۱۷ دی ۱۳۹۱

حیوان وحشی


بعضی روزها به شب چسبیده است. نمی‌دانی  از چه و از کجا از هم جدا می‌شوند. نمی‌شوند. صبح که بیدار شدم حیوان وحشی‌ای پشت پنجره بود. درست پشت شیشه. پنجه تیز کرده. دندان نشان نمی‌داد اما چشم‌هایش غروبی بی آخر بود.
بعد از ظهر وقتی دراز کشیده بودم و به درخت‌های لخت نگاه می‌کردم در زمینه خاکستری  و تشخیص روز از شب آسان نبود، حیوان رفته بود و گنجشکی از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.

هیچ نظری موجود نیست: