برد و بعدش هم اسکار به‌ترین فیلم خارجی را، داستان چند رعیت است که برای ارباب کار می‌کنند و نفس زنده‌شان به ریه‌های کدخدا وصل است. کنار هم در مزرعه‌ای زندگی می‌کنند. فیلم با زمستان شروع می‌شود  و با بهار به پایان می‌رسد. دوساعتی گل و شل. با درشکه  و کفش‌های چوبین و پای پیاده . آخر قرن نوزدهم است. بی برق و بی آب فشاری.
پر از بچه‌های کیارستمی. زن‌هایی که می‌زایند و بلند می‌شوند و رخت از بند می‌کشند و کار می‌کنند و کار می‌کنند. دخترکانی که نوزاد می‌جنبانند. آدم‌های واقعی. دهقان. نه هنرپیشه.
به صورت بهت‌آوری زیبایند و زیباست فیلم. بعد از مدتی اکران از بین می‌رود و ما وارد فیلم می‌شویم.
- چون واقعی‌ست؟
- نه، چون زندگی‌ست.
هر چیزی خودش است. سرما مثلا . یک تکه نان. پولانتایی که از ذرت درست کرده‌اند. خود ذرت. شیر. یک دانه ناگهان پرتقال. یک درخت حتی که یکی از دهقانان- پدر، به میانه زمستان سرش را بریده است و لنگه‌ای کفش چوبین از آن ساخته‌ است. برای تنها فرزندی- پسر که به مدرسه می‌رود به تشویق کشیش.  و با بهار ارباب دیده است و گاوش را از او گرفته، گاو قرضی‌اش را و بیرونش کرده و او هم هر چه داشته‌ را که با خودشان به اندازه یک درشکه بوده، سوار کرده‌ و از فیلم بیرون رفته‌. ارباب از زندگی بیرون‌شان انداخته، هنوز روز نشده.
رعیت‌های دیگر دست به دعا برده‌اند از خرد و درشت. از اول فیلم تا به آخر همه دعا می‌خوانند و تسبیح می‌گردانند پیر و جوان. بیش از فیلم‌های کیارستمی. یک بار هم معجزه‌ای رخ می‌دهد. دعایی مستجاب شده. مردمی که رحم‌شان زیاد است و بی عقلِ روستا که می‌آید درِ بازگذاشته‌شان را می‌زند  و وارد می‌شود و تکه‌ای نان یا کاسه‌ای شیر می گیرد و دعایی خیری به ازایش.
شب‌هایی دور هم جمع می‌شوند. چیزی بیش‌تر نیست. کم‌تر هست.
آن دختر خرد با روسری من بودم.

هیچ نظری موجود نیست: